<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653</id><updated>2012-01-17T06:19:30.532+03:30</updated><category term='ویژه &quot;عید نوروز&quot;'/><category term='ویژه &quot;روز معلم&quot;'/><category term='&quot;ویژه &quot;دهه فجر'/><category term='ویژه&quot;ماه مهر&quot;'/><category term='کافه شکلات'/><category term='خاطرات'/><category term='گزیده ها'/><category term='روز نوشت'/><category term='ویژه &quot;کتاب&quot;'/><category term='نوستالژی'/><title type='text'>کافه شکلات</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>132</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-4886587636699335157</id><published>2011-07-11T11:55:00.000+04:30</published><updated>2011-07-11T11:55:30.053+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>یعنی من اشتباه کردم؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سحری که خوردم، منتظر بودم تا اذان صبح رو بگن و نماز بخونم. اس ام اس  به مینا زدم و گفتم که تمام سعی خودتو بکن که ارامش داشته باشی تا بتونی  بخوبی از پس تستها بربیای. من هم برات دعا میکنم. مینا هم جواب داد که  نمیتونه بخوابه. استرس نداره ولی از جواب کنکور میترسه!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;۹ سال پیش در چنین روزی، کنکور دانشگاه سراسری سال ۸۱ برگزار شد. فکر  کنم شب کنکور تونستم خوب بخوابم. تمام جزئیات روز کنکور به یادم مونده.  اینکه ماشین رو کجا پارک کردیم و هم کلاسیهایی که در دانشگاه علوم اجتماعی  دانشگاه تهران ( که حوزه آزمون بود) دیدم، مراقبها و صندلی که روش نسته  بودم، تاخیر چند دقیقه ای که در پخش سوالات بود، همه و همه رو یادم مونده.&lt;br /&gt;فکر میکردم مجبورم که دانشگاه قبول بشم. اگه قبول نشم، جواب زحمتها و  هزینه هایی که خانواده متقبل شده، جواب فامیلهایی که به بهانه کنکور مهمانی  هاشون رو نرفتم، جواب اینهمه تلاش و زحمت خودم رو چی باید بدم؟&lt;br /&gt;چه شبهایی که بعد نماز، از دلهره قبول نشدن، گریه زاری کردم. چه فالهای  حافظی که برا خودم نگرفتم! یه بار که خیلی حالم بد بود، حافظ هم حال و روز  منو دید. جواب داد:&lt;br /&gt;حافظا چون غم و شادی جهان در گذرست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بهتر آنست که من خاطر خود خوش دارم&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;اتفاق خاصی نیفتاد. کنکور رو دادم و منتظر نتیجه شدم. رتبه من شده بود  ۳۷۴۰٫ برای اون موقع رتبه بدی نبود اما عالی هم نبود. اون موقع رتبه زیر  ۱۰۰۰ عالی بود و البته الان هم هست اما برای رشته تجربی، رتبه ۲ هزار به  بالا نتیجه خوبی در انتخاب رشته نداشت.&lt;br /&gt;ماجرا از اون روزی شروع شد که داشتیم انتخاب رشته میکردیم. انتخاب رشته  پیشنهادی قلم چی یه طرف و انتخاب رشته درهم برهم سازمان سنجش هم یه طرف  دیگه! دخترخالم روی مبل سمت چپ&amp;nbsp; نشسته بود و من وسط و مامانم هم سمت راست.&lt;br /&gt;بابا روبروی ما نشسته بود و از دس من حرص و جوش میخورد. میگفت: آخه تو  نباید به فکر این باشی که پس فردا بخوای بری سر کار، با این رشته ها  نمیتونی شاغل بشی؟&lt;br /&gt;من میگفتم: آخه کی میخواد بره سر کار. من که اصلا دوست ندارم شاغل باشم.  یعنی چی صبح از خونه بری بیرون و غروب آش و لاش بیای خونه. من فقط میخوام  دانشگاه قبول بشم. کار هم که دوست ندارم. پس هرچه باداباد.&lt;br /&gt;بابا میگفت: آخه افسانه خانم، یه چی به الهام بگید. آخه برداشته دانشگاه  تربیت معلم رو هم جزء انتخابهاش زده. بهش بگید که چقدر رفتن و برگشتن به  اون دانشگاه که حصارک کرجه سخته.&lt;br /&gt;افسانه میگفت: نگران نباشید، سرویس داره!&lt;br /&gt;بابا بیشتر جوش آورد و گفت: سرویس باشه یا نباشه، داخل شهر که نیست. آخه  چرا به حرفم گوش نمیدی دختر. اینهم رشته است؟ اینهم دانشگاهه؟&lt;br /&gt;من میگفتم: فقط قبول بشم، بقیش مهم نیست. هرکاری بقیه کردن من هم میکنم.&lt;br /&gt;با همه مخالفتهای بابا، دانشگاه تربیت معلم رو هم انتخاب کردم.&lt;br /&gt;من فقط میدونستم از چی بدم میاد. یعنی نه علاقه و نه استعداد خودمو  نمیشناختم. (هیچ وقت شرایطی در مدرسه برامون فراهم نشده بود که بتونیم  اطلاعات خوبی درباره رشته های دانشگاهی کسب کنیم. فقط سال اول دبیرستان، در  درس آمادگی تحصیلی، معلمها، بچه هارو مجبور کردن که در مورد رشته های  مختلف تحقیق کنند و کنفرانس بدن. اما ما فقط یه چیزایی جور کردیم و نوشتیم  تا نمره بگیریم)&lt;br /&gt;رشته هایی که حاضر نشدم انتخاب کنم اینها بود: کلیه رشته های علوم  کشاورزی ( به خاطر اینکه خوشم نمیامد دست به خاک بزنم و گلی بشم!&amp;nbsp; آخه  آبخیزداری هم شد رشته؟ اصلا آبخیزداری یعنی چی؟)، رشته های گفتار درمانی،  کاردرمانی ( به خاطر اینکه حوصله و اعصاب زیادی ندارم!)&lt;br /&gt;من نمیدونستم چی دوست دارم. البته این فقط مشکل من نبود. ۱۰۰ رشته  انتخابی رو پر کردم و بابا هم مدام، آلارم میامد که اگه در پرکردن خونه های  کد رشته ها اشتباه کنی، یهو میفتی علی آباد کتول، پس حواست باشه خودتو  بدبخت نکنی!&lt;br /&gt;دوست داشتم رشته تربیت بدنی قبول بشم. ولی اینطور که شنیده بودم، بعد از  قبولی در این رشته ها، آزمون عملی هم گرفته میشه. اما من نمیدونستم اگه در  آزمون عملی قبول نشم چه اتفاقی میفته.( من که در دوران مدرسه از ورزش  فراری بودم و حتی بارفیکس نمیتونستم برم چطوری میتونستم قبول بشم؟) فکر  میکردم مجبورم دوباره یک سال دیگه برا کنکور بخونم. ( بعدا متوجه شدم که در  صورت عدم قبولی در آزمون عملی، اولین رشته قبولی بعد از این رشته رو  میتونی بری ثبت نام کنی)&lt;br /&gt;این رشته رو هم انتخاب کردم اما از انتخاب ۹۰ به بعد. نحوه انتخاب من  رشته محوری بود. یعنی مثلا زیست کلیه دانشگاههای موجود در تهران و بعد شیمی  کلیه&amp;nbsp; دانشگاههای تهران الی آخر.&lt;br /&gt;(یادمه یکی از بچه های مدرسه میگفت: من دانشگاه شهید بهشتی قبول بشم،  حتی اگه کاردانی شبانه گردگیری کامپیوتر هم باشه مسئله ای نیست!)&lt;br /&gt;در مدت زمانی که منتظر اعلام نتیجه نهایی بودم، با حرفهای این و اون، از  انتخابهام پشیمون میشدم. یکی میگفت رشته علوم پایه که فایده نداره،  حسابداری قبول بشی خیلی بهتره و از این حرفها.&lt;br /&gt;جواب که اومد، کد رشته قبولی رو در دفترچه دیدم ، دخترخالم که شنید، قاه  قاه خندید و وقتی بابا فهمید، گفت: همونی که میترسیدم شد! زیست شناسی  جانوری دانشگاه تربیت معلم!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;هنوز هم فهرست رشته های انتخابی که مامان روی کاغذ نوشته بود رو دارم.  البته یادم نیست الان کجاست. اما یه زمانی که دم دستم بود و نگاهش میکردم،  با خودم میگفتم: یعنی من اشتباه کردم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;آدرس جدید کافه شکلات: &lt;a href="http://cafe-chocolate.ir/"&gt;http://cafe-chocolate.ir/ &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-4886587636699335157?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/4886587636699335157/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=4886587636699335157' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4886587636699335157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4886587636699335157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/07/blog-post_1114.html' title='یعنی من اشتباه کردم؟'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-8345736823594561349</id><published>2011-07-11T11:54:00.003+04:30</published><updated>2011-07-11T11:54:30.799+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>سالها دور از آرامش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;شاید یکی از دلایلی که نمیتونم از دوران دانشگاه به خوبی و خوشی یاد  کنم، بد شانسی های من بوده باشه. اینکه هرچی فکر میکردم یا بهم میگفتن،  خلافش اتفاق میفتاد و منو بیچاره میکرد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;از همون سال اول، به خاطر اینکه بتونیم در امتحانا سربلند بشیم، از بچه  های سال بالایی میپرسیدیم: دکتر فلانی چطوری امتحان میگیره؟ تستیه یا  تشریحی؟ از کتاب سوال میده یا جزوه؟ حضور غیابو تاثیر میده؟ گزارش کار های  آزمایشگاه چقدر نمره داره؟ و …&lt;br /&gt;بچه های دلسوز سال بالایی هم با برداشت شخصی خودشون به این سوالات جواب  میدادن. جوابهایی که ممکن بود برای شخص شما غلط از آب دربیاد. اتفاقی که  برای من زیاد افتاد و باعث شد در بعضی درسها نمره پائین بیارم یا اصلا نمره  نیارم!&lt;br /&gt;فکر کنم تابستان سال ۸۲ بود و مصادف بود با ماجراهای ۳۰یا۳۰ . با  وجودیکه دانشگاه ما از مرحله پرت بود و نه دانشجوها اعتصابی میکردن و نه در  خود شهر کرج خبری بود، با این وجود تبعات، ماجراهای دانشگاهها، به دانشگاه  ما هم کشیده شد. امتحانات بعضی دانشگاهها به تاخیر افتاد. روز اولی که  رفتیم امتحان بدیم متوجه شدیم که امتحانات پایان ترم قراره در دو نوبت  برگزار بشه. سری اول در تیرماه و سری دوم برای دانشجوهایی که در تیرماه  امتحان ندادن، شهریورماه.&lt;br /&gt;روز اولین امتحان، من هم وسوسه شدم که امتحان تیر رو بی خیال بشم و  شهریور بیام. با خودم کلنجار رفتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم خودمو از  شر امتحانا خلاص کنم و امتحان رو دادم.&lt;br /&gt;امتحان درس ریاضی که به نفعمون شد. چون خود استاد و همکاری که آورده بود  حسابی بهمون کمک کردن و کم مونده بود خودکار رو بگیرن خودشون بنویسن! اما  این استاد برای دانشجوهای شهریور تلافی کرد و تقریبا ۹۰ درصد دانشجوهایی که  شهریور امتحان دادن افتادن!&lt;br /&gt;اما از همون ترم بود که من سر یکی از امتحانات شوکه شدم و دیدم خیلی از  حرفهایی که دانشجوهای سال بالایی زده بودن، درست نبوده. برای مثال امتحان  جانور شناسی با اقای دکتر صدر زاده.&lt;br /&gt;میگفتن: جانور شناسی با دکتر صدر زاده که دیگه خوندن نداره. ولش کن.   روزنامه وار بخون. امتحانش که تستیه، نیاز نداره در طول ترم بخونیش.&lt;br /&gt;قبل امتحان، استاد گفت اگه کسی میخواد شهریور بیاد، قبل گرفتن برگه  سوالات بلند بشه. من هم سر جام نشستم و امیدوار بودم که اینهمه درسی که  خوندم به کمکم بیاد. اما وقتی سوالات توزیع شد دیدم که بدبخت شدم! تستی کجا  بود؟ درسته بعضی سوالات جوابش یک کلمه ای بود ولی هرچی بود تستی نبود!  داشتم سکته میزدم. بعدا متوجه شدم که با وجودیکه درس رو خونده بودم، اما  حجم درس و نحوه خوندن من به نحوی بود که ممکن بود از عهده امتحات تستی هم  برنیام. نتیجه این شد که این درس رو افتادم!&lt;br /&gt;تا اینکه مدل سوالات این استاد دستم اومد و تونستم جانورشناسی ۱ رو که  مجدد گرفتم و بعد جانورشناسی ۲ رو پاس کنم و برای درس پرندگان هم که اصلا  سر جلسه در طول ترم نرفته بودم (چون استاد، حضور غیاب نمیکرد) جزوه  دانشجوهارو گرفتم و با برنامه ریزی که کردم تونستم به خوبی بخونم و نمره  مناسبی بگیرم. ( اسنادش هم موجوده که چطوری این درس رو خوندم. حجم جزوه  زیاد بود و متن درس هم سنگین. اسامی زیاد بود و حتی تلفظش هم دشوار. جدولی  کشیدم و ویژگیهای خاصی که در متن درس برای اکثر پرنده ها اشاره شده بود رو  روبروی اسم جانور نوشتم و “ترین” هارو مشخص تر از بقیه علامت گذاشتم. فکر  کنم چها برگه آچهار رو دو تا دو تا از طول بهم چسبونده بودم و جدول طول و  درازی رسم کرده بودم که بشه با یک نگاه هم مروری روی درس داشت. خودم از  شیوه خوندنم حال کرده بودم!)&lt;br /&gt;نه فقط برای درس جانورشناسی از حرفهای بچه های سال بالایی نامید شدم، که  برای یکسری درسهای دیگه هم در طول ترم های اول تا سوم، حسابی مایوس شدم.  وقتی سر جلسه مینشستم از اون سادگی و نحوه سوالاتی که بچه ها گفته بودن  خبری نبود. مشکل از من بود که روی این حرفها حساب کرده بودم و مشکل بدتر  این بود که من هنوز یاد نگرفته بودم چطوری برای درسهای دانشگاه درس بخونم.  من که برای امتحانات مدرسه خودمو میکشتم و با نمونه سوالات سالهای قبل  اینقدری خودمو آماده میکردم که چشم بسته به سوالات امتحانات مدرسه جواب  میدادم، تلاشهای من جوابگوی امتحانات دانشگاه نبود.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;آخرین جلسه کلاس شیمی ۱ بود که به خاطر سرفه، استاد عذرمو خواست و در  واقع از کلاس بیرونم کرد! سر امتحانش هم یک سوال از جلسه آخر داد که من  نتونستم جواب بدم. خوشبختانه این درس رو با نمره درخشان ۱۰ پاس کردم!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;آزمایشگاه شیمی۲! شنیدن یا خوندن اسم این درس هم هنوزم که هنوزه لرزه به  تنم میندازه. درطول ترم با ازمایشهایی که انجام میدادیم قرار بود مشخص  کنیم که در محلول مچهولی که استاد بهمون داده، چه عناصری وجود داره. در  واقع یک جلسه درس داشتیم و یک جلسه هم مچهول.&lt;br /&gt;محلول کذایی رو هزار بلا سرش میاوردیم که به نتیجه برسیم چه توشه! من از  همون موقع هم بد شانس بودم. لوله های حاوی مچهول من در دستگاه سانتریفوژ  میشکست و میزان مچهول کمی که یدک نگهداشته بودم هم با راههایی که میرفتم به  نتیجه برسم، اگه سالم باقی میموند، معلوم نبود نتیجه درستی به من بده!&lt;br /&gt;شکستن لوله در سانتریفوژ، چندین بار برای من اتفاق افتاد و بچه های کلاس هم برای من ناراحت بودن که چرا من اینقدر بدشانسم؟&lt;br /&gt;امتحان کتبی رو هم که دیگه … .روی برگه یکسری عنصر و یکسری فلش که یه  چیزایی روش نوشته شده بود، همراه با تعداد زیادی جاخالی! قرار بود جاهای  خالی رو با اسم عنصر یا ماده تشکیل شده پر کنیم. باید دوگوله هاتو به کار  بندازی که چه بلایی سر چه عنصری بیاری نتیجش میشه یک ماده قهوه ای! نتیجه  این شد که آز شیمی ۲ رو افتادم!&lt;br /&gt;دلم از این میسوخت که این درس رو در سرویس دانشگاه، صبح هایی که میرفتیم دانشگاه، خیلی میخوندم! اما خوندن من نتیجه نداد &lt;img alt=":(" class="wp-smiley" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" /&gt; &lt;br /&gt;بار دوم که این درس رو گرفتم، باز همون استاد خشن و عنق قبلی سر کلاس  اومد. خوشبختانه رعایت مسائل امنیتی رو کردم و اتفاقی سر مچهول ها نیفتاد.  برگه کتبی امتحان رو که دادن، هیچی به ذهنم نمیرسید. اینکه چی باید بنویسم  داشت داغونم میکرد. خیلی خونده بودم. تمام واکنشهارو هزار بار و از حفظ روی  کاغذ نوشته بودم و به نظر خودم آمادگی کاملی داشتم.&lt;br /&gt;یادمه روی صندلی و روبروی تخته سیاه نشسته بودم. خیلی به مغزم فشار  آوردم و میخواستم گریه کنم. اما به تدریج امدادهای غیبی! به سراغم اومد و  تونستم یه چیزایی بنویسم. یادم نیست چند شدم ولی فکر کنم نمره خوبی بود.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یکی دیگه از درسهایی که افتادنش از بیخ گوشم  گذشت، ( فکر کنم اسمش) زیست تکوینی بود. یه جلسه استاد دیر کرد و زنگ زده  بود خودش یک جلسه کلاس فوق العاده و بدون هماهنگی بچه ها گذاشت. یکی از  اساتید هم حرفهای بچه هارو به استاد منتقل کرد و نتیجه این شد که استاد از  این رو به اون رو شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تحقیق- ترجمه- کنفرانس. استاد برای همه بچه  ها چند صفجه ترجمه داد که باید ارائه میدادن. اولین بار در کل دوران  دانشگاه، برگه های این درس رو ترجمه کردم! استاد دیگه خودش درس نداد و آخر  ترم هم گفت که امتحانم سخت نیست و روزنامه وار بخونید و سوالات تستیه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما من که دیگه گول نمیخوردم بدون توجه به  حرف استاد درس رو خوندم. نتیجه این شد که سوالات از تستی بود تا تشریحی و  جاخالی و یک جوابی! بچه ها حسابی شوکه شده بودن و فحش میدادن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امکان نداره دکتر خاوری از یادم بره. آمار زیستی داشتیم. درسی که بچه های سال بالایی میگفتن یا ۱۹-۲۰ میشی یا ۱-۲&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برگه سوالات رو دادن و من با یک برداشت  اشتباه از سوال، در جواب دو سوالی که بهم مرتبط بود اعداد اشتباه بکار بردم  و نتیجه این شد که فقط فرمولهام درست بود!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زمانی متوجه شدم که برگه رو داده بودم و راه  بازگشتی نبود. خودمو برای نمره ۱ آماده کرده بودم اما فکر کنم شدم ۶! یکی  از بچه ها وقتی دید من چقدر از نمره ۶ خوشحال شدم تعجب کرد و گفت نمیخواستم  بهت بگم که ناراحت نشی. اما من که فکر میکردم ۱ میشم خیلی هم خوشحال شدم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سر همین امتحان، با ماشین حسابی که از  برادرم گرفته بودم، نتونستم جذر رو حساب کنم. داشتم دیوانه می شدم. از بچه  ها که خواستم ماشین حساب بگیرم، استاد داد زد و گفت برگه رو میگیره. از  استرس داشتم پلاسیده می شدم! بالاخره یه جوری امتحان رو جمع جور کردم، در  حالیکه میدیم اعدادی که روی برگه بچه ها هست مختصر تره و مثلا چهار رقمیه.  اما برای من ۸ رقمی شده بود!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یکی دیگه از امتحانهای تلخ، امتحان  ازمایشگاه سیستماتیک گیاهی بود.در ازمایشگاه سیستماتیک، یکسری گیاه خشک رو  که چسبونده بودن روی کاغذ، باید اسم و سایر مشخصات رده بندیشونو حفظ  میکردی.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اون موقع، موبایل دوربین دار یا نبود یا مثل  الان اینقدر گسترش پیدا نکرده بود ( دقیق یادم نیست) اما دوربین دیجیتال  تازه داشت گسترش پیدا میکرد و من هم داشتم اما برای درسهای آزمایشگاه ازش  استفاده ای نکردم. بعضی بچه ها با دوربین فیلم برداری از نمونه ها فیلم  گرفته بودن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از طرفی نداشتن استعداد نقاشی کردن، باعث  شده بود نتونم تصویر گیاهان رو خوب برای خودم توی دفتر بکشم. اما با این  وجود به نوبه خودم خیلی زحمت کشیده بودم و فکر میکردم که به خوبی از عهده  امتحان بربیام.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روزی که امتحان داشتیم، مصادف بود با روز  انتخاب واحد. ( ماجرای انتخاب واحد هم برای خودش یک مطلب مفصله!). یادمه  وقتی که استاد نمونه هارو گذاشت جلوم تا اسمشونو بنویسم، بعضیهارو که  نتونستم بشناسم و بعضی رو هم اشتباه نوشتم. اصلا باورم نمیشد که نتونسته  باشم نمونه هایی که فکر میکردم به خوبی به ذهن سپردم رو تشخیص بدم. استاد  هم متوجه حالت من شده بود ولی نمیتونست معجزه ای کنه! البته نمره پائینی  نگرفتم اما اصلا باورم نمی شد که نتونسته باشم از تمام تلاشهای یک ترم،  بهره بهتری داشته باشم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-8345736823594561349?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/8345736823594561349/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=8345736823594561349' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8345736823594561349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8345736823594561349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/07/blog-post_5307.html' title='سالها دور از آرامش'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-2432373061876377348</id><published>2011-07-11T11:54:00.000+04:30</published><updated>2011-07-11T11:54:04.526+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>قورباغه ات را مغزی نخاعی کن!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فکرشو بکن روز امتحان فیزیولوژی جانوریه. داخل یه ظرف کاعذهایی تا شده  که روی هر کدوم اسم آزمایشی که باید انجام بدی نوشته شده. حالا باز فکر کن  که کاغذ رو باز میکنی و ازمایشهای مربوط به قورباغه تو افتاده! حالا به من  بگو چه حالی بهت دست میده؟&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;دانشجوهای گرایش گیاهی، یک ترم زودتر از ما آز فیزیولوژی ۱ رو گذروندن.  شنیده بودیم که روی وزغ، آزمایشهای مختلفی میکنن. مثلا اول مغزی نخاعی  میکنن بعد به میله آویزون میکنن و سر از تنش جدا میکنن! یا مثلا همونطور که  دستشون گرفتن، لوله در مخرجش میکنن تا ادرارشو بگیرن! یا پوست پاشو پاره  میکنن و روی عضله و عصب پاهاش ماده تحریک کننده میریزن.&lt;br /&gt;شنیده بودیم که روز امتحان پایان ترم، اکثر بچه های گیاهی، حاضر شدن  نمرشون کم بشه ولی با وزغ، ازمایشی انجام ندن. تا اینکه یک ترم گذشت و نوبت  به ما رسید. یادم نیست که چطوری این ترم عذاب آور رو گذروندیم. چون دو ترم  ازمایشگاه فیزیولوزی داشتیم و هر دو ترم هم وزغ!&lt;br /&gt;ازمایشهامون چند نوع بود. جلسات مولاژ مغز و قلب و تنفس و مغز و قلب  واقعی گوسفند. آزمایشهای روی وزغ و یکسری ازمایشها هم از خون خودمون بود.(  در این مواقع من مدل می شدم و لانست رو به استاد میدادیم و اون هم به انگشت  من ضربه محکمی میزد و خونم در میامد. خون رو در لوله موئین میکردم و اگه  بین خون، هوا میفتاد باید دوباره این عمل رو تکرار میکردیم.)&lt;br /&gt;یک بار هم باید ادرار خودمون رو میگرفتیم. البته در فیگورهای مختلف!  (اول آب خالی میخوردیم و نمونه میگرفتیم، بعد آب هندوانه و بعد مثلا چای.  من و سارا که شنیده بودیم خوردن یک پارچ آب هندوانه و باقی قضایا خیلی  مشکله! و حتی خود من در آزمایشگاههای طبی هم از دادن نمونه ادرار داخل خود  آزمایشگاه معذورم ( شرحش قبلا اومده!) در نتیجه به استاد گفتیم ما نمیتونیم  نمونه بدیم. به سارا گفتم استاد که نمیتونه بگه شلوارتونو بکشید پائین  ببینم مشکل دارید یا دارید دروغ میگید! این فکر در ساعات ابتدایی کلاس به  ذهنمون خطور کرد و همگروهی فداکارمون که متخصص مغزی نخاعی کردن بود هم اون  جلسه نیامده بود. در نهایت اون جلسه رو از ادرار&amp;nbsp; یه دانشجوی فداکار دیگه  کمک گرفتیم!)&lt;br /&gt;یادمه بچه ها معمولا با هم مولاژهارو میخوندن و به هم کمک میکردن. من هم  درحدی بلد شده بودم که بتونم نمره قبولی بگیرم. مشکل اینجا بود که حتی  گروه های مختلف در زمان کلاس نمیتونستند به هم کمکی کنند. و همون جلسه هم  استاد، درس رو میپرسید و تو باید بخشهای مختلف قلب و مغز رو براش میگفتی.&lt;br /&gt;کلاسهای وزغ هم جای خودشو داشت. و من خودم تا قبل امتحان پایان ترم، وزغ  رو مغزی نخاعی نکرده بودم. روز امتحان که به من ازمایش عصب عضله وزغ  افتاد، سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم.به کمک یک پارچه در ازمایشگاه که بی  شباهت به لنگ نبود!، قورباغه رو در دستم جابه جا کردم و برای اولین بار  سوزن مخصوص رو در ناحیه ای که باید مغزی نخاعی می شد فرو کردم و .. .  قورباغه بیچاره در دستای من داشت جان میداد. خوابوندمش روی سینی تشریح و  بقیه کارهارو انجام دادم. خدارو شکر میکردم که ازمایشی که باید با لوله  موئین، ادرار وزغ رو میگرفتیم به من نیفتاد!&lt;br /&gt;این امتحان هم به خوبی و خوشی پاس شد اما هنوز هم وقتی یاد نگاه  ملتماسه&amp;nbsp; وزغهایی که در سینک ظرفشویی ازمایشگاه که یه توری فلزی هم روی  سینک بود و شیر آب هم باز بود و خیلی باریک در سینک جاری می شد، میفتم، با  خودم میگم چه خوب شد اون دوران هم تموم شد…&lt;br /&gt;مطالبی پیرامون مغزی نخاعی کردن قورباغه:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nazanindelshadian.blogfa.com/post-4.aspx"&gt;http://nazanindelshadian.blogfa.com&lt;/a&gt;/&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bioclub.parsiblog.com/Posts/8/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%84+%D8%AA%D8%B4%D8%B1%D9%8A%D8%AD+%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87/"&gt;http://bioclub.parsiblog.com&lt;/a&gt;/&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mybiology.blogfa.com/post-1.aspx"&gt;http://www.mybiology.blogfa.com&lt;/a&gt;/&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-2432373061876377348?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/2432373061876377348/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=2432373061876377348' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/2432373061876377348'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/2432373061876377348'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/07/blog-post_6109.html' title='قورباغه ات را مغزی نخاعی کن!'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-2544326711564847938</id><published>2011-07-11T11:53:00.005+04:30</published><updated>2011-07-11T11:53:43.034+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>آن روزِ امتحان….</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;غروب، به سارا زنگ زدم و قرار شد فردا با متروی ساعت ۶ صبح کرج، بریم  دانشگاه. قرار بود زودتر برسیم دانشگاه تا مروری داشته باشیم به امتحان درس  فیزیولوژی. امتحانی که معلوم نبود که پاس کنی یا نه. استادی که در طرح  سوالات عجیب غریب بین دانشجوهای زیست شناسی به خوبی شناخته شده بود.&lt;br /&gt;ساعت ۶ صبح سوار متروی کرج شدم و در واگن خانمها نشستم. خبری از سارا  نبود. گفتم شاید نتونسته به متروی این ساعت برسه. حوصله مرور جزوه هارو  نداشتم. کیف رو زیر و رو کردم و دعاهایی که تو کیفم بود خوندم. در تمام طول  مسیر دلهره عجیبی داشتم. انگار یه حسی بهم میگفت که قراره اتفاق بدی  بیفته. با خودم میگفتم حتما به خاطر امتحانه. تو تمام تلاشتو کردی. هر چه  باداباد!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;وقتی قطار در ایستگاه نگه داشت، با عجله پیاده شدم تا به اتوبوس دانشگاه  برسم. اتوبوسهایی که به میدان دانشگاه واقع در خیابان حصارک کرج میرفتن،  در کنار اتوبوسهای مسیرهای دیگه قرار داشتند و یک برگه آچهار که روش نوشته  بود میدان دانشگاه، روی شیشه چسبونده بودن. با عجله سوار اتوبوس شدم و با  نگاهم دنبال سارا میگشتم. اما سارا نبود.&lt;br /&gt;وقتی اتوبوس حرکت کرد باز هم حس دلهره همراه من بود و لحظه به لحظه هم  شدیدتر می شد. تا به جایی که حس کردم دارم مسیرهای جدیدی میبینم. با خودم  گفتم شاید به خاطر اینه که مدتیه با مترو نیامدم و مسیرهایی که اتوبوس داره  ازش میره برام ناآشنا شده. با این وجود نتونستم خودمو آروم کنم. تا اینکه  رسیدیم به میدان دانشگاه. میدانی کوچک در محوطه ای سرسبز که در اطراف  میدان، تابلوی دانشگاه ازاد خودنمایی میکرد.&lt;br /&gt;تازه فهمیدم که دلهره من بی دلیل نبوده. من اتوبوس رو اشتباه سوار شده بودم!&lt;br /&gt;با عجله خودمو به جلو و در نزدیکی راننده رسوندم و گفتم آقا من میخواستم  برم حصارک. راننده که فکر کرده بود من دارم اونو متهم میکنم گفت: خوب خودت  اشتباه سوار شدی به من چه؟ من گفتم: حالا چکار کنم؟ من بلد نیستم.&amp;nbsp; راننده  که از دست من کفری شده بود با خشونت جواب داد که برو اون سمت خیابون. و  بعد کرایه ای رو که بهش داده بودم پسم داد. انگاری فکر کرده بود که به خاطر  کرایه ای که دادم دارم متهمش میکنم!&lt;br /&gt;حالا باز جای شکرش باقیه که بهم گفت کدوم سمت برم وگرنه در همون مسیری  که اتوبوس بود وایمستادم تا سوار ماشین بشم و این یعنی اینکه هیچ ماشینی  منو به حصارک نمیبرد.&lt;br /&gt;دانشگاه ازاد کرج در گوهردشت واقع بود و من که در کل دوران زندگی و  دانشجویی فقط به حصارک کرج اومده بودم و حتی از جلوی درب دانشگاه و از  نزدیکی مسیر اتوبوسهای ازادی-حصارک، اونورتر نرفته بودم، پیدا کردن مسیر و  اینکه باید کجا برم و چی سوار بشم، مثل یک کابوس وحشتناک بود.&lt;br /&gt;رفتم اون سمت میدان و کیفمو نگاه کردم. شب قبل، وقتی پولهای کیف رو چک  کردم، با خودم گفتم من که فقط میرم امتحان میدم و برمیگردم، پس چرا پول  اضافی با خودم ببرم. بنابراین به میزان کرایه همون روز پول تو کیفم گذاشته  بودم!&lt;br /&gt;یکی دو تا ماشین از جلوم رد شد تا اینکه یه تاکسی نگه داشت تا مسافرینش  رو پیاده کنه. من گفتم حصارک میرید؟ گفت اتوبوس اشتباه سوار شدی؟ گفتم آره.  گفت بیا بالا.&lt;br /&gt;به محض اینکه سوار شدم گفتم آقا من ۵۵۰ تومن بیشتر همراه ندارم ها!  راننده با خونسردی گفت: اشکال نداره دخترم من اصلا ازت پول نمیگیرم.&lt;br /&gt;نفس راحتی کشیدم و به این فکر میکردم که چرا به خاطر عجله و استرس  امتحان، استرس بدتری به خودم وارد کردم. راننده تا زمانیکه برسیم به حصارک و  میدان دانشگاه، مدام صحبت کرد. گفت من هم دخترهام مثل شما دانشجو هستند و  فلان جا درس میخونن. تا حالا زیاد پیش اومده که دانشجوها مثل شما اتوبوس رو  اشتباهی سوار شده باشن. شما باید اون اتوبوس که کنار اتوبوس فلان مسیر هست  رو سوار بشید و … .&lt;br /&gt;تا برسیم دانشگاه، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. وقتی رسیدم درب دانشگاه،  راننده خواست منو داخل محوطه هم بیاره که گفتم ممنون، نمیزارن بیایید تو.&lt;br /&gt;دستمو دراز کردم تا همون میزان پولی رو که داشتم بهش بدم. اما راننده گفت: من که گفتم اصلا هیچی نمیگیرم. شما هم مثل دختر خودم.&lt;br /&gt;با وجودیکه خیلی اصرار کردم ولی باز هم کرایه رو قبول نکرد. دعای خیر براش کردم و راننده به مسیرش ادامه داد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اتوبوس داخلی دانشگاه نگه داشته بود و  دانشجوها داشتن سوار میشدن. با عجله سوار شدم و دیدم که سارا روی صندلی  نشسته. گفت کجا بودی؟ گفتم ماجراش طولانیه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی رسیدیم سر جلسه، به سارا ماجرا رو  گفتم. سارا هم گفت که اتوبوس مترو از داخل شهر اومده و&amp;nbsp; بنابراین اونهم  بجای اینکه لاقل نیم ساعت زودتر برسه دانشگاه، همزمان ما من رسیده بود.  سارا میگفت که اونهم در تمام طول مسیر دلهره شدیدی داشته و فکر میکرده  اتوبوس رو اشتباه سوار شده!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بگذریم که امتحان رو در حدی تونستم جواب بدم که با نمره لب مرز، پاس شدم، اما این خاطره امتحان، هیچ وقت از یادم نمیره.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این فکر که اگه بجای اون راننده، کسی منو  سوار میکرد که از بی اطلاعی من به شهر سواستفاده میکرد و مسائل ناجوری به  وقع می پیوست یا اینکه کسی با اون میزان پول منو سوار نمیکرد که ببره  دانشگاه و من هم در نهایت این درس رو میفتادم، تا مدتها ذهنمو مشغول کرده  بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تا مدتها این راننده رو دعا میکردم و احساس میکردم که این راننده، فرشته ای بوده از طرف خدا.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از این ماجرا فقط دوستانم مطلع هستند و من  هیچ وقت در خانواده مطرحش نکردم. سرزنشهایی که به خاطر عجله و بی دقتی و&amp;nbsp;  اینکه چرا پول بیشتری همراه خودم نمیبرم، به سوی من سرازیر می شد و من تا  مدتها کلافه می شدم و خانوادم هم هر روز نگران می شدن که من دوباره اتوبوس  اشتباه سوار میشم یا نه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-2544326711564847938?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/2544326711564847938/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=2544326711564847938' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/2544326711564847938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/2544326711564847938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/07/blog-post_4183.html' title='آن روزِ امتحان….'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-3992745891882860979</id><published>2011-07-11T11:53:00.002+04:30</published><updated>2011-07-11T11:53:16.167+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><title type='text'>بوردا; بهشت پنهان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://indianajones2.blogfa.com/post-59.aspx"&gt;افشین&lt;/a&gt;  نوشت: مجله بوردا برای بچه‌های نسل من اولین مواجهه با جنسیت محسوب میشود.  چه بسیار دفعاتی که با ژستی متفکرانه همراه مادر شروع به ورق زدن شماره‌های  مختلف این مجله میکردیم ولی در اصل بدنبال همان تبلیغ‌های شامپو و صابون و  کرم بدن بودیم! &lt;a href="http://indianajones2.blogfa.com/post-59.aspx" target="_blank"&gt;ادامه مطلب…&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&lt;/div&gt;خیلی اذیت شدم تا بالاخره بابا رو راضی کردم که من از خیاطی خوشم نمیاد.  بابا اصرار داشت که تو که اینهمه چیز یاد گرفتی، خیاطی رو هم یاد بگیری،  خیلی عالی میشه، اصلا دختری که خیاطی بلد نباشه به درد شوهرش نمیخوره!&lt;br /&gt;حالا بالا برو پائین بیا که بابا جان، دوره زمونه عوض شده. یه زمانی هنر  دختر به خیاطی و گلدوزی و قالی بافیش بود، اما الان تعریف هنر برای دختر و  پسر عوض شده. اگه کسی خیاطی بلد نباشه، گناهی مرتکب نشده.&lt;br /&gt;یک بار هم مامان گوشمو گرفت که بشین تو این تابستونی خودم خیاطی بهت یاد  بدم، اما من کسی نبودم که زیر بار برم. اصلا حوصله و اعصاب خیاطی رو  نداشتم. یک بار هم رفتم از یکی از آموزشگاههای خیاطی، ساعت و هزینه  کلاسهاشو پرسیدم. اما وقتی دیدم که حداقل سه روز در هفته و هر روز هم ۳-۴  ساعت باید سر کلاسی بشینم که علاقه ای بهش ندارم، دیدم بهتره که بی خیال  بشم و یه جور دیگه ای بابا رو هم بی خیال کنم. بابا میگفت لااقل باید بتونی  وقتی زیپ و خشتک شوهرت پاره شد خودت بدوزیش و مجبور نشی بدی مادر شوهرت!  اون موقع میگن پس این دختره چی بلده؟!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از همون وقتی بچه بودم، مامان برام لباس  میدوخت. بهترین لباسهارو در روزهای عروسی اقوام، من میپوشیدم. وقتی هیچ کسی  لباس عروس نداشت، من لباس عروس میپوشیدم و پز میدادم. لباسهام، مامان دوز  بود وقتی که مغازه های لباس فروشی لباسهای متنوع و قشنگی نداشتن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مامان میگه: بعد از انقلاب و زمان جنگ،  جنسهای خارجی به کشور نمیامد و تولیدی های داخلی خیلی سعی میکردن که جنسهای  خوبی عرضه کنند. اما هرچی زور میزدن، نمیتونستم&amp;nbsp; روزهای قبل از انقلاب رو  جبران کنند. قبل انقلاب، جنسهای خارجی و مواد اولیه مرغوب تری وارد کشور می  شد. لاقل افرادی که وضع مالی خوبی داشتن میتونستن از این جنسها استفاده  کنند. اما زمان بچه های ما قحطی اومد. برا همین هم من خودم لباس میدوختم و  تن بچه هام میکردم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همزمان با بچه داری و معلمی و سر و کله زدن  با حداقل ۴۰-۵۰ دانش آموز در هر کلاس، مامان، خیاطی میکرد. اسنادش هم  موجوده که چه لباسهای قشنگی برای من دوخت. از الان بگذریم که بچه ها میتونن  هم سایز و هم سلیقه خودشون یه چی در مغازه ها پیدا کنن، زمان ما این طور  نبود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هر وقت مامان مشغول خیاطی می شد، در طبقه ی  کوچیکی که با چند تا پله به پشت بام منتهی می شد، کنار انبوه وسایل و  ملزومات خیاطی، مجلات رنگ وارنگی پیدا می شد که میتونست مارو آروم کنه و  مامان هم بتونه به خیاطیش برسه. تمام مجلات با روزنامه جلد شده بود و رنگ و  روی روزنامه حاکی از این داشت که مدت زمان زیادی از خرید مجلات میگذره.  روزنامه هایی که به رنگ زرد متمایل شده بود و روز به روز نازکتر می شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با ولع به عکسها و تبلیغات مجلات نگاه  میکردیم و وقتی به عکسها و لباسهای بچه ها میرسیدیم، میگفتیم مامان از این  برام بدوز. وقتی مامان میدوخت، میگفتیم چرا مثل عکس نشد؟ حالا مگه مامان  میتونست مارو قانع کنه که اونها عکسه و خارجیه و این حرفها!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مامان از قبل انقلاب، &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Burda_Style" target="_blank"&gt;بوردا&lt;/a&gt;  میخرید. بعد انقلاب خریدش سخت تر شد و بعد از چند سال، بوردا، ناپدید شد.  تا اینکه دوباره از اواخر دهه ۷۰، فروشنده های لوازم خیاطی، وقتی میدیدن  خیاطی میکنی یا قابل اعتمادی، میگفتن بوردا هم بخواهید داریم. یادمه اولین  باری که بعد مدت طولانی بوردا خریدیم، قیمتش ۳ یا چهار هزار تومن بود.  مامان میگفت تعجبه دارن میفروشن و عکسهاشو هم سیاه نکردن!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در مدتی که بوردا ناپدید شده بود و فقط  خیاطها میتونستن از کانالهای که داشتن، این مجلات رو خریداری کنن، مجله ای  به نام “برش” به بازار اومد که تصاویرش نقاشی بود و حتی الگوهاش هم قابل  اعتماد نبود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی در عوالم بچگی بوردا رو ورق میزدیم،  انگار میرفتیم در یک دنیای دیگه و طلسم می شدیم. دنیایی که به نظرمون بهشت  بود! لباسهای خوشگل، بستنی ها و خوراکیهای خوشمزه، لوازم آرایش های جذاب،  خانمهای خوشگل و خوش اخلاق، مرد های خوش تیپ و خوش هیکل و بدون ریش سیبیل!(  و حتی بدون مو در بدن!!!). برای ما در اون روزها، بهشت خیلی ساده و در عین  حال زیبا و فریبنده بود. بهشتی که فقط در “بوردا” یافت می شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یادمه، یکی از صفحاتی که من خیلی دوست  داشتم، عکس گربه داشت! از همون موقع عاشق گربه بودم. ولی گربه ی بوردا رو  میدیدم فکر میکردم شبیه این گربه در ایران پیدا نمیشه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بین انبوه بوردا ها، نقشه های گنجی  پیدامیکردیم که نمیدونستیم قراره با دنبال کردن خطهای رنگیش به کجا برسیم.  اون نقشه های گنج، الگوی لباسها بودن! هر خط با یک رنگ و یک مدل کشیده شده  بود و مامان از روی اونها، الگو در میاورد. نمیدونستیم که مامان چطوری  میتونه تشخیص بده هر خط برای کدوم لباسه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یکی از مجلات، نقشه گنج نداشت. از قضا از  بین سایر مجلات هم تعدادصفحات بیشتر و تصاویر زیباتری داشت. وقتی شروع  میکردی به ورق زدن، آدمها، لخت تر می شدن!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اول خانمها کت و دامن و شلوار و بعد پیراهن  آستین کوتاه و بعد دامن کوتاه تا میرسید به … . اقایون هم همینطور. اول  تصاویر آقایون پوشیده و خوش تیپ و بعد اقایون خوش هیکلی که زیر پوش و مایو  پوشیده بودن!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این صفحات از این مجله بدون الگو، فرسوده تر از بقیه صفحاتش شده! چون از همه بیشتر دیده شده!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مامان در توضیح اینکه این مجله چرا الگو  نداره میگفت: زمان شاه، کد لباس رو از این مجله یادداشت میکردی و سفارش  میدادی از خارج برات میاوردن. زری خانوم هم یک لباس برای شهاب سفارش داد  آوردن!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی مامان اینو میگفت من ناراحت می شدم و  میگفتم: یعنی ما نمیتونیم سفارش بدیم؟ مامان میگفت الان که دیگه نه ولی اون  موقع هم خیلی لباساش گرون بود. من عاشق یکی از تی شرتهای این مجله بودم که  عکس پینوکیو داشت.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد از شهرت بوردا در ایران، تمام مجلات  خیاطی بین مردم، به نام بوردا نام گذاری شدند. شاید الان هم خانمهایی باشن  که وقتی مجلات خیاطی و مدل لباس ایرانی رو میبینن به فروشنده بگن: آقا  بوردای خارجی نداری؟ من بوردای ایرانی نمیخوام!!!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-3992745891882860979?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/3992745891882860979/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=3992745891882860979' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3992745891882860979'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3992745891882860979'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/07/blog-post_438.html' title='بوردا; بهشت پنهان'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-8705214872445843224</id><published>2011-07-11T11:52:00.003+04:30</published><updated>2011-07-11T11:52:38.193+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>چند خاطره از روز مامان!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="" class="aligncenter" src="http://pix2pix.org/my_unzip/12142261875.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;تصویر بالا، به نظرم نوستالژیک ترین تصویریه که هم نسلهای ما از مادر   دارن. منظورم اینه که این تصویر، چه به صورت گوبلن و چه پوستر و یا نقاشی   پشت وانت و کامیون،از همان بچگی در ذهنمون نقش بسته. اون موقع وقتی این   تصویر رو در خونه مادربزرگم میدیدم با خودم فکر کردم: چرا تو خونه هر کسی  که  میری این عکس رو آویزون کردن؟ این مادر و بچه به کجا دارن نگاه میکنن؟&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;بچه که بودم، هر وقت روز مادر نزدیک می شد، به خاطر اینکه من و برادرام   پولی نداشتیم که برا مامان چیزی بخریم، بابا هم&amp;nbsp; اهل خرید هدیه نبود،  دلمون  برا مظلومیت مامان میسوخت. یه کمد قهوه ای رنگ دو در در طبقه دوم  داشتیم،  که محل قرارگیری اقلامی بود که کمتر استفاده می شد و یا اصلا  استفاده نمیشد  و در واقع نو بود. در سمت چپ که طبقه طبقه بود، ایام دهه  فجر، مثل کلاسهای  مدرسه، تزئین می شد. حتی من در مقطعی از زمان، اسباب  بازیهامو به صورت  خیلی رمانتیک توش چیده بودم.هر وقت روز مادر نزدیک می  شد، از لوازمی که در  این کمد بود، برمیداشتیم و کادو میکردیم و به مامان  میدادیم. یادمه یه بار  برادرم بهم گفت تو از همون نقاشیهای خرچنگ قورباغت  بکشی کافیه! من هم از  همون نقاشیها کشیدم و به مامان هدیه دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** **&lt;/div&gt;هر وقت روز  تولد حضرت فاطمه می شد، در زنگ تفریح و سر صف، به دانش  آموزانی که اسم  فاطمه یا زهرا داشتند، جایزه میدادن. خیلی کم پیش میامد که  بقیه القاب حضرت  فاطمه رو هم مد نظر داشته باشن. اما من و بقیه دخترهایی  که اسمشون فاطمه و  زهرا نبود، در این ناراحتی بودیم که مگه اسم ما مشکلی  داره؟ ما باید چکار  کنیم که اسممون عوض بشه؟ وقتی میرفتیم خونه به مامان  میگفتیم نمیشد اسم  مارو هم یه اسمی بزارید که بهمون جایزه بدن؟:(&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** **&lt;/div&gt;زمان مدرسه، تکلیفمون مشخص نبود. از یه طرف میگفتن معلم، مادر دوم   شماست، از طرفی هم قرار نبود مثل روز معلم، هدیه ای برای معلم بگیریم.   بنابراین، هرکسی که معلم رو بیشتر دوست داشت یا می خواست پاچه خواری کنه،   برای معلمش در روز زن هم هدیه میخرید. در این مواقع، دانش آموزانی که هدیه   نخریده بودن، با نفرت به افرادی که هدیه میدادن، نگاه میکردن!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-8705214872445843224?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/8705214872445843224/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=8705214872445843224' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8705214872445843224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8705214872445843224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/07/blog-post_6623.html' title='چند خاطره از روز مامان!'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-7757658347630735536</id><published>2011-07-11T11:52:00.000+04:30</published><updated>2011-07-11T11:52:01.252+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>وقتی نعلبکی شکست…</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;وقتی نعلبکی شکست، لای روزنامه پیچوندمش و در سطل زباله حیاط انداختم.گقتم اینجوری شاید مامان متوجه نشه و ندونه من نعلبکی رو شکستم.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به خاطر ندارم که چند سالم بود. وقتی موقع  ظرف شستن، نعلبکی از دستم افتاد توی سینک و شکست و چند تکه شد، رفتم قایمش  کردم تا یه وقت مامان دعوام نکنه. آخه اون موقع مثل الان نبود که بگن فدای  سرت. اگه نشکنه که کارخونه های چینی سازی ورشکست میشن!&lt;/div&gt;اما بالاخره گندش درومد. یه نعلبکی شکسته در حیاط پیدا شد. اما من به روی خودم نیاوردم که کار من بوده!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;سال اول راهنمایی بودم. در حیاط مدرسه بازی میکردیم. فکر کنم بازی دزد و  پلیس بود. یکی از بچه ها از پشت مقنعه منو گرفت تا منو نگه داره. احساس  بدی بهم دست داد. دستمو بردم زیر مقنعه و زنجیر طلا اومد تو دستم. زنجیرم  پاره شده بود &lt;img alt=":(" class="wp-smiley" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" /&gt; &lt;br /&gt;بجای ناراحت بودن از پاره شدن زنجیر، از عکس العمل مامان نگران بودم. تو ذهنم تجسم میکردم که الان مامان چی بهم میگه؟&lt;br /&gt;بعد از مدرسه، با زینب رفتیم طلا فروشی. طلا فروشه گفت که یا باید عوض  کنی یا باید جوش بدیم. پرسیدم اگه جوش بدیم معلوم میشه که پاره شده؟ اونهم  گفت اره. برای همین زنجیر رو گرفتم و با ناراحتی و لب و لوچه آویزون برگشتم  خونه.&lt;br /&gt;با ترس و لرز به مامان گفتم که زنجیرم پاره شده. برخلاف انتظارم، مامان  دعوا نکرد. غروب رفتیم و قرار شد یه پولی بزاریم و زنجیر رو عوض کنیم. و من  صاحب یه زنجیر طلای جدید شدم &lt;img alt=":)" class="wp-smiley" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif" /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;پیش دانشگاهی بودم. روز بعد از تولدم بود. وقتی در خونه رو بستم، احساس  کردم یقه لباس داره اذیتم میکنه. از روی مقنعه، یقه رو به پائین کشیدم. سر  کلاس زمین شناسی بود که دستمو بردم زیر مقنعه تا آویز جدیدی که مامان برای  تولدم خریده بود رو لمس کنم. اما زنجیر اومد توی دستم. برای دومین بار و  بعد چند سال دوباره زنجیرم پاره شده بود اما با این تفاوت که آویزم ازش  افتاده بود و گم شده بود.&lt;br /&gt;درس رو ول کردم و زیر میز دنبال آویز گشتم. دلم میسوخت که هنوز یک روز  هم از عمر آویز نگذشته. رفتم دفتر مدرسه و زنگ زدم خونه . گریه کردم &lt;img alt=":(" class="wp-smiley" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" /&gt;   قرار شد توی خونه و دم در رو نگاه کنن ببینن اونجا نیفتاده. ناظم مدرسه  که اشک و زاری منو دید گفت با مستخدم میفرسته تا راه مدرسه تا خونه رو  بگردیم شاید زمین افتاده باشه. رفتم حیاط مدرسه رو ببینم که دیدم دم در  حیاط آویزم خودنمایی میکنه. خوشحال و شادان برگشتم دفتر مدرسه و ناظم گفت  دیدی چقدر الکی گریه کردی!&lt;br /&gt;دلم از این می سوخت که هدیه تولدم رو گم کرده بودم. میترسیدم که مامان چی بهم میگه &lt;img alt=":(" class="wp-smiley" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;اول راهنمایی رو پشت سر گذاشته بودم و&amp;nbsp; ایام تابستان بود. اون زمان دوست  داشتم ناخنهامو بلند کنم. بلد نبودم که اگه بخوام ناخنهای بلندم قشنگ باشه  باید سوهان بزنم و صد تا بلای دیگه سرش بیارم. وقتی با برادرم دعوا  میکردم، اونهم میرفت چای ناخنهای منو که روی پوستش کشیده شده بود رو به  مامان نشون میداد. مامان خیلی منو دعوا میکرد و میگفت که با انبردست  ناخنهامو میکشه &lt;img alt=":(" class="wp-smiley" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" /&gt;   مامان در دعواها، هیچ وقت طرف منو نمیگرفت. حتی وقتی حق با من بود. من هم  از تنها وسیله دفاعیم یعنی ناخنهام استفاده میکردم. اون موقع احساس میکردم  مامانم، خانم تناردیه است! &lt;img alt=":(" class="wp-smiley" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;یادم نیست چند سالم بود. وقتی کسی در راهروی طبقه بالا نبود، در کمد  پائین کتابخانه رو باز کردم و دوربین عکاسی رو برداشتم.همیشه ارزوم بود که  بزارن من هم عکس بگیرم. اما همیشه میگفتن بچه بازی نیست که! در پشتی دوربین  (محل قرارگیری حلقه فیلم) رو باز کردم تا ببینم توش چه خبره. خبر خاصی  نبود. برا همین درشو بستم. وقتی عکسها ظاهر شد، گندش درومد که چند تا عکس  اول سوخته. صداشو در نیاوردم که کار کی بوده! چون میدونستم سرزنش میشم.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;جوجه خریده بودیم. از همون جوجه های زرد که مد شده بود خانواده ها برا  بچه هاشون میخریدن. ما هم خریدیم. میبردیمش تو حیاط تا بگرده و خودمون هم  نگاش میکردیم. جوجه زیر پای من رفت و مرد. تامدتها سرزنش شدم که حواسم کجا  بوده که جوجه بیچاره رو له کردم. بغض میکردم و کسی درک نمیکرد من تقصیری  نداشتم. من هم جوجه رو دوست داشتم &lt;img alt=":(" class="wp-smiley" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&lt;/div&gt;۳ هفته پیش رفتیم عروسی. آماده بودم که بگن برید برای شام. وقتی عروس و  داماد سر میز شام رفتن و بعدشون هم مادرهاشون، مهمانها برای صرف غذا دعوت  شدن. من، اولین مهمانی بودم که بشقاب برداشتم و غذا کشیدم (البته غذا که  نه، بیشتر دسر و کیک و بستنی!). وقتی برگشتم به میز و مامان هم اومد، به  مامان گفتم یادته میگفتی من بی عرضه ام؟&lt;br /&gt;بچه که بودم، خودم هم قبول داشتم که نسبت به همکلاسیهام، تا حدی بی عرضه  هستم. نه میتونم به حرفهای بدی که میزنن جواب بدم نه حتی از بوفه مدرسه  خرید کنم. یا مثلا وقتی ظهر عاشورا، ملت ریختن و از سر و کول هم بالا میرن،  نمیتونستم برم یه بشقاب نذری بگیرم. یا وقتی شاباش سر عروس داماد میریزن،  نمیتونم چست و چابک بپرم و شاباش هارو جمع کنم. همه اینها دلیل بر بی عرضگی  من در عنفوان کودکی بود! مامان همیشه نگران بود که آینده من چی میشه و من  با این ناتواناییهایی که دارم به کجا میرسم. من حتی از یه پشتک زدن ساده  عاجز بودم چه برسه به … .&lt;br /&gt;بعدها فهمیدم بخشی از ناتواناییهای من در کلاس و در کنار همسالان، به  این مربوط میشه که من نیمه دومی بودم ولی شناسنامه رو نیمه اول گرفته بودن.  به قول خود مامان که شاگردان مدرسه رو به خوبی شناخته بود، حتی یک روز هم  در توانایی های بچه تاثیر داره. چه برسه به اینکه کسی که نیمه دومی بوده و  سال بعد به مدرسه رفته با من که تقریبا یکسال از اون کوچکتر بودم اما  شناسناممو نیمه اول گرفته بودن، در یک کلاس درس قرار گرفته بودیم و مسلما  اون از تواناییهای بیشتری نسبت به من برخوردار بود.&lt;br /&gt;بچه که بودم، از عکس العمل مامان نسبت به ناتوانائیم نگران بودم. اما،  زمان که گذشت تمام تلاشمو کردم که بشم همون دختر با عرضه ای که مامان می  خواست….&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همیشه یکسری خاطرات هستند که به دلیل  غیرمنتظره بودن چه خیلی شاد و چه خیلی غمگین، در ذهنمون جا گرفتند. شاید  شما ضربه ی آرومی که پدر در یک سالگی به دستتون زده، خیلی بیشتر به یادتون  مونده باشه تا انبوه اسباب بازیهایی که پدر میخرید. هرچقدر هم زمان بگذره  باز هم اون خاطرات خیلی تلخ یا خیلی شیرین به دلیل اینکه در زمانی که اتفاق  افتادند خیلی خاص بودند، به یادمون میمونه.شاید الان که یادشون بیفتید  ببینید ارزشی نداشتن اما در زمان خودشون حسابی حالتونو گرفتن!&lt;/div&gt;همیشه سعی کردم حتی خاطراتی که تلخ هستند رو  به شیوه ای بیان کنم که در دقایقی که کافه رو میخونید، خستگی روزمره از  تنتون در بره و لحظاتی شاد رو تجربه کنید. اما با مطلبی که دفعه قبل نوشتم  (رویای یک رقص)، انگاری داغ دلم تازه شد. حس کردم من هم نیاز به روانکاوی  دارم و خودم باید پرونده های گذشتمو مرور کنم. خوشبختانه زمان به عقب  برنمیگرده و این لحظات تکرار نمیشه، اما شاید با بیانش بتونم نشون بدم که  چرا دوست ندارم به دوران کودکی برگردم. پس از این به بعد زمانهایی رو  میزارم برای یک نگاه واقعی به خاطرات تلخ گذشته…. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-7757658347630735536?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/7757658347630735536/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=7757658347630735536' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/7757658347630735536'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/7757658347630735536'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/07/blog-post_5590.html' title='وقتی نعلبکی شکست…'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-7856018457339567870</id><published>2011-07-11T11:51:00.002+04:30</published><updated>2011-07-11T11:51:34.262+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>رویای یک رقص…</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;em&gt;افشین نوشت: به شمع‌ها نگاه کن… به گل‌ها… و به خنده‌های شیرینی که  به خاطر تو به  لب‌ها نشسته&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;به این ترانه گوش کن… که ترانه‌ای است… از سرزمین تو… و برای تولد  تو&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;تولدت… مبارک!&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک! &lt;a href="http://indianajones2.blogfa.com/post-58.aspx"&gt;ادامه مطلب&lt;/a&gt;…&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;از همون بچگی سرمون شیره میمالیدن! اکثر اوقات تولد یکی از اعضای   خانواده مصادف بود با تولد سایر اعضای خانواده و حتی فامیل! حتی تولد دختر   خاله هام هم همزمان با تولد ما گرفته می شد. هدیه که چه عرض کنم. گاهی   اوقات همون لوازم و اسباب بازیهای خودمون رو میچیدیم روی میز و تولد برگزار   میکردیم و عکس میگرفتیم و کلی هم ذوق میکردیم. اسنادش هم موجوده!&lt;br /&gt;بی انصافی نمیکنم. گاهی هم هدایایی برامون گرفته شده بود. اکثر اوقات   مامان روی چراغ سه فیتیله ای کیک می پخت که هنوز هم مزه اش تو دهنمه. اون   موقع خبری از پودر کیک نبود. کیکهامون مامان دوز بود!&lt;br /&gt;در تولدمون خبر چندانی از اقوام نبود. نهایاتا خاله و بچه هاش بودن.   جالبه که همیشه آخر تولد، دایی و زن دایی و بچه هاش سر میرسیدن! و این در   اکثر تولدهای من پیش میامد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%283Sale%29..jpg" class="aligncenter" height="241" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%283Sale%29..jpg" width="360" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;در عمری که از خدا گرفتم چند تا  تولد مفصل بیشتر نرفتم. یکیش تولد دختر  همسایه بود که به لطف بلد نبودن من به رقص، نتونستم  برقصم و تا آخر تولد  روی صندلی نشسته بودم و بقیه رو نگاه میکردم که اینا  از کجا بلد شدن  برقصن! برای من که حتی از پشتک زدن عاجز بودم، رقصیدن مثل  یک رویا بود! (  از همان عنفوان کودکی آرزو داشتم که پشتک بزنم! اما هیچ وقت  موفق نشدم &lt;img alt=":)" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif" /&gt; )&lt;br /&gt;تولد دومی، تولد بچه های یکی از اقوام بود، که اونها هم تولد دختر و   پسرشون رو در یک روز برگزار کردن و بجای بزن و بکوب خانمها ( چون اکثر   تولدها مخصوص مادر بچه هاست که بیان خودشونو خالی کنند و بچه ها هم اضافی   هستند!)، بازیهای مختلفی برگزار می شد ( که &lt;a href="http://indianajones2.blogfa.com/post-58.aspx"&gt;افشین&lt;/a&gt;  جان بخوبی  تشریح کردند). مثلا یه سیب با نخ به سقف آویزون کرده بودن و  کسی که میتونست  با دست بسته سیب رو بخوره برنده بود. یا همون بازی صندلی  که باز هم به لطف  بی عرضه بودن من در دوران کودکی، همیشه ی خدا نمیتونستم  روی صندلی بشینم! (  حتما شما هم اون ایمیل معروف رو خوندید که ژاپنیها در  این بازی میگن که  همه باید روی صندلی جا بشن نه اینکه اونی که جا نشه  بازنده میشه). این تولد  هم به من خوش گذشت و هم به این نتیجه رسیدم که  بدون مامان نباید برم تولد!&lt;br /&gt;تولد سوم که به عنوان جشن تکلیف برگزار شد، جشن تکلیف یکی از دخترهای   کلاس سوم دبستان بود که پدرش با پدر من دوست بودن. در این جشن هم بازی و   مسابقه برگزار شد و به علت مذهبی بودن خانواده آهنگ قر داری نواخته نشد!   حتی عکس دسته جمعی که گرفته بودیم رو به خاطر بی حجاب بودن صاحب مجلس به من   که آشنا بودم ندادن &lt;img alt=":(" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" /&gt;  . در این جشن جوایزی به رسم یادبود داده می شد  که در یک سبد کاغذهای تا  شده که اسم جوایز روش نوشته شده بود ریخته بودن و  برنده یکی از کاغذهارو  برمیداشت. من البته در مسابقه ای برنده نشدم ولی به  من خط کش ۳۰ سانتی  دادن که اون موقع جزء لوازم تحریر جدید محسوب می شد.  اما من از اون سر  مدادی های فنر دار که کله موش و خرس داشت دوست داشتم که  به نام من نیفتاد.  برای همین هم من خط کش رو خونه صاحبخونه جا گذاشتم! اما  فردا، برام آوردن  مدرسه!&lt;br /&gt;تولد چهارم، خانوادگی دعوت بودیم. خونه پسر عمه بابا. از همون تولدهای   مفصل که بعضی اقوام هم هدایای خیلی گرون قیمتی خریده بودن و تمام مراسم   فیلم برداری شد. آخر مراسم هم آدمکهای روی کیک که مشابه زمین فوتبال بود،   همراه با بادکنک، به بچه ها داده شد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;نمیتونم بگم عقده ای شدم، ولی من هم دلم از اون تولدهای مفصل میخواد که   همه برام کادو بیارن. گرچه میدونم که مهمانان از زمانی که به مراسم دعوت   بشن عزا میگیرن که چی بخرن که هم هزینه اش زیاد نشه و هم آبرومند باشه.   خانمها هم از زمانی که بهشون تلفن میشه که تشریف بیارید میگن: حالا من چی   بپوشم؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;میدونم که خیلی از هدایا چندان به درد بخور نیست و فقط باید بره داخل   ساک گذاشته بشه و اونهایی رو که میشه بعدا به کسی هدیه داد رو هم جدا   گذاشت، اما با این حال من هم دلم از این تولد هایی که اتاق تزئین شده و کیک   بزرگی گذاشته شده میخواد &lt;img alt=":(" src="http://cafe-chocolate.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/14.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" class="aligncenter" height="272" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/14.jpg" width="363" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/10.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" class="aligncenter" height="393" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/10.jpg" width="360" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/9.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" class="aligncenter" height="395" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/9.jpg" width="364" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-7856018457339567870?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/7856018457339567870/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=7856018457339567870' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/7856018457339567870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/7856018457339567870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/07/blog-post_11.html' title='رویای یک رقص…'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-4040070880029141977</id><published>2011-07-11T11:50:00.003+04:30</published><updated>2011-07-11T11:50:37.295+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>در جستجوی خوشبختی (بخش دوم)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: maroon;"&gt;&lt;strong&gt;در جستجوی خوشبختی(داستان چهارم تا ششم)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;داستان چهارم: ناصر&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ناصر، پنجاه و خوردی سالش بود. با وجود  سیبیل کلفتی که داشت، صدای نازک و بامزه ای داشت که باعث می شد هر کسی میره  از مغازش خرید کنه، بعدش ریز ریز بخنده! چندی بعد از پدرش، مادرش هم فوت  شد و ارث بالایی به ناصر, سه خواهرش رسید. وقتی مادرش هم فوت شدن اطرافیان  گفتن: در جوونی دختری رو می خواست اما خانوادش مخالفت کردن و گفتن که دختره  در سطح ما نیست و حاضر نشدن به خواستگاری برن. ناصر، هیچ وقت ازدواج نکرد.  در پایان سال ۸۹، ناصر فوت شد. همه میگفتن اگه خانوادش راضی شده بودن،  لاقل بعد پدر مادرش انگیزه ای برای زندگی داشت و از غصه و تنهایی مریض نمی  شد.&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;داستان پنجم: زیبا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خوب یادمه. مراسم سالگرد دکتر حسابی بود و ما هم خارج از جمعیتی که روی  صندلیها نشسته بودن و برنامه هارو میدیدن، ایستاده بودیم. زیبا، گریان به  طرف ما اومد و گفت: قبول نشدم.&lt;br /&gt;اون زمان برای ورود به دوره پیش دانشگاهی هم آزمونی برگزار می شد و  قبولی ها هم در روزنامه منتشر می شد. زیبا در این ازمون قبول نشده بود.  هرچی روزنامه رو زیر و رو کرد، اسمش نبود. انگار که دنیا به پایان رسیده  باشه، زیبا گریه میکرد.&lt;br /&gt;مدت زمان زیادی نگذشت که زیبا ازدواج کرد. پسر، اختلاف سنی زیادی با  زیبا نداشت. شاید ۱-۳ سال. اما به خاطر قد و هیکل و ریش انبوهی که داشت،  خیلی بزرگتر به نظر می رسید. کل فامیل ازش خوششون اومده بود و میگفتن خیلی  مومن و معتقده و برادر ۲ تا شهیده. بعد از عقدش همراه عروس خانوم نماز  خوندن و فیلمبردار هم این لحظات رو ثبت کرد. فامیل در حسرت زندگی عاشقانه  این دو بود اما غافل از اینکه… .&lt;br /&gt;چند سال پیش بود که زیبا روانه بیمارستان شد. آزمایشها حاکی از این داشت  که احتمالا زیبا به سرطان خون مبتلا شده. زیبا میگفت: خودم سعی میکردم با  شرایط کنار بیام اما چشمهای گریان خواهر و مادر و گفتن این جمله که دکتر  میگه هیچی نیست خوب میشی، بیشتر آزارم میداد. تکرار ازمایشها نشان داد که  دکترها در تشخیش اشتباهی نکرده اند. اما فکر کنم یک ماه نکشید که زیبا شفا  پیدا کرد. پزشکان همگی متعجب از جوابهای جدید و بدون نقص زیبا، متحیر مانده  بودند که چه اتفاقی جز یک معجزه تونسته زیبا رو نجات بده.&lt;br /&gt;حدود ۲ سال بعد، زیبا بچه دار شد و با مریضیهای مختلف بچه، سر و کله زد.  اما دیری نپائید که همسرش عزم رفتن کرد و همسر و پسرش را تنها گذاشت. بدون  هیچ دلیل… .&lt;br /&gt;زیبا میگفت: کاش لاقل مشکل و اختلافی داشتیم. اما واقعا نه مسئله ای پیش  اومد و نه حرفی که بخواد زندگی رو از این رو به اون رو کنه. حالا زیبا با  تنها پسرش زندگی میکنه و همسرش هیچ مهر و محبتی به فرزندش نداره.&lt;br /&gt;مادربزرگم میگه: دلیل اصلی، اینه که زیبا در واحد کناری مادرش در یک  ساختمون زندگی کرد. با رفتار نامناسبی که پدر زیبا با همسرش داشت، مطمئناً  تاثیر نامناسب این رفتار در بلند مدت روی دامادشون هم اثر گذاشته و باقی  ماجراها… . خانواده شوهر زیبا، حاضر نیستند از نوه خودشون کوچکترین حمایتی  کنند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان ششم: حمید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حمید، با دایی های من و همینطور پسرخالم آشناست و در مقطعی از زندگیش،  رابطه دوستانه نزدیکی با هم داشتن. هفته پیش که حمید اومد پیشم، دل پری  داشت.&lt;br /&gt;صحبت از اینجا شروع شد که من به تازگی عمه شدم و نظرمو راجع به بچه  داشتن گفتن. اینکه شما وقتی ساعت ۱۱ شب میرسی خونه و همسرت هم ساعت ۵ غروب،  بچه داشتن دیگه چه صیغه ایه؟ اون بچه چه بهره ای از مهر و محبت والدینش  میبره؟ بهتر نبود وقتی نمیتونید واسه بچه وقت بزارید اصلا بچه دار نشید؟&lt;br /&gt;صحبت در نهایت به اینجا رسید که حمید گفت: مثلا خانوم من میگه اگه زندگی  بیشتر از این به من فشار بیاره، دو تا بچه رو میزارم و میرم. اولش فکر  کردم که مشکل حمید و همسرش فقط مسائل مالی هست اما وقتی بیشتر توضیح داد  متوجه شدم که حتی اگه حمید میلیاردر هم بود این مسائل ادامه پیدا میکرد.  اینکه خانومش مثل زن دایی من، ناراحتی ۲۰ سال پیش رو هم به خوبی واقعه روز  قبل یادشه و هرازگاهی میگه یادته ۱۵ سال پیش اون روز مادرت فلان حرفو زد یا  اینکه ۱۰ سال پیش فلانی این برخورد رو کرد؟ یا اینکه وقتی خونه یکی از  اقوام بره، وقتی برمیگرده خونه خودشون از مبلمان و پرده جدید خونه اون  فامیل حرف بزنه و یه جورایی به حمید بفهمونه که تو عرضه نداشتی خونه زندگی  بهتری برا من درست کنی.&lt;br /&gt;مطمئنا اگه زن حمید تو زندگیش خیلی ولخرجی نمیکرد، زندگی بهتری نسبت به  الانش داشت اما همین مسائل پیش پا افتاده نه فقط باعث شده زندگیش پیشرفت  چندانی نکنه بلکه حمید رو هم به ستوه بیاره.&lt;br /&gt;بخشی از خصوصیات زن حمید، مشابه زن دایی من هست که باعث شده دایی با  اکثریت اقوام رابطه کمرنگی داشته باشه. حمید میگفت: اصلا بهتره جایی نریم  تا اینکه تا مدتی حاشیه ها، زندگی رو تلخ کنه!&lt;br /&gt;ادامه دارد….&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-4040070880029141977?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/4040070880029141977/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=4040070880029141977' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4040070880029141977'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4040070880029141977'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='در جستجوی خوشبختی (بخش دوم)'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-3684222742635371624</id><published>2011-04-16T09:09:00.002+04:30</published><updated>2011-04-16T09:09:44.997+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>در جستجوی خوشبختی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;آدرس جدید کافه شکلات:&amp;nbsp;&lt;a href="http://cafe-chocolate.ir/"&gt;http://cafe-chocolate.ir/&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;!--StartFragment--&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان نخست: دایی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;یادم نیست دایی چند سالش بود. یادمه زمانی که سرباز بود و میامد خونه  ما، گوبلن خریده بود و مشغولش میشد. وقتی کنار دایی مینشستیم میگفت: اشرف&amp;nbsp;&amp;nbsp;  دلم برات غش رفت! اون موقع خانوادش نمیدونستن ماجرا از چه قراره. اما چندی  بعد…&lt;br /&gt;یادمه زمانی که دایی ازدواج کرد، دوم دبستان بودم. اون زمان رسم بر این  نبود که پسر خودش دست و آستین بالا بزنه و خودش انتخاب کنه. به خصوص اینکه  کسی رو پسند کنه که نه از فامیل و همشهری باشه و نه از نظر ظاهر و اعتقاد  شباهتی با خانواده داشته باشه.&lt;br /&gt;اون زمان، پدر بزرگ و مادربزرگم به خاطر اینکه تا به حال سابقه نداشته  پسری خودش دختری رو انتخاب کنه، شدیدا با این وصلت مخالفت کردن و این  مخالفت زمانی شدیدتر شد که فهمیدن اون دختر سوم راهنماییه و از نظر سایر  مسائل هم با شئونات خانوادگی و شهری، در اون زمان، کاملا متفاوته. اما دایی  انتخاب خودشو کرده بود.&lt;br /&gt;یادمه اون سالها، وقتی کسی فوت می شد، حتی اگه فامیل درجه دو و سه بود،  یک سالی به احترامش، مراسم ازدواجی برگزار نمیکردن. گرچه در مورد دایی،  مسئله بیشتر به یک مخالفت و فرار از واقعیت شبیه بود تا یک احترام.&lt;br /&gt;در همون دوران نامزدی، حاملگی صورت گرفت و بدون مراسم عروسی، دایی  ازدواج کرد. بگذریم از اینکه این عقده تا مدتها باقی موند و از بخت بد هم  هر وفت مادر زن دایی لباس عروس تن تک دخترش میکرد و سفره ای مینداخت تا  لاقل چند تا عکس برای آلبوم و در و دیوار خونه&amp;nbsp; جور کنه، عکسها به دلایل  مختلف میسوخت!&lt;br /&gt;چند وقت پیش مامان به من گفت که پدربزرگ در همون زمان، از روحانی معتبر  شهرشون، استخاره گرفته و نتیجه این بوده که: اولش بد نیست اما خوش آخر  نمیشه.&lt;br /&gt;مامان میگه اونها تصمیم گرفته بودن بچه رو سقط کنن اما مامان خوابی رو  که دیده بوده براشون گفته: خواب دیدم بچه رو سقط کردید اما دیگه بچه دار  نشدید. اونها هم تصمیم گرفتن که دیگه از فکرش دربیان و زندگی خودشونو با  این بچه شروع کنند.&lt;br /&gt;اینکه عامل اصلی مشکلات دایی، تفاوت در ظاهر و اعتقادات زن دایی بود و  یا حرفهای اطرافیان در باب این ازدواج، کاملا مشخص نیست. اما نکته قابل  توجه اینه که در اون دوران، اطرافیان به خاطر شوکه شدن ناشی از این انتخاب،  حاضر نبودن کوتاه بیان که اون دختر، بچه بوده و نباید سر به سرش میزاشتن.  اگه میگفتی بچه، اونها میگفتن اگه بچه است چرا ازدواج کرده؟&lt;br /&gt;تمام افرادی که اون موقع حرف و حدیثی به پا کرده بودن، الان خودشون متوجه شدن که با ناشی گری خودشون&amp;nbsp; فقط شرایط رو بحرانی تر کردن.&lt;br /&gt;نمیگم زن دایی هم مقصر نبوده، مرور زمان نشون داد که حتی اگه در ۳۰  سالگی هم مزدوج می شد، همین خصوصیات اخلاقی رو میداشت و حتی اگه خانواده  شوهرش قبولش میداشتن، باز هم دچار مشکل میشد.اگه از خصوصیات اخلاقی دایی و  زن دایی که باعث مشکلات مختلف و ناراحتیهای فراوان شد بگذریم، یکی از  بارزترین مسائلی که از همون دوران ازدواج باعث ناراحتی همه بود، ظاهر و  پوشش زن دایی بود که مورد پسند خانواده شوهر قرار نگرفت. به خصوص در اون  دوران که در شهرهای کوچیک نداشتن چادر هم موجب حرف و حدیثهای فراوان می شد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان دوم: ناهید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هر وقت به مامان و بابا میگفتم نمیخواستم برم سر کار، مامان، ناهید رو  مثال میزد. ناهید یک سالی از مامان کوچکتره. مامان میگه: ناهید خیلی بلند  پرواز بود. هر کسی خواستگاریش میامد به دلایل مختلف رد میکرد. کچلی، پول و  کار، قد و قیافه، شان خانوادگی، و …. . مورد آخرشون هم یه اقایی بود که  قرار بود خونه مادرش زندگی کنه. البته فکر کنم منظورش یک ساختمون مستقل  بوده. اما ناهید مخالفت کرده. اگه اینقدر ایده آل فکر نمیکرد لاقل مثل من ۳  تا بچه داشت.&lt;br /&gt;حدود ۷-۸ سال قبل هم خواستگاری داشت که برادر یکی از بازیگرا بود. ناهید  کلیه اقلام جهیزیه رو نو کرد و حتی رفتن که سالن بگیرن. اقا گفته بود که  مراسم مختلط باشه، ناهید هم گفته بود که خوب من هم شنل رو در نمیارم. اقا  مخالفت کرده بود و ناهید هم گفته بود که از روز اول ندیدی من روسری سر کرده  بودم؟ اقا هم جواب داده بود که فکر کردم همینجوری سر کردی. ناهید به  برادرش گفت و اونهم ترجیح داد مراسم به هم بخوره تا اینکه چند ماه بعد  خواهرش با یه ساک بیاد خونه مادرش.&lt;br /&gt;مامان همیشه مثال میزنه که اگه تو هم مجرد بمونی، یا میشی مثل این ناهید  یا اون یکی ناهید. اون یکی ناهید ادامه تحصیل نداد و سر کار هم نرفت و بعد  فوت مادرش از پدر و برادرش نگهداری کرد. اما این ناهید هم دستش تو جیب  خودش میره و محتاج کسی نیست. از مادرش هم نگهداری میکنه. این ناهید بهتره  یا اون ناهید؟ میخوای مثل اون ناهید بشی؟&lt;br /&gt;مامان همیشه میگفت ناهید از هر انگشتش صد تا هنر میریزه. هنری نیست که  بلند نباشه. برا همین من هم به مامان میگم فکر کنم من هم مثل ناهید بشم.  یعنی مشابه اون خیلی هنر دارم ولی … .&lt;br /&gt;مامان مخالف سرسخت خرید جهیزیه پیش از موعده. میگه هر وقت قرار شد  ازدواج کنی اون موقع بهترین و به روز ترینو میخرم. ناهید از شیر مرغ تا جون  آدمیزاد رو خرید اما … .&lt;br /&gt;به خاطر اینکه خانواده ها دوران جنگ و سهمیه بندی و این مسائل مختلف رو  دیدن، ترسیدن که دخترشون بدون وسیله بمونه. برا همین از همون عنفوان کودکی  شروع کردن به خرید اقلام متخلف جهیزیه.&amp;nbsp; اما غافل از اینکه شرایط همیشه  ثابت نمیمونه و سهمیه بندی و دفترجه بسیج و این حرفها تموم میشه و روز به  روز وسایل و تجهیزات جدیدتری وارد بازار میشه که هر روز هم یه چیز نو بخری  باز عقبی!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان سوم: همکار مامان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شب که مامان از خونه همکارش اومد، تعریف کرد که برای یکی از دخترهای همکارش خواستگار اومده و :&lt;br /&gt;با دختر خانم ث در یک مهمانی یا عروسی مختلط اشنا شده بود. با مادر و   خواهرش هم خونه دختر اومدن و پسندیدن و تامدتی هم بیرون میرفتن تا بیشتر   اشنا بشن. حتی خانم ث هم از پسره خوشش اومده بوده و دوستش داشته. تا اینکه   بعد مدتی خانواده پسر همراه با پدر خانواده به صورت رسمی به خواستگاری   آمدن. حاج اقا، یک بازاری مذهبی بود که خانم و دخترش هم شدیدا مقید به حجاب   بودن. حاج اقا به دختر گفت که بیای خونه ما باید برخلاف الان که روسری هم   سرت نیست چادر سر کنی. دختر خانم ث هم گفته بود مانتو و مقنعه میپوشم ولی   چادر نه. ( دختر خانم ث پیش مشاور رفته بود و مشاور هم بهش گفته بود   همونطوری باشید که همیشه هستید، به خاصر اونها و فقط در اون شب فیلم بازی   نکنید). بعد از اون شب دیگه خبری از خانواده پسر نشد. این در حالیه که فقط  پدر خانواده دختر رو ندیده بود و همسرش با وجود  شناختی که از حاج آقا  داشت، تردیدی در این انتخاب نکرده بود. خانم ث میگفت  کار روز و شب دخترش  شده گریه زاری. با وجودیکه چند ماه از این ماجرا گذشته  اونها باز امید  دارن که اونها برگردن.اگه پسر به این دختر اندک علاقه ای داشت، لاقل خودش  به دختر خبر میداد  که چه اتفاقی افتاده تا لاقل این دختر هم از این امید  واهی در بیاد. اصلا  چرا از همون اول حاج اقای سختگیر رو وارد ماجرا نکردن  که قبل ایجاد یک  رابطه صمیمی اب پاکی رو روی دست پسرش بریزه تا کار به  اینجا نکشه؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان چهارم: ناصر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ناصر، پنجاه و خوردی سالش بود. با وجود سیبیل کلفتی که داشت، صدای نازک و   بامزه ای داشت که باعث می شد هر کسی میره از مغازش خرید کنه، بعدش ریز  ریز  بخنده! چندی بعد از پدرش، مادرش هم فوت شد و ارث بالایی به ناصر, سه  خواهرش  رسید. وقتی مادرش هم فوت شدن اطرافیان گفتن: در جوونی دختری رو می  خواست  اما خانوادش مخالفت کردن و گفتن که دختره در سطح ما نیست و حاضر  نشدن به  خواستگاری برن. ناصر، هیچ وقت ازدواج نکرد. در پایان سال ۸۹، ناصر  فوت شد.  همه میگفتن اگه خانوادش راضی شده بودن، لاقل بعد پدر مادرش  انگیزه ای برای  زندگی داشت و از غصه و تنهایی مریض نمی شد.&lt;br /&gt;ادامه دارد….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;!--EndFragment--&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-3684222742635371624?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/3684222742635371624/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=3684222742635371624' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3684222742635371624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3684222742635371624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='در جستجوی خوشبختی'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-4366222101575188728</id><published>2011-03-15T11:38:00.004+03:30</published><updated>2011-03-15T11:49:22.455+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>اشکهاو لبخندها(ی دهه 80)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;یک دهه دیگه هم گذشت. دهه 60 سال تولد و جنگ بود و دهه 70 دهه مدرسه و دهه 80 هم دهه دانشگاه. همیشه مامان اصرار داشت که ما خاطراتمونو بنویسیم. هر سال که بابا از بانک، سررسید میاورد خونه، میگفت از امسال خاطرات روزانتونودر این سررسید بنویسید. چند سال دیگه که نگاهش کنید مطمئن باشید که لذت میبرید.&lt;br /&gt;اما ما زیاد به حرف مامان و بابا توجه نکردیم. در واقع با تصور اینکه باید هر روز خاطراتمونو بنویسیم و با توجه به اینکه هر روز اتفاق خاصی نمیفتاد که ارزش نوشتن داشته باشه، ما هم وقتی چند روز تنبلی میکردیم و نمینوشتیم، کلا بی خیال خاطره نویسی می شدیم و سررسید رو میزاشتیم کنار. خاطرات ما در اون زمان این بود:&lt;br /&gt;از خواب بیدار شدم. صبحانه خوردم. رفتم مدرسه. معلم مشق داد. اومدم خونه. مامان نهار درست کرد. مشقهامو نوشتم. تلویزیون دیدم. برق رفت. مسواک زدم.خوابیدم....&lt;br /&gt;همین و فقط همین. حالا فکرشو بکن که بخوای برای هر روز همینهارو با همین ترکیب بندی بنویسی. مطمئنا خسته میشی و میزاری کنار.همون کاری که ما کردیم.&lt;br /&gt;اما الان که به عقب برمیگردیم میبینیم کاش همون خاطره اومدن خاله و دایی به خونه و برق رفتنها و دعواهای بچه گانه با همکلاسی و دغدغه شاگرد اول و نمونه شدن و حسرت کارت صدآفرین رو مینوشتیم و الان که میخوندیم لااقل به ارزوهای کوچیکمون و خوشحال شدنهای لحظه ای میخندیدیم و حسرت میخوردیم که چه زود گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;با وجودیکه همچین نظری به گذشته دارم اما حاضر نیستم ثانیه ای به عقب برگردم. چون حتی اگه برگردم به دلیل اینکه نمیدونم چه اتفاقی در اینده&amp;nbsp; پیش میاد باز همین مسیری که اومدم رو میام و هیچ تفاوتی تو زندگیم اتفاق نمیفته. برای همین وقتی اینقدر زحمت کشیدم تا به اینحا برسم پس چرا بگم میخوام به گذشته برگردم؟&lt;br /&gt;درسته که حس و حال شیرینی که در اون دهه ها نسل ما داشت، دیگه نه برای خود ما و نه برای بچه های امروز تکرار نمیشه، اما همین تجربیات و خاطرات شیرینی که ما از گذشته داریم، اینقدری ارزشمند هست که نخواهیم جای بچه های امروز باشیم.&lt;br /&gt;بچه که بودیم فکر میکردیم زندگی خیلی سادست. نه میدونستیم کنکور چیه و نه ماجرای طلاق از چه قراره. همه چی در پاره شدن توپ بازی خلاصه می شد و نگاه مهربان معلم موقع جایزه دادن.&lt;br /&gt;دوست ندارم به دوران مدرسه برگردم. همیشه به مامانم میگم که حاضر نیستم برای ثانیه ای برگردم و به عنوان شاگرد در مدرسه بنشینم&amp;nbsp; یا سر صف، ورزش صبحگاهی رو در سرمای زمستون یا افتاب داغ سر ظهر، تحمل کنم.&lt;br /&gt;جیغ و داد ناظم و توهینهای مختلف اولیای مدرسه، باعث شدن که در دوران بچگی هیچ وقت فکر نکنیم&amp;nbsp; که حتی تا اندازه ای&amp;nbsp; ارزش داریم و اعتماد به نفسمون خلاصه می شد در توانایی برای خرید از بوفه مدرسه.&lt;br /&gt;احترام و ارزش گذاری به کودک، در مدرسه جایگاهی نداشت. اگه معلم دعوا میکرد یا حتی کتک میزد، مادرت میگفت حتما حقت بوده. مثل الان نبود که بیان معلم رو بیچاره کنن.&lt;br /&gt;خانوادمون هم در حین ارزش دادن به فرزندشون، باز هم بهای خاصی به بچه نمیدادن. الان میگن برای بچه بلیط جداگانه تهیه کنید چون اون بچه هم شخصیت داره. اما زمان ما باید رو پای مامان مینشستیم تا یه صندلی خالی بشه و یکی دیگه بشینه.&lt;br /&gt;با وجود همه این مسائل، بچه های امروز با وجود احترامی که بهشون میزارن، شخصیتهای خیلی عالی از کار درنیومدن. البته هنوز برای قضاوت زوده اما از پررو بودنشون میشه فهمید چه اینده ای دارند.&lt;br /&gt;بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;1- کنکور&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;سال 80 دغدغه اصلی من قبول شدن در کنکور بود.من که تا یکی دو سال قبلش فقط به خاطر کنکور برادرهام تا حدی با پدیده کنکور آشنا شده بودم، حالا باید خودم وارد میدان رقابت می شدم. سال 80 و 81 سالهای سختی برام بودن. اینکه تمام تلاش صبح تاشب من این باشه که درس بخونم و تست بزنم تا کنکور قبول بشم و برم دانشگاه. یعنی قبول نشدن در دانشگاه مصادف بود با مرگ!&lt;br /&gt;لذت اون زمان من موفق شدن در حل تستهای سخت ریاضی بود. من که تا قبل کلاسهای کنکور برای حل یک تست ساده هم گیج میزدم، موفق شدم که حتی تا 3 ساعت مستمر بشینم و تست کار کنم و نمره خوب بیارم. همین موفق شدن برای شکستن غول تست ریاضی، برای من خیلی ارزشمند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;2- دانشگاه&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;بالاخره تلاشهای من نتیجه داد و همون سال اول دانشگاه قبول شدم. اما از دوران دانشگاه خاطره چندان خوشی ندارم.یعنی خاطره خوب من انگشت شماره و یکی از دورانهایی است که حاضر نیستم برای ثانیه ای برگردم.&lt;br /&gt;من که با تمام وجود خواستم بیام دانشگاه، حالا پاس کردن واحدهای درسی برام سخت بود و دوست داشتم زودتر تموم بشه و بیام بیرون. 4 سال و نیم دانشگاه با همین حس سپری شد. تابستانهای این چند سال، با دوره های ازاد آموزشی و کسب مهارتهای مختلف گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;3- عشق&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;برادرم از همون ترم اول دانشگاهش عاشق شده بود. تا پایان دوران دانشگاهش که ازدواج کرد، خانواده ما دوران خیلی سختی رو تجربه کرد. توضیح بیشتر این وقایع در این مقال نمیگنجد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;4- مهمان مامان&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;سال 85 بود که مامان مریض شد. از تلخ ترین و سخت ترین خاطرات به جا مونده در دفترچه خاطرات ذهنی من و سایر اعضای خانوادم، بیماری مامان بود.&lt;br /&gt;مامان تازه بازنشست شده بود که گرفتار شد. خدا به آدم صبر میده. اینقدر صبر که نتونی گریه کنی و بغض خفته در گلوی تو مانع غذاخوردن تو بشه و مثل من در طی 3 روز، 4 کیلو وزن کم کنی. دوران سختی بود.&lt;br /&gt;اما همونطور که من همیشه عقیده داشتم، یه اتفاق سخت، از فاجعه بزرگتر جلوگیری میکنه. پس بهتره که از این سال، سریعتر رد بشم تا کمتر یاد دردها و اشکهای مامان و خوابیدن روی زمینهای سرد بیمارستان شریعنی و.. بیفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;5-&amp;nbsp; وبلاگ&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سریال جواهری در قصر، زمینه ورود هرچه بیشتر منو به اینترنت فراهم کرد. با وجودیکه قبل از اونهم در دنیای مجازی حضور داشتم اما با شروع این سریال حضورم پررنگتر شد و به عنوان نویسنده در &lt;a href="http://pafa.blogfa.com/"&gt;وبلاگ پافا&lt;/a&gt; مشغول به نویسندگی شدم. بعدحدود دو سال با کمک داریوش،&amp;nbsp; فعالیت رو در سایت ادامه دادیم و حتی بعد این سریال، سایر سریالهای کره ای رو در زمینه خلاصه و .. ادامه دادیم. اگه داریوش نبود، وبلاگ ما هم بعد اتمام یانگوم، تمام می شد.&lt;br /&gt;اما فعالیت ما ادامه پیدا کرد تا اینکه فیل تر شدیم. اول &lt;a href="http://pafa.ir/"&gt;سایت&lt;/a&gt; فیل تر شد. بعد چند ماه که &lt;a href="http://pafatv.com/"&gt;دومین جدید&lt;/a&gt; گرفتیم، وبلاگ هم مسدود شد. هنوز هم در سایت فعالیت مختصری داریم اما نه به پررنگی قبل. چون مطمئنا همین حضور کم خیلی بهتر از اینه که همین یکی رو هم از دست بدیم.&lt;br /&gt;در این مدت به خاطر نیازهایی که داشتم، اطلاعات مختلفی برای این زمینه فعالیتی کسب کردم و میتونم بگم اگه این دوران نبود، من در جایگاه امروز قرار نداشتم. &lt;br /&gt;دوران فعالیت وبلاگی من، دوران شیرینی بود. با وجود سختیهای مختلفی که  پشت سر گذاشتیم، باز هم خاطره خوبی در ذهن خودمون و بیننده هامون به جا  گذاشتیم.&lt;br /&gt;شاید بیننده های سابق ما وقتی مروری به عکسهای ذخیره شده در  کامپیوترشون بندازن، با دیدن ارم پافا، یاد لحظات خوشی که در وبلاگ و سایت  ما سپری کردن بیفتن و لبخند به روی لبهاشون بشینه.&lt;br /&gt;ضربه نهایی هم در پایان این سال به من زده شد که بلاگ اسپات و در نتیجه کافه شکلات هم فیل تر شد :( &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;6- کار&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اشنا شدن با خانم زرقامی، وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم. زرقامی که توانایی و علاقه منو به امور کامپیوتری دیده بود، همونسالی که رفتم مکه، منو به کمیته امداد معرفی کرد و من به مدت یک سال به عنوان مدرس مشغول به کار شدم.&lt;br /&gt;دوران تدریس نقطه عطفی در شخصیت اجتماعی من بود. چند ماه بعد از مشغول شدنم در این مرکز، در آموزشگاههای دیگه ای هم از یک هفته تا چند ماه مشغول شدم و به این نتیجه رسیدم که با وجودیکه به عنوان یک مدرس، زمان کار کردنم&amp;nbsp; در دست خودمه، اما هر بار از نو شروع کردن خیلی سخته. برای من که نه مدرک مرتبط داشتم و نه مدرک مربیگری، خیلی سخت بود که بتونم در جایی تدریس کنم. این دوران برای من تلخی و&amp;nbsp; شیرینهای زیادی داشته که در این مقال نمیگنجد!&lt;br /&gt;اما قبول شدنم در امتحان ادواری فنی و حرفه ای، از قبول شدن در کنکور برام با ارزش تر بود.&lt;br /&gt;بابا با تدریس مخالف بود. چون میگفت این به عنوان چاشنی کار خوبه و نه به عنوان شغل اصلی. بهتره دنبال یه کار درست حسابی باشی. کار برای بابا&amp;nbsp; این بود که صبح بری و غروب بیای.&lt;br /&gt;سال 88 تونستم به کاری که مد نظر بابا بود برسم. برام سخت بود که صبح برم و بعد از 12 ساعت، برگردم خونه. به جرات میتونم بگم که حدود 7-8 ماه طول کشید تا عادت کردم. روزهایی پر از استرس و گاهی سرشار از ناامیدی و یاس رو تجربه کردم. اما با این وجود از سال88 تا همین لحظه هم پیشرفتهای خوبی چه در زمینه اطلاعات کاری و چه شخصیتی داشتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;شما هم مطمئنا خاطرات تلخ و شیرینی از این دهه دارید. مطمئنا با یاداوری اون خاطرات، همون تلخیها هم لبخند به روی لبهاتون میاره چون همون سختیها باعث پیشرفت شما تا به اینجا شده.&lt;br /&gt;امیدوارم در طی دهه بعد هم همین اندیشه رو داشته باشم و بتونم با سختیهاش کنار بیام و سعی کنم در براورده شدن خواسته هام، اصرار زیادی نداشته باشم.چون این دهه به من نشون داد که بهتره صبور باشم و در کنار حرکتی که دارم منتظر برکت خداوند باشم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-4366222101575188728?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/4366222101575188728/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=4366222101575188728' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4366222101575188728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4366222101575188728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/03/80.html' title='اشکهاو لبخندها(ی دهه 80)'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-1771004675910207303</id><published>2011-03-13T11:04:00.001+03:30</published><updated>2011-03-13T11:08:19.252+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>در حسرت نینجا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;لباس مشکی پوشیده بود و فقط چشماش معلوم بود. برای من که دختر بودم جذابیت بصری زیادی نداشت. اما اینکه میدیدم برادرهام با هیجان میشینن و بازی میکنن، منو وسوسه میکرد که من هم بازی کنم.&lt;br /&gt;فکر کنم دوران ابتدایی بودم که کمودور 64 خریدیم. اولش نوه عمه بابا (شهاب) کمودور خرید و بعدش ما. برای همین هم تا مدتها شهاب ، راهنمای برادرهای من بود. من بلد نبودم چطوری باید یک بازی رو لود کنم و حتی اگه بتونم با اون دسته بازی، نینجا رو هدایت کنم و از گوشه کنار اتاقک تصویر چاقو و بطری و نانچیکو بشینم و بردارم، باز هم برای رفتن به مرحله بعد مشکل داشتم.&lt;br /&gt;برادرهام هیچ وقت نزاشتن من نینجا بازی کنم. و این حسرت برای همیشه در دلم باقی موند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="286" src="http://www.kushanku.de/grafik/ninja_nic_ohne_hintergr_k.gif" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;نینجا 1، نینجا2، نینجا3: فکر کنم در نینجا 2 بود که برادرها نتونستن از مرحله 1 فراتر برن. در سکانس آخر بازی، رودخانه عریضی بود که پریدن از روش محال بود. یادمه یک بار شهاب اومد خونه ما و با برادرهام تا چند مرحله جلوتر رفتن. من هم با حسرت نگاه میکردم که بالاخره بعد از دو نینجای تکراری، دارم صحنه های جدید تری میبینم.&lt;br /&gt;سهم من از کمودور، فقط موتور سواری بود. اونهم همیشه از روی مجسمه ابولهل پرت میشدم پایین!&lt;br /&gt;یه بازی دیگه بود که اسمشو یادم نمیاد اما از اسلحه ی یوزی استفاده میکردن. اون موقع یا مجلات ترفند بازی نبود یا برادرهای من خبر نداشتن و برای همین یه وقتی هم که چند برگ راهنمای بازی دستشون میامد که باید از کجای صحنه فلان اسلحه رو بردارن یا برای نشستن در گوشه اتاق چطوری از دسته بازی استفاده کنن، هیجان انگیز بود.&lt;br /&gt;دسته بازی مدام خراب می شد. یادمه یه دسته بازی داشتیم که بهش میگفتن گوشکوبی. اون از بقیه بهتر عمر کرد. هنوز صدای دسته بازی وقتی که برادرم تلاش میکرد که نینجارو باهاش بنشونه زمین، یادمه.&lt;br /&gt;یادمه وقتی میخواستن برن مرحله بعد بازی، صفحه لود شدن، خط خطی بود یا این خط خط ها بالا میرفتن یا همینطور درجا میزدن.&lt;br /&gt;از بین اسلحه ها، نانچیکو خوب یادم مونده. هم قیافش و هم اسمش برام جالب بود. به خصوص اینکه نمیتونستم درست تلفظش هم کنم!&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://sonic-abi.persiangig.com/image/Commodore%201.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://sonic-abi.persiangig.com/image/Commodore%201.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;وقتی کامپیوتر خریدیم، من عاشق بازی پرنس شدم. بالاخره تونستم یه بازی دخترپسند رو بازی کنم. یادمه یکی از اقوام به اسم بابک چند وقتی اومده بود تهران و وقتی برادرهام مدرسه بودن، من و بابک حسابی بازی میکردیم. با بابک بود که تونستیم مراحل بیشتری رو بریم و کلیدهای میانبر زیادی رو کشف کنیم.کلیدی که عمر رو زیاد کنه یا بریم به مرحله بعد.&lt;br /&gt;وقتی برادرها از مدرسه میامدن خونه، من با هیجان از کشفیات اون روز براشون میگفتم. تمام صحنه های پرنس یادمه، به خصوص گیوتین هاش و اون سکانس آخر که پرنس، پرنسس رو در اغوش گرفت!&lt;br /&gt;یه خط دستور برادرها برام نوشته بودن که بتونم رنگ زمینه و نوشته ها رو باهاش عوض کنم. این تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم. ( البته فکر کنم با کمودور این کارو میکردم)&lt;br /&gt;یادم نیست که کمودور رو چکارش کردیم.دادیم به دایی تا به کسی بده و اون چکارش کرد. ولی هرچی که شده، دلم میخواست الان هنوز داشتیمش و من به حسرت دوران کودکی، باهاش بازی میکردم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-1771004675910207303?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/1771004675910207303/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=1771004675910207303' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/1771004675910207303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/1771004675910207303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/03/blog-post_13.html' title='در حسرت نینجا'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-4718693197637199613</id><published>2011-03-12T15:41:00.002+03:30</published><updated>2011-03-12T15:53:50.271+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>امپراطور دریا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;8 اسفند: روز امور تربیتی و تربیت اسلامی:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;مامانم میگه: شما نسل امور تربیتی و معلم پرورشی هستید و شدید این. یکی اعتقادات دینی نداره و یکی هم داره افراط میکنه. حالت تعادل از بین رفته. این تربیت اسلامی روی شما انجام شده و در این روزها علیه خودشون شعار میدید. سیاستشون به تربیت این نسل منجر شد و نتیجه این نوع تربیت خودشو نشون داد.&lt;br /&gt;به مامان میگم: خیلیها هستند که ما وقتی میبینیم فکر میکنیم هیچ تعهد دینی ندارن و به قول خودمون بی بند و بار هم هستند. اما وقتی باهاشون معاشرت میکنی میبینی چقدر پاک هستند و حیف که تو جامعه جور دیگه ای دیده میشن.کسی نمیاد این افراد رو بشناسه و ببینه که چقدر تعهد قلبی نسبت به خدا و مردم دارن. حتی بعضی از این افراد هیچ کدوم از اعمال مذهبی مارو انجام نمیدن اما عملشون از ما خیلی بهتره. چون این افراد به این نتیجه رسیدن که بهتره بجای ادعا، عمل کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;15 اسفند: روز درختکاری:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;دومین سوژه اصلی انشای دوران مدرسه، روز درختکاری بود.&lt;br /&gt;یعنی هروقت امتحان ثلث میشد، سه موضوع میدادن که دربارش یک صفحه ای کاغذ سیاه کنیم. سوژه های انشای امتحانات ثلث معمولا یکی از این موارد بود:&lt;br /&gt;1-&amp;nbsp; " علم بهتر است یا ثروت"&lt;br /&gt;2- تابستان یا تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید.&lt;br /&gt;3- روز درختکاری&lt;br /&gt;4- در آینده می خواهید چکاره شوید. &lt;br /&gt;یادمه که برای این موضوع مطالب جالبی مینوشتم. مثلا از زبان یک درخت یا یک نیمکت چوبی، یک صفحه داستان مینوشتم و آخرش هم این عبارت رو میگفتم: 15 اسفند روز درختکاری گرامی باد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;چندیست حال و حوصله نوشتن در کافه ندارم. از فیل تر شدن بلاگ اسپات گرفته تامسائل دیگه.گاهی اوقات هیچ انگیزه ای برای آدم باقی نمیمونه. هر وقت به این حس میرسم به مامان میگم: نمیشه منو به خدا پس بدی؟ &lt;br /&gt;همیشه فکر میکردم وقتی حالم خوش نیست میتونم از ایده هایی که دارم، مطالب بهتری بنویسم. اما این چند وقت به من نشون داد که کافه داری هم حال و حوصله میخواد.&lt;br /&gt;روی نیمکت پارک نشسته بودم و تو خودم بودم. پسرکی با پاکت فالهای حافظ به من نزدیک شد و وقتی منو تو اون حال دیدگفت: &lt;br /&gt;وقتی زندگی واست خیلی سخت شد یادت باشه که هیچوقت خداوند از دریای آروم ، امپراطور دریا نمیسازه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-4718693197637199613?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/4718693197637199613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=4718693197637199613' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4718693197637199613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4718693197637199613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='امپراطور دریا'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-418404630953118372</id><published>2011-02-05T08:59:00.004+03:30</published><updated>2011-02-06T07:57:49.645+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>هدیه ای برای تمام فصول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;هر وقت مناسبی پیش میاد که تصمیم بگیریم به کسی هدیه بدیم، با این مشکل روبرو میشیم که چی بخریم؟ چی بخریم که خوشش بیاد؟&lt;br /&gt;در این مطلب تصمیم دارم نکاتی که به نظرم درباب هدیه خریدن قابل توجه است و میتونه در هدیه خریدن کمکتون کنه توضیح بدم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون از هر 10 مغازه موجود در خیابان 9/5 تاش اجناسی مربوط به خانومها دارن، در نتیجه هدیه خریدن برای خانمها خیلی راحت تره. اما خدا به داد وقتی برسه که بخوان برا اقایون خرید کنند. بعدا میگن چرا خرید منتهی میشه به زیر پوش! خوب چون هدیه های مختص اقایون کم پیدا میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اینجا با چند سوال روبرو هستیم:&lt;br /&gt;&lt;b&gt;1- به کی میخواهیم کادو بدیم؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;الف: همسر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ب: نامزد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ج: دوست&amp;nbsp;&amp;nbsp; د: خانواده و فامیل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;2- چه مناسبتی پیش رو داریم؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;الف: عید نوروز &amp;nbsp;&amp;nbsp; ب: تولد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ج: ولنتاین&amp;nbsp;&amp;nbsp; د: سالگرد ازدواج یا نامزدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;3- چقدر پول داریم؟! &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;الف: کم&amp;nbsp;&amp;nbsp; ب: متوسط&amp;nbsp;&amp;nbsp; ج: زیاد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; د: خیلی زیاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میتونیم بر مبنای شخصی که قراره بهش هدیه بدیم، این مطلب رو ادامه بدیم و هم بر مینای میزان بودجه و یا نوع مناسبت.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما یکسری از هدیه ها هستند که مناسبت بردار نیست و همچنین یکسری نکاتی هم هست که باید در خرید هدیه رعایت کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;b&gt;1- به کی میخواهیم کادو بدیم؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #cc0000;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;الف: همسر&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;اقای محترم! مطمئنا شما دوست دارید از بودجه ای که در اختیار دارید به نحو احسن استفاده کنید و مثل تمامی آقایون با یک تیر صد نشان بزنید. اما مطمئن باشید اکثریت قریب به اتفاق خانمها دوست ندارند که به عنوان هدیه تولد همسرشون بهش قابلمه تفلن بده!&lt;br /&gt;آخه مگه اون قابلمه و ظرف پیرکس مخصوص اون خانومه که شما رفتی براش خریدی؟&lt;br /&gt;یه وقت از هفته قبل مناسبت هرچی میخری نزنی به پای هدیه تولد یا ولنتاین! آخه سیب زمینی پیاز هم شد هدیه؟ که هروقت خریدی بگی خانوم این رو بزن به حساب من که برات کادو خریدم! &lt;br /&gt;خوب باباجان بنده خدا حق داره ناراحت بشه. شما خواستی هم برا خانم هدیه بخری و هم برای خونه ای که خودت هم توش زندگی میکنی و از لوازمش استفاده میکنی. پس بالاغیرتن یه چی برا خود خانومت بخر.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.ftd.com/pics/products/C191_2.jpg" width="285" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #cc0000;"&gt;ب: نامزد&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین هدیه بعد از انگشتر گذاشتن پیش خانواده دختر، حالا به مناسبت تولد یا عید یا ولنتاین،مهمترین و تعیین کننده ترین بخش سرنوشت یک پسر هست. به خصوص برای مناسبتی مثل تولد یا عید.&lt;br /&gt;اینجا اگه پسر خسیس بازی دربیاره و هدیه رو به خرید یک خرس در جعبه هدیه محدود کنه، ممکنه چند روز بعد، نامزدی بهم زده بشه! خوب چون این هدیه مشخص کننده سلیقه و صد البته اهمیتیه که پسر داره برا دختر قائل میشه. البته نه اینکه ارزش مادی در هدیه ای که میخریم خیلی مهم باشه، اما باید بدونیم که نمیشه همیشه رمانتیک بازی دراورد و هدیه رو به یک خرس پولیشی محدود کرد.&lt;br /&gt;بسته به جیب آقای داماد، طلا و سکه بهترین هدیه ایه که صدا از توش درنمیاد. البته همراه با گل و یا شیرینی. چون دیگه خیلی خشک و خالی&amp;nbsp; نمیشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #cc0000;"&gt;&lt;b&gt;ج: دوست&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;اگه دوستت خیلی سوسول باشه میتونی با یه خرس گنده و بدقواره در یه جعبه هدیه محتوی پوشال، سر و ته قضیه رو هم بیاری. در واقع در این موارد فانتزی بودن&amp;nbsp; وسوسولی بودن هدیه خیلی مهمتر از هزینه ایه که شما میکنید.&lt;br /&gt;یعنی اگه بری یه کرم ضدآفتاب یا یه رژ لب 20 هزار تومنی بخری و در جعبه کادو بزاری، عملا پولتو ریختی دور. چون ارزش پولی این هدیه مهم نبوده و بیشتر چشمگیر بودن و فانتزی بودنش در ذهن طرف مقابل ملاک بوده. یعنی با یه خرس 5 هزار تومنی هم میتونستی قال قضیه رو بکنی!&lt;br /&gt;اگه دوستت آدم حسابیه، بهتره پولتو صرف خرید چیزای فانتزی نکنی. مثلا یه خرس بزاری تو جعبه و چند تا شکلات بریزی دورش و با کلی پز و ادا هدیه رو بهش بدی و بگی عزیزم دوستت دارم! این حرکت مثل این میمونه که با مشت زدی تو صورت این بنده خدا و به شعورش هم توهین کردی.&lt;br /&gt;کمی باید هزینه و سلیقه به خرج بدی و اون دوگوله رو به کار بندازی تا ببینی باید چی بخری.&lt;br /&gt;یه وقت نری کارت هدیه براش بخری و بگی عزیزم! چون نمیدونستم چی برات بخرم که خوشت بیاد گفتم بهترین چیز کارت هدیه است که هرچی خواستی برا خودت بخری. این مثل این میمونه که طرف رو بندازی تو استخر آب یخ! میدونی اون طرف چی فکر میکنه؟ میگه یعنی من برای این ارزش نداستم که کمی ابتکار به خرج بده و فکر کنه ببینیه چی برام بخره من خوشحال میشم؟ یعنی اینهمه با هم رفتیم بیرون اون متوجه نشد من از چه چیزایی بیشتر خوشحال میشم؟&lt;br /&gt;اگه هم خواستی کارت هدیه یا سکه پارسیان و الیزابت بدی، بهتره کمی دوگوله رو به کار بندازی و خشک و خالی اینارو بهش ندی. یعنی مثلا یه اسپری و یه کارت پستال همراه کارت هدیه یا سکه تو جعبه هدیه بزاری و به طرف بدی. لاقل مثل دفعه قبل تو ذوقش نزدی.&lt;br /&gt;مسئله ای که درباره کارت هدیه و سکه های پارسیان مطرحه اینه که چون قیمت خرید مشخصه، طرف این فکرو میکنه که مثلا تو ده هزار تومن ارزش داشتی. اما اگه خودت بری و یه چی بخری، این علاقه توئه که به چشم میاد و بحث پولی قضیه کمرنگ تر میشه.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="307" src="http://img.persiangfx.com/main/image/1255598534.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #cc0000; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #cc0000;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;د: خانواده و فامیل&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #b45f06;"&gt;&amp;nbsp;اگه برای خانواده ( مادر و پدر و خواهر و برادر و عروس و داماد) خرید میکنید:&lt;/div&gt;ببینید که چی لازم دارن یا قراره بخرن یا مطمئنید دوست دارن. میتونید پولهاتونو رو هم بزارید و یچی بخرید. در اینجا قضیه اینکه لوازم خونه برا زن نخرید، کمرنگ تر میشه. در اینجا میتونید برای خواهرتون که ازدواج کرده ابمیوه گیری! بخرید. یه وقت برای شوهر خواهرتون لباس زیر نخرید ها! چون خواهرتون از این به بعد بدجور نگاتون میکنه!&lt;br /&gt;همچنین پرداخت شهریه یک ترم کلاس زبان و کامپیوتر یا پرداخت هزینه شارژ اینترنت میتونه گزینه های مناسبی برای افراد خانواده باشه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #b45f06;"&gt;&amp;nbsp;اگه برای فامیل ( خاله و دایی&amp;nbsp; و عمه و عمو) خرید میکنید:&lt;/div&gt;معمولا زمانی که فامیل خونه جدید میخره، براشون هدیه میبرن. در این مواقع بهتره ببنید چی لازم دارن و هنوز نخریدن. میتونید از افرادی که رفتن خونشون بپرسید یا حتی از خودشون. تا لاقل چیزی که میخرید به درد بخور باشه تا در این خونه های کوچیک اسباب زحمت نشه.&lt;br /&gt;انواع لوازم منزل و دکوری برای هدیه مناسبه. اما اگه مطئنید که طرف چیزی لازم نداره یا مطمئن نیستید از چیزی که میخرید خوشش بیاد میتونید بر مبنای بودجه ای که دارید از سکه های پارسیان استفاده کنید.( بهتره همراهش یه جعبه شیرینی یا شکلات همراه ببرید)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درضمن میتونید از هدایایی که قبلا براتون آوردن و استفاده نکردید و به کسی هم نشون ندادید برای هدیه دادن بهره ببرید. فقط باید حواستون باشه هدیه ای که خود طرف و نزدیکاش براتون آوردن رو به خودشون پس ندید. در بعضی از جاها موارد کشت و کشتار خانوادگی هم مشاهده شده! پس مراقب باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;نکته: &lt;/b&gt;یه وقت جعبه شکلات و سکه رو تو نایلون نندازیدها! ممکنه سکه دیده نشه و علاوه بر گم و گور شدن این حرف هم پشتتون زده بشه که کلی آدم اومده و یه جعبه شکلات آورده!&lt;br /&gt;&lt;b&gt;نکته:&lt;/b&gt; بهتره در این مواقع زن خانواده هدیه رو به زن خانواده مقابل تقدیم کنه تا حرف و حدیثی پیش نیاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #b45f06;"&gt;&amp;nbsp;اگه برای فامیل ( قدم نو رسیده مبارک) خرید میکنید:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;انواع و اقسام لباسهای نوزادی مناسب خرید در این مواقع هست. اگه طرف ایراد گیره و حرف پشتتون میزنه بهتره بنا به بودجه از سکه های پارسیان استفاده کنید و یا پلاکهای طلا با اسم نوزاد (اگه اسمشو میدونید) یا پلاک طلای (و ان یکاد) استفاده کنید تا کلی ذوق کنن!&lt;br /&gt;&lt;b&gt;نکته: &lt;/b&gt;مطمئن باشید که به هر مناسبتی طلا و سکه برای کسی ببرید، اولین کاری که طرف میکنه اینه که بره قیمت خرید و فروششو بپرسه. پس حواستون باشه که ببینید برای کی دارید هزینه میکنید. اگه 5 هزارتومن بیشتر هزینه کنید بهتره که تا اخر عمر بگن برای بچمون چی آورد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.1001flowergift.com/product/images/upload/1219702590.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;تکنیکهای هدیه خریدن:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;علاوه بر نکاتی که مابین مطالب بالا گفتیم، یکسری تکنیکهای دیگه ای هم هست  که بهتون کمک میکنه تا زودتر از این بار سنگین هدیه خلاص بشید:&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گفتیم که از هر 10 مغازه موجود در خیابان 9/5 تاش اجناسب مربوط به خانومها دارن، در نتیجه هدیه خریدن برای خانمها خیلی راحت تره. با این وجود اقایون غر میزنن که چی بخریم که طرف دوست داشته باشه.&lt;br /&gt;فقط کافیه ببنیید چقدر میخواهید بسلفید تا بگم چی بخرید و از کجا بخرید! اول تکلیفتون رو با جیب مبارک روشن کنید بعد برید بقیه مطلب رو بخونید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #990000;"&gt;خصوصیات طرف مقابل را بشناسید:&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #990000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;اگه بار اوله که براش خرید میکنید، حواستون باشه که این دفعه بار آخرتون و دیدار به قیامت نشه!&lt;br /&gt;ببینید معمولا چی میپوشه، از چه لوازمی استفاده میکنه، وقتی برای خرید بیرون میرید چه اظهار نظری درباره مغازه ها میکنه، خودش برای دیگران چی میخره&lt;br /&gt;ضمنا این نکته رو مد نظر داشته باشید که شخصی که قراره براش هدیه بخرید چه سلیقه ای داره، عقیدش درباره هدیه بیشتر روی کیفیته یا کمیت. به تعداد هدیه اهمیت میده یا به کیفیتش. به قیمت هدیه اهمیت میده یا به نوع جنس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- اگه قیمت براش مهمه:&lt;br /&gt;بهتره براش یه جنس مارک دار بخری. اما باز هم نه اینکه یه دونه جوراب 20 هزار تومنی مارک دار هدیه بدی. میتونی جوراب رو با چیزای دیگه ای کنار هم بزاری و هدیه بدی. یا حتی کارت پارسیان، برای کسی که مهمه چقدر براش هزینه میشه خیلی بهتر از یه عطر 100 هزار تومنیه که قیمتشو نمیدونه و از بوی عطر هم خوشش نیاد!&lt;br /&gt;2- اگه به تعداد اهمیت میده:&lt;br /&gt;از قدیم گفتن عقل آدم به چشمشه. یعنی اگه میخوای 20 هزار تومن خرج کنی بهتره با این 20 تومن هرچی میتونی بخری. یعنی یه روسری و یه اسپری و یه رژ لب و یه کیف لوازم ارایش. مطمئن باش این براش خیلی خوشحال کننده تر از یه کرم مرطوب کننده یا ضد افتاب 30 هزار تومنیه!&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://golabia.files.wordpress.com/2008/05/2.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #bf9000;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;چیا میتونیم بخریم:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;خانومها از همه چی خوششون میاد! از یه گیره سر گرفته تا هرچی که فکرشو کنی. از هدیه 5 هزار اومنی گرفته تا 5 میلیون تومنی، میتونی خرید کنی! باید ببینی چقدر پول داری. اما برای اقایون...&lt;br /&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;b&gt;به یاد داشته باشید که &lt;/b&gt;بهتره بجای خرید اینترنتی  هدایای مناسبتی مثلا ولنتاین که با قیمتهای بالا، بسته های هدیه ای که شامل چند قلم لوازم ارایشی یا عطر و این جور چیزا میشه، خودتون وقت بزارید و تک تک خرید  کنید. مطمئن باشید که هم هزینه کمتری میدید و محصولات بی کیفتی رو تهیه  نکردید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;کارت پستال:&lt;/span&gt; معمولا دوستان در مناسبتهای تولد و ولنتاین، همراه با هدیه اصلی، یه کارت پستال هم هدیه میدن. اما همین کارت پستال ممکنه برای اعضای خانواده یا فامیل جز یه تیکه کاغذ، ارزش دیگه ای نداشته باشه!&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;گل:&lt;/span&gt; معمولا گل رو برای مناسبتهایی مثل خواستگاری یا بله برون تهیه میکنند. چون همه میگن وقتی قراره نزدیک 20 هزار تومن پول گلی بدیم که سر سه روز پژمرده میشه، بهتر نیست بجاش یه چیز موندگار دیگه بخریم؟ البته طراوتی که گل همراه خودش داره با هیچ هدیه دیگه ای قابل جایگزینی نیست.&lt;br /&gt;اما اگه در مناسبت ولنتاین یه دسته گل بزرگ ببرید، ممکنه دیگه طرف رو نبینید. احتمالا خانوادش دیگه نمیزارن از خونه بیرون بیاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;پوشاک:&lt;/span&gt; اگه سایزشو نمیدونی، یا سلیقشو مطمئن نیستی بهتره یه لباس گرون نخری که بعدش هم طرف بندازه یه گوشه کمد خاک بخوره. به خصوص اگه برا همسرت خریده باشی و خاک خوردن لباس گرون رو ببینی، جگرت میسوزه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;لوازم آرایشی و بهداشتی: &lt;/span&gt;گاهی اوقات بهتره از خیر خرید لوازم ارایش بگذری. چون نوع مارک و کیفتیش ممکنه برای طرف مهم باشه و بهت بگه سرت کلاه گذاشتن و تقلبی بهت انداختن. اما اگه میدونی از چه مارکی استفاده میکنه یا از کجا میخره، میتونی بری بر مبنای بودجه خرید کنی. اگه برای مناسبت خرید میکنی، نمیتونی یه ریمل بخری و با فیس و افاده بهش بدی. بهتره با چند قلم دیگه کنار هم بزاری و هدیه بدی. در این مواقع قیمت ریمل به چشم نمیاد، بلکه همون مسئله تعدد، بیشتر چشمگیره.&lt;br /&gt;اگه میدونی که طرف معمولا از چه محصولات مراقبتی و بهداشتی استفاده میکنه، بر مبنای بودجه میتونی از این موارد هم خرید کنی:&lt;br /&gt;محصولات شوینده پوست صورت مثل انواع ژلها و صابونهای مراقبتی&lt;a href="http://kappusir.com/kappus/"&gt;&lt;/a&gt;، کرمهای مرطوب کننده و ضدافتاب، شیربدن،&lt;br /&gt;و برای آقایون هم کف اصلاح و افترشیو، ژیلت، مرطوب کننده های مخصوص آقایون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="250" src="http://www.crazyaboutcosmetics.com/wp-content/uploads/EsteeLauderVividGardenSummer2009_87A0/esteelaudersummer2009.jpg" width="320" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;محصولات معطر:&lt;/span&gt; انواع محصولات معطر مثل ادکلن و اسپری و مام، هدیه مناسبی هستند به شرطی که اگه دارید برای یه عطر 100 هزار تومن خرج میکنید، مطمئن باشید که طرف از بوی اون عطر خوشش میاد وگرنه پولتونو دور ریختید. بهتره به جاش برید چیزای دیگه بخرید. یا حتی ممکنه طرف ندونه قیمت اون عطر چقدره و اهمیتی قائل نشه و شما تا فی خالدونتون بسوزه! پس بهتره اگه مطمئن نیستید به خرید اسپری یا مام اکتفا کنید.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;یه وقت نرید از این عطر و اسپری هایی که تو کارتن ریختن و کنار خیابون با قیمت کمتر میفروشن خرید کنید ها! تصمیم به در خطر انداختن سلامتی رو که ندارید! دارید؟ جدا از سلامتی طرف مقابل، خودتان هم با یه تیپا به بیرون خونه رانده میشوید!&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="256" src="http://www.1.200ax.com/upload_pic/1279444382.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;کتاب و مجله: &lt;/span&gt;اگه طرف خیلی اهل مطالعه هست و برای کتاب ارزش قادل میشه و نمیگه پولتونو ریختید دور ( متاسفانه بعضیها اینجوری فکر میکنن دیگه) ببینید که از چه سبک نوشته ای خوشش میاد و قبلا چیا خونده و به کتابهای چه نویسنده ای علاقه داره و برید یه جلد کتاب مناسب سلیقش بخرید.&lt;br /&gt;اگه مطمئن نیستید از چی خوشش میاد، از بین کتابهای روانشناسی کتابهای مختص به دوستی و ازدواج و انتخاب شریک زندگی کتابهای مناسبی هستند. از بین ناشرین این تیپ کتابها میتونیم به انتشاران نسل نو اندیش اشاره کنیم و از بین نویسنده ها هم&amp;nbsp; کتابهای باربارا دی انجلیس و گیتی خوشدل، کتابهای مناسبی هستند.&lt;br /&gt;همچنین اگه کسی خیلی اهل مطالعه نبود، میتونید همراه با سایر اقلامی که خریدید کتابهای جیبی و کم حجمی که سخنانی از بزرگان یا حرفهای عشقولانه یا طنز&amp;nbsp; یا خلاصه هایی از کتابهای دیگه هست رو بخرید و چاشنی هدیه کنید.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.7gardoon.com/files/test/adverimg-56705.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="217" src="http://www.7gardoon.com/files/test/adverimg-56705.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;نکته: &lt;/b&gt;اگه طرف پوست درست و حسابی نداره، یه&amp;nbsp; وقت نرید کتابهای زیبایی پوست براش بخرید ها! بهش برمیخوره. همینطور هم اگه همسرتان اشپزی خوبی نداره بهتره کتابهای اشپزی براش نخرید. احیانا دوست ندارید که باقی عمرتون رو در خونه مادرتون بگذرونید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه طرف اهل مجله خوندنه، میتونید همراه با باقی چیزایی که براش خریدید شماره جدید مجله رو بخرید یا اشتراک یکساله مجله رو براش هدیه بگیرید و ادرس بدید که بره در خونشون. مطمئن باشید ذوق میکنه.&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;عروسک و بدلیجات و از این جور چیزا: &lt;/span&gt;اگه طرف هر وقت از مغازه های اسباب بازی رد میشه و ذوق میکنه، میتونید براش انواع و اقسام خرس و اردک و این چیزارو بخرید. &lt;br /&gt;یا برید از مغازه های بدلیجات، دستنبد و گوشواره بدلی بخرید و طرف رو ذوق مرگ کنید ( البته اگه مطمئنید که خودش هم پول صرف این چیزا میکنه بخرید در غیر اینصورت ممکنه طرف فکر کنه براش انگشتر برلیان خریدید و شما شرمنده بشید و نتونید بگید که تیتانیومه!)&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;لوازم تزئینی مو:&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;بسته به اینکه خانومی که براش خرید میکنید موهاش به چه اندازست میتونید به مغازه هایی که لوازم تزئینی مو دارن سر بزنید و بین اونهمه گیره و کش سر و کلیپس یکیشو انتخاب کنید و بخرید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;کیف و کیفش وکمربند: &lt;span style="color: black;"&gt;معمولا خانمها وقتی نمیدونن چی برای&amp;nbsp; اقایون&lt;/span&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; بخرن، میرن سراغ این محصولات و بسته به سلیقه ای که از اقا میشناسن، دست به انتخاب میزنن.میتونید برای اینکه کلاس کار رو بالا ببرید و چنانچه پول خوبی هم کنار گذاشته اید، میتونید برید از نمایندگیهای &lt;a href="http://www.mashadleather.com/"&gt;چرم مشهد&lt;/a&gt; خرید کنید تا لاقل کیف جیبی که خریدید یه کلاسی هم داشته باشه! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;تجهیزات الکترونیکی: &lt;/span&gt;همیشه برای هدیه دادن، همه میرن عطر و لباس میخرن. نمیشه یه بار برای طرف فلش بخرید؟ مطمئن باشید حتی اگه خودش هم داشته باشه باز هم به دردش میخوره. اقلام زیر رو میتونید از بودجه 10 هزار تومن به بالا هم تهیه کنید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;حافظه فلش، رم دوربین دیجیتال، رم ریدر، محصولات جانبی لپ تاپ ( مثل کیف و ...) و محصولات جانبی موبایل، ماوس و ماوس پد، دوربین وبکم، کارت اینترنت یا تلفن بین المللی. اگه خیلی پول داشتید میتونید لپ تاپ و گوشی موبایل هم بخرید!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;فیلم و سریال: &lt;span style="color: black;"&gt;اگه میدونید که طرف علاقه وافری به فیلمها و سریالهای ویدوئوکلوپی داره و تصمیم داره پکیج خاصی رو بخره، بهتره شما پیش قدم بشید و یا یه نسخشو از دوستاتون بخرید رایت کنید یا اینترنتی سفارش بدید&lt;/span&gt; &lt;span style="color: black;"&gt;براتون بیارن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;میتونید آدرس طرف رو به فروشگاه اینترنتی بدید تا بیارن دم خونه و پول مجموعه و پیک رو هم خودش بده! اینجوری اگه خصومتی باهاش داشته باشید حسابی حالشو میگیرید!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;طلا: &lt;/span&gt;خانمها طلا خیلی دوست دارند. اما اگه بدونن شما پول کافی ندارید مطمئنا با هدایای دیگه ای هم خوشحال میشن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;چون برای خرید طلا باید پول زیادی رو خرج کنید، بهتره مطمئن باشید که خانوم از چی خوشش میاد. مثلا چند هفته زودتر از مناسبت، برید به طلافروشهای محل سر بزنید و بگید: عزیزم! اگه من پول داشتم دوست داشتی کدومشو برات بخرم؟ وقتی اون طلایی رو که میخواسته، چند هفته بعد بهش بدید، مطمئن باشید که میگه: اگه میدونستم واقعا برام میخری یه بهتر یا گرونترشو انتخاب میکردم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;بنابراین میتونید برای جلوگیری از هر گله و شکایت با حاج خانوم تشریف ببرید و با پسند و اطلاع خودش طلا انتخاب کنید. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;ساعت: &lt;/span&gt;بچه که بودیم، پدر مادرهایی که وضع مالی خوبی داشتن و فرزندشون هم دوران ابتدایی رو پشت سر گذاشته بود و شاگرد اول شده بود، به مناسبت تولد یا کادوی کارنامه و معدل درخشان! براش ساعت میخریدن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;از الان بگذریم که اکثر افراد ساعت نمیبندن و به ساعت موبایلشون اکتفا میکنن. برای همین هم ساعت به خصوص ساعت مچی داره به یه نوستالژی تبدیل میشه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79; text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://shop.seemorgh.com/catalog/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%20%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87%20%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%BA.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://shop.seemorgh.com/catalog/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%20%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87%20%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%BA.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;کارت هدیه:&lt;/span&gt; همونطور که قبلا گفتم اگه برای دوستت خودت بری خرید کنی خیلی بهتر از اینه که کارت هدیه بهش بدی که خودش خرید کنه، اما گاهی برای بعضی آدمها که عقلشون به صفرهای هدیه است یا افرادی که مطمئنیم ترجیح میدن پول هدیه رو بهشون بدیم راضی تر میشن( مثلا قبلا خودشون این حرفو زدن) بهتره با بودجه ای که گذاشتید کارت هدیه بخرید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;طلای پارسیان:&lt;/span&gt; در بعضی مناسبتها یا برای بعضی افراد، بهتره که بجای کالا یا کارت هدیه، از این نوع سکه ها خریداری بشه. مثلا شما ممکنه با 9 هزار تومن نتونید یه هدیه بخرید همچنین کارت هدیه 10 هزار تومنی هم خیلی&amp;nbsp; ضایع است! پس بهتره بجاش کارت طلای پارسیان 9 هزار تومنی بخرید و ملتی رو به خاطر این ارج و قرب شاد کنید ( گفتیم که مردم عقلشون به چشمشونه. شما اگه 20 هزار تومن هدیه هم بخری ممکنه به اندازه این کارت طلا چشمگیر نباشه!)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" src="http://dayamehr.com/9092303505/sekke-parsian.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;این نوع طلا که به دلیل شباهتی که&amp;nbsp;با سکه دارد به عنوان سکه شناخته میشه  که همانند&amp;nbsp;سکه بهار آزادی و یا نیم و ربع بهار آزادی دارای وزن ثابت&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;نیست&lt;/span&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; و هر کدام دارای وزنی مجزا&amp;nbsp;میباشد که در صورت پرس بودن بر روی کاغذ آن درج شده. یه مطلب خوب درباره این طلا رو در این ادرس بخونید : &lt;/span&gt;&lt;a href="http://azadigold.blogfa.com/post-3274.aspx" style="color: #674ea7;"&gt;طلای پارسیان&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;br /&gt;پول نقد: &lt;span style="color: black;"&gt;اگه حس و حال خرید کالا یا&amp;nbsp; کارت هدیه و کارت طلا ندارید میتونید پول نقد هدیه بدید. البته بهتره پول رو در پاکت هدیه پول بزارید تا کمی شیک تر و تمیز تر به نظر بیاد. (البته پول نقد بیشتر مناسب هدیه دادن به خانواده و فامیل به خصوص پاتختی یا قدم نورسیده! است. چون برای مناسبتهای تولد دوستان یا ولنتاین، پول نقد چندان خوشایند نیست)&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;هدایای اختصاصی:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;مطمئن باشید که آدمها دوست دارید لیوانی داشته باشن که تو کل کره زمین کسی نداشته باشه، یا اینکه عکس عروسیشون روی تقویم زده بشه و خلاصه از این جور جینگیل مستان بازیها. اگه عکس شخصی یا خانوادگی از طرف دارید یا میدونید که از چه تیپ عکسهایی خوشش میاد به ادرسهای زیر مراجعه کنید:&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;چاپ اینترنتی عکس:&lt;/span&gt; برای اینکه عکسهای دیجیتالتون رو بدون مراجعه به عکاسی چاپ کنید یا میخواهید عکسهای شخصی رو توی کارت پستال یا تقویم رومیزی و دیواری داشته باشید میتونید به &lt;span id="goog_1670169247"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;عکس پرینت&lt;span id="goog_1670169248"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; مراجعه کنید. مادرتون از اینکه ببینه یه تقویم رومیزی با عکسهای عروسی خودشو و عکسهای بزرگ شدن بچه هاش روی میز بزاره، خیلی ذوق میکنه و خوشحال میشه.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;چاپ عکس روی سنگ: &lt;/span&gt;بین اونهمه عکسهای عروسی که آتلیه چاپ کرده، یه عکس چاپ شده روی سنگ هم میتونه جذابیت داشته باشه. میتونید به &lt;a href="http://poyanaghsh.com/"&gt;پویا نقش&lt;/a&gt; مراجعه کنید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;چاپ روی لیوان و تی شرت و بشقاب: &lt;/span&gt;میتویند یه لیوان به دوستتون هدیه بدید که هر وقت چای میریزه توی لیوانش، عکس چاپ شده روی لیوان خودشو نشون بده و بعد سرد شدن هم ناپدید بشه! میتونید به&lt;a href="http://pars-sarir.com/"&gt; پارس سریر&lt;/a&gt; مراجعه کنید.&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;اگه برید طبقه پائین پاساژ فروزنده در خیابان انقلاب، یکی دو مغازه هست که براتون همونجا عکسی که مورد نظرتون هست رو روی لیوان چاپ میکنه یا میتونید بدید عکستون رو روی لیوان یا گلدان سفالی دکوپاژ کنند.&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;چاپ روی شاسی:&lt;/span&gt; اگه یه عکس داشته باشید و بدید عکاسی تا روی شاسی براتون بزنه، حداقل باید 6 هزارتومن بسلفید. اما بهتره که در شهر محل سکونتتون دنبال جایی بگردید که خود شاسی رو جدا میفروشه و شما به راحتی میتونید عکس&amp;nbsp; یا طرح مورد نظرتون رو روش بچسبونید. اگه ساکن تهران باشید میتونید به ادرس زیر مراجعه کنید و با حداقل هزینه طرحتون رو بدید روی شاسی بزنن. انقلاب- ابتدای فلسطین جنوبی-پلاک 288. مثلا سایز 18*13 فقط هزار تومن براتون اب میخوره.&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;ارسال اینترنتی هدیه: &lt;/span&gt;میتونید برای غافلگیر کردن، هدیه خودتون رو اینرتنتی سفارش بدید و بفرستید به درب منزل شخص مورد نظر. البته کل هزینه هارو خودتون بدید تا یه وقت سر هزینه پیک موتوری یا پست درگیری پیش نیاد!&lt;br /&gt;یا میتونید در سایتهای سفارش هدیه، هدیه یا گل مورد نظر رو انتخاب کنید و سفارش بدید و یا خودتون بدید پیک موتوری تا برسونه دست طرف.&lt;br /&gt;لینک برخی از سایتهای سفارش اینترنتی گل: &lt;a href="http://www.golforoush.com/"&gt;گلفروش &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.flowers.ir/"&gt;گلفروشی آنلاین &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.mikhaktalaee.ir/"&gt;میخک طلایی &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.parskado.com/"&gt;پارس کادو&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #cc0000;"&gt;&lt;b&gt;جعبه هدیه:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;یکی از ارکان مهم در باب هدیه خریدن، نحوه بسته بندی و تزئینات هدیه است. بهتره بر مبنای سایز هدایایی که خریدید، جعبه هدیه زیبایی انتخاب کنید و هدایا رو داخلش بزارید. اگه داخل جعبه خیلی خالیه و هدیه توش تکون میخوره، میتونید پوشال یا گلبرگ خشک یا طبیعی یا شکلات بریزید. جعبه های هدیه در اندازه و طرحهای مختلف موجوده که انواع چینی زیباتر و شکیل تر از انواع ایرانی هستند.&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;بعضی جاها هم هستند که هدیه رو براتون بسته بندی میکنند و مطمئنا هزینه ای که میگیرن از اینکه شما برید جعبه هدیه بخرید بیشتر میشه. &lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.irancn.com/images/products/YLDA2010_2569_1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.bizclub.ir/Portals/0/Sell536094.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;اگه میخوای در مناسبت ولنتاین یا نامزدی یا تولد نامزد یا اولین سالگرد ازدواج هدیه بدی، خیلی بهتره که هدیه در جعبه شیک قرار بگیره. اما برای هدیه دادن به خانواده و فامیل نیازی به جعبه نیست (البته اگه باشه سلیقه شمارو میرسونه).&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;برای متاهل ها هم میتونیم بگیم که وقتی یکسال از ازدواجتون گذشت و اولین سالگرد به خوبی و خوشی تموم شد، خرتون از پل گذشته و میتونید تو همون نایلونی که فروشنده هدیه رو توش گذاشته، همونجوری تقدیم به همسرتون کنید!&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.irancn.com/images/products/YLDA2010_2569_1.jpg" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #b45f06;"&gt;همیشه به یاد داشته باشید که:&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #b45f06;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;- اگه میخواهید پشت سر هدیه شما حرفی نزنن، پشت سر هدیه دیگران هم حرفی نزنید. مطمئن باشید که طرف مقابل بر مبنای بودجه و سلیقه ای که داشته سعی کرده بهترین رو به شما هدیه بده. پس خواهشا اینقدر بعد هدیه گرفتن نگید مگه چقدر می ارزه. خسیس بازی دراورده، گدا بازی دراورده، از دستفروش خریده، هرچی تو خونه استفاده نمیکرده آورده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;-&amp;nbsp; ارزش مادی یک هدیه مهم نیست. این عشق و علاقه ای که همراه هدیه  به طرف میدی و نشون میدی برات با ارزش بوده و اهمیت براش قائل شدی و به  یادش بودی، خیلی مهمتره.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;- دوست داری یک هفته قبل تولدت بهت بگن دوست داری چی برات بگیریم؟ پولشو میدم خودت برا خودت خرید کنی. یا اینکه از هفته قبل هرچی برات خریدن بزنن به پای تولدت؟ اگه دوست نداری پس خواهشا برا بقیه هم رعایت کن و کمی برای هدیه خریدن وقت بزار.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;- گاهی اوقات یه نوشته با دستخط خودتون یا پخت کیک خوشمزه خانگی یا سی دی صوتی از صدای خودتون یا هر خرق عادت دیگه ای میتونه به اندازه تمام سکه های طلا و سرویس جواهرات، ارزشمند باشه. شما چی فکر میکنید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="237" src="http://www.rosaflora-flowers.com/images/roses-grand-gala-lge.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-418404630953118372?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/418404630953118372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=418404630953118372' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/418404630953118372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/418404630953118372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='هدیه ای برای تمام فصول'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-6956800611061554555</id><published>2011-01-28T18:20:00.002+03:30</published><updated>2011-01-29T10:23:43.833+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>کوچ پرستوها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;کلاس دوم دبستان بودم و امتحان ثلث اول داشتیم. چند روز بعد امتحان فارسی داشتم و مامان هم طبق معلوم به من کمک میکرد. تا این که اون اتفاق افتاد.&lt;br /&gt;همیشه وقتی در ساعاتی که انتظارش رو نداری تلفن زنگ میزنه باید منتظر اتفاق بدی باشی. اون روز صبح زود هم تلفن زنگ زد و خبر فوت شوهر خالم (که کوجه بغلی ما خونشون بود) از طریق تلفن به ما رسید. مامان گریه کرد و با بابا رفتن خونه خاله.شب قبل فوت شوهرخالم، همه خونشون جمع بودیم و حسابی هم خوش گذشته بود. قرار شده بود خاکسپاری در شهرستان انجام بشه و برای همین هم مامان همراه با خاله و خانوادش رفتن شهرستان. من و برادرام موندیم و بابا.&lt;br /&gt;از نیمروی سوخته که بگذریم من حسابی برای درس خوندن مشکل داشتم و برای امتحان فارسی هم آماده نبودم. کوچ پرستوها هم سخت ترین درسی بود که توش گیر کرده بودم و مامان نبود کمکم کنه. اون موقع بود که نبود مامان رو بیش تر از همیشه حس کردم.&lt;br /&gt;خاله من در زمان فوت همسرش سه دختر داشت که بزرگترینش سال اول دانشگاه بود و سومی هم سه سالش بود.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;بچه بودیم. نمیدونستیم که قراره با مرگ یه عزیزی چه اتفاقی بیفته. فقط میدونستیم یه نفر جزو فامیل بود که دیگه نیست. نمیدونستیم قراره با چه فاجعه ای روبرو بشیم.&lt;br /&gt;بچه بودیم. وقتی سینی های حلوا که با قیف در اون پوشش های مخصوص میریختن و تو سینی میزاشتن و سلفون روش میکشیدن، در اتاقی قرار داده میشد تا هر وقت لازمه بردارن و تعارف کنند، ما بچه ها میرفتیم دزدکی سلفونها رو با انگشت سوراخ میکردیم و حلواهارو برمیداشتیم و برا خودمون کیف میکردیم.&lt;br /&gt;بچه بودیم. نمیدونستیم وقتی فامیلها میان و روی سر دختر و پسر کسی که فوت شده دست میکشن و اشکی میریزن یعنی چی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;روز تولدش بود که سکته مغزی کرد. پسر عمه بابام بود. یک هفته در کما بود و بعد هم فوت کرد. دو تا بچه داشت که هیچکدوم مدرسه هم نرفته بودن. من بزرگتر شده بودم اما هنوز معنی واقعی مرگ رو درک نکرده بودم. وقتی رفتیم خونه عمه بابا، مامانم خواهر متوفی رو در آغوش گرفت و هر دو با هم زار زار گریه کردند. من نمیدونستم چرا مامان اینقدر گریه میکنه. &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;روز 14 فروردین بود. خانواده خاله به همراه خانواده عمه و دخترعمه های دخترخالم رفته بودن پشت بام ساختمون، 13 به در و عکس هم انداخته بودند. اون روز براشون یه روز فراموش نشدنی بود.روز بعد بود که عمه به رحمت خدا رفت و باز هم بساط شیون و زاری در اون خونه از سر گرفته شد. شوهر متوفی 40 روز نشده زن گرفته و یکسال نشده طلاقش داد و مجددا زن دیگری گرفت. چند روز بعد فوت عمه، همسر متوفی به دخترهاش گفته بود مادرتونو خواب دیدم که گفت باباتونو تنها نزارید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="213" src="http://love-one.persiangig.com/love-one/image/a-k-s697.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;بزرگتر که شدم، وقتی تونستم تو ذهنم با مرگ دست وپنجه نرم کنم و سعی کنم زندگی رو بعد از مرگ یکی از عزیزانم ببینم، اون موقع بود که دیگه وقتی کسی فوت میکرد، احساسات متفاوتی تسبت به قبل داشتم.&lt;br /&gt;بزرگ شده بودم. دیدم که با مرگ، تا الان عزیزی در کنارت بوده و با مرگش اون دیگه نیست. اما فاجعه بعد این شروع میشه که وقتی فکر کنی باید بدون اون چکار کنی. خبر مرگ بهت برسه یا خودت شاهد مرگ باشی، اولش باور نمیکنی اما بعد میبینی که دیگه اون عزیز کنارت نیست. با خودت میگی آخه خدا! چرا من؟ مگه من چه گناهی کرده بودم. &lt;br /&gt;هیشکی درکت نمیکنه. درکت نمیکنه که چرا داری شیون میکنی و خاطراتی که با اون عزیز داشتی رو مرور میکنی. چرا هی صورتتو چنگ میندازی و هی صداش میزنی. آخه اون تماشاچی ها که تنها نشدن. اون تویی که تنها شدی و قراره بدون اون عزیز زندگی کنی.&lt;br /&gt;آخ که چه سخته وقتی هرکی از راه میرسه میگه ایشالله غم آخرت باشه و مارو تو غمتون شریک بدونید. انگار فحش بهت دادن. تو دلت میگی تو شریک غم منی؟ تو میای برای من مادری میکنی؟ تو میای پدر من بشی؟ &lt;br /&gt;چه سخته وقتی در بین اشکهای جاری شده روی صورتت میبینی فلان فامیل داره از راه دور مجلس ختم و نبود جای پارک و عدم پذیرایی خوب ناله میکنه. تو با خودت میگی بابای من مرده بعدا اینا غصه چیرو دارن. یکی به لباسهای عزاداران زل زده و یکی داره بی رحمانه از شیون و زاری تو فیلم میگیره تا بعدا بزاره همه بخندن که تو چقدر وقت گریه زشت شده بودی.&lt;br /&gt;اونها هیچکدومشون تورو درک نمیکنن. آخرش همه تورو تنها میزارن و در آخر شب میری زیر پتو و بی صدا گریه میکنی. برای تنهایی خودت و بازماندگان. اینکه چه اتفاقی قراره بدون اون عزیز بیفته و قراره چطوری زندگی رو بدون اون سر کنید.&lt;br /&gt;مطمئنا خوابت نمیبره و حتی اگه ببره دوست داری خواب اون عزیز رو ببینی.&lt;br /&gt;و این برات از همه چیز سخت تره که در آرزوی این باشی که اون عزیز رو در خواب ببینی و برای آخرین بار در آغوشش بگیری و ببوسیش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-6956800611061554555?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/6956800611061554555/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=6956800611061554555' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/6956800611061554555'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/6956800611061554555'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/01/blog-post_28.html' title='کوچ پرستوها'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-376834627883453909</id><published>2011-01-27T11:45:00.001+03:30</published><updated>2011-01-27T11:48:04.182+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>منطق گوهرشناس و بازیافتی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="color: #666666; line-height: 16px;"&gt;&lt;b style="color: #a64d79;"&gt;کشفی در مورد خودم&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یه جایی با دوستان نشسته بودیم و در مورد شخصیت آدمها صحبت میکردیم &amp;nbsp;که یکیشون برگشت بهم گفت: تو خودت خیلی سیاست داری و... &lt;br /&gt;حرفش  منو برد تو فکر...من همیشه دست رو بازی میکنم...نمیگم خوبه... ولی توسیاسی  کاری نبودم...همیشه هم خودم حرص میخورم که چرا این همه &amp;nbsp;صاف و ساده همه  چیو که لازم باشه میگم...یه قانون نر دارم واسه زندگیم، نه ماده که هی  تبصره بخوره و بزاید..... &lt;br /&gt;دکتر بهار همیشه میگفت تا جایی که لازمه  حرف بزنید! دروغ نگید ولی ....والا موندم... تنها نتیجه ای که از حرف این  دوستم گرفتم این بود:&lt;br /&gt;آدمهایی که همیشه یه نقاب رو صورتشون  دارند...و با چهره های ماسک زده با آدمها برخورد میکنند...نمیتونند صداقت و  یکرنگی منو باور کنند...آدمهای نقاب دار...منو یاد ترانه سیاوش انداخت...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;در  مورد آدمهای دور و برم هم همین سیستم صادقه.... با هر کی نمیپرم &amp;nbsp;کار یا  مراوده نمیکنم...این وسطا اگه دیدم کسی داره دودوزه کاری میکنه جوری  میشورمش که مرده شور نشسته باشدش...&lt;br /&gt;به خاطر همینم هست که تو ایران خیلی  ها چشم دیدن منو به عنوان یه زن مردونه ندارند ولی خب با خارجی ها کار  کردن نشونم داد دنیای یکرنگی هم قشنگتره و هم محکمتر..میدونم این سیستم تو  ایران جلو کار آدمو میگیره ولی خب هر کسی قانونی داره واسه زندگیش...&lt;br /&gt;وقتی  دیدم اینجوریه...یه نفس راحت کشیدم...خوشحالم که یه رنگم و خوشحالم از این  قانون زندگی...همیشه وجدانم راحته که صافو صادق بودم و خوشحالم هر چیزی رو با صداقت بدست آوردمو با اینکه روزهای خوبی ندارم، و فشار زیادی رو تحمل میکنم،ولی این حس آرومم میکنه...&lt;br /&gt;آروم از دنیای درون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;&lt;span class="cgSelectable" cmd="msgaction_ext:subjectSearch" style="cursor: pointer;" title="View all emails with this subject" widget=""&gt;منطق  گوهرشناس و بازیافتی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;میدونین منطق&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;گوهرشناس و بازیافتی چیه؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; line-height: 14.25pt; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;گوهرشناس چشمش فقط دنبال چیزهای باارزشه...مثل الماس و برلیان....با چیزهای کم ارزش وقتشو تلف نمیکنه&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;ولی منطق بازیافتی چیه؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;بازیافتی سرشو هر جا میکنه تا چیزی رو پیدا کنه که برای رفع نیاز اونروزش کارشو راه بندازه...یعنی سرمایه گذاری کوتاه مدت و بی بازده ،حالا خیلی بدبین نباشیم کم بازده!!!اگه خیلی خوش شانس باشه ممکنه که یه چیز خوب هم پیدا کنه که مسلما جواهر باارزشی نخواهد بود&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;اینه که بعضی آدمها باید خیلی صبرکنند و وقت بذارند تا اون گوهر زندگی حالا هر چی که &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;میخوان &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;رو پیدا کنند....اینا میشند گوهرشناس و آدمهای موفق و دسته دیگه ادمها که دیگه خودتون میدونید&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;حالا با توجه به چیزهایی که نوشتم، &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;منطق شما گوهرشناسیه یا بازیافتی؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;امیدوارم همه دوستان من منطق گوهرشناسی قوی داشته باشند و زندگیشونو صرف چیزهای با ارزش بکنند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 12pt;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt; *** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #666666; line-height: 16px;"&gt;این دو مطلب توسط دوست عزیزم فریبا نوشته شده و تمایل داره که نظر بیننده های کافه رو در مورد این مطالب بدونه.&lt;/span&gt;ممنون...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-376834627883453909?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/376834627883453909/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=376834627883453909' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/376834627883453909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/376834627883453909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/01/blog-post_27.html' title='منطق گوهرشناس و بازیافتی'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-6429259736561532350</id><published>2011-01-22T08:16:00.001+03:30</published><updated>2011-01-22T08:17:18.040+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><title type='text'>کاغذ استنسیل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; vertical-align: top;"&gt;زمان مدرسه دو مدل امتحان داشتیم (البته صرف نظر از متد جدید نمره دادن توصیفی و عدم برگزاری امتحان به صورت جدی در مقاطع ابتدایی بعضی مدارس، امتحانات هنوز هم با همین روشها در مدارس در حال انجامه)امتحان&amp;nbsp; شفاهی و امتحان کتبی.&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; vertical-align: top;"&gt;در &lt;b&gt;امتحان شفاهی&lt;/b&gt; برای برخی دروس مثل فارسی، معلم تعدادی دانش آموز رو از روی دفتر صدا میکرد و بچه ها هم جلوی تخته سیاه می ایستادن و معلم از تک تکشون سوال میپرسید. سایر دانش آموزان هم یا بایستی به سوال جواب ها گوش بدن و یا تکلیفی که معلم داده رو انجام بدن. دانش آموزانی که از نظر ترتیب حروف الفبا در ابتدای دفتر بودن، همیشه عذاب داشتن که معلم چطوری سوال میپرسه. از این جهت افرادی که مثل من در اواسط دفتر بودن شانس اینو داشتن که به مدل سوالها آشنا بشن و ترسشون بریزه! هنوز هم ترتیب فامیلیهای نوشته شده در دفتر و صدای معلم برای صدا زدن در خاطرمه.&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; vertical-align: top;"&gt;البته بگذریم از اینکه در مقاطع بالاتر و در زمانهای پرسشهای عادی کلاسی، معلها به ترتیب دفتر نمیپرسیدن و دانش آموزان زرنگ خیلی سریع حدس میزدن که معلم داره یکی در میون میپرسه یا از اخر یا وسط شروع کرده به پرسیدن!&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; vertical-align: top;"&gt;&lt;b&gt;امتحان کتبی&lt;/b&gt; هم سختیهای خودشو داشت. چون دیگه از به هم رسوندن های امتحان شفاهی یا التماس به معلم برای گفتن اول جمله یا پرسیدن سوال دیگه و خدا خدا کردن به اینکه سوال آسون بهمون بیفته یا وقت زودتر تموم بشه و ما بیفتیم برای جلسه بعدی، خبری نبود و قرار بود عدالت برقرار بشه. برگه سوالات در امتحان پخش می شد و این تازه شروع مشکل بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; vertical-align: top;"&gt;** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; vertical-align: top;"&gt;یکی از مشکلاتی که هم سن و سالهای ما در دوران مدرسه تجربه میکردن، چاپ نشدن درست سوالات امتحانی روی برگه پلی کپی بود. در شروع امتحان معلم میامد و یکبار تمام سوالات رو میخوند و ما جاهایی که کمرنگ افتاده بود رو پررنگ میکردیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; vertical-align: top;"&gt;مشکل اصلی به خاطر نداشتن دستگاه فتوکپی در مدرسه بود. بنابراین معلمها مجبور بودن روی کاغذ استنسیل سوالات رو بنویسند و با دستگاه مخصوص سوالات را چاپ کنند.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; vertical-align: top;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: purple;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt; یادمه مامانم برای نوشتن روی این کاغذها خیلی مشکل داشت. یعنی اگه کاغد توسط خودکار، اندکی پاره میشد، موقع چاپ ،اون کلمه سیاه چاپ میشد. مامان یه خودکار داشت که اکثر اوقات سئوالاتو با اون مینوشت، چون دیده بود که با این خودکار، مشکل کمتری پیش میاد و سوالات بهتر چاپ میشن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;در ادامه مطلب توضیحاتی را می خوانید درباره&amp;nbsp; چاپ استنسیل و روش کار با آن.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #3d85c6; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/01/blog-post_22.html#more"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;ادامه مطلب...&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; vertical-align: top;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; *** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; vertical-align: top;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;چاپ استنسيلي.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;  در اين روش، مركّب يا رنگ از ميان پرده‌اي نازك، ظريف، و متخلخل به سطح  ديگري منتقل مي‌شود و نقش را بر آن چاپ مي‌كند. چاپ استنسيلي شيوه‌ها و  دستگاه‌هاي مختلف دارد، از مهم‌ترين شيوه‌هاي آن مي‌توان به دستگاه تكثير  استنسيلي و چاپ سيلك اسكرين&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=5561707350050417653&amp;amp;postID=6429259736561532350" name="_ftnref32"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt; اشاره كرد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; vertical-align: top;"&gt;&lt;span lang="FA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;در  دستگاه تكثير استنسيلي، مطالب بر كاغذ استنسيل، كه از جنس و لايه مخصوصي  ساخته و پوشيده شده، با ماشين يا دست نوشته مي‌شود. سپس كاغذ استنسيل را  دور غلتك دستگاه تكثير مي‌پيچند و غلتك را به‌كار مي‌اندازند. مركّب از  ميان منفذهايي كه بر اثر قلم يا حروف ماشين تحرير در كاغذ استنسيل ايجاد  شده است مي‌گذرد و نقش مورد نظر را بر صفحات كاغذ منتقل مي‌كند. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; vertical-align: top;"&gt;دستگاه استنسیل که تشکیل شده از دو محور- که یک صفحه طوری حول این دو محور  رو گرفته- مرکب در مدلهای قدیمیش به وسیله دست و بعد به صورت مکش بر رو  غلطکهای تعبیه شده در پشت طوری و در واقع وسط طوری ریخته میشده و این  قلطکها مرکب رو به سمت دیگه طوری انتقال میدادن اما نقش اصلی نقش اندازی را  کاغذ مومی استنسیل بازی میکرد&lt;br /&gt;کاغذ مومی استنسیل همونطور که از اسمش پیداستیک لایه ای کاغذی مومی بود-البته اصلش از سه لایه تشکیل میشد&lt;br /&gt;لایه زیرین فقط کارش این بود که به عنوان زیر دستی عمل کنه. لایه وسط  کاغذی از جنس کپی بود که برای نشون دادن نوشته هائی که بر روی کاغذ اصلی حک  مشد بکار میرفت و لایه اصلی که همون کاغذ مومی و یا موم استنسیل بود کاغذی  بود که برروی اون اوایل بوسیله قلم استنسیل که قلمی با نوک فلزی بود مطالب  و نقشها بوسیله دستی حک میشدن. بعد از اون دو لایه قبلی جدا میشد و لایه  اصلی بر روی دستگاه استنسیل بسته میشد&lt;br /&gt;قلطکها از طرفی مرکب رو به اون سمت طوری هدایت میکردند ومرکب از طوری با  فشار به پشت کاغذ مومی بر خور میکرد و از منافذی که حک شده بود عبور میکرد و  برروی سطح کاغذی که به وسیله هدایتگرها و غلطکهای دیگه ای به زیر این لایه  مومی هدایت میشدن بر خور میکرد و بر روی اون مینشست&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; vertical-align: top;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: black; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-6429259736561532350?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/6429259736561532350/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=6429259736561532350' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/6429259736561532350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/6429259736561532350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/01/blog-post_22.html' title='کاغذ استنسیل'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-5683695201360787721</id><published>2011-01-16T09:24:00.003+03:30</published><updated>2011-01-17T08:06:51.979+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><title type='text'>دیکته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&amp;nbsp;آن مرد آمد.&lt;br /&gt;آن مرد با الاغ آمد.&lt;br /&gt;آن مرد با نان سنگک آمد.&lt;br /&gt;آن مرد با ظرف قرمه سبزی آمد.&lt;br /&gt;آن مرد به خانۀ مادرش رفت.&lt;br /&gt;آن مرد بچه دار شد.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;آن مرد پوشک خرید.&lt;br /&gt;آن مرد با شیر خشک آمد.&lt;br /&gt;آن مرد بچه را به مدرسه برد.&lt;br /&gt;آن مرد به فرزندش دیکته گفت.&lt;br /&gt;آن مرد برای فرزندش اسباب بازی خرید.&lt;br /&gt;آن فرزند بزرگ شد.&lt;br /&gt;آن فرزند با ماتیز آمد.&lt;br /&gt;آن فرزند نان سه نان خورد.&lt;br /&gt;آن فرزند بیف استراگونوف خورد. &lt;br /&gt;آن فرزند به دانشگاه رفت.&lt;br /&gt;آن فرزند ازدواج کرد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Book/Daftar%2888-03-21%29/Daftar%20Dabestan%20%284%29.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Book/Daftar%2888-03-21%29/Daftar%20Dabestan%20%284%29.jpg" width="157" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp; &lt;b&gt;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp;روی برگه هایی که نوار پهن آبی رنگی بالای خودشون داشتند، امتحان دیکته رو مینوشتیم.روی این نوار آبی، جایی برای نوشتن اسم و فامیل و نام معلم و امتحان و تاریخ بود. یعنی فقط کافی بود این نوار فرم مانند رو پر کنی.&lt;br /&gt;برگه های 4 صفحه ای که گاهی که امتحان کم بود یه برگشو میدادیم به دوستی که برگه امتحانی با خودش نیاورده و ممکن بودمعلم دعواش کنه. این برگه ها بیشتر مخصوص امتحان دیکته بود. چون در دوران ابتدایی تمام امتحانا بجز دیکته روی خود برگه سوالات، جواب داده می شدند.&lt;br /&gt;چند معلم که در کلاس و راهرو ایستاده بودند، به نوبت جملات امتحان دیکته رو با صدای بلند برای دانش آموزان تکرار میکردند.&lt;br /&gt;معلم اول در جلوی سالن: آن مرد.. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; معلم دوم در وسط سالن: آن مرد .. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; معلم سوم در انتهای سالن: آن مرد..&lt;br /&gt;گاهی اوقات متن امتحان دیکته بی سر و ته بود و هر پاراگراف از یه جایی از درس آورده شده بود و گاهی هم متن به حالت داستان بود و سر و ته داشت.&lt;br /&gt;اگه یه جای متن رو عقب میموندیم و نمیتونستیم همراه بشیم باید غرولند های معلم رو تحمل میکردیم که اکثرا هم میگفتن آخر دیکته یه بار دیگه میخونیم و شما جاهایی که عقب موندید رو اصلاح کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Book/Daftar%2888-03-21%29/Daftar%20Dabestan%20%282%29.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="213" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Book/Daftar%2888-03-21%29/Daftar%20Dabestan%20%282%29.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;از بین امتحانات دوران مدرسه، امتحان دیکته یکی از امتحاناتی بود که با دردسرهای خاص خودش همراه بود. امتحان ریاضی با مشکلی مثل پیدا کردن پرتقال فروش و امتحان علوم هم با پرسش همیشگی چرا وقتی تو اتاق دود بود باید بخزید زمین، همراه بودند. اما امتحان دیکته یه مشکلاتی داشت که بقیه امتحانا نداشتن.&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;سرهم یا جدا؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;یک سری لغات بودند که نمیدونستیم باید سرهم بنویسیم یا جدا. راه حلش هم این بود که یا اینقدر کتاب رو دقیق بخونیم که ببینیم تو کتاب جدا نوشته یا سرهم یا اینکه به نحوه تلفظ معلمی که داره متن دیکته رو میخونه دقت کنیم.&lt;br /&gt;نحوه تلفظ هم برای افراد با لهجه های مختلف متفاوته. یادمه سر یکی از امتحانای فارسی دوران راهنماییی، معلم لهجه ترکی داشت و ما حتی لغات معمولی رو متوجه نمیشدیم چه برسه به نحوه تلفظ جدا یا سر هم بودن اون لغات خاص!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آب میوه، جهان گرد، دانش جو، گل برگ، شیمی دان، کوه نورد،  باستان شناس، شاه زاده، پی آمد، ماه رو، سنگ دل، روان پزشک ، پیش رفت، صاحب  خانه، جمع آوری، دل خواه، خوش حال ، خوش بخت، گم راه، نیم روز، نوش دارو،  خوش آیند، گم نام.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اینها چند مثالی بود که در سایتی که لینکشو در پایان مطلب آوردم، ذکر شده بود. البته فکر کنم لغاتی که ما باهاش مشکل داشتیم گنگ تر از این لغات بودند. متاسفانه هرچی به ذهنم فشار آوردم اون لغات یادم نیامد. اگه شما یادتون میاد در نظرات بنویسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;"ص" صابون یا "س" سرسره؟ &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;مشکلات دیگه ای که امتحانات دیکته داشت در پایه های مختلف تحصیلی متفاوت بود. مثلا در دوران ابتدایی، زمانی که دایره لغات دانش آموز محدود بود، اینکه با ص بنویسه یا س خودش مشکل بزرگی در حد پیروزی در المپیک بود!&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;ء یا ی؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;خانۀ یا خانه ی؟&lt;br /&gt;اگه یادتون باشه در کتاب فارسی اول ابتدایی درسی داشتیم که یاد میداد بگیم: خانۀ. حالا اینکه به ۀ میگفتن چی یادم نمیاد! &lt;br /&gt;&amp;nbsp;درک "ی" چسبان خیلی سخت بود. اینکه چرا اگه این ۀ گذاشته نشه نیم نمره ما کم میشه و آسمون به زمین میاد رو فقط معلم میدونست!&lt;br /&gt;دوران دبیرستان بودم که طی یک اقدام انتحاری ۀ تبدیل به "ی" شد و دیگه قرار شد بگیم خانه ی.&lt;br /&gt;جالبه که خیلی سریع همه به این تغییر تن دادن و در مجله و روزنامه و خبر و ... این تغییر به کار رفت و موجی از شادی ملت را فرا گرفت!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;یه لینک جالب: &lt;a href="http://www.cibloggers.com/?p=1263"&gt;http://www.cibloggers.com/?p=1263&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-5683695201360787721?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/5683695201360787721/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=5683695201360787721' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/5683695201360787721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/5683695201360787721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/01/blog-post_16.html' title='دیکته'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-8300667464277072910</id><published>2011-01-08T14:11:00.010+03:30</published><updated>2011-01-09T08:15:26.561+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>میانبری به سوی هزارآفرین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;به شهاب گفتم: من سعی میکنم موقع امتحانات، زیاد به تقلب دانشجوها توجه نکنم.چون اگه متوجه بشم و چیزی نگم اون موقع خود دانشجوها میرن راپرتمو میدن و برا من مشکل ساز میشه. اما شهاب گفت: من در عوض هر روز کلی تقلب جمع میکنم و ضمیمه برگه امتحانی میکنم. نمره دانشجو هم میشه بیست و پنج صدم!&lt;br /&gt;شهاب روشهای مختلف تقلب دانشجوها روبرام گفت و من هم با خودم میگفتم کاش من هم زمان دانشجویی از این روشهای مدرن با خبر بودم و تقلب پیشرفته تری میکردم!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/asalkhanoom/taghalob01.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="217" src="http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/asalkhanoom/taghalob01.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp;خیلی کم پیش میامد که در زمان مدرسه و بعدش هم دانشگاه، امتحانی رو بدون تقلب بگذرونم. فلسفه تقلب من هم با بقیه بچه ها فرق میکرد. من تقلب رو حق خودم میدونستم و معتقد بودم کسی میتونه تقلب کنه که به اندازه کافی برای امتحان خونده باشه. یعنی کسی که بیق و پپه باشه نمیتونه تقلب کنه مگه اینکه یا خیلی ماهر باشه و یا خیلی خرشانس!&lt;br /&gt;من تقلب میکردم چون اینقدری درس خونده بودم که لغات و اصطلاحات از مغزم فواره میزد بیرون و دیگه جایی برای حفظ کردن سال و قرن تولد و وفات شاعر یا درصد آبهای زیرزمینی و روزمینی مکزیک و چیزای دیگه که به نظرم وقت گذاشتن و فسفر سوزوندن برا حفظ کردنشون کاری بیهوده بود، نمیموند.. هنوز هم که هنوزه از حفظ کردن اعداد و ارقام عاجزم. یعنی اصلا خوشم نمیاد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;جدا از اعداد، یکسری موارد درسی هم بود که به دلایل مختلفی تو مغزم نمیرفت و با شناختی که از خودم داشتم میدونستم سر جلسه امتحان ترتیبش یادم نمیمونه و اگه ترتیب به هم بخوره، خود مطلب رو هم فراموش میکنم. برای همین چون تمام تلاشمو برای امتحان کرده بودم ، حق خودم میدونستم که برای یاداوری مطالبی که تو مغزم نرفته، تقلبی به همراه داشته باشم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="http://www.maximcloob.com/uploads/posts/2010-08/1280701407_330-41.jpg" height="229" src="http://www.maximcloob.com/uploads/posts/2010-08/1280701407_330-41.jpg" width="320" /&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #351c75;"&gt;حالا مروری داریم به مسائل مختلفی که در رابطه با تقلب مطرحه:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;شیوه تقلب:&lt;/b&gt; شیوه ای که من همیشه ازش استفاده کردم، شیوه خودمحوری( خوداتکایی یا خودکفایی) بوده. یعنی بدون اینکه به کسی اعتماد کنم و باهاش هماهنگ کنم، این پروژه رو به صورت کاملا شخصی انجام میدادم و حتی در موردش با کسی حرف نمیزدم. چون معمولا دانش آموزی که نمرش کمتر شده در این مواقع میره راپرت میده!&lt;br /&gt;بنابراین از روش&amp;nbsp;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt; لوازم تحریرجادویی&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt; استفاده میکردم&lt;br /&gt;1&lt;b&gt;- جامدادی&lt;/b&gt;: در داخل جامدادی مشهورم که طرح قورباغه داشت و از مشهد خریده بودم، برگه های کوچکی که روش نوشته بودم میزاشتم و کسی هم شک نمیکرد که داخل جامدادی تقلب باشه!&lt;br /&gt;نوشته ها روی این کاغذها که هر کدام به دیواره جامدادی با چسب نواری چسبانده می شد، به صورت کاملا تلگرافی نگاشته می شد و اکثر اوقات هم سر جلسه هنگ میکردم که این چیه نوشتم! و باید کلی فکر میکردم که منظورم از اون جمله تلگرافی چیه!&lt;br /&gt;2&lt;b&gt;- خط کش و خودکار&lt;/b&gt;: بر روی خط کشهایی که رنگ مناسبی داشتن و میشد با مداد یا خودکار رویشان نوشت، و همچنین خودکارهایی که بهترین مدلشان خودکارهای سه ضلعی بودن، با مداد تیز نکاتی را مینوشتم که باز هم گاهی به دلیل تلگرافی بودن، غیر استفاده میشدن. مثلا فکر کن سر جلسه امتحانی که نیاز به خط کش نداره با خودت خط کش ببری!&lt;br /&gt;3&lt;b&gt;- میز:&lt;/b&gt; این روش کنده کاری یا نوشتن روی میز که مطمئنم همه شما ازش استفاده کردید،روش مناسبی بود که در مدارس و دانشگاههایی که میتونستی خودت صندلیتو انتخاب کنی و بشینی حسابی کاربرد داشت.&lt;br /&gt;یادمه در دوران دبیرستان، زودتر به سالن میرفتم و نکات رو مینوشتم.&lt;br /&gt;راههای مختلفی برای تقلب هست که بستگی داره به اینکه در چه محیط و شرایطی امتحان میدید و چه جور دانش آموز و مراقبی دور و برتون هست، و صد البته به شناخت خودتون از روحیاتتتون!&lt;br /&gt;از رو دست هم نگاه کردن، برا هم سوال و جواب رو خوندن، رو دیوار نوشتن، روی دست و پا نوشتن، کاغذ همراه آوردن و جاسازی در مکانهای مختلف بدن ( این مورد بسته به جنسیت تقلب کننده فرق داره)، برگه امتحانی جابه جا کردن ( این یکی خیلی جسارت میخواد)، کسی دیگه رو فرستادن برای امتحان ( که نیاز داره خواهر ویا برادر دوقلو داشته باشید!) و ... .&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img alt="http://www.maximcloob.com/uploads/posts/2010-08/1280701388_330-31.jpg" height="400" src="http://www.maximcloob.com/uploads/posts/2010-08/1280701388_330-31.jpg" width="291" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;میزان استفاده از تقلب:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;اکثر اوقات به دلیل تسلط بر سوالات امتحانی از تقلبهایی که همراهم بوده استفاده نکردم و یا به دلایلی مثل مبهم بودن تلگرافهای تقلب یا نشستن در مکان نامناسب، نتونستم استفاده کنم. در واقع، تقلب برای من نقش آرام بخش رو داشته که بدونم یه چیزی همراهم هست که اگه بخوام میتونم ازش استفاده کنم.&lt;br /&gt;بگذریم از اینکه گاهی اوقات خودمو فحش داده ام که چرا فلان نکنه رو سعی نکردی حفظ کنی و تو جامدادی نوشتی و الان هم نمیتونی استفاده کنی! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;ایدئولوژی من:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;همونطور که گفتم به دلیل درس خواندن زیاد من در ایام امتحانات حق خودم میدونستم که برای تکمیل این اطلاعات، نکاتی رو جهت یاداوری با خودم همراه ببرم. به خاطر همین تلاش کردن هم حاضر نمیشدم به کسی که زحمتی نکشیده تقلب برسونم.( البته بجز اون مورد مینا). چون همونطور که من آسفالت شدم تا امتحانو خوب بدم چرا بقیه به راحتی و بدون زحمت نمره خوب بگیرن؟&lt;br /&gt;قبل تمام امتحانا بچه ها از هم التماس میکنن که تورو خدا به هم برسونیم و به من بگید و من نخوندم و روشهای به هم رسوندن رو برا هم یاداوری میکنن، اما جالبه که خود این افراد تا آخر امتحان سرشون رو از روی برگه تکون نمیدن.&lt;br /&gt;من هم همیشه بهشون میگم که اینقدر جوابها طولانیه که اصلا فرصت نمیکنید چیزایی رو که بلدید رو بنویسید چه برسه به اینکه از هم بپرسید. برای همین هم میگم که از رو دستم اگه تونستید بنویسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;راههای جلوگیری از تقلب در مدرسه و دانشگاه: &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;1-&amp;nbsp; دوران ابتدایی روی هر نیمکت 3 و حتی گاهی 4 نفر جلوس میکردن. برای جلوگیری از تقلب، از این 3 نفر، یکی مجبور بود بره پائین. یعنی بشینه کف زمین یا چمباتمه بشه و دفترشو بزاره روی نشیمنگاه و بنویسه.هر بار بین دانش آموزان دعوا بود که کی بره پائین. برای همین هم نوبتی میکردن که این اختلاف تا حدی حل بشه.&lt;br /&gt;2- گاهی هم&amp;nbsp; دانش آموزان مجبور بودن کیفهاشونو بین خودشون بزارن تا سد راه دیدنشون بشه. کیفهایی که شل و وا رفته بودن مزاحم نوشتن روی برگه ها میشدن اما برای دید زدن مناسب تر بودن!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;3- تغییر شماره دانش آموزان برای هر جلسه امتحانی برای جلوگیری از نوشتن روی میز و دیوار و همینطور هماهنگ کردن با دوستان هم یکی دیگه از راههای جلوگیری از تقلب بود. اینجاست که اگه خود شخص وارد عمل بشه و خودکفایی رو پیشه کنه موفق میشه.&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;مکان های مناسب جهت تقلب:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هر کسی بنا به تجربیات و احساسات خودش بهتر میتونه تشخیص بده که کجا بشینه براش بهتره. بعضیها میگن مراقبها فقط به عقب نگاه میکنن و اگه کسی جلو بشینه و تقلب کنه رو اصلا نمیبینن. بعضیها هم مثل من جاهایی که به دیوار ختم میشه رو دوست دارن. مثلا در کنج دیوار یا لاقل ردیف سمت دیوار. اینجوری احساس آرامش بیشتری دارم و همچنین لاقل از یه جهت خیالم از پدیدار شدن مراقب کمتره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #351c75;"&gt;&lt;b&gt;خاطرات:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;1-  فکر کنم امتحان علوم چهارم دبستان بود. امتحان ثلث علوم که فوق العاده سخت  بود و سوالات منطقه ای بود. معلوم نیست طراحان سوال، این سوالارو از کجاشون  دراورده بودن! تو سالن اجتماعات مدرسه امتحانات برگزار می شد و صندلیها با  فاصله زیادی نسبت به هم چیده شده بودن.&lt;br /&gt;من کنار دختری به اسم "ندا"  نشسته بودم و چون دیدم اون روی برگش بیشتر نوشته، سعی میکردم چشمامو تیز  کنم تا بلکه یه چیزی دستگیرم بشه و رو برگه خودم بنویسم. اما چشمتون روز بد  نبینه، معلم "ندا" اومد جلوی من و دو انگشتی ولی محکم زد روی گونه هام و  گفت برا چی از رو برگه ندا نگاه میکنی؟&lt;br /&gt;هنوز هم که هنوزه اون صحنه به  خوبی یادمه و حتی ضربه محکم اون معلم هم فراموشم نشده. در دوران ابتدایی  از اون سالن احتماعات به خاطر&amp;nbsp; اینکه مکان برگزاری امتحانات ثلث بود متنفر  بودم. اما با این حادثه دیگه نور علی نور شد!&lt;br /&gt;2- سال دوم راهنمایی بودم. امتحان ریاضی داشتیم و مراقبمون هم از معلمهایی بود که بعدا فهمیدیم تقلب سر جلسه اون مساوی با مرگه!&lt;br /&gt;برای  جلوگیری از تقلب، بر روی هر نیمکت یه نفر نشسته بود. نیمکت پشتی من دختری  نشسته بود به اسم "مینا" که شنیده بودم چند سالی هم مردود شده.خلاصه با  خواهش التماس مینا، من تصمیم گرفتم بهش کمک کنم. روی برگه ای که به عناون  چک نویس ازش استفاده میکردیم جواب سوالات رو مینوشتم و با احتیاط و ترس و  لرز از پشتم مینداختم برا مینا و اونهم دوباره بهم میداد. الان هم وقتی به  این قضیه فکر میکنم میبینم چه جراتی داشتم. چون الان عمراً اینکارو برا  هیچکسی انجام نمیدم. خداروشکر اون روز اتفاقی نیفتاد و آخر امتحان هم مینا  کلی تشکر کرد که منو از افتادن نجات دادی و ... .&lt;br /&gt;3- سوم راهنمایی بودم و امتحان نهایی داشتیم. البته داخل مدرسه خودمون امتحان میدادیم و مراقبها هم معلمهای خودمون بودن. فکر کنم امتحان اجتماعی بود. می خواستم از تقلب داخل جامدادی قورباغه ای استفاده کنم که یه مراقب به من شک کرده بود. این شک اینقدر زیاد شده بود که دیگه زوم کرده بود روی من. شانس آوردم که صداش زدن رفت پائین و من هم زود از تقلبم استفاده کردم و برگه امتحانیمو زود دادم و خطر از بیخ گوشم گذشت! &lt;br /&gt;4- دوران دانشگاه  سر امتحان جنین شناسی، استاد گفت که چیزی زیر دستتون نباشه و این حرفها. ما  میتونستیم سر جلسه کیف ببریم ولی زیر دستمون نباید چیزی میزاشتیم. من هم&amp;nbsp;  مثل همیشه تقلب همراهم بود. به استاد گفتم آب که میتونیم داشته باشیم.  استاد گفت اگه توش تقلب ننوشته باشید. من هم جواب دادم تو آب ننوشتم! ( اگه  استاد باهوش بود متوجه منظورم میشد که یعنی تو آب ننوشتم ولی جای دیگه که  نوشتم!)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;بحث و خاطره درباره تقلب زیاده. شما هم اگه خاطره ای دارید در نظرات بنویسید، من هم اگه چیز دیگه ای به ذهنم رسید این مطلبو تکمیل میکنم.&lt;br /&gt;اینهم یه لینک جالب درباره تقلب: &lt;a href="http://www.as-team.ir/forums/showthread.php?t=695"&gt;http://www.as-team.ir/forums/showthread.php?t=695&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-8300667464277072910?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/8300667464277072910/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=8300667464277072910' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8300667464277072910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8300667464277072910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/01/blog-post_08.html' title='میانبری به سوی هزارآفرین'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-6509549904360121923</id><published>2011-01-01T15:24:00.001+03:30</published><updated>2011-01-01T16:41:51.700+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>لباس نامزدی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;"با وجودیکه فردا نامزدیمه ولی هنوز نمیدونم چی بپوشم. به مامان میگم: میخواستم اون پیراهن مشکیه رو بپوشم ولی فکر  نکنم خوب باشه چون با رنگ لباس داماد یکی میشه. بهتره اون لباسی که برا  عروسیه فلانی پوشیدم رو بپوشم. فکر کنم بهتره. در کسری از ثانیه لباس رو  میپوشم و به مامان نشون میدم. بلوز و دامنی با پارچه کار شده و رنگی مابین مسی و طلایی، که از حاشیه پائین دامنش به سمت بالا طرح طاووس داره  که با سنگ و ملیله به خوبی و با ظرافت طراحی شده. به مامان میگم چون دامنش  به اندازه کافی ازاد هست بهتره برا متفاوت تر شدن لباس، یه ژپون زیر دامن  بپوشم. مامان میگه یه چرخ بزن ببینم که ژپون زیر دامنش جا میشه یا نه.  همونطور که لباس تنمه،با لبخندی روی لب، یه چرخ میزنم و طاووسهای دامنم به  خوبی زیبایی خودشون رو نشون میدن.مامان موافقت میکنه که همین لباسو با ژپون  بپوشم."&lt;br /&gt;چشمامو باز میکنم و یادم میفته که ساعت رو خاموش کردم و  ممکنه خواب بمونم.ساعت رو نگاه میکنم و میبینم از شش گذشته. میزان  مرخصیهایی که گرفتم رو تو ذهنم مرور میکنم و نتیجه میگیرم که بهتره سر وقت  برم سر کار. بابا روی مبل نشسته و منتظره که چند دقیقه دیگه بره .  سوغاتیهایی که مامان دیشب از مسافرت آورده روی مبلها ولو شده و خود مامان  هم خوابه. یه نگاهی به سوغاتیها میندازم و یادم میاد که بین هیچکدومش اون  پارچه لباس نامزدی که تو خواب دیدم نیست و خودم هم همچین لباسی ندارم. خنده  بی صدایی میکنم و صبحانه رو آماده میکنم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-6509549904360121923?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/6509549904360121923/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=6509549904360121923' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/6509549904360121923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/6509549904360121923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='لباس نامزدی'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-1710559365344377417</id><published>2010-12-13T21:23:00.007+03:30</published><updated>2010-12-13T21:46:09.183+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>یک غول با پیراهن مشکی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این بازی با عقاید مردم نیست. اینکه اعتقاد ندارم آدمهایی که حق الناس رو رعایت نمیکنند این چند روزه شور حسینی جو گیرشون کنه و پیراهن مشکی بپوشن و صبحها اشک مردم رو در بیارن و شبها برن برای حسین اشک بریزن. این دسته از آدمها حق الناس رو برای رسیدن به حق الله زیر پا میزارن. نیاز نیست حتما عاشورا باشه، اوقات دیگه هم همین طوره، آدمهایی که ادعا دارن ولی یک هزارم ادعاشون، عمل خیر ندارند.کاش قبل گوش کردن به نوحه های عاشورایی و خرید پیراهن مشکی، کمی و فقط کمی به اعمال و رفتار روزانشون توجه میکردند.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/div&gt;زمان دانشگاه، دکتر بهار استاد فیزیک&amp;nbsp; دانشگاهمون میگفت: "من در ایام خاص مثل همین روزهای عاشورا، نمیرم قابلمه دستم بگیرم تو صف غذای نذری یک ساعت معطل بشم. من در این روزها سعی میکنم بیشترین بازده کاری رو داشته باشم. از هر روز دیگه ای بیشتر کار میکنم. مثلا نوشتن کتاب و ترجمه و ... . "&lt;br /&gt;حالا این هم شده مثال مردم ما. اینکه از وقتی بچه بودیم یکی از وظایفمون این بود که بریم تو صف نذری وایستیم یا اگه در یه خونه مردم جمع شدن بریم ببینیم چه خبره و اگه نتونیم غذا بگیریم یعنی بی عرضه هستیم. اینکه لیوان به دست بین عزادارها حرکت کنیم و شربت بخوریم که اگه این کارو انجام ندیم خلاف عرف عمل کردیم!&lt;br /&gt;هر کسی از دوران کودکی خودش با عاشورا یه خاطره هایی داره. یه زمانی یاداوری این خاطرات خیلی شیرین بود. اما الان که نگاه میکنم میگم خوب اون موقع بچه بودیم نمیفهمیدیم چی به چیه. فکر میکردیم مسلمونی به شربت خوردن و قیمه امام حسینه. اینکه بریم پشت در مسجد یک ساعت سر پا وایستیم و بعد مردم دسته دسته هجوم ببرن داخل مسجد و همدیگرو آش و لاش کنن تا بتونن قیمه امام حسین رو بخورن. آخه میگن خوردن قیمه امام حسین علاوه بر خوشمزگی کلی ثواب هم داره و مریضیهارو شفا میده!&lt;br /&gt;خوب بچه بودیم و فکر میکردیم اینجوری خودمونو برای یک سال و تا عاشورای بعدی واکسینه کردیم. خوب بچه بودیم دیگه... &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&lt;/div&gt;&lt;a href="http://diaryofastudent.blogfa.com/post-14.aspx"&gt;حامد&lt;/a&gt; نوشت: وقتی در کنار سینه زنیها پسرایی رو میبینم که علم بلند میکنند نه برا  علمدار کربلا و تنها برای قدرت نمایی روبروی دخترانی که با شالهای نصفه و  نیمه روی جوبهای کناری حسینه کنار همدیگر نشسته اند و از شویی که برایشان  علم شده حال میکنند !&lt;br /&gt;و از همه جالبتر پولهایی که شاباش برای این علمدار نوظهور درون دهانش می آید و استغفرا...!&lt;br /&gt;دسته هایی که گاها پسرها با دست شماره هایی رو با دختران تماشاچی رد و بدل میکنند!!&lt;br /&gt;از این نوع عزاداریهای توهینی بدم می آید...&lt;br /&gt;نمیخواهم فکر کنم میخواهم باور کنم که همه عزاداران فقط برای آن مظلوم به دسته ها و حسینیه ها می آیند&lt;br /&gt;نمیخواهم به مداحانی که عزای کربلارا با سیاستهای کثیف روزانه وتوهین به افراد آلوده می کنند گوش دهم.&lt;a href="http://diaryofastudent.blogfa.com/post-14.aspx"&gt;ادامه مطلب.&lt;/a&gt;..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"&lt;a href="http://milkman.persianblog.ir/post/78/"&gt;شیرفروش محل&lt;/a&gt;"نوشت: چندین سال پیش مراسم عزاداری امام حسین منزل یکی از همسایه های محله بود ،  یکی از عزاداران ماشینش را جلوی در یکی دیگر از همسایه ها پارک کرده بود و  بیچاره مجبور شده بود تا تمام شدن مراسم صبر کند . وقتی صاحب ماشین پیدایش  شد این بنده خدا فقط یک سوال کرد : " اومدی اینجا برای کسی عزاداری میکنی که کشته شد تا حق الناس پایمال نشه اونوقت خودت پا روی حق الناس میذاری ؟ "&lt;a href="http://milkman.persianblog.ir/post/78/"&gt; ادامه مطلب...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;یکی از نوشته هایی که این روزها در ایمیلها فوروراد میشه، متنی است که در ادامه مطلب کپی کردم. حتما بخونید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/12/blog-post_13.html#more"&gt;&lt;b&gt;ادامه مطلب...&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;          *** *** ***&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ستار گلمکانی صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، يكماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری ...! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای حضرت علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای شالچی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌هاي عزاداری اسفند دود می‌کند! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حاج منصور مداح معروف شهر، بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حاج آقا کلامی، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوا می‌کند! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون وقتی محرم می‌آید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کل یوم عاشورا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کل ارض کربلا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی...چند مسجد و چند تکیه ! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;حسین (ع) هنوز مظلوم است &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;او هم می‌رود &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;تا سال بعد ! &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;تا یاد بعد!  &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial,sans-serif; font-size: 13px;"&gt;&lt;div align="center" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: normal; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-1710559365344377417?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/1710559365344377417/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=1710559365344377417' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/1710559365344377417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/1710559365344377417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/12/blog-post_13.html' title='یک غول با پیراهن مشکی'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-3717352182345236549</id><published>2010-12-01T19:09:00.004+03:30</published><updated>2010-12-01T19:22:52.275+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>طعم گس دوستی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://diaryofastudent.blogfa.com/post-6.aspx"&gt;حامد نوشت&lt;/a&gt; : نمیگم دوستی با جنس مخالف بده چون اعتقاد دارم باید حتما بین دو جنس  قبل از ازدواج و رابطه صمیمی تر ارتباطی باشه حتی رابطه های بدون حس نزدیکی،  تا فرد با جنس مخالف و خواسته هاش آشنا باشه تا بعد ازدواج به مشکلی  برنخوره ولی این &lt;span style="color: #741b47;"&gt;ارتباطات باید در محدوده ای جا بگیره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چرا ما فقط از اونا اینها رو یاد گرفتیم&lt;br /&gt;چرا؟&lt;br /&gt;چرا فعالیتاشون رو یاد نگرفتیم چرا؟&lt;br /&gt;چرا فقط دست در دست تو خیابون رد شدناشونو یاد گرفتیم چرا چیزای دیگه رو یاد نگرفتیم&lt;br /&gt;به نظرم این غرب گرایی میتونه به نابودی کل خانواده در ایران بشه&lt;br /&gt;ایرانی که زمان نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک گرایش دیگران بود از جمله غربی ها... &lt;a href="http://diaryofastudent.blogfa.com/post-6.aspx"&gt;ادامه مطلب&lt;/a&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;  *** *** ***  &lt;/div&gt;فریبا چه حرف خوبی زد، گفت: دوست دارم منو به چشم یک انسان ببینند نه ... .&lt;br /&gt;نازبانو میگفت وقتی میرم دفتر نشریه تا در مورد مقالاتم صحبت کنم، مدیر مسئول نشریه زل میزنه به من و میگه: اینهارو ولش کن، از خودت بگو... . &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;*** *** ***&lt;/div&gt;خود پسرها هم اعتراف میکنند که در هر رابطه ای مسائل به اضافه براشون خیلی مهمه. اما این محدوده ای که حامد دربارش گفت و من اسمشو میزارم چارچوب، یکی از نکاتیه که اگه در رابطه ای در نظر گرفته نشه، موجب نابودی کل اون رابطه میشه. (مطمئنا اگه میانه روی پیشه کنیم، رابطه به بهترین نحو حفظ میشه و ثمرات خوبی هم برامون داره.)&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یعنی ما باید تعریف خودمون رو از چارچوب، به نفر مقابلمون توضیح بدیم. فکر نکنیم که اون هم فکر مارو میخونه. از همون اول بگیم با چی موافقیم و با چی مخالف. تا وقتی طرف هوس مسائل فراتر از چارچوب مارو کرد، به مشکل برنخوریم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;*** *** *** &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مشکل اینه که هیچ کدوم از ما تعریف درستی از یه رابطه دختر و پسری نداریم. یعنی به قول حامد از روابط غریبها یه چیزایی رو اونهم در فیلمها و سریالها دیدیم و فکر میکنیم که در چارچوب اعتقادی و فرهنگی کشور ما هم جایگاه داره، در حالی که اینطور نیست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمیتونیم با کسی، آدمیزادی دوست باشیم. اینکه طرف بپذیره که اونو مثل بقیه دوستانمون دوست داریم و قرار نیست این دوستی از این چارچوب فراتر بره، که اگه رفت، دیگه اسمش دوستی نیست.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمیتونیم بپذیریم که دختر و پسری با هم حرف بزنن و بیرون برن و بخندن، ولی از چارچوب خارج نشن.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شاید این مسئله به همون علاقه پسرها به "به اضافه 18 مربوط میشه، شاید به کم جنبه بودن و کم تجربه بودن یا شاید هم عدم درک درست یکی از طرفین از احساس طرف مقابل.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;*** *** *** &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حرف حامد رو قبول دارم که میگه این دوستی ها برای تجربه اینده لازمه. اینکه وقتی یه دختر میبینی عکس العملی نشون ندی که انگاری تی تاپ دیدی، یا اینکه دختری با شنیدن هر حرف محبت آمیز اونو به جدی برداشت کنه و خام بشه، یا پسری فکر نکنه اینکه با هم بریم بیرون یعنی دوستت دارم. همه اینها نشون از کم جنبه بودن طرف داره. اینکه طرف تازه داره تجربه میکنه و راه طولانی رو در پیش داره. که اگه این راه رو هم نره، به نظر من، در انتخاب آیندش دچار مشکل میشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;شاید مشکل از این باشه که از همان عنفوان کودکی، دختر و پسر از هم جدا بودن. اینکه نتونستن با هم، بدون توجه به جنسیتشون معاشرت کنند. اینکه از همون کودکی درک نکردن رفتارشون با جنس دیگه چطوری باید باشه. اما حالا که رسیدن به سن انتخاب، گیج میزنن که این چرا زبون منو نمیفهمه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شاید هم مشکل از آموزش پرورش ما باشه.&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html"&gt; حرفی که قبلا از زبان دکتر قرایی مقدم گفتم&lt;/a&gt;. که آموزش پرورش ما اشتباهه. تا یه سنی مطالبی رو به عنوان ارزش وارد ذهن فرد میکنیم و از یه سنی به بعد به خاطر رعایت همین ارزشها سرزنشش میکنیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی راهنمایی بودم، دخترها از خاطرات روزانشون با پسرها و شماره دادن و قرارهای مخفی صحبت میکردن و گاهی هم از عباراتی در حرفهاشون استفاده میکردن که با وجودیکه معنیشو نمیدونستم ولی قدرت درک اینو داشتم که این حرف جزو حرفهای بد محسوب میشه و نباید تکرارش کنم. اون موقع، رفتار این دخترها مورد سرزنش قرار میگرفت.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زمانی که برادرم رفت دانشگاه، مادربزرگم بهش گفت: نرید از دخترهای دسمالی شده دانشگاه انتخاب کنید. به نظر مادربزرگم انتخاب خود پسر در محیط دانشگاه، کفر جهانی محسوب می شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی که من مجرد از دانشگاه بیرون اومدم، مادربزرگم بهم گفت: خاک تو سرت نتونستی یکی از دانشگاه برا خودت تور کنی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من تشویقهای محجوب و ماخوذ به حیا بودنم رو بپذیرم یا سرزنشهای مجرد ماندن؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مطلب قبلی من در همین رابطه:&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html"&gt; قلمرو ممنوعه&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;*** *** *** &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;یک توضیح:&lt;/span&gt; این مطلب، نظر من به عنوان یک دختر درباره مطلب حامد و مسائل این چنینی بود، مطمئنا انعکاس مطلب حامد در کافه، بازتابهای دیگه ای خواهد داشت!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-3717352182345236549?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/3717352182345236549/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=3717352182345236549' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3717352182345236549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3717352182345236549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='طعم گس دوستی'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-2923316348966405330</id><published>2010-11-25T11:19:00.004+03:30</published><updated>2010-11-25T11:26:48.631+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>مصائب دوشیزه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;اصلا مادربزرگم دوست نداره پسری از فامیل ازدواج کنه. چون به طور تابلوئی از ازدواجشون ناراحت میشه. دلیلشو نمیدونم ولی... .&lt;br /&gt;نمیدونم چرا هر وقت پسری ازدواج میکنه میگه ببین دختره چه شانسی داره، پسر ما مثل برّه، گول خورد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;وقتی هفته پیش درباره جلسه بله برون پسردائیم ازش پرسیدم که دختره چطور بود، چهره ناراحتی به خودش گرفت و لبشو پائین انداخت و در مقابل پرسشهای ما مبنی بر چهره و قد و قامت دختر، فقط اخم کرد و گفت: پسرم مثل یه تیکه ماه نشسته بود!&lt;br /&gt;چون همیشه پسردائیم خوش سلیقه بود، من به این حرفها شک کردم و روز بعد که کلیپ مهمونی رو دیدم گفتم این دختر بیچاره که مشکلی نداره چرا عیب رو دختر مردم میزارید. ولی حیف که مادربزرگ نبود که نظرمو بشنوه.&lt;br /&gt;وقتی چند سال شنید پسرخالم میخواد ازدواج کنه، با عصبانیت بهش گفت: مگه تو نگفته بودی نمیخوای ازدواج کنی؟&lt;br /&gt;وقتی چند سال پیش برادرهام میگفتن ما خودمون میخواهیم یکی رو انتخاب کنیم میگفت: برید، برید یکی رو بگیرید نصف قد خودتون باشه!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;وقتی یه دختری رو میبینن که قراره عروس باشه، هر کسی بنا به سلیقش نظر میده. نمیگن علف باید به دهن بزی... .&lt;br /&gt;یکی هم مثل مادربزرگم میشه که معلوم نیست چه معیاری مد نظرشه. یه موقع میگه طرف درشته، یه وقتی هم میگه دختره لاغر مردنیه و بنیه نداره.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;نمیدونم چرا مادبزرگها دوست دارن پسرشون وقتی نوه دار شد، بچه، پسر باشه. اگه پسر باشه براش قالیچه میخرن و کلی قربون صدقه میرن.&lt;br /&gt;معضل دیگه ای که در بعضی خانواده های چشم رنگی مثل ما هست اینه که چون در هر خانواده حداقل یه نفر هست که چشم سبز یا ابی داشته باشه، حالا اگه نوه پسر بود باید چشم رنگی هم داشته باشه.&lt;br /&gt;همین هفته پیش بود که وقتی مادربزرگم با برادرش که نوه دار شده بود صحبت کرد، وقتی در مورد جنسیتش پرسید برادرش با ناراحتی گفت: خوب معلومه چیه دیگه، دختره. مادبزرگم پرسید چشمش رنگیه؟ و وقتی جواب منفی شنید با ناراحتی روی پاهاش زد و گفت: ای داد بیداد.....&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;مادربزرگ میگفت: فلانی از فلانی طلاق گرفته. دختر فلانی داره جدا میشه. دوره زمونه عوض شده، دخترها خیلی بد شدن. من گفتم: یعنی فقط زنها سر ناسازگاری میزارن؟ مشکل فقط خانومها هستن؟&lt;br /&gt;وقتی پسری تو فامیل به مشکل بربخوره همه به اتفاق میگن چیزی که زیاده دختر. طلاقش بدی یه بهترشو برات میگیریم. اما اگه دختر مشکل داشته باشه میگن چشمت کور باید بسازی و زندگی کنی. حتی اگه صدتا هوو داشته باشی و شوهرت انگل اجتماع باشه...&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;در ادامه مطلب متنی را می خوانید که یکی از دوستان برام ایمیل زده.متنی است جالب و قابل تامل...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/11/blog-post_25.html#more"&gt;&lt;b&gt;ادامه مطلب...&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ***&amp;nbsp; *** ***&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;اولین بارمن در سن کودکی وقتی دیدم که  مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام  گوشزد کنند که درست بنشین وذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود.&lt;br /&gt;ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.&lt;br /&gt;ذهن من هرگز نفهمید چرا  وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقنعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم.&lt;br /&gt;ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من  است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و  ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است. &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;***&amp;nbsp; ***&amp;nbsp; ***&lt;/div&gt;ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست.&lt;br /&gt;نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. ذهن من انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی  مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذهن من حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند.  نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند &lt;br /&gt;که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست.  نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید  دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;***&amp;nbsp; ***&amp;nbsp; ***&lt;/div&gt;ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.&lt;br /&gt;بعدها مجبور شد هرتشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است.. &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;***&amp;nbsp; ***&amp;nbsp; ***&lt;/div&gt;از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است &lt;br /&gt;با این همه زخمی  وخسته است. خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند. &lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را به گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است. &lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است.&lt;br /&gt;خسته است  از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به فلان های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند. &lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-2923316348966405330?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/2923316348966405330/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=2923316348966405330' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/2923316348966405330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/2923316348966405330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/11/blog-post_25.html' title='مصائب دوشیزه'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-22794484130436891</id><published>2010-11-21T20:51:00.001+03:30</published><updated>2010-11-21T20:52:10.614+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>اولین شب آرامش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک سال گذشت. یک سال از رفتنم به سر کار تمام وقت و جدی ( از نظر خانواده) گذشت. کاری که خانواده تمایل داشتند و من نه. این روزها خیلی خستم. یک سال پیش در چنین شبی من دلهره و استرس زیادی داشتم. الان در سالگرد همون شب، باز هم دلهره و استرس دارم.نمیدونم کی قراره به آرامش برسم. اصلا آرامشی وجود داره؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-22794484130436891?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/22794484130436891/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=22794484130436891' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/22794484130436891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/22794484130436891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/11/blog-post_21.html' title='اولین شب آرامش'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-5357006766282547798</id><published>2010-11-12T10:06:00.011+03:30</published><updated>2010-11-14T07:56:31.852+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><title type='text'>بازی پدیا( دایرة المعارف بازیهای کودکی)- قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #660000; text-align: center;"&gt;کشتم شپش شپش کش شش پارا این چند تا نقطه داره؟&lt;/div&gt;وقتی کسی ازت این سوال رو میپرسید میگفتی: دوباره بگو تا روی کاغذ بنویسم و نقطه هاشو بشمرم. غافل از اینکه فقط باید تعداد نقطه های "این" رو میگفتی! یعنی فقط سه تا نقطه!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تفریحات هم نسلهای ما و مادر پدرهامون به تکرار همین جملات ساده یا بازی های ساده تری که نیاز به هیچ امکاناتی نداشت، انجام می شد. اون موقع خبری از کامپیوتر و پلی استیشن و این حرفها نبود. یعنی فقط خودت بودی و خودت و خواهر برادرت و حداکثر بچه های فامیل. البته با دستهای خالی...&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;همه چیز از وقتی شروع شد که به ما گفتن: دالی!&lt;br /&gt;وقتی فرد جدیدی در یک خانواده وارد میشه، اعضای خونه چه برای سرگرمی خودشون و چه برای سرگرم کردن و آروم کردن بچه از راههای مختلفی مثل بازی کردن استفاده میکنند.&lt;br /&gt;طفل معصوم از همان عنفوان کودکی با بازی  کردن اخت میگیره. و این بازی رو در تمام مراحل زندگیش ادامه میده. حتی وقتی بزرگ شد با احساسات آدمها هم میتونه بازی کنه!&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;در این مطلب مروری داریم به بازیهای دوران کودکی بچه های دهه شصت و هفتاد. سعی کردیم که برای هر بازی، توضیحی ارائه دهیم که هم برای آنانی که اطلاعاتی ندارند، مفید باشه و هم تجدید خاطره ای برای هم نسلهای خودمون باشه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بعضی از بازیها بین دختر و پسر و یا بین مدرسه و خانه مشترک هستند.برای برخی بازیها اسمی نیافتیم و یا ممکن است در مناطق مختلف کشور اسامی متفاوت تری برای این بازیها ذکر شده باشد. بازیهای فهرست شده زیر، بازیهایی هستند که اینجانب بیشتر به یاد داشته ام .&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بچه وقتی هنوز نرفته مدرسه، تو خونه یا کوچه بازی میکنه. زمان ما کوچه امنیت داشت. هم بچه دزدی زیاد نبود و هم از ویراژماشین و موتور به نسبت امروز خبری نبود. برای همین خانواده ها با خیال راحت میزاشتن بچه هاشون در کوچه بازی کنند.&lt;br /&gt;وقتی هم که بچه رفت مدرسه، محیط مدرسه بازیهای خاص تری رو میطلبید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #351c75;"&gt;&lt;b&gt;اصطلاحات بازیها:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;1- سوختن: کسی که بازی را می بازد.&lt;br /&gt;2- گرگ: فردی که قرار است موجب باختن سایر بازیکنان شود!&lt;br /&gt;3- یارکشی: جهت انتخاب اعضای تیمهای شرکت کننده در بازی از روشهای مختلفی استفاده می شود.&lt;br /&gt;4- موچ: با گفتن این واژه بازیکن یک&amp;nbsp; فرجه جهت گفتن حرف مهمی می گیرد.&lt;br /&gt;5- چشم گذاشتن: کسی که چشمانش را میبندد تا سایر بازیکنان کاری را انجام دهند.&lt;br /&gt;6- نخودی: فردی که در آمار بازی زیادی اومده و نمیدونن چکارش کنند یا از نظر سنی از بقیه کمتره و میخوان دلش نشکنه به عنوان نخودی وارد بازی میشه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #351c75;"&gt;&lt;b&gt;روشهای انتخاب شروع کننده بازی:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;1- گردو شکستم&lt;br /&gt;2- سکه انداختن ( شیر یا خط)&lt;br /&gt;3- ده بیست سی چهل... یا&amp;nbsp; ده&amp;nbsp; بیست سه پونزده...&lt;br /&gt;4- سنگ&amp;nbsp;&amp;nbsp; کاغذ &amp;nbsp; قیچی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #cc0000;"&gt;&lt;b&gt;بازیهای پیش دبستانی:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;اما وقتی بچه تازه به دنیا اومد و کم کم داشت بزرگ میشد، از بازیهای ساده ای برای سرگرم کردن اون استفاده میشد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;1- دالی...&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;وقتی بچه هیچی حالیش نیست و میشه سرش راحت کلاه گذاشت، خانواده از بازی &lt;b&gt;"دالی"&lt;/b&gt; استفاده میکنند. یعنی یکی از اعضای خانواده پشت یه چیزی قایم میشه و طفل بیچاره که از هیچ جا خبر نداره و دست راست و چپشو نمیشناسه، فکر میکنه طرف غیب شده. اون موقع شخص به ظاهر غیب شده یکهو خودشو نشون میده و طفل معصوم مثل اینکه تی تاپ دیده باشه! ذوق از خودش در میکنه و میخنده.&lt;br /&gt;شخصی که میخواد لحظه ای غیب بشه یا میتونه صورتشو پشت دستش قایم کنه یا پشت بدن کسی یا اثاثهای خونه قایم بشه.&lt;br /&gt;این روش بازی برای آروم کردن بچه های که مدام داره ذق ذق (zegh zegh) میکنند خیلی مفیده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;2- لی لی لی لی حوضک...&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;وقتی بچه کمی بزرگتر شد ( دقت کنید که کمی، یعنی هنوز خبر نداره که دارید سرش شیره میمالید)، خانواده از بازی &lt;b&gt;"لی لی حوضک"&lt;/b&gt; استفاده میکنند.&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;لی لی لی لی حوضک، جوجو رفت آب بخوره افتاد تو حوضک.&lt;/div&gt;به این ترتیب که دست کودک را میگرفتند و کف دستش با انگشت اشاره کمی حالت قلقلک ایجاد میکردند و این شعر رو میخوندن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;3- کلاغ پر...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمانی که بچه فرق بین گاو و کلاغ و گوسفند و قورباغه رو فهمید، میشه از بازی&lt;b&gt; "کلاغ پر" &lt;/b&gt;استفاده کرد. محدوده سنی خاصی را نمی شود برای این بازی تعیین کرد.یعنی ممکن است کودک 1 ساله فرق خر و طوطی را بداند اما کودک 7 ساله هنوز به گاو بگوید ببعی.&lt;br /&gt;روش این بازی بدین نحو است که مشابه روش قبلی دست کودک را میگیرند و با انگشت اشاره به کف دست اشاره میکنند و می گویند: کلاغ.... پر ... گنجشک ... پر     الاغ .... پر&lt;br /&gt;کودک بایستی به محض شنیدن اسم حیواناتی که پرواز میکنند بگوید: پر&lt;br /&gt;و اگر بعد از شنیدن اسم الاغ بگوید پر ، کودک بازی را باخته است. البته گاهی برای سنجش هوش و حواس کودک، والدین به قصد به حیواناتی که پرواز نمی کنند هم می گویند پر. تا ببینند کودک چه عکس العملی نشان می دهد.&lt;br /&gt;حالا اگر این کودک متعلق به قشر فوق تحصیل کرده مملکت گل و بلبل ما باشد، بجای استفاده از اسم حیوانات شناخته شده که یا کودک در باغ وحش دیده یا در کتاب و کارتون، می گویند: پنگوئن .... پر    شتر مرغ .... پر&lt;br /&gt;کودک از کجا بداند که پنگوئن پرنده است ولی پرواز نمیکند، خدا می داند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;4- تاپ تاپ خمیر...&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;تاپ تاپ خمیر، شیشه پر پنیر، دست کی بالاست؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;این بازی برای اسکل کردن کودکان منزل استفاده میشد. یعنی والدین، بچه هایی موجود در خانه اعم از فرزندان خودشان یا اقوام را گرد هم می آوردند تا برای استراحت پدربزرگ وقت مناسبی جور شود و این بازی را بدین نحو اجرا می کردند:&lt;br /&gt;بچه ها به نوبت روی زمین زانو زده و پشتشان را به طرف کودکان دیگر می کردند و حالت خمیده به خود می گرفتند. یکی از اعضا بر پشت کودک میزد و میگفت: تاپ تاپ خمیر شیشه پر پنیر دست کی بالاست؟&lt;br /&gt;در این هنگام بعضی از کودکان دستهای خود را بالا می گرفتند. و کودک خم شده باید حدس میزد که چه کسانی دست خود را بالا برده اند. اگه درست تشخیص میداد بازی را میبرد در غیر اینصورت بازی ادامه پیدا میکرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;5- اتل متل توتوله...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگر از بازیهایی که حکم قوطی بگیر و بنشان داشت، بازی &lt;b&gt;"اتل متل توتوله" &lt;/b&gt;بود. بازی که ریشه در فرهنگ غنی ایران دارد و نسل به نسل و سینه به سینه عینا منتقل شده و تنها بازی است که با همان شعر و روش بدون هیچ تحریفی هنوز هم اجرا میشه.&lt;br /&gt;روش بازی به این نحو است که بچه ها روی زمین نشسته و پاهای خود را دراز می کنند.یکی از بزرگترها یا کودک بزرگتر جمع با خواندن این شعر روی پاهای کودکان دیگر که پاهای خود را دراز کرده اند میزند و وقتی به عبارت انتهایی شعر رسید، پای اشاره شده بایستی جمع شود.&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;اتل متل توتوله &amp;nbsp; &amp;nbsp;                     گاو حسن چجوره&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;نه شیر داره نه پستون&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;             شیرشو بردن هندستون&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;یک زن کردی بستون &amp;nbsp;&amp;nbsp;             اسمشو بزار عم قزی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;  دور کلاش قرمزی&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;هاچین و واچین &amp;nbsp; &amp;nbsp;                    یه &amp;nbsp;   یا &amp;nbsp;   تو &amp;nbsp;   ور&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;  چین &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بازی ادامه پیدا میکرد تا فقط یک پا باقی بماند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز در مورد معانی فلسفی این شعر کهن، اطلاعاتی در دست نیست و معلوم نیست حسن و زن کردی چه نسبتی با هم دارند. آیا این دو به هم محرم هستند و تصمیم دارند برای ماه عسل به هندوستان بروند؟ چرا هندوستان در این شعر عنوان شده؟ آیا سراینده شعر با سفارت هندوستان در ایران رایزنی کرده و فرش و پسته رد و بدل شده؟ این انقزی با انقزی سریال خوش نشین ها چه رابطه ای دارد؟ چرا این بازی روی پا انجام می شود و نه روی دست؟&lt;br /&gt;با وجود تمام این ابهامات و چراها، تمام ایرانیان بر روی این شعر تعصب خاصی دارند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;6- قایم باشک&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روزگارانی که خانه ها متراژ بیشتری داشتند و در چند طبقه همراه با  زیرزمین و حیاط بزرگ طراحی شده بودند، کودکان خانواده می توانستند برای سرگرم کردن خود از بازی&lt;b&gt; "قایم باشک"&lt;/b&gt; بهره ببرند.&lt;br /&gt;بازی بدین نحو اجرا میشد که یکی از کودکان به اصطلاح چشم میزاشت ( گرگ) و تا یک عدد معینی میشمرد و بقیه کودکان در این فاصله قایم می شدند تا کودکی که چشم گذاشته پیدایشان نکند.&lt;br /&gt;فضاهای قایم شدن در خانه های بزرگ قدیمی، به وفور یافت می شد. کودک بعد از شمردن میزان عدد مشخصی بلند می گفت: اومدم. و به دنبال کودکان قایم شده میگشت.&lt;br /&gt;کودکانی که پیدا می شدند سوخته به حساب میامدند.چنانچه در فاصه ای که کودک به دنبال کودکان دیگر میگشت، کودکی خود را به محل اول بازی( جایی که چشم گذاشتن انجام می شد) می رساند با ذکر عبارت "سک سک" از هر نوع سوختنی خود را رهایی می بخشید.&lt;br /&gt;این بازی از هیجان و اضطراب زیادی برخوردار بود و لذتی وصف نشدنی را به کودکان هدیه می داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;7- گرگم به هوا&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم بازی &lt;b&gt;"گرگم به هوا" &lt;/b&gt;همون بازی&lt;b&gt; "بالا بلندی"&lt;/b&gt; باشه. بازی به این نحو انجام میشه که یک نفر به عنوان گرگ انتخاب شده و بقیه بازکنان بایستی دویده و خود را به محلی بالاتر از سطح زمین برسانند. در صورتیکه قبل از این عمل توسط گرگ گرفته شوند، سوخته محسوب شده و گرگ بعدی خواهند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #cc0000;"&gt;&lt;b&gt;بازیهای دبستانی:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;وقتی کودک نشکفته با هزار نق و ادا اطوار پا به مدرسه گذاشت و قرار شد استعدادهای نهفته اش شکوفا بشه والف رو بگه و تا ی بره،  پدر مادر هم با هزاران امید و آرزو کودک را روانه مدرسه کردند، غافل از اینکه شاگرد مدرسه در حین درس معلم، فکر و ذهنش به شیطنت و بازی میگذره و نقشه میکشه که زنگ تفریح با کی و چی بازی کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه های اول دبستان که تازه وارد و صفر کیلومتر محسوب می شدند، از بازیهای مدرسه ای سررشته ای نداشتند اما به تدریج از بچه های سال بالاتریاد میگیرند که در زنگهای تفریح یا ورزش چطوری سر خودشونو گرم کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;1- گردو شکستم...&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;یکی از بازیهایی که بیشتر به عنوان تعیین شروع کننده بازی اصلی، کاربرد داشت، "&lt;b&gt;گردو شکستم"&lt;/b&gt; بود. بازی بدین نحو اجرا می شد که سرگروه دو تیم در فاصله چند متری و روبروی هم قرار می گرفتند و شروع کننده این بازی یکی از پاهای خود را به جلوی پای مخالف حرکت میداد و روبروی پنجه پای مخالف قرار میداد و میگفت: گردو  و طرف مقابل میگفت: شکستم. فندق... شکستم...&lt;br /&gt;این حرکات و حرفها&amp;nbsp; ادامه پیدا میکرد تا پای یکی از بازیکنها پای طرف مقابل را له شود.&lt;br /&gt;در اینکه پای له شده شروع کننده بازی باشه یا خیر بستگی داشت که چی به نفع باشه. یعنی اگه به نفع بود برنده این گردو شکستم بازی رو شروع کنه، بازی توسط برنده شروع می شد در غیر اینصورت تیم فرد بازنده بازی را شروع می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مصلحت اندیشی نشاندهنده این بود که در خون فرزندان ما از همان عنوان کودکی، جرزنی وجود داشته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;2- ده بیست ...&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگر از بازیهای تعیین کننده شروع کننده بازی، &lt;b&gt;ده بیست سه پونزده&lt;/b&gt; یا &lt;b&gt;ده بیست سی چهل&lt;/b&gt; بود.&lt;br /&gt;نماینده های دو تیم و یا کلیه بازیکنان( در صورتی که بازی تیمی نباشد) دور هم حلقه زده و یکی از بازیکنان در حین خواندن و شمارش به روی سینه های بازیکنان میزد.&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;ده بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد.&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;ده ، بيست ، سه ، پونزده ، هزار و شصت و شونزده ، هر كي ميگه شونزده نيست ، هيفده ، هيجده ، نوزده ، بيستً!&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;آنا ، نه‌مانا ، دوو دوو اسكاچي، آنا مانا كلاچي!&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و اونی که دست روی سینه اش قرار گرفته از دور خارج می شود.بازی ادامه پیدا میکرد تا فقط یک نفر باقی بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;3- سنگ&amp;nbsp; کاغذ&amp;nbsp; قیچی&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازی دیگری که هم به عنوان بازی مجزا و هم تعیین شروع بازی استفاده می شد،&lt;b&gt; "سنگ  کاغذ  قیچی "&lt;/b&gt; بود. بازی که باوجودیکه نیاز به هوش و استعداد چندانی نداشت اما در درون خودش هیجانهای نهفته ای داشت. یعنی فکر میکردی طرف این دفه می خواد سنگ بیاره یا قیچی .&lt;br /&gt;اصول بازی بدین نحو بود که بازیکنان دستان خود را به پشت سر می بردند و با گفتن " سنگ کاغذ  قیچی" دستان خود را به نشانه هر کدام از این اجسام روبروی هم میاوردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سنگ مغلوب کاغذ می شد و کاغذ سنگ را دربر می گرفت.&lt;br /&gt;سنگ بر قیچی پیروز می شد و ضربه مهلکی به قیچی میزد.&lt;br /&gt;قیچی کاغذ را پاره می کرد و کاغذ را از دور خارج می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنانچه توافق طرفین به یک بار بازی بوده باشد و برنده شروع کننده بازی باشد، بازی تمام می شود اما چنانچه قرار باشد امتیازی جمع شود بازی ادامه پیدا میکند.&lt;br /&gt;هنوز هم که هنوزه انجام این بازی خیلی فاز میده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #351c75;"&gt;بعد مشخص شدن شروع کننده بازی، بازی شروع می شد. برخی از بازیها دو نفره و برخی هم با شرکت کل اعضای کلاس انجام می شد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;4- تخم مرغ گندیده...&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;یکی از بازیهایی که در زنگهای ورزش یا زمانی که معلم سر کلاس نیامده، انجام می شد( بیشتر در مدارس دخترانه)( چون در زمان زنگ تفریح امکان برگزاری این بازی به علت ازدحام دانش آموزان مدرسه نبود)، &lt;b&gt;"تخم مرغ گندیده" &lt;/b&gt;نام داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدین صورت که دانش آموزان یک دایره بزرگ بر حسب تعدادشون تشکیل میدادند و روزی زمین می نشستند و دست خودشون رو به پشت می بردند. یکی از دانش آموزان پشت سر گروه به دویدن مشغول میشد و میگفت: تخم مرغ گندیده  و باقی بچه ها میگفتند  بوی گلابی میده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این عبارات تکرار می شد تا اینکه دانش آموزی که میدوید یک شیء که معمولا کاغذ مچاله بود در دست یکی از افراد نشسته قرار میداد. و اون شخص خیلی سریع از جای خود بلند می شد و دنبال شخصی که در ابتدا در حال دویدن بود، میدوید تا سرانجام او را میگرفت. چنانچه دانش آموز قبل از گرفته شدن به محل قبلی دانش آموز بلند شده می رسید و مینشست، دانش آموزی که جای خود را از دست داده بود ضایع می شد و باید بازی را ادامه میداد.&lt;br /&gt;هدف نهایی این بازی فقط دور هم بودن و جیغ جیغ کردن دانش آموزان دختر مدرسه و تخلیه انرژی توسط دویدن بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;5-&amp;nbsp; آلیسا آلیسا...&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;نوبتی هم باشه نوبت بازی محبوب دانش آموزان دختر مدرسه است. بازی که هنوزم دخترها به یاد دارند و ازش خاطرات فراوانی دارند.&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;"آلیسا آلیسا جینگیل آلیسا هی "    "کلاه کاپیتان افتاد تو دریا هی"&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;هدف این بازی هنوز هم بر همگان پوشیده است. اینکه این بازی چطور اختراع شد و سراینده این شعر کی بود و چطور بصورت خودجوش در کلیه مدارس اجرا شد جای بسی تامل دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانش آموزان دو دایره داخل هم که یکی بزرگتر و یکی کوچکتر است تشکیل داده و دستهای همدیگر را میگیرند. یک دایره نشسته و دایره دیگر ایستاده و و به نوبت دایره بزرگ که ایستاده با خواندن بیت اول شعر به دویدن و چرخیدن حول دایره کوچک مشغول می شوند و بعد از بیت اول نشسته و دایره داخلی شروع به دویدن می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;6-دختره گریه میکنه...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;" دختره اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه &lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;از برای من پرتقال من یکی رو بزن یکی رو نزن" &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;دیگر بازی محبوب دخترها &lt;b&gt;"دختره اینجا نشسته"&lt;/b&gt; بود . بازی بدین نحو انجام می شد که یکی از شرکت کننده ها در وسط یک دایره بزرگ تشکیل شده توسط دانش آموزان، مینشست و حالت زاری به خود میگرفت.بعد اتمام شعر، دختر نشسته بلند می شد ( فکر کنم با چشمان بسته) و سعی میکرد دانش آموزان دیگر را بگیرد. دانش آموزانی که گیر می افتادند دختر زاری کننده بعدی محسوب می شدند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;7- عمو زنجیر باف&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;"عمو زنجیر باف &amp;nbsp; &amp;nbsp; بله &lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;زنجیر منو بافتی &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; بله &lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;پشت کوه انداختی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بله &lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;بابا اومده &amp;nbsp; &amp;nbsp; چی چی آورده &lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;نخودچی کیشمیش&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; با صدای چی؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394;"&gt;با صدای گاو &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; ماااااااااااا&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بازی مشهور "عمو زنجیر باف" در دورانی انجام می شد که نخودچی کیشمیش از ارج و قرب بالایی برخوردار بود و خبری از تنقلات امروزی نبود. همچنین این بازی به هدف آشنا کردن فرزندان این مرز و بوم به صدای حیوانات مختلف بود تا آنانی که به باغ وحش نرفته بودند از روش دیگری با حیوانات آشنا شوند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دانش آموزان حلقه ای تشکیل داده و دستان همدیگر را می گرفتند و رو به مرکز دایره میچرخیدند و شعر را می خواندند. در انتهای شعر بایستی صدای حیوان ذکر شده را با صدای بلند و هیجان بالایی فریاد می زدند.&lt;br /&gt;گاهی نیز دو گروه شده و روبروی هم خط افقی را تشکیل داده و با خوندن هر بیت به طرف گروه جلویی حرکت می کردند. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;8- خاله بزغاله...&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;از بازیهای دخترانه دیگر میتوان به "خاله بزغاله" اشاره کرد. بازی که الهام گرفته از داستان " شنگول و منگول" بوده است. گویی این داستان آنچنان تاثیر شگرفی بر کودکان داشته است که موجب ابداع این بازی به یاد و به نام بزغاله داستان شده است.&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;سلام سلام خاله بزغاله&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; علیک سلام خاله بزغاله&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;بچه نداری خاله بزغاله&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پس اینا چین خاله بزغاله&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #0b5394; text-align: center;"&gt;یکیشو میخوام خاله بزغاله&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کدومو میخوای خاله بزغاله&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دو گروه ردیف افقی روبروی هم تشکیل داده و هر گروه یک بیت از شعر را خوانده و به طرف گروه روبرویی حرکت میکند و در زمان خواندن بیت دیگر توسط گروه مقابل، راه آمده را عقب می رود. و در پایان شعر هم به یکی از اعضای تیم مقابل اشاره می کند که وارد تیمش شود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;9- وسطی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در زمان زنگ ورزش یا زنگ تفریح، با یک توپ، بازی وسطی انجام می شد.این بازی یا به صورت سه نفره یا تیمی انجام می شود. به این نحو که یک یا چند نفر از یک تیم&amp;nbsp; به وسط رفته ( اصطلاحا به این شخص "خرس" اطلاق خواهد شد) و تیم مقابل که در دو طرف این بازیکنان قرار دارند، با پرتاپ توپ قصد سوختن بازیکنان وسط را دارند.&lt;br /&gt;چنانچه توپ به بدن بازیکنان وسط برخورد کند، این فرد سوخته محسوب خواهد شد و از بازی کنار می رود. اما چنانچه بتواند توپ شلیک شده توسط گروه مقابل را قلمبه در دست بگیرد، اصطلاحاً &lt;b&gt;" بل" &lt;/b&gt;گرفته و این بل، امتیازی برای این تیم محسوب خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;10- دس رشته ( دستش ده)&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;این بازی هم صرفا به عنوان بازی و یا گاهی جهت اذیت و ازار همکلاسیها کاربرد دارد. یک وسیله چنانچه بازی باشد ، یک توپ و چنانچه موجب اذیت باشد، یک وسیله از شاگرد مظلوم، توسط تعدادی از بچه ها دست به دست می شود به نحوی که به دست آن فرد مظلوم نیفتد. این دست به دست دادن همراه با پرتاب کردن خواهد بود. اگر فرد بتواند این وسیله را از چنگ سایرین دراورد برنده بازی خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;11- زوووووووووووو&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;دو گروه تشکیل شده با گفتن "زوووووووووو" به طرف تیم مقابل هجوم می آورند تا فردی را از تیم بگیرند. نکته مهم در این بازی این است که نباید زوووووووو قطع شود. یعنی باید یک نفس بگی زووووووووووووووو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;12- کش بازی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در این بازی یک کش به پای دو نفر که در مقابل هم و به فاصله ایستاده اند بسته شده و فردی دیگر سعی میکند از روی کشها بپرد. در هر مرحله کش به سطح بالاتری از زمین آورده خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;13- لی لی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;توسط گچ مربعاتی بر روی زمین کشیده شده و درون هر کدوم عددی نوشته می شود. فرد بازی کننده یک پایی باید در داخل مربعات بپرد. این بازی نیاز به توضیح بیشتر دارد که در مطالب بعدی به آن پرداخته خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="background-color: #ead1dc; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;این مطلب ادامه دارد....&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-5357006766282547798?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/5357006766282547798/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=5357006766282547798' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/5357006766282547798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/5357006766282547798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/11/blog-post_12.html' title='بازی پدیا( دایرة المعارف بازیهای کودکی)- قسمت اول'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-4021730476603752928</id><published>2010-11-05T18:34:00.002+03:30</published><updated>2010-11-05T18:38:06.150+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>چه کسی از سوسک میترسد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&amp;nbsp;انگار من تو حوض آب یخ افتاده باشم. فشارم اومد پائین و سرم خورد به دیوار و گفتم: سوسک؟؟؟ من؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;از خواب که بیدار شدم و خواستم رختخواب رو جمع کنم، سایه ای در روی زمین توجهمو جلب کرد. بله بله یه سوسک محترمی، شب رو در کنار من به سر برده بود. ولی حیف که گلچین روزگار بهش امان نداد که بره پیش هم قطارهاش و از یک شب همبستری با من خاطره ها بگه!!!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.mardoman.net/files/articles//883.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;اگه اشتباه نکرده باشم، ترم دوم دانشگاه بود. آزمایشگاه جانور شناسی 1 داشتیم و از دیدن لام های مختلف زیر میکروسکوپ شروع کردیم تا رسیدیم به تشریح. اولین تشریح، تشریح کرم خاکی بود. از حیاط باغچه خونه چند تا کرم چاق و چله پیدا کردم و بردم دانشگاه. به خاطر اینکه سارا چندشش می شد، من عمل تشریح رو انجام دادم. اینکه ببینی زیر پوست به اون نازکی کرم خاکی، چه بخشهای مختلفی قرار گرفته، خیلی جالب بود.&lt;br /&gt;جلسه بعد، تشریح سوسک داشتیم. سارا از خونه سوسک آورده بود. موقع توضیح درس، استاد اشاره کرد که در تشریح باید همگروهیها با هم همکاری کنند. اینجوری نباشه که مثلا خانم الماسی کاری انجام نده! اینکه استاد به قصد از سارا اسم برد یا اینکه واقعا به عنوان مثال گفت، خود استاد میدونه. اما سارا احساس کرد که استاد متوجه شده جلسه کرم خاکی فعالیتی نکرده، برای همین هم در جلسه تشریح سوسک، سعی کرد نهایت فعالیت رو داشته باشه.&lt;br /&gt;شاید هم به نفع من شد که سارا وارد عمل شد. چون دیدن چهره سوسک زیر لوپ و جدا کردن قطعات دهانی (لب بالا و لب پائین!) واقعا کار چندش آور و زجر دهنده ای بود. سارا به هر سختی بود کلیه قسمتهای سوسک که قرار بود جدا بشه و تشخیص داده بشه رو به سرانجام رسوند. و من هم خوشحال از اینکه دستی به سوسک نزدم!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;روز امتحان پایان ترم بود. بچه ها پشت در تجمع کرده بودن و هر کسی که از در آزمایشگاه میامد بیرون میپرسیدن امتحان چطور بود. اما تنها سوال من این بود که: سوسک به تو افتاد؟&lt;br /&gt;یعنی اگه سوسک به یکی دیگه بیفته، شانس اینکه به من بیفته کمتر میشه!&lt;br /&gt;از هر کسی که اومد بیرون پرسیدم سوسک به تو افتاد؟ اما جواب همه "نه" بود.&lt;br /&gt;نوبت من شد. رفتم تو. استاد پارسا رو دیدم که در حین صحبتش با من، از شیشه، و با انبر، سوسک رو خارج کرد و به من گفت: شما برید پشت اون میز و حاضر بشید سوسک رو تشریح کنید.&lt;br /&gt;انگار من تو حوض آب یخ افتاده باشم. فشارم اومد پائین و سرم خورد به دیوار و گفتم: سوسک؟؟؟ من؟؟؟&lt;br /&gt;دیگه تموم شده بود. خوشحالی ناشی از تشریح نکردن سوسک در جلسه خودش جای خودشو به کوله باری از اندوه و ترس داد. من نمیتونستم تشریح کنم. تنها امیدی که به خودم دادم این بود که بالهاشو که میتونی جدا کنی. بالهارو جدا کردم به کاغذ چسبوندم و اسمشو رو کاغذ نوشتم. در انتهای کار یکی از آقایونی که نقش همکاری در خدمات آزمایشگاه داشت، دلش به حالم سوخت و قطعه تحتانی سوسک رو که با چندش قیچی کرده بودم رو کمک کرد که روی کاغذ بچسبونم. اما چه کمک کردنی! جوری چسب رو فشار داد که هرچی تو بخش تحتانی بود زد بیرون.&lt;br /&gt;استاد اومد نمره بده. با ترس نگاهش کردم و شروع کردم به التماس. استاد گفت تو حتی نتونستی خوب بچسبونی. من هم با لحنی آروم و&amp;nbsp; آمیخته با ترس گفتم این اقا اومد کمک کنه...&lt;br /&gt;با التماسهای بعدی من استاد حاضر شد، لام زیر میکروسکوپ نشونم بده و بخشهای مختلف رو پرسید. اینقدر حالم بد بود که نمیدونم درست جوابشو دادم یا نه.&lt;br /&gt;در نهایت این درس پاس شد اما این خاطره تلخش همیشه با منه.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;من در کل تو دانشگاه به بدشانسی معروف بودم. خاطرات زیادی از این بد شانسی ها دارم که هر وقت حس داشتم براتون تعریف میکنم. از این به بعد هر وقت سوسک دیدید یاد این ماجرا بیفتید!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-4021730476603752928?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/4021730476603752928/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=4021730476603752928' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4021730476603752928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4021730476603752928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='چه کسی از سوسک میترسد؟'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-3750464684541771072</id><published>2010-11-05T17:51:00.002+03:30</published><updated>2010-11-05T17:59:22.073+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><title type='text'>13 آبان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;اصلا مراسم پرچم سوزی و پرچم لگد کردن، از ایران شروع شد. ایران مد کرد که این کارو انجام بدن. یعنی به نظرم بقیه کشورها هم از ایران یاد گرفتند که میشه اینکارو انجام داد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;داشتم از مدرسه ابتدایی دخترانه و پسرانه واقع در خیابان رد میشدم که صدای مرگ بر آمریکا و سرود آمریکا ننگ به نیرنگ تو، از مدرسه ها به گوش می رسید. یاد ایام 13 ابان در روزگار خودمون افتادم. روزگاری که ما از آمریکا فقط اسمی شنیده بودیم و هیچ تصور دیگه ای ازش نداشتیم. حتی وقتی میگفتیم مرگ بر آمریکا، احساس میکردیم که همه آدمها در همه جای دنیا باید اینو بگن. یعنی این فقط یک جملست که باید تکرار بشه. مثل بقیه شعارها و سرودهایی که از همان عنفوان کودکی با سرنگ وارد مغزمون کردن. سرنگ که چه عرض کنم از وقتی رفتیم مدرسه، آنژیوکت زدن و وارد خونمون کردن. مرگ و درود به هویتهایی که هیچی ازشون نمیدونستیم.&lt;br /&gt;اون موقع عشق ما بچه مدرسه ایها این بود که روز دانش آموز قراره بهمون جایزه بدن. اینکه در این روز شهید فهمیده رفته زیر تانک یا لانه جاسوسی خراب شده، فرقی برامون نداشت. اصلا این لانه جاسوسی که گفتی یعنی چه؟؟؟؟&lt;br /&gt;فقط به این فکر کن که قراره به همه بچه ها جایزه بدن. مهم نیست پاک کن بدن یا آبرنگ، مهم اینه که از خرس هم مویی!&lt;br /&gt;یادمه هر سال میگفتن روز 13 ابان پرچم بیارید، این روز هم مشابه ایام 22 بهمن، از جهاتی موجب انزجار بچه ها بود. از روزنامه دیواری هایی که قرار بود گروهی توسط بچه ها درست بشه و در نهایت به دست خواهر و برادر بزرگتر یک نفر از بچه ها درست می شد، تا پرچم ایران که هر وقت رفتم از مغازه ها بخرم، نداشتن!&lt;br /&gt;فقط کادوی مدرسه مهم بود. پرچم سوزی و لگد کردن فقط مخلفات مراسم بود که بچه ها اهمیتی بهش نمیدادن.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;بزرگ که شدم، یعنی وقتی فهمیدم میتونم به گونه ای دیگر فکر کنم، دیگه پرچمی رو لگد نکردم. چون فهمیدم پرچم هر کشوری برای اون کشور مقدسه. اگه دوست داریم کسی پرچم مارو لگد کنه، ما هم میتونیم پرچم دیگران رو لگد کنیم و آتش بزنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.mums.ac.ir/shares/medical/AnatomyGrp/etc/13aban%20-1388.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="276" src="http://www.mums.ac.ir/shares/medical/AnatomyGrp/etc/13aban%20-1388.JPG" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-3750464684541771072?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/3750464684541771072/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=3750464684541771072' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3750464684541771072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3750464684541771072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/11/13.html' title='13 آبان'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-8621026186348312612</id><published>2010-10-29T21:38:00.003+03:30</published><updated>2010-10-30T15:39:01.569+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>فلسفه هدیه تولد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;کلا با این فلسفه هدیه خریدن برای تولد مخالفم. تمام زحمت رو مادر بنده خدا کشیده و تمام رنج و مشقت از زمان بارداری تا بعد اون رو به دوش کشیده حالا میائیم به اونی که پا به این دنیای فانی گذاشته، هدیه میدیم و براش جشن میگیریم. فلسفه اش چیه؟&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** ** ***&lt;/div&gt;همیشه از یه هفته قبل تولد شروع میشه. بگو چی برات بخریم. خودت بگی بهتره. من پولشو میدم خودت برا خودت یه چی بخر.و از همه بدتر اینه که در این یک هفته از یه پر بالش گرفته تا طلا، اگه خودت برا خودت هم گرفته باشی، میگن من پولشو میدم تا باشه هدیه تولدت!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هر وقت تولد کسی میشه و براش کیک و شمع میگیرن، بحث فلسفی اینکه شمع چند سالگی باید روی کیک باشه، از سر گرفته میشه. اینکه من 26 رو تموم کردم و فردا میشه 26 سال و یک روز، یعنی باید شمع 26 فوت کنم یا 27؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;26 پائیز از زندگی من گذشت. خوب باباجان وقتی تو فصل پائیز به دنیا اومدم بگم 26 بهار؟ تازه اینقدر تو این 26 سال به یاس فلسفی رسیدم که انگار به خزان زندگی نزدیکتر شدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%283Sale%29..jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="214" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%283Sale%29..jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در زمانهای قدیم که ما نی نی بودیم، رسم بر این بود که اگه خانواده ای چند تا بچه داشت، سر تولد یکی، برا بقیه هم تولد میگرفت.یعنی فقط شمع روی کیک اضافه میکرد و تولد بقیه رو هم همون موقع میگرفت.حالا مگه میشه سر بچه های الان رو اینجوری شیره مالید؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-8621026186348312612?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/8621026186348312612/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=8621026186348312612' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8621026186348312612'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8621026186348312612'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/10/blog-post_29.html' title='فلسفه هدیه تولد'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-7091967449365970421</id><published>2010-10-23T11:58:00.004+03:30</published><updated>2010-10-23T12:45:04.454+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><title type='text'>زنگها برای که به صدا در می آیند؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;با وجودیکه میدونستم که برای تماس با حامد به موبایل نیاز دارم، باز هم گوشی رو در خونه جا گذاشتم. وقتی رفتم سر کار و خواستم گوشی رو با خودم به اتاقی که قرار بود دستگاهی راه بندازم ببرم، دیدم که توی کیف همه چی هست جز گوشی موبایل. حالا فقط مشکل نداشتن گوشی نبود، من شماره حامد رو حفظ نبودم! وقتی کارم با موفقیت انجام نشد و مجبور شدم به حامد زنگ بزنم، به خونه زنگ زدم و از یکی از اهالی منزل خواستم حافظه تلفن اتاقم رو ببینه و شماره مورد نظرم رو بهم بده. خلاصه اینکه تماس برقرار شد و حامد هم با برنامه&lt;a href="http://www.blogger.com/goog_1328909589"&gt; &lt;/a&gt;&lt;span class="f"&gt;&lt;cite&gt;&lt;a href="http://www.teamviewer.com/"&gt;teamviewer&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/cite&gt;&lt;/span&gt; اومد روی سیستم من و تلاش خودشو انجام داد. در حین کار هم برای صحبت کردن غیر تلفنی با هم، در برنامه Paint حرف میزدیم! من با ابزار نقاشی مینوشتم و اون میخوند و جواب میداد! این هم یه مدل چت مدرن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;*** *** *** &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="269" src="http://www.goums.ac.ir/files/site1/1891a_tel.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;در روزگار غریبی که تلفنها نه شاسی داشت و نه حافظه و نه پیغام گیر، هر خانواده ای دفتر تلفنی داشت و هر کدوم از اعضای خانواده هم بخشی از حافظه خودشون رو اختصاص داده بودن به حفظ شماره تلفن اقوام. وقتی میپرسیدی شماره خونه فلان خاله یا فلان عمو چنده، همه پیش قدم میشدن که شماره رو از حفظ بگن.&lt;br /&gt;در همون روزگار غریب، باجه تلفنهای زرد رنگی وجود داشت که در داشت و میرفتی توش و با اونی که پشت خط بود دل میدادی و قلوه میگرفتی.&lt;br /&gt;در حین تماس تلفنی هم صف طویلی از زن و مرد جمع میشد که سکه به دست منتظر بودن تا تلفن شما تموم بشه و بیان تو و سکه رو در اون شیار مخصوص بندازن و با یکی صحبت کنن. اما وای به اون تلفن بیچاره اگه سکه رو میخورد! مشت هایی بود که نثارش می شد.&lt;br /&gt;اگه می خواستی با یه شهر دیگه صحبت کنی، باید میرفتی مخابرات تا طرف برات شماره رو بگیره و تو هم میرفتی در کابین مخصوص و با صدای بلند شروع میکردی به حرف زدن. &lt;br /&gt;در اون روزگار غریب، عشاق جوان خیلی جرات نمیکردن به پای این باجه ها نزدیک بشن. چون هم به خاطر سن و سالشون تابلو میشدن و هم اینکه معشوق بیچاره که در خانه بود، چطوری باید جواب تلفن رو میداد.&lt;br /&gt;معشوق بیچاره در خانه مینشست و منتظر تلفنی از طرف خاطرخواهش میشد. این خاطرخواه چه یک دوست ( خاک عالم چه دختر بی چشم و رویی!) و یا نامزد و عقد کرده، با ترس و لرز تلفن معشوق رو میگرفت و منتظر جواب می ماند. اگه معشوق در خانه تنها بود جواب تلفن رو میداد و اگر نبود سایر اعضای خانواده جواب تلفن رو میدادن و خاطرخواه هم از ترس گوشی رو سریع میزاشت.&lt;br /&gt;در آن روزگار غریب، هنوز دستگاه شماره انداز اختراع نشده بود و میتونستی مزاحمت تلفنی ایجاد کنی. مزاحمت انواع و اقسامی داشت همچون: زنگ بزن قطع کن، زنگ بزن فوت کن، زنگ بزن بد و بیراه بده یا زنگ بزن و صداتوعوض کن! &lt;br /&gt;&amp;nbsp;در آن روزگار، نمیتونستی زنگ صدای گوشی تلفن رو به خواست خودت تغییر بدی و مجبور بودی صدای زینگ وحشتناک گوشی رو در نیمه های شب تحمل کنی.&lt;br /&gt;در اون روزگار، برای گرفتن شماره ای که اشغال بود، انگشت دستت فلج می شد تا بخوای چند بار شماره رو بگیری و در نهایت هم ببینی که اشغاله. اون موقع Redial اختراع نشده بود.&lt;br /&gt;در آن روزگار، پیغامگیر تلفنی وجود نداشت که وقتی کار مهمی داری پیغامتو بزاری، در نتیجه مجبور بودی به یکی خبر بدی تا بره خونه طرف یا اونو پیداش کنه و خبر رو بده. (یا اگه به طور کل تلفن نداشتی باید همیشه آویزون همسایه میشدی تا بری خونشون زنگ بزنی یا اگه کسی برای شما زنگ زدی بری جواب تلفن فامیل و اشنا رو بدی)&lt;br /&gt;در آن روزگار، همه تنها بودن. هیچ کس موبایل نداشت. اصلا به فکر کسی خطور نمیکرد که یه روزی بیاد که هر کی یه ماسماسک دستش بگیره و وراجی کنه. اون موقع وقتی حاج اقا در خیابون راه میرفت، حاج خانوم زنگ نمیزد که بگه حاجی وقتی داری میای خونه یک کیلو سیب زمینی و دو کیلو خیار و پنج تا نون تافتون بخر بیار خونه شام درست کنم. اون موقع اگه آدرس کسی رو گم میکردی و تو خیابون ویلون و سیلون میشدی، موبایلی نبود که به طرف زنگ بزنی و نجات پیدا کنی.&lt;br /&gt;اون موقع خیلی چیزا نبود.&lt;br /&gt;اما وقتی ماشین زمان به جلو حرکت کرد، تلفنهای کارتی رواج پیدا کرد که دیگه نیاز نبود لنگ چند سکه بمونی و التماس این و اون رو کنی تا بهت بدن. دیگه کسی نتونست تلفن خونه ای رو بگیره و فوت کنه، نتونست به معشوقش زنگ بزنه چون شمارش میفتاد روی دستگاه. اما در عوض گوشی موبایل اومد و عاشق تو اتاق خودش و معشوق هم در اتاق خودشون و بدون استرس و دلهره عشوه گری کردن.تک زنگ هم جایگاه ویژه خودش رو پیدا کرد! دیگه کسی برای تبریک عید یا حال و احوال پرسی به کسی تلفن نزد بلکه با یک اس ام اس سر و ته قضیه رو هم آورد و خودشو خلاص کرد.&lt;br /&gt;در اون روزگار غریب همه تنها بودن اما هیچکس تنها بود اما در این روزگار، هیچ کس تنها نیست اما همه تنها هستند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="214" src="http://www.citna.ir/citna_media/image/2006/09/565_orig.jpg" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://u3fehsan.persiangig.com/other/HKT----%28www.u3f.ir%29----%28ehsan%29.pdf%20-%20Adobe%20Reader.bmp" width="239" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-7091967449365970421?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/7091967449365970421/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=7091967449365970421' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/7091967449365970421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/7091967449365970421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/10/blog-post_23.html' title='زنگها برای که به صدا در می آیند؟'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-8498279926496021882</id><published>2010-10-18T20:01:00.005+03:30</published><updated>2010-10-19T08:02:00.822+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ویژه&quot;ماه مهر&quot;'/><title type='text'>چه کسی بند کفش مرا بست؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یادم نیست کلاس چندم بودم.نیاز به کفش داشتم و با مامان رفتیم کفش ملی خیابان بهبودی کفش خریدیم.موقع خرید، من فقط به این مسئله توجه کردم که از کفش خوشم میاد یا نه. مامان همون موقع بهم گفت میتونی بندشو ببندی؟ و من هم با خیال راحت گفتم آره!&lt;br /&gt;اومدیم خونه و تازه دوزاریم افتاد که ماجرا از چه قراره. من که بلد نبودم بند کفش ببندم.&lt;br /&gt;شروع کردم به زار زدن که من بلد نیستم بند کفش ببندم. مامان گفت خوب اون موقع که بهت گفتم تو گفتی ایرادی نداره.&lt;br /&gt;مامان گفت بند کفش بستن که کاری نداره اگه هم بلد نشی من صبحها برات میبندم و اومدی خونه هم خودت باز میکنی تا وقتیکه خودت یاد بگیری ببندی. من قبول نکردم و گفتم خوب اگه توی راه یا مدرسه باز شد چی، کی برام ببنده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته مشکل من فقط گره زدن نبود. من میخواستم کل پروسه بند کفش از وقتی که بندها داخل اون دایره های لبه فلزی میشن تا آخرش که گره زده میشه رو یاد بگیرم. و درواقع یاد گرفتن گره رو کافی نمیدونستم.&lt;br /&gt;یک روز وقت صرف شد تا من یاد بگیرم که چطوری بند رو داخل مسیر کنم و در نهایت گره بزنم.&lt;br /&gt;اون موقع دو مدل بند کفش در بورس بود. یه مدل صاف و یه مدل هم ضربدری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2007-11-10/54874bfe-e9ad-4b06-bad5-278b3a3fe100.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp;یکی از دغدغه های بچه های مدرسه ای بستن بند کفش بود. البته این مشکل در دوران طفولیت با دخالت پدرمادر جهت بستن بند یا خرید کفشهای بی بند و چسبی ( که صدای خرش خرش بامزه ای داشت)، به خوبی و خوشی قابل حل بود. اما با شروع مدرسه و کلاسهای ورزشی و نیاز به کتونی، این مشکل شروع به خودنمایی میکرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبلا در مطلب&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/02/blog-post_7659.html"&gt; ملی، بلا، وین&lt;/a&gt;، گفته بودم که کفشهای دخترونه زمان ما بیشترش ورنی بود و اکثرا هم بندی نبود.اگر هم بود اون بند نقشی در محکم کردن کفش به عهده نداشت.&lt;br /&gt;اما مشکل از کتونی شروع می شد. کتونیها که نوع پسرونش به کتونی چینی شهرت داشت سبک بود و گاهی هم در تعاونیها عرضه می شد.&lt;br /&gt;نا گفته نماند که در دبیرستانهای دخترانه، کتونیهایی که زبانه بزرگ و ضخیمی داشتند در مدرسه ممنوع بودن!&lt;br /&gt;بعضی ها هم بودن که کف پاهاشون صاف بود و از ورزش معاف بودن. ما حسرت میخوردیم که کاش ما هم مثل اونها بودیم و به خاطر امتحان ورزش از معدل ثلثمون کم نمیشد! پسرها هم بعدا این آرزوشون تقویت می شد چون از سربازی معاف میشدن.&lt;br /&gt;به هر حال هر کسی از بند کفش یه خاطره ای داره. شما چه خاطره ای داری؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2007-11-10/6d268aef-3639-4e68-a7d7-27b68112625d.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-8498279926496021882?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/8498279926496021882/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=8498279926496021882' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8498279926496021882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8498279926496021882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/10/blog-post_18.html' title='چه کسی بند کفش مرا بست؟'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-3977834612762630700</id><published>2010-10-14T19:33:00.006+03:30</published><updated>2010-10-14T19:57:16.004+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><title type='text'>آقای حکایتی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;یکی بود یکی نبود&amp;nbsp; &amp;nbsp; زیر گنبد کبود&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; روبروی بچه ها&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; قصه گو نشسته بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;قصه گو قصه میگفت &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از کتاب قصه ها &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; قصه های پرنشاط &amp;nbsp;&amp;nbsp; قصه های آشنا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;قصه باغ بزرگ&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; قصه گل قشنگ &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; قصه شیر و پلنگ &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; قصه موش زرنگ&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;قصه باغ بزرگ &amp;nbsp; &amp;nbsp; قصه گل قشنگ &amp;nbsp; &amp;nbsp; قصه شیر و پلنگ&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; قصه موش زرنگ&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;آقای حکایتی&amp;nbsp; &amp;nbsp; اسم قصه گوی ماست &amp;nbsp; &amp;nbsp; زیر گنبد کبود&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; شهر خوب قصه هاست&lt;br /&gt;&amp;nbsp; زیر گنبد کبود&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; شهر خوب قصه هاست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/yu-NiBiS/Aghaye_Hekayati_Begin_Theme__2.html" target="" title=""&gt;دانلود&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/yu-NiBiS/Aghaye_Hekayati_Begin_Theme__2.html"&gt; &lt;/a&gt;(تیتراژ ابتدایی)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.free-picture-host.com/images/HFIzVN1276412240.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="361" src="http://www.free-picture-host.com/images/HFIzVN1276412240.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;ستاره بود بالا&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; شکوفه بود پائین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;قصه ما تموم شد &amp;nbsp; &amp;nbsp; قصه ما بود همین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;پائین اومدیم آب بود &amp;nbsp;&amp;nbsp; رفتیم بالا&amp;nbsp; آسمون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;تا قصه های دیگه&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; خدا نگهدارتون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;پائین اومدیم آب بود&amp;nbsp;&amp;nbsp; بالا رفتیم آسمون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;تا قصه های دیگه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خدا نگهدارتون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خدا نگهدارتون&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; خدا نگهدارتون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/yc2F2yMh/Aghaye_Hekayati_End_Theme__3.html" target="" title=""&gt;دانلود&lt;/a&gt; (تیتراژ پایانی)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://mumbojumbo.ir/wp-content/uploads/2010/09/hamlet.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="266" src="http://mumbojumbo.ir/wp-content/uploads/2010/09/hamlet.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-3977834612762630700?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/3977834612762630700/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=3977834612762630700' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3977834612762630700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3977834612762630700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/10/blog-post_14.html' title='آقای حکایتی'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-6793810295213473235</id><published>2010-10-06T21:46:00.004+03:30</published><updated>2010-10-07T08:47:02.441+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>ادرار مورد نظر در دسترس نمی باشد!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;با اعتماد به نفس جلو رفتم. ساعت یک ربع به هشت صبح بود. اون خانوم بارکدهارو به برگه ازمایش منگنه زد و یه بارکد هم روی لیوان نمونه گیری زد و به من گفت: بعد نمونه ادرار برو برای خون.&lt;br /&gt;من با نگاهی متعحب پرسیدم: مگه ادرار هم هست؟&lt;br /&gt;خانومه گفت: آره&lt;br /&gt;من با تعجب و ناراحتی گفتم: آخه از کجام در بیارم؟&lt;br /&gt;چهل دقیقه بعد...&lt;br /&gt;لیوان رو نشون خانومه دادم و به اندک قطره ای که در لیوان بود رو اشاره کردم و گفتم: خانوم به خدا از بچگی همین مشکلو دارم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;از آزمایش ادرار بیشتر از زدن آمپول و کنکور میترسم. یعنی از بچگی همین وضع بود. مامان همیشه غصه داشت که چه خس و خاشاکی به سر خودش بریزه که من بتونم شیشه های سس مایونز رو پر کنم.&lt;br /&gt;وقتی دکتر، آزمایش میداد و با مامان راهی آزمایشگاه میشدیم و مامان به عجز و ناله من مبنی بر اینکه به خدا جیشم نمیاد، توجهی نمیکرد، اون موقع بود که توی آزمایشگاه خودش پشیمون میشد که چرا به حرف من گوش نداده که بره شیشه نمونه گیری رو از مسئول آزمایشگاه بگیره تا من در خونه و با روحی آرام و قلبی مطمئن، شیشه های سس مایونز رو پر کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتما دیگه از شیشه مایونز بدتون میاد نه؟ خوب من چکاره بیدم. وقتی الهام کوچک بود، ظرف نمونه گیری ادرار، شیشه های هم سایز و هم قیافه شیشه سس مایونز بود.هیشکی نبود بگه که ممکنه یکی جوگیر بشه و کل شیشه رو پر کنه! یا بشه یکی مثل من که اصلا نتونه ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه از آزمایش ادرار میترسیدم چون میدونستم آخرش چی میشه. میدونستم نه شیشه پر میشه و نه از غرغر مامان خلاصی دارم.&lt;br /&gt;یه بار که رفته بودیم آزماش( وقتی الهام کوچک بود)، آزمایشگاه نزدیک خونه، یه دستشویی داشت.&lt;br /&gt;در رو که باز میکردی یه فضا برای دست شستن بود و بعد یه در باز میشد به توالت.من وارد شدم و بعد چند دقیقه دیگه وقتی دیدم عملیات امکان پذیر نیست یا ادرار مورد نظر در دسترس نمی باشد! بیشتر از پر شدن شیشه نگران معطلی مردم پشت در و در نتیجه غرولند مامان بودم.&lt;br /&gt;این دفعه هم در اوج نگرانی از توالت بیرون اومدم و یه خانوم که پشت در بود اومد تو. من بیرون در بعدی نرفتم و داخل منتظر شدم.خانومه کارشو کرد و وجدانش راحت شد و چشمانش هم باز شد و بیرون رفت و من مجددا داخل شدم.&lt;br /&gt;یکی از آقایون که بیرون نشسته بود با خیال اینکه دو تا توالت در اون مکان هست وارد شد و ضایع شد. چون من داخل بودم و در قفل. در نهایت باز هم قطره ای در شیشه نچکید و من دست از پا درازتر اومدم بیرون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان عصبانی بود. شیشه هارو گرفتیم که ببریم خانه. مامان با عصبانیت گفت: میدونی اون خانومه وقتی تو معطل کردی نشست زمین کارشو کرد؟ اون آقاهه هم فکر کرد دو تا دستشویی تو هست اومد تو؟ آخه چرا اذیت میکنی؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اون روز بود که دیگه تن به آزمایش ادرار در داخل خود آزمایشگاه ندادم. دیگه ظرفهارو میگرفتم و در خونه پر میکردم.&lt;br /&gt;تا اینکه چند سال پیش که قرار بود آزمایش بدم، چند تا از ظرفهای کوچیک میخ های معرق خودم رو شستم و ضدعفونی کردم وقبل اینکه برم آزمایش، پر کردم. وقتی رفتم ازمایشگاه با خونسردی رفتم دستشویی و ظرفهای پر رو توی ظرف خود آزمایشگاه خالی کردم و با افتخار از دستشویی بیرون اومدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما این دفعه قضیه فرق داشت و بعد از سالها مجددا مجبور شدم داخل خود ازمایشگاه نمونه بدم.&lt;br /&gt;قضیه از این قرار بود که روز قبل رفتم آزمایشگاه پرسیدم که برای این آزمایش باید ناشتا باشم یا نه و همینطور این سوال حیاتی که نمونه ادرار هم باید بدم یا نه. خانومی که جواب منو داد که خدا لعنتش کنه گفت نه ادرار نیستن.&lt;br /&gt;من با خوشحالی راهی خونه شدم و صبح هم با شادمانی رفتم ازمایشگاه. اما...&lt;br /&gt;وقتی خانومه گفت آزمایش ادرار هم هست، انگار منو تو استخر آب یخ انداختن. گفتم آخه از کجام در بیارم؟ خانومه گفت برو اب بخور&lt;br /&gt;من با وجودیکه میدونستم آب خوردن هم نتیجه ای نداره، رفتم آب خوردم و خوردم و خوردم.&lt;br /&gt;یه بار رفتم نمونه بگیرم نشد. آب خوردم. راه رفتم. دیگه همه منو میشناختن و میگفتن نیومد؟&lt;br /&gt;بقیه ملت رو دیدم که با خونسردی و چهره ای بی تفاوت از دستشویی ها با لیوان محتوی ادرار بیرون میامدن. اما من با چهره ای غمزده و شکست خورده همراه با یه لبخند خجالت روی لب، با حسرت، به لیوانهای مردم نگاه میکردم. حتی یه دختر مدرسه ای هم بود که وقتی دیدمش با خودم گفتم تو از این هم کمتری؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دفعه دوم که دیدم نتیجه ای نداره با اندک قطره جاری شده در لیوان، پیش خانومه رفتم و با استیصال توام با خجالت، گفتم به خدا از بچگی همین مشکلو دارم. خانومه خندید و یه ظرف داد تا ببرم و پر کنم و بعد بیارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;b&gt; *** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;قضیه به همین جا ختم نمیشه. چون چند روز دیگه باید آزمایش اعتیاد بدم و اونجا دیگه خبری از ادرار آماده شده در خونه و ظرف گرفتن نیست. نمیدونم اونجا چه خاکی تو سرم بریزم یا بهتر بگم چه ادراری توی ظرف بریزم... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;یه دفعه که مادربزرگم نمونه ادرار داده بود اومد خونه و گفت: فکر نکنم جواب ایندفعه درست دربیاد. چون یه خانومه همونطور که لیوان دستش بود، دستش هم میلرزید و توی هر لیوانی چند قطره چکید! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/b&gt;&lt;b&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/b&gt;&lt;b&gt;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;یادش به خیر فیلم هنرپیشه. با بازی اکبر عبدی و فاطمه معتمداریا.&lt;br /&gt;گفته بودن اگه از ادرار بچه نابالغ استفاده کنی، میتونی بچه دار بشی. این زوج هم تو شهر گشتن و یه پسر بچه رو پیدا کردن و بردن تو خونه. معتمد اریا به بچه میگفت: بشاش بشاش . زندگی ما به شاش تو بستگی داره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-6793810295213473235?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/6793810295213473235/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=6793810295213473235' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/6793810295213473235'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/6793810295213473235'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='ادرار مورد نظر در دسترس نمی باشد!'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-4437837000350718672</id><published>2010-09-29T07:38:00.004+03:30</published><updated>2010-10-17T20:23:57.684+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ویژه&quot;ماه مهر&quot;'/><title type='text'>دانلود آهنگهای ویژه ماه مهر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 15pt;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 8pt;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/gnSzl8o9/booye_mah_mehr.html" target="_blank"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #00cc00; font-size: medium;"&gt;دانلود آهنگ بوی ماه مهر&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(۴/۱ مگابایت)ریتم جدید&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 15pt;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 8pt;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/qPTyGSEc/Hamshagerdi_Salam.html" target="_blank"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #00cc00; font-size: medium;"&gt;دانلود آهنگ همشاگردی سلام&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(۱ مگابایت)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 15pt;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 8pt;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/ijxd5APO/Madreseha_Va_Shode.html" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #00cc00; font-size: medium;"&gt;&lt;b&gt;دانلود آهنگ مدرسه ها وا شده&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(۵/۱ مگابایت)&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 15pt;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 8pt;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;همونطور که می دونید آهنگ بوی ماه مهر (بوی ماه مدرسه) سروده  مرحوم دکتر قیصر امین پور با دو ریتم&amp;nbsp;متفاوت&amp;nbsp;ساخته شده &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 15pt;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 8pt;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 15pt;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 8pt;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 15pt;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 8pt;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #45818e; font-size: large;"&gt;&lt;a href="http://sad100.persiangig.com/audio/booye_mahe_madreseh.mp3" target="_blank"&gt;دانلود آهنگ بوی ماه مدرسه&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #45818e;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;(ریتم قدیمی)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 15pt;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 8pt;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;a href="http://sad100.persiangig.com/audio/Ahanghaye_Aghaze_Sale_Tahsili%28www.mesle-kafe-dast.blogfa.com%29.rar" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #00cc00; font-size: medium;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 15pt;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-size: 8pt;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;منبع: &lt;a href="http://mesle-kafe-dast.blogfa.com/" target="" title=""&gt;http://mesle-kafe-dast.blogfa.com/ &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-4437837000350718672?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/4437837000350718672/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=4437837000350718672' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4437837000350718672'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4437837000350718672'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/09/blog-post_29.html' title='دانلود آهنگهای ویژه ماه مهر'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-819540691715098155</id><published>2010-09-24T22:40:00.033+03:30</published><updated>2010-10-12T15:04:20.208+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ویژه&quot;ماه مهر&quot;'/><title type='text'>به خاطر یک مشت پفک! (ویرایش هفتم)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;***پرونده ای برای تمام خوراکیهای دوران مدرسه***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.minoogroup.com/images/stories/food/Choob_1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt; &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.3eke.ir/img/albums/Admin/10006/normal_khoraki_3eke_ir.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="232" src="http://www.3eke.ir/img/albums/Admin/10006/normal_khoraki_3eke_ir.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/09/blog-post_1042.html"&gt;&lt;b&gt;ادامه مطلب...&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;باز هم تخمه آفتابگردون؟&lt;br /&gt;موشها به مامانشون گفتن باز هم باید تخمه آقتابگردون ببریم مدرسه؟&lt;br /&gt;شش تا موش بودن در کتاب&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "شش شاگرد تازه" &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;منتشر شده توسط &lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;"کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان"&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;، که مامانشون هر روز برای مدرسه، تخمه آفتابگرون میداد تا ببرن در زنگهای تفریح بخورن. موشها هم حسابی قاط زده بودن که مامان جان ویتامین لازم برای بدن ما با خوردن روزانه تخمه تامین نمیشه که. دکتر کیمیاگر هم میگه تغذیه بچه مدرسه ای باید متنوع باشه. چرا مراعات نمیکنی؟&lt;br /&gt;موشها بعد از چند روز تخمه آفتابگردون خوردن، احساس کردن دارن شکل و شمایل تخمه پیدا میکنن، برای همین هم بکی از روزها، دست به اقدام انتحاری زدن و ... .&lt;br /&gt;تو حیاط مدرسه، بچه ها خوراکیهاشونو به هم نشون دادن. اون موقع فرهنگ تغذیه بین حیوونها جا نیفتاده بود و خانواده ها هر روز یه نوع خوراکی به بچه هاشون میدادن. برای همین وقتی مثلا بچه خرگوشه به یکی از موشها رسید و دید خوراکیش تخمه آفتابگردون هست ذوق مرگ شد و دوتایی خوراکیهاشونو با هم مبادله کردن. به همین طریق خوراکی بچه موشها در یکی از زنگ تفریح ها بین بقیه شاگردها مبادله شد و هر کدوم از موشها خوراکی جدیدی بدست آوردن و خوردن و ذوق مرگ شدن. برای همین هم روز بعد از مادرشون خواستن که بهشون تخمه آفتابگردون بده ...&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.3eke.ir/img/albums/Admin/10006/normal_khoraki_3eke_ir.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از همون بچگی آهنگ&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "میرم مدرسه&amp;nbsp;&amp;nbsp; جیبهام پر از &amp;nbsp; فندق و پسته"&lt;/span&gt; در برنامه های سیما نواخته می شد و این تفکر رو ایجاد کرده بود که در جیب بچه مدرسه ای باید آجیل باشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زمانی که رفتم مدرسه، قدرت درک اینو داشتم که اگه بخوام زنده بمونم نباید نزدیک بوفه مدرسه بشم. نزدیک شدن به بوفه مساویه با عملیات شهادت طلبانه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمیدونم هم سن و سالهای من چطوری از این عملیات زنده و سالم برمیگشتن. برای همین هم مامان همیشه یه چی از خونه بهم میداد ببرم یا اصلا هیچی نمیخوردم!&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یادمه ابتدایی که بودیم مد شده بود دخترها یه سفره کوچیک با خودشون میاوردن و چند تا چند تا کنار دیوار روی زمین مینشستن و این سفره کوچیک رو مینداختن و خوراکیهاشونو با هم میخوردن.از همون موقع بچه های شکمو با میزان خوراکیهایی که میاوردن مدرسه، تابلو بودن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اون موقع هم مثل الان خوراکیهای ممنوعه در بوفه مدارس فروخته می شد.من از همان عنفوان کودکی لب به خوراکی ممنوعه نمیزدم و پاستوریزه بودم!( شرح پاستوریزگی من در مطالب قبلی کافه اومده)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;یکی از خوراکیهای پرطرفدار بچه ها چه در زمان گذشته و چه در حال، اسنکی هست که با نام پفک بین مردم شناخته شده. اما پفک فقط پفک نمکیه مینوئه، نه اسنکها با مارکهای دیگه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سال چهارم دبستان بودم که&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "چی توز"&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; با تبلیغات وسیعش جلوی &lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;&lt;a href="http://www.minoogroup.com/"&gt;"پفک نمکی مینو"&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;قدعلم کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://hulezone.files.wordpress.com/2010/09/pofak.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="213" src="http://hulezone.files.wordpress.com/2010/09/pofak.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://sites.google.com/site/rezagraph/CheeToz-Template.gif" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://sites.google.com/site/rezagraph/CheeToz-Template.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;میمونک چیتوز که چهره شناخته شده ای بین مردم ایرانه! در اون زمان هم جزء یکی از فحشهای بچه مدرسه ایها به حساب میامد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی ازمحصولات مثل &lt;span style="color: #741b47;"&gt;"بهونه نمکی"&lt;/span&gt; از شرکت "بینالود نیشابور" یا &lt;span style="color: #741b47;"&gt;"شیرین گندمک جرقه"&lt;/span&gt; و مارکها و محصولات دیگه ای که در این لحظه حضور ذهن ندارم، در اون زمان با تبلیغات وسیع معروف شدن و بعضیهاشون معلوم نیست هنوز هم پابرجا هستن یا نه. &lt;br /&gt;چند تا شرکت در زمان ما بودن که با قدرت تمام مشغول جا بازکردن در شکم مردم بودن که در زمان خودشون کیفیت خوبی داشتن و الان با یاداوری محصولاتشون و اسم شرکتشون بخش زیادی از خاطراتمون زنده میشه.&amp;nbsp;، &lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.gorjico.com/"&gt;گرجی&lt;/a&gt;،&lt;a href="http://www.anataco.com/home.aspx"&gt; آناتا&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.kavehzone.ir/user/salemin/?ucod=2"&gt;سالمین&lt;/a&gt;، کیوان(کام)،&lt;a href="http://www.aidin.com/"&gt; آیدین&lt;/a&gt;،, &lt;a href="http://www.vitana-co.com/"&gt;ویتانا&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.minoogroup.com/"&gt;مینو&lt;/a&gt;، شوکوپارس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.iranianacm.com/assets/cm_uploaded/AnataLF.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.iranianacm.com/assets/cm_uploaded/AnataLF.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.foodna.com/showimage.aspx?imagepath=/foodnasd_content/media/image/2006/09/253_thum.jpeg&amp;amp;mode=250" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.foodna.com/showimage.aspx?imagepath=/foodnasd_content/media/image/2006/09/253_thum.jpeg&amp;amp;mode=250" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;از خوراکیهای خوشمزه و پرطرفدار بین کودکان آن دوره که هنوز هم یاداور کام شیرین آن زمان هستن میتونیم به موارد زیر اشاره کنیم:&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;بییسکویت مادر:&lt;/b&gt; هیچ جوانی در این روزگار پیدا نمیشه که در کودکی بیسکویت مادر نخورده باشه. این محصول سالیان سال در یک قالب بسته بندی مشخص توسط شرکت ویتانا، تولید می شد و البته چند سالیه که کمی بسته بندی و کیفیتشو تغییر داده. البته خیلی مزه قبل رو نمیده .&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://axha-20e20.persiangig.com/image/dd/cc/a.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="140" src="http://axha-20e20.persiangig.com/image/dd/cc/a.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.iranartreview.com/wp-content/uploads/2009/12/biscuits1.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="217" src="http://www.iranartreview.com/wp-content/uploads/2009/12/biscuits1.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.asriran.com/content/img/news/64990_129.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="211" src="http://www.asriran.com/content/img/news/64990_129.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;اسمارتیز:&lt;/b&gt; (دراژه شکلاتی)از خوراکیهایی بود که میگفتن رنگ مصنوعی داره و خوب نیست و نباید خورد. اما اسمارتیز با اون رنگهای جذاب که شبیه قرص مادربزرگها بود و اون لوله ای که درش رو باز میکردی به کف دستت خم میکردی تا دانه های رنگی بیرون بیاد، ذهن هر بچه ای رو به خوردنش مشغول میکرد. البته یه مدل هم بعد تر به بازار اومد که خیلی بیشتر شبیه قرص شد. مثل ورقه قرص و کپسول، باید فشاری به برگه وارد میکردی تا دانه اسماتیز بیرون بیاد.محصولات اسمارتیز بیشتر با نام " مروارید" توسط شرکت &lt;a href="http://www.minoogroup.com/"&gt;مینو&lt;/a&gt; عرضه می شد .&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.minoogroup.com/images/stories/Minoo/Morvarid.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="213" src="http://www.minoogroup.com/images/stories/Minoo/Morvarid.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.boursenews.ir/files/fa/news/1388/4/22/8820_417.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="178" src="http://www.boursenews.ir/files/fa/news/1388/4/22/8820_417.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;تافی: &lt;/b&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;همون شکلاتهای بلند(به قول امید) که در طعمهای میوه ای تهیه می شد، به اسم تافی شناخته می شد و در کاغذ رنگی پیچیده می شد، اکثرا توسط آیدین تولید می شدند. تافی ها به دندون می چسبیدند و نیم ساعت طول میکشید تا بقایاش از دندون جمع آوری بشه. اما با پیشرفت کیفیت صنایع خوراکی، این مدت زمان به پنج دقیقه کاهش یافت!&lt;/span&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;چوب شور و ترد:&lt;/b&gt; کراکر یا همون ترد خودمون یکی از محصولات شرکت مینو بوده و هست که انرژی زا نیست اما فشار خون رو به خاطر نمکش بالا میبره!&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.minoogroup.com/images/stories/food/Keraker.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="181" src="http://www.minoogroup.com/images/stories/food/Keraker.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;a href="http://www.minoogroup.com/images/stories/food/Choob_1.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.minoogroup.com/images/stories/food/Choob_1.jpg" width="220" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;میکا: &lt;/b&gt;محصولی از زیرشاخه شوکوپارس گروه مینو با تبلیغ آهنگینش: میکا میکا میکا، میکای شوکوپارس، خیلی خوشمزس، دوست بچه ها و بزرگترها. شو&amp;nbsp; کو&amp;nbsp; پارس...&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.minoogroup.com/images/stories/Chocopars/06206.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="188" src="http://www.minoogroup.com/images/stories/Chocopars/06206.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;ویفر:&lt;/b&gt; ویفرها از خوراکیهای کثیف کننده ای بودن که تمام لباس و محیط اطراف رو با خورده های خودشون الوده میکردن. ویفرها در شرکتهای مختلف با بسته بندیهای متفاوت عرضه میشده و میشه. یکی از خوشمزه ترین ویفرها "رنگارنگ" مینوئه که طعم دلچسبی داره.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.minoogroup.com/images/stories/Minoo/Rangarang-02.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="150" src="http://www.minoogroup.com/images/stories/Minoo/Rangarang-02.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.minoogroup.com/images/stories/Industrial/Vaiferbigmooz2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.minoogroup.com/images/stories/Industrial/Vaiferbigmooz2.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;ساقه طلایی: &lt;/b&gt;میگن در محصول بیسکویت گندم کامل ساقه طلایی، اثری از سبوس نیست. راست و دروغش گردن اونی که میگه. اما همه میدونیم که اگه دو تا دونه از ساقه طلایی بخوری، تا چند ساعت انرژی مورد نیازت تامینه. پزشکان تغذیه هم دوعدد از بیسکویت را معادل یک کف دست نان و تامین کننده واحد غلات میدونن. ساقه طلایی همچنان با قدرت و با همان بسته بندی، پیشتازه.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.akairan.com/images2/maghalat_1/saghe-talaii.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.akairan.com/images2/maghalat_1/saghe-talaii.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;پاستیل:&lt;/b&gt; یکی دیگر از خوراکیهای ممنوعه با گفتن اینکه رنگ مصنوعی داره و بد بید، بچه هارو بیشتر مشتاق به خوردنش میکرد!.من هم تا دوران جوانی لب به پاستیل نزدم. باورت میشه؟&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.candycraze.net/images/gummi-bears-haribo.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="212" src="http://www.candycraze.net/images/gummi-bears-haribo.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;تی تاپ:&lt;/b&gt; محصولی از &lt;a href="http://www.kavehzone.ir/user/salemin/?ucod=2"&gt;"سالمین"&lt;/a&gt; با شعار " با سالمین همیشه سالمین" جزو یکی از پرطرفدارترین خوراکیهای ما بود. خوشمزه و خوشمزه. البته اگه الان تو این سن یکی از کیکهاشو بخوری، تازه اشتهات باز میشه که باز هم بسته های دیگشو باز کنی و بخوری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://epsmart.com/images_prd/p226_1.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="255" src="http://epsmart.com/images_prd/p226_1.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;ژله:&lt;/b&gt; ژله ها در قالبهایی خیلی کوچیک که شاید داخل یه قاشق غذاخوری جا می شد، در بازار عرضه می شد و من هیچ وقت نخوردم! اما بین بچه ها خیلی طرفدار داشت.&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;بستنی:&lt;/b&gt; در مورد بستنی قبلا مطلب نوشتم. بستنی آلاسکا طرفدار زیادی داشت . مطلب مفصل رو در این آدرس بخونید:&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/03/blog-post_11.html"&gt;http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/03/blog-post_11.html&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;پفک:&lt;/span&gt; &lt;/b&gt;پفک در مارکهای مختلف و&amp;nbsp; با کیفیتهایی که با هم فرق چندانی نداشتن و خبری از تنوع نبود در بازار عرضه می شد. به دلیل نبود تفاوت در بین پفک مارکهای مختلف، اونی برنده بود که تبلیغ بیشتر و بهتری می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;چیپس:&lt;/b&gt;نیاز به توضیح نیست که از چیپس و پفک همیشه در کنارهم یاد میشه. یعنی زن و شوهر، قرمز و آبی، چیپس و پفک!&lt;br /&gt;&amp;nbsp; اوایل چیپس در بسته های پلاستیکی شفاف و دراز با برگه مقوایی که به دربش منگنه شده بود و در مارکهای&lt;span style="color: #741b47;"&gt; استقلال&lt;/span&gt; و&lt;span style="color: #741b47;"&gt; باغستان&lt;/span&gt;، عرضه می شد. میگفتن چیپس با روغنهای سوخته تهیه میشه و نباید خورد. بعدها چی توز و مزمز وارد بازار شدن و مثلا بهداشتی شدن.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.aftab.ir/lifestyle/images/af39ed93f581cd3669cdbf18a0869889.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.aftab.ir/lifestyle/images/af39ed93f581cd3669cdbf18a0869889.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;شیرین عسل:&lt;/span&gt; &lt;/b&gt;&lt;a href="http://www.shirinasal.com/defaultFa.aspx"&gt;شیرین عسل&lt;/a&gt; خیلی دیرتر وارد بازار رقابت شد اما به تدریج جای خودشو در شکم مردم پیدا کرد و حدود یک سالی میشه که شعب خودشو خیلی گسترش داده. جای تعجبه که با وجود محبوبیتی که در این مدت داشت چرا دیرتر شعب خودشو گسترش داد.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://mjabbasi.com/blog/wp-content/uploads/2010/04/shasal.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://mjabbasi.com/blog/wp-content/uploads/2010/04/shasal.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;شیرین عسل یه محصولی داره که اسمشو گذاشته &lt;span style="color: #741b47;"&gt;"بیسکویت با روکش شکلاتی" &lt;/span&gt;که در مارکهای خارجی به این محصول میگن "شوکوپای". این محصول یکی از اولین خوراکیهایی بود که توسط شیرین عسل به بازار عرضه شد و در واقع شهرت این شرکت توسط این محصول بود. بچه ها هر وقت میخواستن این خوراکی رو بخرن میگفتن: آقا یه دونه شیرین عسل میخوایم.&lt;br /&gt;یعنی اسم این محصول شده بود شیرین عسل!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.shirinasal.com/uploadedFiles/vals-cherry25%20copy.png" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.shirinasal.com/uploadedFiles/vals-cherry25%20copy.png" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;نان سوخاری: &lt;/b&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;نان سوخاری در انواع خشک و نرم در سوپرها عرضه میشد.نوع خشک، طعم خوبی داشت و با صدای خرش خرشی که ایجاد میکرد باعث می شد مادر خونه مچ بچه رو بگیره که بی موقع رفته سر کمد آشپزخونه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;طرح پاکت نان سوخاری (ویتانا) هنوز هم همون بچه خندونه که داره دندونهای سفید و مرتبش رو به ما نشون میده!&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Khordaniha/nan-sokhari.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Khordaniha/nan-sokhari.JPG" width="245" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;برشتوک:&lt;/b&gt; برشتوک یا همون &lt;span style="color: #741b47;"&gt;کورن فلکس&lt;/span&gt; که برای صبحانه خورده میشه، یکی از محصولات عجیب غریبی بود که در تلویزیون تبلیغات وسیعی داشت. همون تبلیغی که پرنده ها در کلاس درس حضور غیاب می شدن.&lt;br /&gt;فرهنگ خوردن برشتوک چندان بین مردم جایی باز نکرد. اما سالهای بعد با ورود انواع خارجی این محصول، بعضی از بچه مردنی ها روی به خوردن این محصولات اجنبی آوردن!( زمان دانشگاه یکی از دخترهای نی قلیون و ریقوی * کلاس که گردنشو میگرفتی خفه می شد، فقط در صبحانه از همین خزعولات میخورد!)&lt;br /&gt;بعدها شرکت&lt;a href="http://www.takmakaron.com/"&gt; "تک"&lt;/a&gt; تولید کننده کننده محصولات ماکارونی تک ماکارون، از همین کورن فلکس ها تولید کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://ninijon.persiangig.com/weblog/cornflakes.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://ninijon.persiangig.com/weblog/cornflakes.jpg" width="240" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;آدامس ها(سقز):&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;آدامس خروس: &lt;/b&gt;همه این حرفهارو زدیم تا برسیم به&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "آدامس خروس"&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; شرکت&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "خروس نشان"&lt;/span&gt; (سقز ایران) معروفترین آدامس ایرانی در زمان پدر مادرهای ما و کودکی ما. که بعدها ورشکست شد. شرکتش هم در خیابان ازادی بود. نزدیک مدرسه ابتدایی "حرا" . اوایل یه محصول با طعم نعنایی داشت. کمی بعتر تنوع به محصولاتش داد و مدتها بی رمق به تولید پرداخت و در نهایت ورشکست شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://m.friendfeed-media.com/96c1c80cfdc335385c44bbf1a2b261129940c59f" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://m.friendfeed-media.com/96c1c80cfdc335385c44bbf1a2b261129940c59f" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.irupload.ir/images/nm1pieblqvqej9atlhef.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.irupload.ir/images/nm1pieblqvqej9atlhef.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.irupload.ir/images/jyhzh45ksolpdl822n9.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.irupload.ir/images/jyhzh45ksolpdl822n9.jpg" width="318" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه بخواهیم درباره آدامس حرف بزنیم باید یک وبلاگ براش بزنیم و خاطره توش بنویسیم. اما یه سری آدامسهای خارجی در زمان ما معروف تر بودن. مثل عکس پائین. که وقتی بازش میکردی یه برگه توش بود که باید با تف میچسبوندی روی دستت. همون "تتو" ی امروزی!&lt;br /&gt;من به این آدامس حساسیت داشتم و بدنم ناجور کهیر میزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://photos-b.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs444.snc3/25498_114252145262339_113802305307323_162936_2268623_s.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://photos-b.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs444.snc3/25498_114252145262339_113802305307323_162936_2268623_s.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.irupload.ir/images/bt21islh3jke3efeafo.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="267" src="http://www.irupload.ir/images/bt21islh3jke3efeafo.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;آدامسها معمولا برگه های کوچکی داخل خودشون داشتن که عکس هنرپیشه یا بازیکنان فوتبال یا ماشین، روی اون چاپ شده بود و بچه ها در جمع آوریشون با هم رقابت داشتن.&lt;br /&gt;آدامس &lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;"LOVE IS"&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; هم در دورانی که رفته بودم راهنمایی خیلی مشهور شد و در واقع یکی از اولین موارد تهاجم فرهنگی به حساب میاد. داخل بسته آدامس برگه ای بود که عکس دختر و پسری داشت که تو هر آدامس مشغول انجام یه کاری بودن! آلبومی هم بود که میتونستی این برگه ها رو توش بچسبونی.&lt;br /&gt;آدامسهای &lt;b style="color: #741b47;"&gt;باربی&lt;/b&gt; هم بود که آلبوم مخصوصی داشت برای چسبوندن عکسهاش.&lt;br /&gt;دخترها برای جمع آوری کلکسیون این برچسبها با هم رقابت میکردن. البته من مثل همیشه دختر خوبی بودم و از این کارها نمیکردم!&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://tehranpic.net/images/yl1hv67votbvqgl2fk3.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://tehranpic.net/images/yl1hv67votbvqgl2fk3.jpg" width="236" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;تایتانیک:&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;آدامسهای تایتانیک که بعدتر وارد بازار شد هم تصاویری از جک و رز داشتن که شامل سکانسهای مطرح فیلم می شد. این آدامس هم به نوبه خودش صرفا به خاطر عکسهاش طرفدار داشت.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;آدامسهایی که بودند که رنگهای متختلفی مثل رنگ سیاه داشتن و مثل لاستیک میموندن. اما چون من مثل همیشه در این موارد کنجکاوی نمیکردم اسم و مشخصات این آدامس یادم نیست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #990000;"&gt;نوشیدنی ها:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;نوشابه:&lt;/b&gt; نوشابه در زمان ما به گونه ای متفاوت با این دوره زمونه عرضه می شد. اولا که نوشیدنی لوکسی محسوب می شد و میزبانی که میخواست خیلی ولخرجی کنه نوشابه سر سفره مهمونش قرار میداد. تو عروسیها هم نوشابه با شیشه که یک نی داخلش بود روی میز گذاشته میشد. اواخر نوشابه هارو لیوانی سرو میکردن که مهمانها میگفتن میزبان خسیس بازی دراورده!&lt;br /&gt;نمیتونم خیلی قشنگ توصیف کنم ولی نوشابه ها در شیشه های بلند و باریک در جعبه های مخصوصی که جا برای تک تک شیشه ها داشت قرار میگرفت. اگه می خواستی بری نوشابه بخری باید شیشه خالی میدادی و شیشه رو میگرفتی. عین شیر پاستوریزه.&lt;br /&gt;در مدارس، بچه پولدارها میرفتن از بوفه مدرسه میگرفتن تا همراه با ساندویچ غیربهداشتی مدرسه حیف و میل کنن.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/e/e6/Zamzam_Barry_Kent.JPG.JPG/200px-Zamzam_Barry_Kent.JPG.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.persiangraphic.com/pictures/___77/_79/____80/p_97/parsi_cola_1_20091021_1211615131.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.persiangraphic.com/pictures/___77/_79/____80/p_97/parsi_cola_1_20091021_1211615131.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;شرکتهای مختلف نوشابه سازی با تبلیغات وسیع، این محصول رو در سبد غذایی خانواده وارد کردن. &lt;b&gt;&lt;a href="http://www.sasanco.com/"&gt;ساسان&lt;/a&gt;&lt;/b&gt; ( گروه تولید کننده نامهای مختلف پپسی، پارسی کولا (دلچسب و گوارا)) و شرکت&lt;b style="color: #741b47;"&gt; زمزم&lt;/b&gt; (نوشابه ایرانی،ذائقه ایرانی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Khordaniha/Pepsi.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Khordaniha/Pepsi.jpg" width="193" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85_%28%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%29"&gt;زمزم&lt;/a&gt;&amp;nbsp; با تبلیغ معروف خودش که&amp;nbsp; از عروسکهای شهر موشها استفاده کرد( با همه زمزم داریم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زمزم دوست داریم)، برای نوشابه های خودش جایزه سکه طلا هم گذاشته بود. که اگه داخل درب نوشابه ها این عبارات باشه، همشو باید جمع کنی و وقتی این شعار ساخته شد ببری شرکت و ازشون سکه طلا جایزه بگیری. شنیده بودم که همه کلمات درست میشه جز یکیش که باعث میشه شعار ناقص باشه!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/e/e6/Zamzam_Barry_Kent.JPG.JPG/200px-Zamzam_Barry_Kent.JPG.JPG" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/e/e6/Zamzam_Barry_Kent.JPG.JPG/200px-Zamzam_Barry_Kent.JPG.JPG" width="157" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.sasanco.com/PICs/Main%20Photo%20Final.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="244" src="http://www.sasanco.com/PICs/Main%20Photo%20Final.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;شیرپاستوریزه: &lt;/b&gt;چون شیرها در شیشه های شکستنی تولید می شد، امکان اینکه بچه مدرسه ایها با خودشون ببرن مدرسه نبود.عرضه این محصول بدین صورت بود که شیشه خالیهارو در زنبیل پلاستیکی میزاشتی و تو صف سوپرمارکت وایمیستادی تا نوبت بشه و بتونی شیر بگیری.&lt;br /&gt;طرح گاو روی شیشه و همینطور طلقی که روی درب شیشه گذاشته بودن تا فشارش میدادی و در رو باز میکردی، مورد توجه بچه ها بود.&lt;br /&gt;از شیبر پاستوریزه چیزی جز آب! و صفهای طولانی باقی نمونده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Khordaniha/shir-pastorizeh.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Khordaniha/shir-pastorizeh.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="color: #cc0000;"&gt;&lt;b&gt;آب میوه ها:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;یه مطلب مهمی که یادم رفته بود بگم درباره آب میوه هاست. اب میوه ها با همون شکل مشهورشون که نمیدونم جنسش چیه عرضه می شدند. تا جایی که به یاد دارم اولین شرکتهای تولید کننده اب میوه شرکت شهد کوهرنگ تولید کننده&lt;b style="color: #741b47;"&gt; "ساندیس"&lt;/b&gt; و شهد ایران تولید کننده &lt;b style="color: #741b47;"&gt;"گلدیس"&lt;/b&gt; بود. چندین سال بعد شرکتهای دیگری در این عرصه مشغول کار شدند که نام محصولاتشون به پسوند &lt;b&gt;"یس" &lt;/b&gt;ختم می شد. اما مردم کماکان به مغازه دار میگفتند اقا یه ساندیس بده!. الان هم اگه بری و بخوای آب میوه از هر مارکی بگیری مطمئنا همین جمله قدیمی رو تکرار میکنی.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.persiangraphic.com/pictures/___64/_282/drink_8_20091108_1162189289.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.persiangraphic.com/pictures/___64/_282/drink_8_20091108_1162189289.jpg" width="240" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp;نکته جالبی در مورد پاکتهای این آب میوه ها هست که از به هم وصل کردن هنرمندانه پاکتهای خالی، کیف یا زنبیل ساخته می شد! یه بار ما سعی کردیم پاکتهارو دور نریزیم بلکه بتونیم زنبیل درست کنیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد ها با روی کار اومدن &lt;a href="http://www.alifard.com/"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;"سن ایچ"&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; موجودی به نام &lt;b style="color: #741b47;"&gt;شربت &lt;/b&gt;پا به عرصه هستی گذاشت! شربتهای تولیدی کارخانه ها قرار بود مشابه شربتهای تهیه شده توسط خانواده ها، جای خودشون رو در سبد غذایی خانوار بگیرند.مثل شربت البالو یا توت فرنگی که مادرها درست می کردند.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.sayesaman.com/images/sun-arm-fa.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.sayesaman.com/images/sun-arm-fa.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://made-in-iran.net/G/23galifard/gabpor23.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://made-in-iran.net/G/23galifard/gabpor23.JPG" width="176" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در تبلیغ این شربتها نشان داده می شد که حدود یک لیوان شربت برای یک پارچ آب کافیه و قراره یه شربت خوشمزه درست بشه و شما از این شربتها به عنوان نوشیدنی برای پذیرایی، یا در سفره غذا، به عنوان مایعی برای فروراندن غذا در مری و معده، استفاده کنید!&lt;br /&gt;مدتی بهتر فریاد متخصصین تغذیه درامد که قند ملت بالا رفته و داریم بیچاره میشیم. از اون به بعد بود که دادار دودور تبلیغ نوشابه و آب میوه و شربت کاهش یافت. متخصصین میگفتن چرا در تلویزیون محصولی رو تبلیغ میکنید که برای مردم ضرر داره. مثلا نوشابه که باعث افزایش قند و پوکی استخوان و هزار درد دیگه میشه.&lt;br /&gt;تبلیغ در تلویزیون به شدت کاهش یافت اما شرکتها با دادن هزینه های بیشتر به سیما، باز هم به رسانه برگشتند. در واقع از این زمان بود که شرکتها دست به تولید فراورده های دیگه ای زدند. مثل آب معدنی و دوغ. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;*** *** *** &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;اسم باقی محصولاتی که من یادم رفته بگم و دوستان یاداوری کردن اما حرف خیلی زیادی براش ندارم اینها هستند:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نخودی نمکی، کامک، پم پم( شبیه تی تاپ)، نیم چاشت(گرجی. همون بیسکویت تقریبا ضخیمی که روش مشبک بود)، کیکهای لی لی پوت( با همون شخصیت فیل که تو تبلیغاتش بود)&lt;b&gt;،&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt; بیسکویت باغ وحش گرجی&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.irupload.ir/images/dgxapxfc02p5psm09i5.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="290" src="http://www.irupload.ir/images/dgxapxfc02p5psm09i5.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;از "بیسکوییت باغ وحش گرجی" بی انصافیه اگه یاد نکنیم. چه بامزه بودن حیووناش و چه خوشمزه، البته خود جعبه ش هم خیلی خاطره بود:&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.irupload.ir/images/15zboh2hgilpwrfngz4.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="207" src="http://www.irupload.ir/images/15zboh2hgilpwrfngz4.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و در نهایت "کیت کت"؛ که، یادمه بعدها ورژن ایرونیش دراومد: "تک تک"! که، هم اسمش بی مزه بود و هم خودش&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;*** *** *** &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;حکایت شکم و خوردن، کماکان ادامه داره. فرقی نداره چند سالت باشه. تا زنده هستی میخوری تا آخر بترکی!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;اگه اسم محصول یا شرکتی رو یادم رفته بگم شما در نظرات بگید تا این مطلب کامل بشه. خودم هم یادم اومد در ادامه همین مطلب مینویسم. پس این مطلب رو دنبال کنید.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;لغات و اصطلاحات تازه:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b style="color: #990000;"&gt;ریقو:&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;span id="ctl00_ContentPlaceHolder1_dlDehkhoda_ctl01_Label2" style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;                                                                      مجازاً سخت ضعيف و نحيف و لاغر. رجوع به ريخو و ريغو شود.&lt;span id="ctl00_ContentPlaceHolder1_dlDehkhoda_ctl01_lblDehDescription" style="font-weight: normal;"&gt;ريخو. (ناظم الاطباء). ريغو. ريخو. آنکه ماسکه سست دارد. (يادداشت مولف ). شخصي که شکمش خودبخود برود. (آنندراج ).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-819540691715098155?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/819540691715098155/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=819540691715098155' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/819540691715098155'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/819540691715098155'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/09/blog-post_1042.html' title='به خاطر یک مشت پفک! (ویرایش هفتم)'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-3998750135006312421</id><published>2010-09-24T11:14:00.002+03:30</published><updated>2010-09-24T11:43:48.476+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><title type='text'>مدرسه ها وا شده...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;b&gt;اول مهر:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....&lt;br /&gt;ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر&amp;nbsp; ماه مهربان&lt;br /&gt;ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام&amp;nbsp; همشاگردی سلام&lt;br /&gt;&lt;b&gt;دوم مهر:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....&lt;br /&gt;ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر&amp;nbsp; ماه مهربان&lt;br /&gt;ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام&amp;nbsp; همشاگردی سلام&lt;br /&gt;&lt;b&gt;سوم مهر:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....&lt;br /&gt;ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر&amp;nbsp; ماه مهربان&lt;br /&gt;ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام&amp;nbsp; همشاگردی سلام&lt;br /&gt;&lt;b&gt;چهارم مهر:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....&lt;br /&gt;ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر&amp;nbsp; ماه مهربان&lt;br /&gt;ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام&amp;nbsp; همشاگردی سلام&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;پانزده مهر:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....&lt;br /&gt;ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر&amp;nbsp; ماه مهربان&lt;br /&gt;ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام&amp;nbsp; همشاگردی سلام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Book/Ketan%20Dabestan%2889-03-15%29/booye%20mahe%20mehr.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Book/Ketan%20Dabestan%2889-03-15%29/booye%20mahe%20mehr.jpg" width="272" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-3998750135006312421?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/3998750135006312421/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=3998750135006312421' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3998750135006312421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3998750135006312421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/09/blog-post_24.html' title='مدرسه ها وا شده...'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-4563047997232265489</id><published>2010-09-11T11:45:00.007+04:30</published><updated>2010-10-03T20:23:07.118+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ویژه&quot;ماه مهر&quot;'/><title type='text'>خاطرات یک مبصر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;پاچه خواری&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; از همان زمان که رفتیم مدرسه شروع شد.از همون وقتی که مبصر کلاس روی تخته سیاه، اسم "خوب"ها و "بد" ها رو نوشت. اونهایی که دست به سینه  نشستن و اونهایی که شلوغ کردن، اسمشون در قلب تخته سیاه ثبت می شد که دیگه  از این غلط ها نکنن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پاچه خوارها، قربون صدقه مبصر میرفتن و وعده دادن خوراکیهای زنگ تفریحشون رو به مبصر میدادن.گاهی هم مبصر از جنس خود بچه ها بود و میزاشت هر غلطی که میخوان بکنن. اما موقعی که سر بزنگاه، ناظم از دم کلاس رد می شد، اون موقع بود که گوش مبصر پیچانده می شد که مگه تو نباید اینهارو ساکت کنی؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;*** *** ***&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/09/blog-post_11.html"&gt;&lt;b&gt;ادامه مطلب...&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Bad%20Khoob.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="163" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Bad%20Khoob.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;اما به راستی مبصر کی بود؟ چی بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;مبصر&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; موجودی بود برای آروم کردن بچه های کلاس، در زمان غیبت معلم. حال چه در مدت زمان کوتاه آمدن معلم بعد از زنگ تفریح یا در زمان غیبت معلم در یک جلسه.مبصر شنونده انواع فحش و تهدیدهای دخترانه و پسرانه بود. حال چه به حق و چه به ناحق!&lt;br /&gt;مبصر یا توسط ناظم مدرسه تعیین می شد یا توسط خود معلم از بچه های داخل کلاس.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مبصر کلاسهای پایه های پائین تر، از بچه های پایه های بالاتر انتخاب می شد. دانش آموزان پایه چهار و پنج، مبصر بودن و ما آرزو داشتیم جای اینها میبودیم و فکر میکردیم به نوعی خون اونها از ما رنگین تره.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یه بار وقتی داشتم میامدم مدرسه، توی کوچه، مبصر کلاس رو دیدم. اسمش یگانه بود.دلم می خواست جای یگانه باشم. همه مبصر رو برتر و بالاتر میدونستن و ازش میترسیدن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گاهی هم غیر از مبصر بزرگتر، مبصرهایی هم از داخل خود کلاس انتخاب می شد. که مثلا وقتی در زمان خود کلاس، معلم نبود و مبصر بزرگ هم در کلاس خودش بود،این شاگرد، اسم بچه های خوب و بد رو روی تخته بنویسه تا معلم بیاد دعواشون کنه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گاهی هم شخصی به عنوان&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "ستون پنجم" &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;توسط ناظم یا معلم انتخاب می شد. این موجود اسمش بود: &lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;مبصر مخفی!&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یادمه کلاس اول که بودم از بس ساکت و دست به  سینه نشسته بودم، یه بار که معلم نبود و کلاس شلوغ بود، بچه ها گفتن که  حتما من مبصر مخفی هستم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;کلاس چهارم &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;بودم که برای چند روزی معلم منو به عنوان مبصر انتخاب کرده بود. معلمهای پایه چهارم رفته بودم سوال امتحانی طرح کنند و در دفتر مدرسه نشسته بودن. خانوم گفته بود اسم هر کسی رو که شلوغ کرد بنویس تا از نمره امتحانیش کم کنم. من هم که از همان عنفوان کودکی وظیفه شناس بودم اسم "بد"هارو نوشتم و بعد اینکه خانوم اومد بهش دادم. یکی از بچه ها که با خانم معلم رابطه نزدیک تری داشت و خونشون چسبیده به خونه معلم بود، حسابی ازم شاکی شده بود و بدوبیراه دخترونه میگفت. اما من خوشحال بودم که تونستم وظیفه ای که به عهدم گذاشتن رو بخوبی انجام بدم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی کلاس اول دوم بودیم از مبصر، حساب میبردم. اما وقتی من کلاس پنجم رفتم و ناظم برای یک لحظه ازم خواست یکی ازکلاسهای اول رو ساکت کنم، بچه ها دیوانم کردن و اشکمو دراوردن. ناظم هم اومد بهم گفت توی کلاس پنجمی عرضه ساکت کردن اولی هارو نداری؟؟؟&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;دوران راهنمایی &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;مبصر نداشتیم. چه داخلی و چه خارجی. بچه ها درزمانهای زنگ تفریح، حسابی &lt;span style="color: #741b47;"&gt;خشتک تکونی&lt;/span&gt;* میکردن. پای تخته سیاه یا روی میزها میرفتن و آواز میخوندن و میرقصیدن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;امشب شب رقص و ساز و آوازه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مرغ دل من در اوج پروازه &amp;nbsp; &amp;nbsp; ما بندریای ساحل کارون &amp;nbsp;&amp;nbsp; ما هم نفسیم و ....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یه بار ناظم با خشانت تمام اومد و گفت همساده ها اعتراض کردن که از کلاس اینوری که سمت کوچه هست صدای رقص و آواز میاد. شما برای مدرسه آبرو نزاشتید و ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;سال سوم دبیرستان&lt;/b&gt; بود که همون اول مهر، ناظم سر صف، نماینده هر کلاس رو تعیین کرد.به کلاس ما که رسید، اسم من و یکی دیگه به عنوان نماینده(مبصر) اعلام شد.جالبه قبل اینکه اسمهارو بخونه یه حسی به من گفت الان اسمم خونده میشه.بعد اینکه اسم رو خوند من هاج و واج نگاه میکردم و نگاه بچه ها هم طور دیگه ای شده بود.نه باورم می شد و نه علاقه ای داشتم که بخوام این مسئولیت رو قبول کنم. چون میدونستم نماینده کلاس در دوران دبیرستان چه بدبختیهایی داره.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به دوش کشیدن پلاستیکهای کتابهای درسی، تخته پاک کردن و گچ آوردن و لیس زدن صندلی معلم و فرمایشات فضایی معلم رو انجام دادن و .... .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من میرفتم دم پله که کلاس پهلوش بود وایمیستادم و منتظر میشدم هر وقت معلم اومد به بچه ها خبر بدم. بچه ها تو کلاس به رقص و آواز مشغول میشدن و من کشیک میکشیدم تا هر وقت معلم اومد به بچه ها راپرت بدم تا ساکت بشن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من مبصر خوبی بودم!!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;---------------------------&lt;br /&gt;&lt;b&gt;لغات و اصطلاحات تازه:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;خشتک تکونی:&lt;/span&gt; کنایه از رقص و پایکوبی زیاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-4563047997232265489?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/4563047997232265489/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=4563047997232265489' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4563047997232265489'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/4563047997232265489'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/09/blog-post_11.html' title='خاطرات یک مبصر'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-327752681846440781</id><published>2010-09-04T21:32:00.015+04:30</published><updated>2010-10-03T20:25:48.986+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ویژه&quot;ماه مهر&quot;'/><title type='text'>بوی ماه مهر...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;*** پرونده ای برای نوستالژی های بازگشایی مدارس ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;مامان سرم غر میزد که چرا اینقدر اصرار میکردی بمونن. مگه نمیبینی دو روز دیگه مدرسه ها باز میشه و هنوز هیچ کاری نکردیم؟&lt;br /&gt;تو ماشین بودیم و عمه و دختر عمه ها که چند روزی اومده بودن تهران رو رسوندیم خونه عمه خودشون. من هم چند روزی کنه شده بودم که خونه ما بمونید.مامان هم شاکی بود که کلی کار مونده و به خاطر مهمون داری نرسیده انجام بده. با این غر غر مادر فهمیدم که دیگه نباید از مهمون بخوام خونه ما بمونه!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/09/blog-post.html"&gt;&lt;b&gt;ادامه مطلب...&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/school.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="290" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/school.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/09/blog-post.html"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دوران ریاست جمهوری آقای رفسنجانی، وزیر آموزش پرورش آقای نجفی بود و در اون زمان بود که تاریخ بازگشایی مدارس از اول مهر به 15 شهریور تغییر داده شد. به این معنی که کابوس معلم و ناظم ومشق و امتحان ریاضی و علوم، 15 روز زودتر شروع میشه و این یعنی فاجعه.&lt;br /&gt;دیگه برامون جا افتاده بود که از اول شهریور استرس تمام وجودمون رو بگیره و از اول شهریور شروع کنیم به خرید مدرسه و آمادگی برای رویارویی با یک ماراتن 9 ماهه!&lt;br /&gt;در دوران ریاست جمهوری جناب آقای خاتمی، وزیر وقت آقای مظفر تاریخ بازگشایی مدارس رو به بیست و چندم تغییر داد. مجلس هم برای اینکه بگه ما دوغ نیستیم تاریخ رو به اول مهر برگردوند و موجی از شادی دانش آموزان ملت را فرا گرفت.&lt;br /&gt;یادمه زمانی که این خبر اعلام شد همگی در خانه پدربزرگ جمع شده بودیم و اخبار رو گوش دادیم و حسابی ذوق از خودمون در کردیم. بنابراین استرس زودهنگام شروع مفاکات&lt;b&gt;* &lt;/b&gt;مدرسه، 15 روز به تعویق افتاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این طرح 15 شهریور مزایایی داشت. مثلا معمولا مدارس تازه از اول مهر شروع به تعمیرات مدارس میکردن یا هنوز کلاس بندی ها درست انجام نشده بود یا کتابهای هر پایه تهیه نشده بود. 15 روز زودتر، باعث می شد که وقتی اول مهر شد همه چیز به طور واقعی شروع بشه و همه جدی شروع کنن به درس خوندن. در واقع وقت تلف شده، با 15 روز جلوتر بازشدن مدارس، جبران شد. &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;*** *** ***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp;حالا چه تاریخ بازگشایی 15 شهریور باشه و چه اول مهر، خرید برای مدرسه جزء لاینفک روزگار هر دانش آموزیه.خانواده ها هم با هر وسع مالی که باشن برای اینکه بچه هاشون با شور و شوق برن مدرسه، هر کاری میکنن تا چیزای که بچه میخواد رو تهیه کنن.&lt;br /&gt;این خرید شامل اقلام زیر می شد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;1- لوازم تحریر:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;زمان ما که لوازم تحریر ها خیلی ساده بود. قبلا در مطلب&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/06/blog-post_11.html"&gt; "دفتر مشق در گذر زمان"&lt;/a&gt; مروری داشتیم به دفتر مشقهای دهه 60 و70. دفترها با ارم مرکز تهیه و توزیع کالا در مساجد یا فروشگاههای شهر و روستا، سپه، اتکا، قدس با نرخ دولتی عرضه می شد. یادمه قبل از اینکه فروشگاههای شهر و روستا تبدیل به بانکهای خصوصی (که در زمان ما در کتاب اقتصاد تاکید شده بود در بانکداری اسلامی بانک خصوصی وجود ندارد) بشه، در چند سال اخیر حیات خودش، دفاتر رو با نرخ دولتی تر و در بسته های آماده عرضه میکرد. مثلا&amp;nbsp; اهالی منزل جلوی فروشگاه صف میبستن تا یک کیسه پلاستیک محتوی 5 دفتر و 2 تا مداد و تراش رو با قیمت کمتر بخرن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Lavazem%20Tahrir%28cafe-chocolati.blogspot.com%29.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Lavazem%20Tahrir%28cafe-chocolati.blogspot.com%29.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;ما همیشه لوازم تحریر خودمون رو از بازار بزرگ تهیه میکردیم. تابستون تو اوج گرما با مامان و برادرا سوار اتوبوس پارک شهر میشدیم و از اونجا هلک هلک عنر عنر (helek hekel anar anar) پیاده میرفتیم تا بازار و کلی دفتر و مداد رو، رو دوش خودمون میزاشتیم و باز با اتوبوس راه میفتادیم میامدیم خونه.&lt;br /&gt;برا همین همیشه فکر میکردم بقیه بچه های مدرسه هم همینجوری خرید میکنن. نمیتونستم تصور کنم برم در یه مغازه و یه دونه مداد بخرم. البته برا خانواده هایی که یه دونه بچه داشتن بازار رفتن کار عقلانی نبود. اما برای ما خرید کلی به صرفه تر بود.&lt;br /&gt;سرنوشت دفاتر هم که بعد از شروع مدرسه و تذکر خانوم معلم برای اینکه دفتر چند برگ بردایم ادامه پیدا میکرد که میتونید شرح مفصلشو در مطلب قبلی من بخوانید.&lt;a href="http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/06/blog-post_11.html"&gt;"دفتر مشق در گذر زمان"&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;2- کیف&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;خرید مهم دیگه ای که باید انجام می شد کیف بود. زمان ما بچه ها اینقدر تنوع طلب نبودن که بخوان زود به زود کیفشونو عوض کنن. مثلا ما دوران ابتدایی که کیف داشتیم و بعد برا راهنمایی کیف رو عوض میکردیم. گاهی هم کیف ها از بچه های بزرگتر به بچه های کوچکتر به ارث می رسید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Bag%28cafe-chocolati.blogspot.com%29.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="305" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Bag%28cafe-chocolati.blogspot.com%29.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;یادمه زمانی که می خواستم برم اول دبستان، مامان رفت کیف فروشی دم خونه و خودش یه کیف برام خرید. یه کتاب قد بلند رو هم برده بود تا اندازه اون بگیره. کیف من قرمز بود و طرح کارتون "نیک و نیکو" جلوش زده بود. کیف به نسبت کیفهای دیگه خیلی کوچیک بود و وقتی مینداختم پشتم زیر مقنعه گم می شد. برا همین تو مدرسه بعد از اینکه فک میکردن من مردودی هستم( به خاطر قد بلندم)! بهم میگفتن کیف نیاوردی؟&lt;br /&gt;برا سال چهارم رفتیم فروشگاه اتکا و یه کیف بزرگ و جادار خریدیم. همون سال چهارم بود که دفتر اجتماعی رو توی یکی از خونه های کیف گذاشته بودمم که یادم رفت. به خانوم گفتم دفترم یادم رفته و خانوم دعوام کرد.رفتم خونه فهمیدم که الکی ضایع شدم...&lt;br /&gt;تابستانی که میرفتم راهنمایی، مسافرت رفته بودیم مشهد و یه کیف و جامدادی از مشهد خریدم. که جامدادیش تا مدتها مورد استفاده من و تقلب امتحانی من بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;3&lt;/b&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;- کفش و روپوش و مقنعه&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;روپوش مدرسه یکی دیگه از اقلام مورد نیاز مدرسه بود که وقتی رنگش توسط مدرسه تعیین شد، خریداری می شد. روپوش برای پسرها برعکس دخترها، خیلی مهم نبود و معمولا پسرها تن نمیکردن.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما دخترهای بیچاره وقتی رنگ مقنعه و روپوش توسط مدرسه تعیین شد باید 9 ماه این لباسهای سنگین و بدریخت رو روی تن خودشون تحمل میکردن. مدرسه ما خوشبختانه در منطقه ای بود که رنگ سفید رو حلال اعلام کرده بود و ما با مقنعه سفید و مانتوی سرمه ای روانه مدرسه می شدیم. البته شیفت دیگه مدرسه، مقنعه طوسی داشتن که من از این بابت خداروشکر میکردم که شیفت من مقنعه سفید داره.&lt;br /&gt;مامانم منطقه 17 درس میداد و دخترهای اونجا مقنعه بلند مشکی داشتن. حالا فکر کنید دختر بچه اول دبستان و مقنعه سیاه......&lt;br /&gt;اونهایی که در خود دهه 60 رفتن مدرسه، اوضاع خراب تر از زمان ما بود.از الان بگذریم که بچه ها مانتوی صورتی مدل دار میپوشن و باز هم غر میزنن. &lt;br /&gt;زمانی که رفتم ابتدایی برای اینکه ناظم ها متوجه بشن هر شاگردی متعلق به کدوم پایه هست، از روبانهای رنگی برای تفکیک پایه ها استفاده میکردن. البته مدارس در این زمینه اختیار عمل داشتن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خرید کفش هم بستگی به این داشت که در اون موقع شما کفش مناسب مدرسه داشته باشید یا نه. ولی برای زنگ تفریحی و غیر جدی ورزش، باید یه فکری برای کفش ورزشی میکردید.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;*** *** *** &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;وقتی اول مهر شد و شما بعد اینکه از رادیو تقویم تاریخ رو شنیدی، آهنگ &lt;span style="color: #741b47;"&gt;"بوی ماه مهر"&lt;/span&gt; و &lt;span style="color: #741b47;"&gt;"همشاگردی سلام" &lt;/span&gt;به مدت یک ماه از رادیو و تلویزیون نواخته می شد تا به شما بقبولونه که اول مهر شده و باید دیگه جدی جدی صبحها زود از خواب بیدار بشی و کارتون بی کارتون.&lt;br /&gt;دست مامان یا بابا رو میگرفتی و اگه اول دبستانی بودی تا چند وقت مثل من گریه میکردی!!!&lt;br /&gt;روز اول، کلاس بندی ها اعلام می شد و میرفتی سر کلاس خودت مینشستی و معلم جدید که میامد تو کلاس با هزار ترس و لرز نگاهش میکردی که خدا به دادم برسه....&lt;br /&gt;درس شروع می شد و تا نزدیک 8-9 ماه این ماجراها ادامه پیدا میکرد. مثل  روزهای امتحان ریاضی، امنحان ثلث، امتحانات شفاهی پای تخته سیاه، حضور غیاب  ها، غیبت های غیر موجه، داد و بیداد ناظم، و وقتی میرفتی دبیرستان ماجرا  شدت میگرفت که موهاتو بکن تو، ناخنتو کوتاه کن، کفش لژ دار!نپوش، ابرو  برندار.( زمان امتحان نهایی سال سوم دبیرستان، وقتی یکی از ناظم ها به یکی  از همکلاسیها سر اصلاح صورتش گیر داد، دانش آموز بخت برگشته تصمیم به  خودکشی از پشت بام مدرسه گرفت!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;معضلات&amp;nbsp; دانش آموزان:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;b&gt;1- جا:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp; این مسئله جا، مسئله مهمی بود. یعنی وقتی رفتی کلاس باید خیلی سریع جایابی میکردی. و هر جا جلوس میکردی، 8-9 ماه باید همونجا موندگار می شدی. برای من که قد بلندتری نسبت به بقیه داشتم همیشه ته کلاس جام بود. غیر دبیرستان که معمولا بچه های شیطون و ضعیف میرن ته میشینن و من شانس حضور در ردیفهای اول و دوم رو پیدا کردم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #a64d79;"&gt;&lt;b&gt;2- دوست یابی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;دوست پیدا کردن هم مسئله دشوار دیگه ای بود که معمولا در شروع ابتدایی یا راهنمایی که دانش آموزان همه جدید بودن کار سختی نبود. اما چون مدارس معمولا در بین پایه ها (مثلا کلاسهای اول به بعد) جابه جایی چندانی بین دانش آموزان کلاس انجام نمیدن، دانش آموزان یه پایه میرفتن در کلاش پایه جدید مینشستن و دوستاشون تغییر پیدا نمیکردن. اما مسئله زمانی دشوار می شد که یا شما بین سال تحصیلی مدرستو عوض کنی یا مثل من شیفتت رو. سال دوم راهنمایی شیفت من به خاطر شیفت مدرسه مامانم عوض شد و وارد کلاسی شدم که همه، گروههای دوستی خودشون رو تشکیل داده بودن و من تنها بودم. که البته شرایط، با برگزاری امتحان ثلث اول و مشخص شدن رتبه من، تا حدی رفع شد و نگاهها به من تغییر پیدا کرد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #990000;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;3- کچلی &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp;چرا دیگه&amp;nbsp; پیشش روسری سر کنی! حاج حسین که قبل از همه دست به سرت زده!&lt;br /&gt;نی  نی که بودم خانواده با اعتقاد بر اینکه اگه موی سر بچه معصوم رو از ته  بزنن، موهای بچه پرشت تر میشه! سر منو با ماشین زدن. (عقیده ای که در سریال  "افسانه افسونگر" هم از زبون یکی از شخصیتها بیان شد!)&lt;br /&gt;یکی از فامیلها این کارو انجام داد. برا همین هرازگاهی منو با این حرف مسخره میکنن.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;حرف  از بازگشایی مدارس که میشه، یکی از خاطرات تلخ برای هر پسری، کوتاه کردن  موهاش در دوران مدرسه است. مدارس نمیزاشتن دانش آموزان پسر با موهای حتی نیمه بلند، به  مدرسه بیان. حتی گاهی در طول سال تحصیلی که موی دانش آموز بلند میشد، با  قیچی،موهای طفلک رو ناقص قیچی میکردن که مجبور بشه بره با ماشین بزنه.این  کابوس با ماشین زدن موها، هنوز هم در وجود یکسری از پسرهایی که در اون دوران  بیشتر اذیت شدن، هست. هنوز هم وقتی بخوان از خاطرات مدرسه بگن، قبل از هر  خاطره دیگه ای، ماجرای کوتاه کردن موهاشونو برای هم تعریف میکنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%20%281%29.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="177" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%20%281%29.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%28Cafe-chocolati.blogspot.com%2989-06-14.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="196" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%28Cafe-chocolati.blogspot.com%2989-06-14.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%20%282%29.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="216" src="http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%20%282%29.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;این مطلب شاید ادامه پیدا کند..&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;--------------------------------&lt;br /&gt;&lt;b&gt;لغات و اصطلاحات جدید:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #741b47;"&gt;مفاکات&lt;/b&gt;:فلاکت و مکافات. اثری از الهامفسکی&lt;br /&gt;--------------------------------&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #bf9000;"&gt;توضیح1&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;:&lt;/span&gt; عکس دوم و سوم از لوازم خودم بید! کیفهای دوران ابتدایی و جامدادی قورباغه ای مخصوص تقلب!&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #bf9000;"&gt;توضیح2&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #bf9000;"&gt;:&lt;/span&gt; عکسهای چهارم و پنجم هم خودم هستم در ایام کچلی. عکس ششم هم موهای منه در زمانهایی که مامان نمیزاشت بلند تر از این کنم!&lt;br /&gt;مطلب احساسی سال پیش من در پافا به مناسبت اول مهر: &lt;a href="http://pafatv.com/?p=2701"&gt;کلیک کنید&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;دانلود آهنگ همشاگردی سلام: &lt;a href="http://www.blogger.com/goog_302993714"&gt;کلیک کنید&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/137532953/de7d30a6/hamshagerdi_salam.html"&gt; &lt;/a&gt;(لینک اصلاح شد)&lt;br /&gt;--------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;b style="color: #073763;"&gt;پی نوشت:&lt;/b&gt; تو مجله همشری جوان نوشته بود که فیلم سینمایی &lt;a href="http://www.sourehcinema.com/title/title.aspx?id=138109201453"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;"پاتال و آرزوهای کوچک"&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; در یکی دو تا سینمای تهران در حال پخشه.اما اینجارو هم بخونید .&lt;a href="http://www.asriran.com/fa/news/130390/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%8A%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%83%D9%88%DA%86%D9%83-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%8A%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7"&gt; خبر کامل&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.asriran.com/fa/news/130390/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%8A%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%83%D9%88%DA%86%D9%83-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%8A%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7"&gt;«پاتال  و آرزوهاي كوچك» جهت اكران صبح سينماهاي پرديس ملت، آزادي و فرهنگ  ارائه  شد ولي مورد مخالفت نماينده اداره كل ارزشيابي و نظارت سينماي  حرفه‌اي  قرار گرفت&lt;/a&gt;. &lt;br /&gt;البته شاید تا این لحظه مجوز پخش بهش داده باشن&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #351c75;"&gt;&lt;a href="http://www.asriran.com/fa/news/130390/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%8A%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%83%D9%88%DA%86%D9%83-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%8A%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-327752681846440781?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/327752681846440781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=327752681846440781' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/327752681846440781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/327752681846440781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='بوی ماه مهر...'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-491307996765457443</id><published>2010-08-26T11:24:00.004+04:30</published><updated>2010-08-26T11:44:44.437+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوستالژی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>زندگی شیرین می شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://mehrnews.com/mehr_media/image/2010/08/566742_orig.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="213" src="http://mehrnews.com/mehr_media/image/2010/08/566742_orig.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8%DB%8C"&gt;"مهین شهابی"&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;هم رفت. یادش به خیر سریال&lt;a href="http://www.old.tebyan.net/literature_art/cinema/irancinema/films/2010/7/29/132001.html"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;"آینه"&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;. همون سریالی که با محوریت مسائل خانوادگی سعی داشت هم اختلافات رو نشون بده و هم راه حلشونو. این سریال بیشتر از هر سریال قدیمی دیگه ای، به یادم مونده.&lt;br /&gt;از همون تیتراژی که یه عینک رو نشون میداد و میان پرده ای که میگفت: زندگی شیرین می شود و همون داستان رو وقتی زندگی شیرین میشد، روایت میکرد.&lt;br /&gt;از&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%87_%DA%AF%D9%84%DA%86%DB%8C%D9%86"&gt; "مرجانه گلچین"&lt;/a&gt; که اون موقع دختر جوانی بود و رویا افشار که بعد اون سریالها یکهو غیب زد و&amp;nbsp; روسریهای بلند و رنگی هنرپشه های زن و نحوه خاص روسری سر کردن مهین شهابی که فکر کنم تا آخر عمرش هم حفظش کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa6.persiangig.com/image/noghre-aine%2888-1-28%29%28www.pafa.ir%29.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://pafa6.persiangig.com/image/noghre-aine%2888-1-28%29%28www.pafa.ir%29.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.picbaz.mihanblog.com/" target="" title="مرجانه گلچین"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://img.tebyan.net/big/1389/05/25086108160562281411281401342392411344825384.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://img.tebyan.net/big/1389/05/25086108160562281411281401342392411344825384.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;img border="0" src="http://img.tebyan.net/big/1389/05/20416713661723987478685152955513237120.jpg" /&gt;&lt;a href="http://www.iranactor.com/artists/actors/Marjaneh_Golchin_p.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.iranactor.com/artists/actors/Marjaneh_Golchin_p.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;سریالهای اون موقع عین زندگی خودمون بود. لحاف رختخواب جمع شده در گوشه اتاق و سفره نهار و شام که روی زمین پهن می شد.از الان بگذریم که زندگیهای تلویزیونی چندان شباهتی به زندگی اکثر ما نداره&amp;nbsp; و بازیگرها در خونه های چوبلکس* زندگی میکنند و لوازم زندگی که حقوق جوونهای این دوره زمونه به خریدشون نمیرسه. &lt;br /&gt;اون موقع پدر مادرها همراه ما &lt;b&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?y2m24ynzqtw"&gt;چوبین&lt;/a&gt;&lt;/b&gt; و &lt;b&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?njg0lnvzitt"&gt;پسر شجاع&lt;/a&gt;&lt;/b&gt; میدیدن و ما هم متقابلا همراه اونها&lt;span style="color: #741b47;"&gt; &lt;b&gt;&lt;a href="http://www.old.tebyan.net/literature_art/cinema/irancinema/films/2010/7/29/132001.html"&gt;"آینه"&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt; و &lt;b&gt;&lt;a href="http://www.shakeran.com/product_info.php?products_id=102703"&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;"آینه عبرت"&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt; میدیدیم. حتی سریالهای بزرگسالان نکات منفی برای بچه ها نداشت. نهایتش طلاق و اعتیاد بود.&lt;br /&gt;حتی بچه ها فکر میکردند که وقتی دختری لباس سفید عروسی پوشید و با آقایی که کت و شلوار پوشیده برقصه، این یعنی ازدواج و همین رقصیدن منجر به بچه دار شدنشون میشه! بچه ها فکر میکردن که مامانهاشون باید با روسری بخوابن، چون هنرپیشه تلویزیون با همون سر و ضعی که داره میخوابه و نصفه شب از خواب بلند میشه و چادر رنگی رو هم به عنوان روانداز استفاده میکنه تا نصفه شب جلوی شوهرش سر کنه! بگذریم از الان که یه بچه 6 ساله به مامانش میگه منو چرا به دنیا آوردی، سقط میکردی....&lt;br /&gt;خوب وقتی بعد افطار همه اعضای خانواده بشینن و&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "جراحت"&lt;/span&gt; ببینن، بهتر از این هم نمیشه. حالا بیا توضیح بده که ماجرای عقد کردن و شناسنامه و ژنتیک و این حرفها چیه.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;*** *** *** &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;اگه بخواهیم فکر کنیم، خیلی حرفهای دیگه میشه زد. همون حرفهایی که توی دلمون قلمبه شده و فقط به یه تلنگر نیاز داره.هرچي بخواي از تلويزيون صرف نظر كني و هيچ حرفي نزني، نميشه. حتي اگه خودتو  بزني به كوچه علي چپ باز هم نميشه. يعني نميزارن كه فراموش كني. نميزارن  فراموش كني كه زماني هرچي از تلويزيون ميديدي هموني بود كه صبح تا شب تو  زندگي خودت ميديدی....&lt;br /&gt;----------------------&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;لغات و اصطلاحات تازه:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;چوبلکس: دوبلکس رو دیدی، چهار طبقش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;رمز&lt;/b&gt; فایل فشرده تیتراژ &lt;a href="http://www.mediafire.com/?y2m24ynzqtw"&gt;چوبین&lt;/a&gt; و&lt;a href="http://www.mediafire.com/?njg0lnvzitt"&gt; پسر شجاع&lt;/a&gt; :www.pafa.ir&lt;br /&gt;توضیحات درباره سریال "آینه":&lt;a href="http://www.old.tebyan.net/literature_art/cinema/irancinema/films/2010/7/29/132001.html"&gt; کلیک کنید&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;تیتراژ و گزیده سریال "آینه":&lt;a href="http://www.mediafire.com/?jzlcog2gzz2"&gt; کلیک کنید &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-491307996765457443?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/491307996765457443/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=491307996765457443' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/491307996765457443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/491307996765457443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/08/blog-post_26.html' title='زندگی شیرین می شود'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-3382753284864133346</id><published>2010-08-24T20:07:00.009+04:30</published><updated>2010-08-24T21:45:30.661+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>نیمه پنهان ماه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سعید تهرانی در حال هل دادن دختر خواهر یا برادرش روی تاپ خانه پدری بود. دخترکوچولو از تاپ پرت میشه پائین. سرش میشکنه. میبرنش دکتر. مشخص میشه دختر تومور مغزی داره.&lt;br /&gt;اکرم محمدی میخواد فریبرز سمندرپور که همسر ثریا قاسمیه بکشه. تفنگ دستش گرفته و تو حیاط با عجله میره. سمندرپور با قاسمی درحال مشاجره است و تفنگ رو به قاسمی میده تا اونو بکشه. قاسمی از گرفتن تفنگ امتناع میکنه و در همون گیرودار یه تیر شلیک میشه.سمندرپور میمیره. اکرم محمدی هم میشنوه و فرار میکنه...&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** *** &lt;/div&gt;همه چیز از&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "نیمه پنهان ماه" &lt;/span&gt;شروع شد. تلویزیون برنامه مناسبی خاصی برای ماه رمضان نداشت. اما یکی از شبکه ها این سریال رو تهیه کرد. یه خانه قدیمی که همه دور هم زندگی میکردن. محمود عزیزی، ثریا قاسمی، فریبرز سمندرپور، سعید تهرانی، لادن طباطبایی و ... از بازیگران این سریال بودن که تا به الان اسمشون به یادم مونده.این سریال در زمان خودش خوش ساخت و پربیننده بود.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pafa.ir/"&gt;&lt;img align="baseline" alt="گمگشته" border="0" height="320" hspace="0" src="http://pafa5.persiangig.com/image/gomgashte-pafa.ir.jpg" width="213" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;تجربه موفق سریال مناسبتی با سریال &lt;span style="color: #741b47;"&gt;"گمگشته"&lt;/span&gt;تکرار شد و قضیه اینقدر جدی شد که هر سال ماراتن سریال ساختن و دیدن به یه سنت تبدیل شد. آخر ماه رمضان هم کارگردانها شکایت میکردند که اگه وقت بیشتری برای ساخت داشتیم سریال بهتری می ساختیم. و همه به اتفاق تصمیم میگرفتن که وقتی شکمشون از غذاخوردن ماه بعد از روزه داری سیر شد، کلنگ ساخت سریال جدید رو بزنن. تصمیمی که هیچ وقت عملی نشد.&lt;br /&gt;این ماراتن سریال بینی از بعد از اذان مغرب شروع میشد و همین طور ادامه پیدا میکرد تا بیننده رو از رو ببره. تا جایی که امام جماعت مساجد گله میکردن که ملت بجای نماز خوندن میرن&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "میوه ممنوعه" &lt;/span&gt;ببینن. تازه در سالی که یانگوم پخش میشد،&lt;span style="color: #741b47;"&gt; "جواهری درقصر"&lt;/span&gt; تنها سریالی بود که هم در طول سال پخش شد و هم در ماه رمضان.ملت بجای دعا و نیایش عجله داشتن تا ببینن ماجرای افسر مین و یانگوم چی میشه و برای همین به حاج آقا میگفتن حاجی زودتر نماز رو بخون بریم یانگوم ببینیم. حالا اینکه برن بشینن پای سجاده و "یا علی یا عظیم" بخونن، باید گفت که اون ممه رو لولو برد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&lt;/div&gt;جدا از خود سریال و ماجراهای داستان که هیچ ربطی به ماه رمضان نداشت و فقط برای خالی نماندن عریضه یه سحری تنگ سریال میزاشتن، موسیقی تیتراژ سریالها هم در این چند سال جایگاه خوبی برای خودش پیدا کرد.به نحوی که گاهی تیتراژ، از خود داستان زیباتر بود. از خواننده های تیتراژ مناسبی میتونیم به مجید اخشابی، محمد اصفهانی و احسان خواجه امیری&amp;nbsp; اشاره کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&lt;/div&gt;امسال سحری خودمون رو با سریالهای &lt;span style="color: #741b47;"&gt;"فارسی وان"&lt;/span&gt; آغاز میکنیم و قراره با &lt;span style="color: #741b47;"&gt;"فرار از زندان"&lt;/span&gt; در ضیافت آینه ها شرکت کنیم.امسال خبری از نشاط سیمایی در رسانه ملی نیست. امسال فقط حرف از غم و ناراحتی و مرگ و موسیقی غم انگیزه. حتی دیدن &lt;span style="color: #741b47;"&gt;"نون و ریحون"&lt;/span&gt; در نیمه شب هم دردی از دردمان دوا نمیکنه. امسال قراره در سوگ اشتیاق رمضان سالهای پیش در شبهای قدر اشک بریزیم. برای معصومیت از دست رفته شبهایی که&amp;nbsp; افطار رو با ربنای شجریان باز میکردیم و شبهای قدر رو با هزار امید و آرزو برای آینده نشان داده نشده، زنده نگه میداشتیم. اما امسال....&lt;br /&gt;یاد رمضان سالهای پیش به خیر. قدرشو ندونستیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-3382753284864133346?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/3382753284864133346/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=3382753284864133346' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3382753284864133346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/3382753284864133346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/08/blog-post_24.html' title='نیمه پنهان ماه'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-8881220254626061978</id><published>2010-08-14T13:07:00.003+04:30</published><updated>2010-08-14T13:23:15.078+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>قلمرو ممنوعه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://artcm.ir/post/764"&gt;&lt;b&gt;امید نوشت&lt;/b&gt;:&lt;/a&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;.ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;ستادی داشتیم  در درس تفسیر قرآن کریم که بحث های دختر پسری و فرعی زیاد داشت.یک روز سر  کلاس ایشان به مانند بحث های غیر معمولش شروع به تعریف کرد و گفت &lt;b&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;زن های ما  باید یاد بگیرند که در روابط جنسی عشوه جنسی برای مرد بریزند و او را سیر  کنند&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;! و این خیلی مهم است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;*** *** *** &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp;بچه که بودیم در خانه قدیمی پدربزرگ که الان فروخته شده و خراب شده و تبدیل به مجتمع مسکونی شده، همراه با دخترعمه ها و پسردایی و پسر عمه توی حیاط و زیر درخت توت مینشستیم و بازی میکردیم. حالا یا سنگ کاغذ قیچی یا بازیهای درگوشی از اون مدلهایی که یکی یه جمله یا کلمه میگفت و گوش به گوش میچرخید و نفر آخر چیزی که شنیده بود رو میگفت و باعث خنده همه میشد، یا بازی قایم باشک که تو اون خونه های قدیمی که جای زیادی برای قایم شدن داشت، خیلی حال میداد.گاهی هم که خونه عمه ها میرفتیم، فوتبال دستی یا پاسور بازی میکردیم. فوتبال دستی که خیلی هیجان داشت و تو اون لحظات اصلا فکرشو نمیکردیم که چند روز دیگه تعطیلات عید یا تابستون تموم میشه و باید بریم مدرسه و دیگه بازی بی بازی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;اون موقع پدرمادر ها چپ چپ نگاهمون میکردن و هر کدوم از طرفین خوشش نمیامد که پچه هاشون که مثلا به هم نامحرم هستند اینقدر صمیمانه با هم بازی کنند.در واقع بعد از اینکه تنها میشدیم مورد سرزنش قرار میگرفتیم که چرا ... .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;یکی پیدا نمیشد که بگه اگه ما جلوی خانوادمون بازی نکنیم پس فردا قصه ما از پسر دایی و دختر عمه و .. فراتر میره و به خیابون هم میرسه. اما کسی نبود این حرفهارو یاداوری کنه. همه چیز اخ بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;دانشگاه که رفتیم بدون مقدمه و اینکه تو اصلا از چیزی خبر داری یا نه شروع کردن به گفتن بعضی چیزا. نمیدونم چرا بعضیها مثل استاد امید صحبت از عشوه جنسی میکنند درحالیکه اصلا با خودشون فکر نکردن وقتی الف ب به کسی یاد ندادن نمیتونن از طرف توقع نوشتن انشا کننند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; در مملکت گل و بلبل ما هم همینطوره، یکهو خانواده و جامعه بدون گفتن الفبای هر مسئله به ظاهر ممنوعه ای، توقع مهارت در اون مسئله رو دارن.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; یه زمانی خواندن رمانهای عاشقانه مثل فهمیه رحیمی و دانیل استیل جرم بود( به خصوص در مدارس)، چه برسه به صجبت به مسائل بالای 18.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;وقتی جوان مظلوم زیر 18 بود، اطرافیانش یک سری جوکها و حرفهارو رو در گوشی به هم میگفتن، وقتی طرف بالای 18 شد هم همه فکر کردن طرف دکترای معلومات بالای 18 گرفته. اینکه این معلومات از غیب نازل شده یا جای دیگه، خانواده هیچ شکی نمیکرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;در دورانی که نه در مطبوعات و نه در کتابها حرفی از این مسائل بود و استفاده از اینترنت هم مثل امروز نبود، داشتن اطلاعات ممنوعه از چه طریقی میسر بود؟ همیشه میگن کسب این اطلاعات از جامعه دوستان و اینترنت، راه درستی نیست، پس میشه اساتید گرانقدر به ما راهشو نشون بدن؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;احتمالا  خداوند متعال علاوه بر الهام بر زنبور عسل و مشابه آن، بر جوانان این مرز و  بوم هم به محض رسیدن به سنین 18 یکسری الهامات مخفیانه در رابطه با مسائل  ممنوعه داره.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="color: #741b47;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt; برای همین هیچ وقت خانواده ها در رابطه با کسب اگاهی فرزندان دلبندشان نه نگرانی دارند و نه شکی می کنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;*** *** *** &amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; در&lt;a href="http://saj.ir/index.aspx?pid=1"&gt; سامانه ازدواج&amp;nbsp; SAJ.IR&lt;/a&gt; گواهی رسمی ازدواج اعطا میشه که اگه عناوین واحدهای درسیشو بخونید میبینید که هیچ کدوم ربطی به مسائل ممنوعه نداره.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;*** *** *** &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://artcm.ir/post/764"&gt;&lt;b&gt;امید نوشت&lt;/b&gt;:&lt;/a&gt; &lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;آیا یک زوج زن و مرد که با هم ازدواج می کنند آیا تا ابد عاشق هم می مانند؟ باید بمانند؟ چه چیز آنها را در کنار هم قرار می دهد؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;بیشتر  افرادی  که دور و برم دیدم با هر نوع تفکری که داشتند بعد از ازدواج به  روغن سوزی  افتاده اند.نه مردها از ازدواج شان راضی بوده اند و نه زن ها. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;م&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;ی  شنویم زن  میانسالی در تهران دوست دارد مثل ویکتوریا دوست پسر داشته  باشد....وقتی  عاشقان ما می شوند انریکو،سالوادور،امیلیانو و خلاصه راحت  تان کنم....عشق  در بدن و جسم خلاصه می شود...رو راست باشید....شک نمی  کنید؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; *** *** ***&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;به نظر من بخشی از مشکل مسائلی که امید میگه به این مربوط میشه که یا دوطرف خیلی آتیشی عاشق هم هستند و یا بدون علاقه ازدواج میکنند و در طول زندگی به هم عادت میکنند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;بخشی از مشکلات هم مربوط میشه به عدم آموزش یا آموزش نادرست چه در رابطه با مسائل ممنوعه و یا مسائل رفتاری همسران با هم و همچنین با خانواده هاشون. توقعات نابه جا و تصورات نادرست قبل از ازدواج.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #741b47;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;مثل همون شاهزاده سوار بر اسب که هیچ وقت نمیاد یا اگه بیاد مطمئنا یه پای اسبه میلنگه!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;بقیه جوابها هم با شما...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="main_body"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-8881220254626061978?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/8881220254626061978/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=8881220254626061978' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8881220254626061978'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/8881220254626061978'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html' title='قلمرو ممنوعه'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-5161154659522377057</id><published>2010-08-12T10:22:00.005+04:30</published><updated>2010-08-12T10:32:23.861+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>دانلود تلاوت ترتیل قرآن کریم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سال سوم راهنمایی بودم که همه روزه هامو گرفتم. یک روزش هم بدون سحری روزه گرفتم. چون خواب موندیم. سحرها قرآن میخوندم و میرفتم مدرسه.معلم قرآن مدرسه هم گفته بود زودتر بیایید و برامون نوار قرآن میزاشت. تو نماز خونه مدرسه مینشستیم و با بچه ها قرآن میخوندیم.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;مکه که رفتیم، ترتیل قرآنی از شبکه داخلی هتل پخش شد که سال قبلش شبکه سه نشون داده بود. دنبال سی دی این قاری گشتم و به زحمت پیدا کردم. دو سال قبل لذت شنیدنش رو برای بیننده های پافا به اشتراک گذاشتم. نمیدونم چه تعداد از لینکهای دانلود سالمه اما اگه بتونید دانلود کنید شما هم از این لذت بی بهره نمیمونید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #741b47; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;دانلود تلاوت ترتیل قرآن کریم به تلاوت ” شیخ ماهر المعیقلی “&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?8sk4pvczaet"&gt;فاتحه&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?wrz8olshuuj"&gt; بقره&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?gdkgpiqde3w"&gt;آل عمران&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?yfzjnl75ant"&gt;نساء&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?hffd5oeqovm"&gt;مائده&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?migzd3czo6e"&gt;انعام&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?iexxdatxizv"&gt;اعراف&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?uvqnyteocqd"&gt;انفال&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?uyx9utho6z6"&gt;توبه&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?m5x3wxtppfm"&gt;یونس&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?jqheuybwmeo"&gt;هود&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?auo22hhjomg"&gt;” یوسف “&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?nb0idyiolw0"&gt;رعد&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ttynvgujkzi"&gt;ابراهیم&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?owkereodas3"&gt;حجر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?boqkltkyv7z"&gt;نحل&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?o3xsrdocmwi"&gt;اسرا&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?l2cx2cdm9hc"&gt;کهف&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?kwepg5on4ir"&gt;مریم&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?jvqckzfxw26"&gt;طه&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?v2rajlu4ady"&gt;انبیاء&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?uclv0gargyb"&gt;حج&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?nybovsdc2xy"&gt;مومنون&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?nimmpunfvq5"&gt;نور&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?chna4kgypd5"&gt;فرقان&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?qu2txdztl6j"&gt;شعرا&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?tagfgc0yhbe"&gt;نمل&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?firmtlfbjte"&gt;قصص&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ky8amvu5fox"&gt;عنکبوت&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?yzt5zjnpmek"&gt;روم&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?bakzdaihefc"&gt;لقمان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?iertgzbuava"&gt;سجده&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?gzfgpiiordf"&gt;احزاب&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?yonubmm3csm"&gt;سبا&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?mvac4bfnnh1"&gt;فاطر&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?4ekfnxmd87j"&gt;یس&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?uktsc3dswvz"&gt;صافات&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?cthshtjqq6l"&gt;ص&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?nv2lnut1ilw"&gt;زمر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?zhhnsw33ann"&gt;غافر&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ljauf2hh5o1"&gt;فصلت&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?pnfm1jylld9"&gt;شوری&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?t3jzbdk3yzq"&gt;زخرف&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?vieepf2cruc"&gt;دخان&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ojudg52m4eu"&gt;جاثیه&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?pp890x7ozh5"&gt;احقاف&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?mvdbbzzh3dr"&gt;محمد&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ocjl8557vqy"&gt;فتح&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?h0m2v3xmhs0"&gt;حجرات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?5aevk8538k9"&gt;ق&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?dtjzldvwd7k"&gt;ذاریات&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?rjqvrzi18yg"&gt;طور&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?r5v63wgpon1"&gt;نجم&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?puvwzmhgy0m"&gt;قمر&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?lzgsjsmkotx"&gt;رحمن&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?f4dnqxd4swq"&gt;واقعه&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?zalp3uh3vyl"&gt;حدید&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?wfdrakmuoif"&gt;مجادله&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?bqldvc7mijm"&gt;حشر&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?upnzpggnjub"&gt;ممتحنه&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ldjhuwzmwri"&gt;صف&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?wlzgifvzmmk"&gt;جمعه&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ryzznckzczg"&gt;منافقون&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?itugwtwltmc"&gt;تغابن&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?jqyiwokimht"&gt;طلاق&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?iwlwlbmm0fm"&gt;تحریم&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?reonvymizat"&gt;ملک&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?zdwkcyoni21"&gt;قلم&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?g3jg1ojewgw"&gt;حاقه&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?wm2i1cojygk"&gt;معراج&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ize1gmm2lmd"&gt;نوح&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?yie5zmkmmz5"&gt;جن&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?gbalavtzkgy"&gt;مزمل&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?mmvijzwmjyt"&gt;مدثر&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?myjjnvhjyyh"&gt;قیامت&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?z0dcdmuzjm1"&gt;انسان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?dtzrtzenryq"&gt;مرسلات&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?kmjyztnknny"&gt;نباء&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?2myji3trozt"&gt;نازعات&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?hflwgjmfd0z"&gt;عبس&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?gkt2zmvhxxa"&gt;تکویر&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?mmh5mvntd52"&gt;انفطار&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ljmnzv0qdzz"&gt;مطففین&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?wmyyyxm4uw3"&gt;انشقاق&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?inoymyogfgl"&gt;بروج&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?wdmu3oidmwm"&gt;طارق&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?wglmimzmwhj"&gt;اعلی&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?dtmtqugmqyz"&gt;غاشیه&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?ydyt322ekoz"&gt;فجر&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mediafire.com/?lqexnymnmjb"&gt;بلد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?zwkmzimdyyg"&gt;شمس ، لیل ، ضحی ، شرح ، تین ، علق ، قدر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?e5lwzgnyejm"&gt;بینه ، زلزله ، عادیات ، قارعه ، تکاثر ، عصر ، همزه&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?wzjmtoujkjh"&gt;فیل ، قریش ، ماعون ، کوثر ، کافرون&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?yugyg1kgthk"&gt;نصر ، مسد ، اخلاص ، فلق ، ناس&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&lt;/div&gt;این هم یه هدیه ویژه برای خواندن آن لاین قرآن به صورت فلش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.quranflash.com/en/quranflash.html"&gt;http://www.quranflash.com/en/quranflash.html&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;التماس دعا&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-5161154659522377057?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/5161154659522377057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=5161154659522377057' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/5161154659522377057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/5161154659522377057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/08/blog-post_12.html' title='دانلود تلاوت ترتیل قرآن کریم'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-7398337282715479643</id><published>2010-08-10T20:45:00.004+04:30</published><updated>2010-08-11T13:18:50.062+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>یک بار برای خودم...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;یه بار  هم که شده دلم میخواد هرچی دلم میخواد بگم. دلم میخواد هرچی از دهنم درمیاد  بنویسم. فراموش کنم که کی داره این نوشته رو میخونه و بعدا چی میگه. اینکه کی  منو میشناسه و کی نمیشناسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &lt;/div&gt;آشغال عوضی کثافت. اینهارو میگم چون هیچ وقت فحش بدتر از این به کسی ندادم.&lt;br /&gt;آخه  آدم روش میشه بگه تو چه نسبتی با آدم داری؟ جزو آدمهای خاله زنک هستی و از  اول زن گرفتنت به حرف و حدیث درباره دیگران گذشت که چرا به زن من احترام  نمیزارید و چرا کاسه ماست رو از جلوی زن من برداشتید و زن من غریبه هست و  این حرفهای صد من یه غاز.&lt;br /&gt;هرچی گذشت بدتر شدی و نگفتی که پدر مادر و  خواهر برادرت از هر کسی تو زندگی برات موندگار تر هستند. همه رو کم کم از  دست دادی و حالا اومدی مجلس مارو به هم میزنی؟ نمیگی اگه خانواده طرف مقابل  دیده باشه که داری آب شنگولی به چند نفر میدی در مورد ما چه فکری میکنند و  چی میگن؟ نمیگی صاحب مجلس و دور و بریشهاش اهل این کارا نیستن که داری آبروریزی میکنی؟هدفت بعد گذشت یک سال و نیم دوری همین بود؟ فقط اومدی زهرتو بریزی و بری.از اینکه اومدی همه تعجب کردن و احساس خطر که حتما دلیلی برای حضور تو باید باشه وگرنه برا خوشحال کردن  خانواده پدری نیومده بودی. کی توفامیل اخلاقش  مثل توئه که بخواد آتیش به پا کنه؟ خداروشکر خودت پسر داری و یه روز تلافی همه این رفتارها سر خودت هم میاد. ایشالله زنت جذام بگیره، ایشالله به  روزی بیفتی که التماس کنی بقیه به خاطر تمام بدیهات ببخشنت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &lt;/div&gt;آخه هیکل، گنده، سیبیل، خجالت نمیکشی اون ماسماسک رو گرفتی دستت و از  هرچی دلت بخواد عکس میگیری؟ نمیگی شاید یکی راضی نباشه؟ عروسی فامیلتون هست  که هست. عروسی واسه ما هم هست. اصلا ما صاحب مجلسیم. تو باید جو گیر بشی و  از خانواده طرف مقابل هم عکس و فیلم بگیری؟ عروسی ندیده هستی که اینجوری مثل عقده ای ها رفتار میکنی.&lt;br /&gt;ایشالله دوربین دییجتالت بیفته  تو جوب آب. ایشالله رم دوربینت بسوزه. ایشالله کامپیوترت ویروسی  بشه.ایشالله جیز جیگر بگیری. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &lt;/div&gt;خوب اون دختر حق داره میگه اگه بفهمید طلاق گرفته خوشحال میشید دیگه. اون شمارو شناخته که داره اینو میگه. کی تا حالا شده از خوشحالی بقیه خوشحال بشید و از ناراحتیش ناراحت؟ تا حالا شده از خوشبختی کسی خوشحال بشید؟ ته دلتون قند آب میشه وقتی بفهمید مشکلی برا طرف پیش اومده. به خصوص اگه قضیه مربوط به طلاق باشه.نه اینکه خودت میتونی یه آدم مناسب برا زندگی کسی پیدا کنی که حالا داری میگی از در خونه هرکسی نباید رفت تو؟ نمیگی یکی اینو میشنوه به خودش میگیره؟ اصلا تا حالا شده یه بار تو زندگی با حرفهات به کسی نیش نزده باشی؟ باید یکی مثل دخترهای خودت عروست میشد تا آدم میشدی. باید "آریانگ"افسانه افسونگر میامد حالیت میکرد یه من ماست چقدر کره داره.فقط بلدی آتش افروزی کنی و بری. از چند ماه قبل ما منتظر آتیش مراسم عروسی ایندفه بودیم. خودمونو آماده کردیم که ببینیم این دفعه میخوای با اون زبونت چکار کنی. خوب شد همه بودن و دیدن از کاه کوه ساختی و آتیش به پا کردی. ولی آخرش خودت ضایع شدی. تا کی میخوای به این رفتار ادامه بدی؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;*** *** ***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** *** &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; *** *** ***&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;به یقین گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم. آنها دلهایی دارند که با آن اندیشه نمیکنند و نمیفهمند، و چشمانی که با آن نمیبینند، و گوشهایی که با آن نمی شنوند. آنها همچون چهارپایانند، بلکه گمراه تر. اینان همان غافلانند.( اعراف 179)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5561707350050417653-7398337282715479643?l=cafe-chocolati.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/feeds/7398337282715479643/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5561707350050417653&amp;postID=7398337282715479643' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/7398337282715479643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5561707350050417653/posts/default/7398337282715479643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cafe-chocolati.blogspot.com/2010/08/blog-post_10.html' title='یک بار برای خودم...'/><author><name>الهام</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://1.bp.blogspot.com/_bk6SwC5aonM/Sop6OoHSYlI/AAAAAAAAA-s/7qvBOhg5bfY/S220/ambassador-292.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5561707350050417653.post-8650288147461311907</id><published>2010-08-05T17:00:00.004+04:30</published><updated>2010-08-26T19:41:46.765+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>عروسی خوبان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;b&gt;دوران قبل ازدواج( کودکی):&lt;/b&gt; ایشالله عروس بشی جبران کنیم، ایشالله دامادیت، تو عروسیت با آبکش برات آب بیاریم، سفید بخت بشی. ایشالله خوشبخت بشی. خودم میام عروسیت خشتک تکونی* میکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;دوران قبل ازدواج(جوانی)&lt;/b&gt;&lt;b&gt;:&lt;/b&gt; یه وقت نری کسی رو بگیری که قدش نصف قدت باشه ها، مراقب باش گول نخوری دوره زمونه بدی شده، باید یکی رو پیدا کنی که لیاقتتو داشته باشه، یه وقت خدای نکرده کسی رو انتخاب نکنی که رومون نشه تو فامیل نشونش بدیم.عروس باید&amp;nbsp; خوشگل باشه و سر کار هم 
