دانلود تلاوت ترتیل قرآن کریم

سال سوم راهنمایی بودم که همه روزه هامو گرفتم. یک روزش هم بدون سحری روزه گرفتم. چون خواب موندیم. سحرها قرآن میخوندم و میرفتم مدرسه.معلم قرآن مدرسه هم گفته بود زودتر بیایید و برامون نوار قرآن میزاشت. تو نماز خونه مدرسه مینشستیم و با بچه ها قرآن میخوندیم.
*** *** ***
مکه که رفتیم، ترتیل قرآنی از شبکه داخلی هتل پخش شد که سال قبلش شبکه سه نشون داده بود. دنبال سی دی این قاری گشتم و به زحمت پیدا کردم. دو سال قبل لذت شنیدنش رو برای بیننده های پافا به اشتراک گذاشتم. نمیدونم چه تعداد از لینکهای دانلود سالمه اما اگه بتونید دانلود کنید شما هم از این لذت بی بهره نمیمونید.

*** *** ***
دانلود تلاوت ترتیل قرآن کریم به تلاوت ” شیخ ماهر المعیقلی “

فاتحه  بقره آل عمران نساء مائده انعام

اعراف انفال توبه یونس هود ” یوسف “ رعد ابراهیم حجر

نحل اسرا کهف مریم طه انبیاء حج مومنون

نور فرقان شعرا نمل قصص عنکبوت روم لقمان

سجده احزاب سبا فاطر یس صافات ص زمر

غافر فصلت شوری زخرف دخان جاثیه احقاف محمد فتح حجرات

ق ذاریات طور نجم قمر رحمن واقعه حدید مجادله حشر ممتحنه صف

جمعه منافقون تغابن طلاق تحریم ملک قلم حاقه معراج نوح جن مزمل مدثر قیامت انسان

مرسلات نباء نازعات عبس تکویر انفطار مطففین انشقاق بروج طارق اعلی غاشیه فجر بلد

شمس ، لیل ، ضحی ، شرح ، تین ، علق ، قدر

بینه ، زلزله ، عادیات ، قارعه ، تکاثر ، عصر ، همزه

فیل ، قریش ، ماعون ، کوثر ، کافرون

نصر ، مسد ، اخلاص ، فلق ، ناس

*** *** ***
این هم یه هدیه ویژه برای خواندن آن لاین قرآن به صورت فلش

http://www.quranflash.com/en/quranflash.html
التماس دعا

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

یک بار برای خودم...


یه بار هم که شده دلم میخواد هرچی دلم میخواد بگم. دلم میخواد هرچی از دهنم درمیاد بنویسم. فراموش کنم که کی داره این نوشته رو میخونه و بعدا چی میگه. اینکه کی منو میشناسه و کی نمیشناسه.

*** *** ***         *** *** ***              *** *** ***
آشغال عوضی کثافت. اینهارو میگم چون هیچ وقت فحش بدتر از این به کسی ندادم.
آخه آدم روش میشه بگه تو چه نسبتی با آدم داری؟ جزو آدمهای خاله زنک هستی و از اول زن گرفتنت به حرف و حدیث درباره دیگران گذشت که چرا به زن من احترام نمیزارید و چرا کاسه ماست رو از جلوی زن من برداشتید و زن من غریبه هست و این حرفهای صد من یه غاز.
هرچی گذشت بدتر شدی و نگفتی که پدر مادر و خواهر برادرت از هر کسی تو زندگی برات موندگار تر هستند. همه رو کم کم از دست دادی و حالا اومدی مجلس مارو به هم میزنی؟ نمیگی اگه خانواده طرف مقابل دیده باشه که داری آب شنگولی به چند نفر میدی در مورد ما چه فکری میکنند و چی میگن؟ نمیگی صاحب مجلس و دور و بریشهاش اهل این کارا نیستن که داری آبروریزی میکنی؟هدفت بعد گذشت یک سال و نیم دوری همین بود؟ فقط اومدی زهرتو بریزی و بری.از اینکه اومدی همه تعجب کردن و احساس خطر که حتما دلیلی برای حضور تو باید باشه وگرنه برا خوشحال کردن خانواده پدری نیومده بودی. کی توفامیل اخلاقش مثل توئه که بخواد آتیش به پا کنه؟ خداروشکر خودت پسر داری و یه روز تلافی همه این رفتارها سر خودت هم میاد. ایشالله زنت جذام بگیره، ایشالله به روزی بیفتی که التماس کنی بقیه به خاطر تمام بدیهات ببخشنت.

*** *** ***         *** *** ***              *** *** ***
آخه هیکل، گنده، سیبیل، خجالت نمیکشی اون ماسماسک رو گرفتی دستت و از هرچی دلت بخواد عکس میگیری؟ نمیگی شاید یکی راضی نباشه؟ عروسی فامیلتون هست که هست. عروسی واسه ما هم هست. اصلا ما صاحب مجلسیم. تو باید جو گیر بشی و از خانواده طرف مقابل هم عکس و فیلم بگیری؟ عروسی ندیده هستی که اینجوری مثل عقده ای ها رفتار میکنی.
ایشالله دوربین دییجتالت بیفته تو جوب آب. ایشالله رم دوربینت بسوزه. ایشالله کامپیوترت ویروسی بشه.ایشالله جیز جیگر بگیری.

*** *** ***         *** *** ***              *** *** ***
خوب اون دختر حق داره میگه اگه بفهمید طلاق گرفته خوشحال میشید دیگه. اون شمارو شناخته که داره اینو میگه. کی تا حالا شده از خوشحالی بقیه خوشحال بشید و از ناراحتیش ناراحت؟ تا حالا شده از خوشبختی کسی خوشحال بشید؟ ته دلتون قند آب میشه وقتی بفهمید مشکلی برا طرف پیش اومده. به خصوص اگه قضیه مربوط به طلاق باشه.نه اینکه خودت میتونی یه آدم مناسب برا زندگی کسی پیدا کنی که حالا داری میگی از در خونه هرکسی نباید رفت تو؟ نمیگی یکی اینو میشنوه به خودش میگیره؟ اصلا تا حالا شده یه بار تو زندگی با حرفهات به کسی نیش نزده باشی؟ باید یکی مثل دخترهای خودت عروست میشد تا آدم میشدی. باید "آریانگ"افسانه افسونگر میامد حالیت میکرد یه من ماست چقدر کره داره.فقط بلدی آتش افروزی کنی و بری. از چند ماه قبل ما منتظر آتیش مراسم عروسی ایندفه بودیم. خودمونو آماده کردیم که ببینیم این دفعه میخوای با اون زبونت چکار کنی. خوب شد همه بودن و دیدن از کاه کوه ساختی و آتیش به پا کردی. ولی آخرش خودت ضایع شدی. تا کی میخوای به این رفتار ادامه بدی؟
 
 *** *** ***         *** *** ***              *** *** *** 
 به یقین گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم. آنها دلهایی دارند که با آن اندیشه نمیکنند و نمیفهمند، و چشمانی که با آن نمیبینند، و گوشهایی که با آن نمی شنوند. آنها همچون چهارپایانند، بلکه گمراه تر. اینان همان غافلانند.( اعراف 179)


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

عروسی خوبان

دوران قبل ازدواج( کودکی): ایشالله عروس بشی جبران کنیم، ایشالله دامادیت، تو عروسیت با آبکش برات آب بیاریم، سفید بخت بشی. ایشالله خوشبخت بشی. خودم میام عروسیت خشتک تکونی* میکنم.

دوران قبل ازدواج(جوانی): یه وقت نری کسی رو بگیری که قدش نصف قدت باشه ها، مراقب باش گول نخوری دوره زمونه بدی شده، باید یکی رو پیدا کنی که لیاقتتو داشته باشه، یه وقت خدای نکرده کسی رو انتخاب نکنی که رومون نشه تو فامیل نشونش بدیم.عروس باید  خوشگل باشه و سر کار هم بره. چطوری میتونی تنهایی خرج زندگیتو بدی؟ داماد باید خوش تیپ و با کلاس باشه و شغل خوبی هم داشته باشه.یه وقت نری دست بزاری رو کسی که معتاده و انگل اجتماع؟
دوران انتخاب (خواستگاری): چه دختری بود دیدی از هر انگشتش یه هنر میبارید. واه واه خودشو تو گونی پیچیده بود. برو بابا پسره کچل و خپل بود. این هم میشه داماد؟ استغفرالله سر و ته دختره باز بود. الان اینقدر خرج خودش کنه بعدا میخواد چکار کنه؟ مادرشو دیدی چه نگاهی میکرد از الان معلومه میخواد چه بلایی سر بچمون بیاره. بلا به دور دختره از خود راضی فک کرده از دماغ فیل افتاده چیزی که زیاده دختر. چه پسر محجوب و مودبی یک کلوم روش نشد حرف بزنه به این میگن پسر.

دوران پس از انتخاب: واه واه واه این هم دختر بود انتخاب کردی؟ بهتر از این پیدا نشد؟ چطوری بگیم این دامادمونه؟ نگاه کن توروخدا فیل و فنجون! یعنی لیاقت ما این بود؟ دخترها براش صف کشیده بودن حالا ببین کسی رو پسند کرده! روزی صد تا خواستگار جلوی در خونه نوبت میگرفتن حالا ببین چی شد!
دوران نامزدی: تورو خدا ببین این هم جهیزیه بود آورد؟ بلا به دور نگاه کن چه مادر شوهری نصیبش شد خدا به دادش برسه. ای وای چه زبونی داره این عروس، همه رو درسته قورت میده. داماد هم بود دامادای قدیم. یه وقت قبول نکنید مراسم ساده برگزار بشه ها دور از شعن خانوادگی ماست.باید گربه رو دم حجله کشت. از الان رو ندید پر رو میشن.

در مجلس عروسی: وا واه واه دیدی چه لباسی پوشیده بود؟ پدر داماد کادو چی داد؟ چه میوه و شیرینی مزخرفی برا مراسم خریده بودن، آبرومونو بردن. اه اه اه پارکینگ هم نداشت، چقدر دور بود. نوه عروس عمه بابای داماد تصادف کرد، باعث و بانیش هم اینها بودن دیگه. شب خونه کی بریم بخوابیم. کسی مارو دعوت نکرد. اصلا کسی تعارف نکرد بریم سر سفره عقد وایستیم، هیشکی به روی خودش نیاورد دعوت کنه بریم عکس بگیریم. واقعا که. این هم مراسم بود؟ دیدی شامش کم اومد؟ برنجش شور بود؟ گوشتش نپخته بود؟ چه گدابازی دراوردن.حالا ماه عسل کجا میخوان برن؟ سالی که نکوست از بهارش پیداست

*** *** ***          *** *** ***         *** *** ***
همیشه به مامانم میگم: از مراسم عروسی بدم میاد. اگه قرار باشه تمام آرزوی یه دختر پوشیدن لباس سفید عروسی باشه و اگه نپوشه عقده ای بشه، بهتره از همین الان عقده ای بشه. یعنی فکر آدم اینقدر میتونه کوتاه باشه؟
یعنی چی که واسه مراسم آدمهایی که توی عمرت ندیدی و هیچ نقشی تو زندگیت ندارن دعوت کنی؟ که بیان و هی منت بزارن و غر بزنن؟ میلیون میلیون خرج مراسمی کنی که حداکثر 6 ساعت طول میکشه؟ تو عصر اینترنت کی میاد اینهمه خودش و اطرافیانشو اذیت کنه؟ مطمئنا هیشکی هم دلش نیست خودشو اذیت کنه و بیاد مراسم. گرچه مجبوره ولی با ناراحتی میاد.
یعنی نمیشه مراسم ساده تر و کم خرج تر برگزار بشه؟ یا اصلا مراسمی گرفته نشه؟ این خرج میلیونی رو میریزی توی چاه. درحالیکه میتونی پولشو بگیری و خرج زندگی یا خوشیت کنی. بری مسافرت یا اگه کم و کسری داری جبران کنی. نه اینکه بریزی توی چاهی که برگشتی نداره. آخرش هم تا چند ماه بعد عروسی حاشیه های خاله زنکی عروسی ادامه پیدا میکنه. اگه هم خدای نکرده دوطرف از هم طلاق بگیرن، اولین حرفی که فامیل میزنه اینه که: حیف اونهمه خرج....

*** *** ***             *** *** ***
لغات و اصطلاحات جدید:
خشتک تکونی: کنایه از رقص و پایکوبی زیاد در مجلس شادی

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

خاطرات تزریقی

افشین در وبلاگش نوشت: با ماشين به سوي مطب دكتر ميرويم. من هنوز سعي مي‌كنم با قورت دادن آب دهانم اين قضيه را آزمايش كنم كه آيا واقعاً دچار گلودرد شده‌ام يا اينكه طي يك معجزه همه چيز خوب شده است؟ به حوالي مطب دكتر كه ميرسيم حس مي‌كنم اعصاب داخل پايم مور مور مي‌كند. سايه‌ي سياه ترس بر وجودم مي‌افتد. آيا امكان دارد دگمه‌اي اختراع شود كه به محض فشار دادن آن شما در سه ساعت بعد باشيد و مجبور به تحمل هيچيك از اين صحنه‌هاي ناراحت‌كننده بعدي نگرديد؟
تزريقاتچي به پشت پرده مي‌آيد. " شل بگير... ميگم پاتو شل بگير!"

*** *** ***               *** *** ***               *** *** ***

وقتی این مطلب را در وبلاگ افشین خوندم من هم ناخوداگاه یاد خاطرات " مريضي – دكتر – آمپول "خودم افتادم.
فکر نکنم کسی پیدا بشه که از امپول خاطره خوبی داشته باشه. همیشه از بچگی وقتی پدر مادر رو اذیت میکردیم میگفتن میبریمت بهت سوزن بزنن! در نتیجه وقتی اسم امپول رو میشنیدیم مو به تنمون سیخ میشد که هیچ، دلمون می خواست اصلا به دنیا نیامده بودیم که در یک روزی بریم سوزنی بشیم.
*** *** ***
پزشکی در نزدیکی منزلمون مطب داشت که از نوزادی پیشش میرفتیم. اسمش هم دکتر سمائی بود. همیشه کفشی میپوشید که پاشنه مردونه داشت! نمیدونم از کجا میخرید ولی خیلی تک بود. تو مطبش دو تا مبل خیلی کوچیک برا بچه ها داشت.
هر وقت منو معاینه میکرد ویشگونم میگرفت. برا همین هم دوستش نداشتم. به مامانم میگفتم منو اذیت میکنه نمیخوام برم پیشش.
اما از اونجائیکه من از همان عنوان کودکی انواع و اقسام مریضیهارو تجربه کردم و برای همین هم الان سعی میکنم پاستوریزه باقی بمونم، همین بیماریها باعث شد طعم تلخ امپول رو هم زیاد بچشم.
از تب مالت و کهیرهای پوستی و سینوزیت و کم خونی گرفته تا ساده ترینش که اسهال استفراغ بود!
من هم مثل بقیه بچه ها وقتی میشنیدم که دکتر امپول داده کلی گریه زاری میکردم که من نمیخوام امپول بزنم و این حرفها.
دوران تب مالت زیاد یادم نمونده ولی دورانی که سینوزیت داشتم در یک مقطعی از بیماری، دکتر 10 تا امپول داده بود که هر روز بزنم. یادمه وقتی با همون دلهره و استرس و خیالاتی که افشین به خوبی توصیفش کرده، به نزدیکی درمانگاه میرسیدم، وقتی از پیاده رو به سر کوچه ای نزدیک میشدیم که که درمانگاه توش بود و سر کوچه یه مغازه بود که تنها چند حرف آخر اسم مغازه" ران" دیده میشد ، با خودم میگفتم: دیگه تموم شد. رسیدی. دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. چقدر از اون مغازه که بادیدن حروف آخرش تنم میلرزید، بدم میامد. اسم مغازه نورباران بود.
خانومی که برام امپول میزد دیگه دلش برا من سوخته بود که داره هر روز منو سوراخ میکنه. به امپول زدن این خانوم عادت کرده بودم. یه بار از مامانم پرسید مگه چند تا امپول داره؟ مامان گفت ده تا.
همین شل کن شل کن آمپول زن که افشین گفت هم هنوز در یاد من که تنمو سفت میکردم و آمپول زن شاکی میشد، باقی مونده. بعد ها مامان بهم گفت که هیچ وقت طاقت نداشته وارد شدن سوزن در بدن بچه هاشو ببینه. تو اتاق میامد و دلداری میداد ولی نگاه نمیکرد!
( فقط قبل از آمپولی شدن بود که مامان منو میبرد یه مغازه نزدیک درمانگاه و برام ابمیوه میخرید. میگفت نباید ضعف داشته باشی وگرنه وقتی آمپول زدن حالت بد میشه. شاید هم برا دلگرمی و خوشحال شدن من این کارو میکرد)

در همین درمانگاه پزشک کودکانی بود که من تا 5-6 سال پیش هم پیشش میرفتم ! همون پزشکی که سینوزیت منو تشخیص داد. وگرنه پزشکهای جوان الان که اصلا حوصله مریض ندارم و فقط حق ویزیت میگیرن و اصلا عمق قضیه براشون مهم نیست. این پزشک که اسمش دکتر حریری بود همیشه به مریضهاش آمپول میداد. برادرم میگفت اینها باید امپول بدن تا بساط تزریقاتی درمانگاه پابرجا باشه. وگرنه میتونن با قرص و کپسول بیمار رو درمان کنند. گرچه اگه اون امپولهارو نزده بود الان معلوم نیست چه وضعی داشتم.
*** *** ***
مشکل من فقط به امپول زدن محدود نمیشد. بچه که بودم نمیتونستم قرص و کپسول رو ببلعم. مامان بیچارم زجر میکشید تا من دارو بخورم.اکثر اوقات هم مجبور میشد تو آب حل کنه. که بعدا فهمیدم که کار اشتباهی بوده. هروقت هم دکتر کپسول میداد و مامان میگفت شربت بده، تو داروخانه دکتر میپرسید دخترتون مگه چند سالشه؟
یادمه قوطی قرص آهن رو قایم کردم تا مجبورنشم طعم تلخ و آهنی قرص که وقتی در آب حل میشه بدتر هم میشه تحمل کنم. دوران سینوزیت هم کپسولهارو قورت نمیدادم و مامان وقتی نصفه شب به من کپسول میداد الکی قورت میدادم و وقتی مامان میرفت، لای دستمال کاغذی تف میکردم!
اینکه چطوری شد که من بالاخره تونستم قرص ببلعم خدا میداند.
سر همین قضیه قورت دادن یکی از پزشکهای درمانگاه به من گفت: قرص که ندم، آمپول که ندم، پس دعا بنویسم؟؟؟؟
برا همین من ترجیح میدادم و البته مجبور میشدم برا بهتر شدن مریضی، به آمپول تن بدم.

*** *** ***           *** *** ***          *** *** ***
یه همکاری داشتیم و داریم که وقتی یه بار داشت به یکی از نیروهای کار دانشجویی توضیح میداد که با نرم افزار مخصوص چطوری کار کنه، وقتی دانشجو جلوی این همکارمون تمرین میکرد، همکارمون میگفت بله بله تموم شد تموم شد.
یکی از دانشجوها گفت: اقای فلانی انگار داره آمپول میزنه که میگه تموم شد تموم شد!!!
*** *** ***
چند سال پیش در بیمارستان 501 ارتش، مشغول دوره کاراموزی کمکهای اولیه بودم. اگه از توضیح مسائل مختلف تلخ و شیرینی که پیش اومد بگذریم، یکی از ماجراها برای من موندگار شد.

مثلا آمپول زدن بلد شده بودم امابا کلی ترس و دلهره سوزن رو داخل باسن مظلوم بیماران میکردم. یه بار آقایی دراز کشید و من براش امپول زدم. بعد تزریق، بیمار از روی تختش بلند نشد. گفتم مشکلی هست؟ گفت انگار سفت شده. من هم ترسیدم و همونطور که بیمار به شکم دراز کشیده بود، پاهاشو چند دقیقه مالیدم!
بعدا وقتی ماجرا رو برای دوستان تعریف کردم، گفتن طرف همینو ازت می خواسته و ناز کرده و تو هم خوب بهش فاز دادی!!!

*** *** ***

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS