‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

خاطرات خانه پدری

از زمانی که من به دنیا آمدم خونه ای که ساکن بودیم رو عوض نکردیم.تا اینکه حدود 10 سال پیش خونه رو خراب کردیم و 3طبقه ساختیم.هنوز هم وقتی خواب ببینیم، همه ماجراها در خونه قبلی(قبل از ساخت)اتفاق میفته.
خونه قبلی،2طبقه غیرمستقل بود و یه نیم طبقه کوچیک هم بالای طبقه دوم بود که با چند تا پله به پشت بام راه داشت.
مشابه نقشه خونه ما، خونه خالم و خواهرشوهرش بود.که از نیم طبقه آخری خالم به عنوان آشپزخانه استفاده میکرد.
من تو این نیم طبقه مواقع امتحانات درس میخوندم.تابستونا خیلی گرم بود و زمستونا خیلی سرد.مامان بخاری برقی برام میذاشت و خودمو پتو پیچ میکردم درس میخوندم.

راهروی طبقه اول به ایوان راه داشت و از پذیرایی هم پنجره بزرگی داشت که کامل باز میشد وعملا پنجره نبود!( مثل دری که چارتاق باز میشه به ایوان).مامان تابستونا با چسب پودری کاغذ دیواری که فکر کنم با آب مخلوط میکرد، توری بزرگ را میچسباند که بتونیم شبها باز کنیم و خنک بشیم.
از قسمتهای مختلف خونه قبلی خاطره زیاد دارم و بخشهای مختلفش هم توصیفات خودش رو داره که به تدریج مینویسم.

دیشب به شدت یاد یکی از شبهایی کردم که رختخواب پهن کرده بودیم و شبکه 5 برنامه احمدزاده-حسینی داشت.فکر کنم برنامه همون سالی بود که حسینی شعر میخوند و میرقصید.نمیدونم شما از برنامشون(فکر کنم اسمش شبهای تهران بود) خوشتون میامد یا نه.من از این دو شخصیت در اون سالها خاطره خوش زیاد دارم.دیشب یاد دعواهای شدیدی افتادم که با برادرهام داشتم.نمیدونم ربطش به برنامه حسینی و پنجره باز تابستون چی بود.

دلم رفت به اون سالها.به یاد باد خنکی که شب میامد و من کنار مامان میخوابیدم.شاید بگم چند ساله که متوجه شدم به خاطر من پدر و مادرم چقدر اذیت شدن!(متوجه منظورم میشید که؟)چون اتاق مجزا و مستقل نداشتیم همه تو پذیرایی دو قسمتی که با در ( که بعدا از جا درش آوردیم چون مزاحم مهمانی دادن بود.البته یه در نبود.دو در که هر کدوم 2 قسمت بود و لولا داشت) میتونست جدا بشه که البته هیچ وقت نمیبستیم، میخوابیدیم.
تنها وقتی که از این در استفاده کردیم شبی بود که رختخوابهارو پهن کرده بودیم و مهمان آمد.فکر کنم از فرودگاه آمده بودن یا سفرشون لغو شده بود.(بعد ساعتی رفتن و هی میگفتن تورو خدا داشتید میخوابیدید؟رودربایسی نکنید! ما هم هی انکار کردیم که کی این موقع شب میخوابه!)
دیشب یاد باد خنکی کردم که از توری که مامان هر سال با زحمت میچسبوند رد میشد و فضای خونه رو وقت خواب خنک خنک میکرد.یا دعواهای شبانه برای دیدن کدوم کانال و خاموش کردن تلویزیون.یاد به دل نگرفتن حرفها و دعواها.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

روز مادر

یادم نیست به مناسبت روز های مادر در سالهای قبل این خاطره رو گفتم یا نه.
بچه که بودیم، نمیدیدیم که بابا برای مامان روز زن کادو بخره.یه کمد دو دره داشتیم که یه سری چیزای کناری و نو رو مامان توش نگه میداشت.هر سال به این مناسبت یه دستبردی به اون کمد میزدیم تا یه چیز پیدا کنیم و به مامان کادو بدیم. برادرها به من میگفتن تو نقاشی بکش همونو کادو بده. دلم برا مامانم میسوخت. بعدها دیدم که اگه محل کار بابا سکه یا بعدها کارت هدیه ای میداد، بابا میداد به مامان.گرچه به نظر من هدیه ای که خود مرد بده ارزشش بیشتره.
اگه باباها برای مادر بچه ها این قدمهارو برندارن، پسرشون هم یاد نمیگیره پس فردا برا زنش انجام بده. اینجوری میشه که زن تازه باید شروع کنه به آموزش این چیزا!
                                                    *** *** ***
دوران راهنمایی رابطه من با مربی پرورشی مدرسه خیلی خوب بود.بخشیش مرتبط میشد با مسابقه درسهایی از قرا«(قرائتی) و بخش دیگرش هم برنامه های مناسبتی.به هر مناسبت شعر و دکلمه ای آماده میکردم که سر صف وقتی برنامه مناسبتی داشتند اجرا کنم.اما این دکلمه های من هیچ وقت اجرا نشد.
دلیلش هم این بود که من میرفتم تو صف و منتظر میشدم که منو صدا کنن که بیام برناممو اجرا کم. غافل از اینکه تازه چند سال بعد فهمیدم که باید خودم میرفتم اونجا وایمیستادم تا نوبتم بشه! نمیدونم چرا هیچ وقت این مربی پرورشی به من نگفت چرا نیومدی برنامتو اجرا کنی!
اون زمان برای روز مادر یه شعری رو براشون آماده کرده بودم  که خوشش اومد اما به همین دلیلی که گفته شد، این دکلمه هیچ وقت اجرا نشد.
شعر رو از یه نوار صوتی شنیده بودم و یه روز وقت گذاشتم و نوار رو جلو عقب کردم تا بنویسم و اجراش کنم!

مادر
ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم
تو را چه بنامم و وصفت چه بخوانم که بیکران آسمانها و دریاها و هر چه در اوست در پیش نام تو کوچکند و حقیر
و اکنون از بزرگ  ای بی همتا  با تمام عظمتت در قلب کوچک خود می خوانم
و یزدان پاک را سپاس می گویم که این بهار عشق و محبت را به قلب من ارزانی داشت
باشد که به پاس خوبیهایت و به پاس بی خوابیهایت همواره تو را عزیز بدارم و محترم
و همواره آواز من این باشد که مادر دوستت دارم دوستت دارم


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

یعنی من اشتباه کردم؟

سحری که خوردم، منتظر بودم تا اذان صبح رو بگن و نماز بخونم. اس ام اس به مینا زدم و گفتم که تمام سعی خودتو بکن که ارامش داشته باشی تا بتونی بخوبی از پس تستها بربیای. من هم برات دعا میکنم. مینا هم جواب داد که نمیتونه بخوابه. استرس نداره ولی از جواب کنکور میترسه!
*** *** ***
۹ سال پیش در چنین روزی، کنکور دانشگاه سراسری سال ۸۱ برگزار شد. فکر کنم شب کنکور تونستم خوب بخوابم. تمام جزئیات روز کنکور به یادم مونده. اینکه ماشین رو کجا پارک کردیم و هم کلاسیهایی که در دانشگاه علوم اجتماعی دانشگاه تهران ( که حوزه آزمون بود) دیدم، مراقبها و صندلی که روش نسته بودم، تاخیر چند دقیقه ای که در پخش سوالات بود، همه و همه رو یادم مونده.
فکر میکردم مجبورم که دانشگاه قبول بشم. اگه قبول نشم، جواب زحمتها و هزینه هایی که خانواده متقبل شده، جواب فامیلهایی که به بهانه کنکور مهمانی هاشون رو نرفتم، جواب اینهمه تلاش و زحمت خودم رو چی باید بدم؟
چه شبهایی که بعد نماز، از دلهره قبول نشدن، گریه زاری کردم. چه فالهای حافظی که برا خودم نگرفتم! یه بار که خیلی حالم بد بود، حافظ هم حال و روز منو دید. جواب داد:
حافظا چون غم و شادی جهان در گذرست    بهتر آنست که من خاطر خود خوش دارم
*** *** ***
اتفاق خاصی نیفتاد. کنکور رو دادم و منتظر نتیجه شدم. رتبه من شده بود ۳۷۴۰٫ برای اون موقع رتبه بدی نبود اما عالی هم نبود. اون موقع رتبه زیر ۱۰۰۰ عالی بود و البته الان هم هست اما برای رشته تجربی، رتبه ۲ هزار به بالا نتیجه خوبی در انتخاب رشته نداشت.
ماجرا از اون روزی شروع شد که داشتیم انتخاب رشته میکردیم. انتخاب رشته پیشنهادی قلم چی یه طرف و انتخاب رشته درهم برهم سازمان سنجش هم یه طرف دیگه! دخترخالم روی مبل سمت چپ  نشسته بود و من وسط و مامانم هم سمت راست.
بابا روبروی ما نشسته بود و از دس من حرص و جوش میخورد. میگفت: آخه تو نباید به فکر این باشی که پس فردا بخوای بری سر کار، با این رشته ها نمیتونی شاغل بشی؟
من میگفتم: آخه کی میخواد بره سر کار. من که اصلا دوست ندارم شاغل باشم. یعنی چی صبح از خونه بری بیرون و غروب آش و لاش بیای خونه. من فقط میخوام دانشگاه قبول بشم. کار هم که دوست ندارم. پس هرچه باداباد.
بابا میگفت: آخه افسانه خانم، یه چی به الهام بگید. آخه برداشته دانشگاه تربیت معلم رو هم جزء انتخابهاش زده. بهش بگید که چقدر رفتن و برگشتن به اون دانشگاه که حصارک کرجه سخته.
افسانه میگفت: نگران نباشید، سرویس داره!
بابا بیشتر جوش آورد و گفت: سرویس باشه یا نباشه، داخل شهر که نیست. آخه چرا به حرفم گوش نمیدی دختر. اینهم رشته است؟ اینهم دانشگاهه؟
من میگفتم: فقط قبول بشم، بقیش مهم نیست. هرکاری بقیه کردن من هم میکنم.
با همه مخالفتهای بابا، دانشگاه تربیت معلم رو هم انتخاب کردم.
من فقط میدونستم از چی بدم میاد. یعنی نه علاقه و نه استعداد خودمو نمیشناختم. (هیچ وقت شرایطی در مدرسه برامون فراهم نشده بود که بتونیم اطلاعات خوبی درباره رشته های دانشگاهی کسب کنیم. فقط سال اول دبیرستان، در درس آمادگی تحصیلی، معلمها، بچه هارو مجبور کردن که در مورد رشته های مختلف تحقیق کنند و کنفرانس بدن. اما ما فقط یه چیزایی جور کردیم و نوشتیم تا نمره بگیریم)
رشته هایی که حاضر نشدم انتخاب کنم اینها بود: کلیه رشته های علوم کشاورزی ( به خاطر اینکه خوشم نمیامد دست به خاک بزنم و گلی بشم!  آخه آبخیزداری هم شد رشته؟ اصلا آبخیزداری یعنی چی؟)، رشته های گفتار درمانی، کاردرمانی ( به خاطر اینکه حوصله و اعصاب زیادی ندارم!)
من نمیدونستم چی دوست دارم. البته این فقط مشکل من نبود. ۱۰۰ رشته انتخابی رو پر کردم و بابا هم مدام، آلارم میامد که اگه در پرکردن خونه های کد رشته ها اشتباه کنی، یهو میفتی علی آباد کتول، پس حواست باشه خودتو بدبخت نکنی!
دوست داشتم رشته تربیت بدنی قبول بشم. ولی اینطور که شنیده بودم، بعد از قبولی در این رشته ها، آزمون عملی هم گرفته میشه. اما من نمیدونستم اگه در آزمون عملی قبول نشم چه اتفاقی میفته.( من که در دوران مدرسه از ورزش فراری بودم و حتی بارفیکس نمیتونستم برم چطوری میتونستم قبول بشم؟) فکر میکردم مجبورم دوباره یک سال دیگه برا کنکور بخونم. ( بعدا متوجه شدم که در صورت عدم قبولی در آزمون عملی، اولین رشته قبولی بعد از این رشته رو میتونی بری ثبت نام کنی)
این رشته رو هم انتخاب کردم اما از انتخاب ۹۰ به بعد. نحوه انتخاب من رشته محوری بود. یعنی مثلا زیست کلیه دانشگاههای موجود در تهران و بعد شیمی کلیه  دانشگاههای تهران الی آخر.
(یادمه یکی از بچه های مدرسه میگفت: من دانشگاه شهید بهشتی قبول بشم، حتی اگه کاردانی شبانه گردگیری کامپیوتر هم باشه مسئله ای نیست!)
در مدت زمانی که منتظر اعلام نتیجه نهایی بودم، با حرفهای این و اون، از انتخابهام پشیمون میشدم. یکی میگفت رشته علوم پایه که فایده نداره، حسابداری قبول بشی خیلی بهتره و از این حرفها.
جواب که اومد، کد رشته قبولی رو در دفترچه دیدم ، دخترخالم که شنید، قاه قاه خندید و وقتی بابا فهمید، گفت: همونی که میترسیدم شد! زیست شناسی جانوری دانشگاه تربیت معلم!
*** *** ***
هنوز هم فهرست رشته های انتخابی که مامان روی کاغذ نوشته بود رو دارم. البته یادم نیست الان کجاست. اما یه زمانی که دم دستم بود و نگاهش میکردم، با خودم میگفتم: یعنی من اشتباه کردم؟

آدرس جدید کافه شکلات: http://cafe-chocolate.ir/

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

سالها دور از آرامش

شاید یکی از دلایلی که نمیتونم از دوران دانشگاه به خوبی و خوشی یاد کنم، بد شانسی های من بوده باشه. اینکه هرچی فکر میکردم یا بهم میگفتن، خلافش اتفاق میفتاد و منو بیچاره میکرد.
*** *** ***
از همون سال اول، به خاطر اینکه بتونیم در امتحانا سربلند بشیم، از بچه های سال بالایی میپرسیدیم: دکتر فلانی چطوری امتحان میگیره؟ تستیه یا تشریحی؟ از کتاب سوال میده یا جزوه؟ حضور غیابو تاثیر میده؟ گزارش کار های آزمایشگاه چقدر نمره داره؟ و …
بچه های دلسوز سال بالایی هم با برداشت شخصی خودشون به این سوالات جواب میدادن. جوابهایی که ممکن بود برای شخص شما غلط از آب دربیاد. اتفاقی که برای من زیاد افتاد و باعث شد در بعضی درسها نمره پائین بیارم یا اصلا نمره نیارم!
فکر کنم تابستان سال ۸۲ بود و مصادف بود با ماجراهای ۳۰یا۳۰ . با وجودیکه دانشگاه ما از مرحله پرت بود و نه دانشجوها اعتصابی میکردن و نه در خود شهر کرج خبری بود، با این وجود تبعات، ماجراهای دانشگاهها، به دانشگاه ما هم کشیده شد. امتحانات بعضی دانشگاهها به تاخیر افتاد. روز اولی که رفتیم امتحان بدیم متوجه شدیم که امتحانات پایان ترم قراره در دو نوبت برگزار بشه. سری اول در تیرماه و سری دوم برای دانشجوهایی که در تیرماه امتحان ندادن، شهریورماه.
روز اولین امتحان، من هم وسوسه شدم که امتحان تیر رو بی خیال بشم و شهریور بیام. با خودم کلنجار رفتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم خودمو از شر امتحانا خلاص کنم و امتحان رو دادم.
امتحان درس ریاضی که به نفعمون شد. چون خود استاد و همکاری که آورده بود حسابی بهمون کمک کردن و کم مونده بود خودکار رو بگیرن خودشون بنویسن! اما این استاد برای دانشجوهای شهریور تلافی کرد و تقریبا ۹۰ درصد دانشجوهایی که شهریور امتحان دادن افتادن!
اما از همون ترم بود که من سر یکی از امتحانات شوکه شدم و دیدم خیلی از حرفهایی که دانشجوهای سال بالایی زده بودن، درست نبوده. برای مثال امتحان جانور شناسی با اقای دکتر صدر زاده.
میگفتن: جانور شناسی با دکتر صدر زاده که دیگه خوندن نداره. ولش کن. روزنامه وار بخون. امتحانش که تستیه، نیاز نداره در طول ترم بخونیش.
قبل امتحان، استاد گفت اگه کسی میخواد شهریور بیاد، قبل گرفتن برگه سوالات بلند بشه. من هم سر جام نشستم و امیدوار بودم که اینهمه درسی که خوندم به کمکم بیاد. اما وقتی سوالات توزیع شد دیدم که بدبخت شدم! تستی کجا بود؟ درسته بعضی سوالات جوابش یک کلمه ای بود ولی هرچی بود تستی نبود! داشتم سکته میزدم. بعدا متوجه شدم که با وجودیکه درس رو خونده بودم، اما حجم درس و نحوه خوندن من به نحوی بود که ممکن بود از عهده امتحات تستی هم برنیام. نتیجه این شد که این درس رو افتادم!
تا اینکه مدل سوالات این استاد دستم اومد و تونستم جانورشناسی ۱ رو که مجدد گرفتم و بعد جانورشناسی ۲ رو پاس کنم و برای درس پرندگان هم که اصلا سر جلسه در طول ترم نرفته بودم (چون استاد، حضور غیاب نمیکرد) جزوه دانشجوهارو گرفتم و با برنامه ریزی که کردم تونستم به خوبی بخونم و نمره مناسبی بگیرم. ( اسنادش هم موجوده که چطوری این درس رو خوندم. حجم جزوه زیاد بود و متن درس هم سنگین. اسامی زیاد بود و حتی تلفظش هم دشوار. جدولی کشیدم و ویژگیهای خاصی که در متن درس برای اکثر پرنده ها اشاره شده بود رو روبروی اسم جانور نوشتم و “ترین” هارو مشخص تر از بقیه علامت گذاشتم. فکر کنم چها برگه آچهار رو دو تا دو تا از طول بهم چسبونده بودم و جدول طول و درازی رسم کرده بودم که بشه با یک نگاه هم مروری روی درس داشت. خودم از شیوه خوندنم حال کرده بودم!)
نه فقط برای درس جانورشناسی از حرفهای بچه های سال بالایی نامید شدم، که برای یکسری درسهای دیگه هم در طول ترم های اول تا سوم، حسابی مایوس شدم. وقتی سر جلسه مینشستم از اون سادگی و نحوه سوالاتی که بچه ها گفته بودن خبری نبود. مشکل از من بود که روی این حرفها حساب کرده بودم و مشکل بدتر این بود که من هنوز یاد نگرفته بودم چطوری برای درسهای دانشگاه درس بخونم. من که برای امتحانات مدرسه خودمو میکشتم و با نمونه سوالات سالهای قبل اینقدری خودمو آماده میکردم که چشم بسته به سوالات امتحانات مدرسه جواب میدادم، تلاشهای من جوابگوی امتحانات دانشگاه نبود.
*** *** ***
آخرین جلسه کلاس شیمی ۱ بود که به خاطر سرفه، استاد عذرمو خواست و در واقع از کلاس بیرونم کرد! سر امتحانش هم یک سوال از جلسه آخر داد که من نتونستم جواب بدم. خوشبختانه این درس رو با نمره درخشان ۱۰ پاس کردم!
*** *** ***
آزمایشگاه شیمی۲! شنیدن یا خوندن اسم این درس هم هنوزم که هنوزه لرزه به تنم میندازه. درطول ترم با ازمایشهایی که انجام میدادیم قرار بود مشخص کنیم که در محلول مچهولی که استاد بهمون داده، چه عناصری وجود داره. در واقع یک جلسه درس داشتیم و یک جلسه هم مچهول.
محلول کذایی رو هزار بلا سرش میاوردیم که به نتیجه برسیم چه توشه! من از همون موقع هم بد شانس بودم. لوله های حاوی مچهول من در دستگاه سانتریفوژ میشکست و میزان مچهول کمی که یدک نگهداشته بودم هم با راههایی که میرفتم به نتیجه برسم، اگه سالم باقی میموند، معلوم نبود نتیجه درستی به من بده!
شکستن لوله در سانتریفوژ، چندین بار برای من اتفاق افتاد و بچه های کلاس هم برای من ناراحت بودن که چرا من اینقدر بدشانسم؟
امتحان کتبی رو هم که دیگه … .روی برگه یکسری عنصر و یکسری فلش که یه چیزایی روش نوشته شده بود، همراه با تعداد زیادی جاخالی! قرار بود جاهای خالی رو با اسم عنصر یا ماده تشکیل شده پر کنیم. باید دوگوله هاتو به کار بندازی که چه بلایی سر چه عنصری بیاری نتیجش میشه یک ماده قهوه ای! نتیجه این شد که آز شیمی ۲ رو افتادم!
دلم از این میسوخت که این درس رو در سرویس دانشگاه، صبح هایی که میرفتیم دانشگاه، خیلی میخوندم! اما خوندن من نتیجه نداد :(
بار دوم که این درس رو گرفتم، باز همون استاد خشن و عنق قبلی سر کلاس اومد. خوشبختانه رعایت مسائل امنیتی رو کردم و اتفاقی سر مچهول ها نیفتاد. برگه کتبی امتحان رو که دادن، هیچی به ذهنم نمیرسید. اینکه چی باید بنویسم داشت داغونم میکرد. خیلی خونده بودم. تمام واکنشهارو هزار بار و از حفظ روی کاغذ نوشته بودم و به نظر خودم آمادگی کاملی داشتم.
یادمه روی صندلی و روبروی تخته سیاه نشسته بودم. خیلی به مغزم فشار آوردم و میخواستم گریه کنم. اما به تدریج امدادهای غیبی! به سراغم اومد و تونستم یه چیزایی بنویسم. یادم نیست چند شدم ولی فکر کنم نمره خوبی بود.
*** *** ***
یکی دیگه از درسهایی که افتادنش از بیخ گوشم گذشت، ( فکر کنم اسمش) زیست تکوینی بود. یه جلسه استاد دیر کرد و زنگ زده بود خودش یک جلسه کلاس فوق العاده و بدون هماهنگی بچه ها گذاشت. یکی از اساتید هم حرفهای بچه هارو به استاد منتقل کرد و نتیجه این شد که استاد از این رو به اون رو شد.
تحقیق- ترجمه- کنفرانس. استاد برای همه بچه ها چند صفجه ترجمه داد که باید ارائه میدادن. اولین بار در کل دوران دانشگاه، برگه های این درس رو ترجمه کردم! استاد دیگه خودش درس نداد و آخر ترم هم گفت که امتحانم سخت نیست و روزنامه وار بخونید و سوالات تستیه.
اما من که دیگه گول نمیخوردم بدون توجه به حرف استاد درس رو خوندم. نتیجه این شد که سوالات از تستی بود تا تشریحی و جاخالی و یک جوابی! بچه ها حسابی شوکه شده بودن و فحش میدادن.
*** *** ***
امکان نداره دکتر خاوری از یادم بره. آمار زیستی داشتیم. درسی که بچه های سال بالایی میگفتن یا ۱۹-۲۰ میشی یا ۱-۲
برگه سوالات رو دادن و من با یک برداشت اشتباه از سوال، در جواب دو سوالی که بهم مرتبط بود اعداد اشتباه بکار بردم و نتیجه این شد که فقط فرمولهام درست بود!
زمانی متوجه شدم که برگه رو داده بودم و راه بازگشتی نبود. خودمو برای نمره ۱ آماده کرده بودم اما فکر کنم شدم ۶! یکی از بچه ها وقتی دید من چقدر از نمره ۶ خوشحال شدم تعجب کرد و گفت نمیخواستم بهت بگم که ناراحت نشی. اما من که فکر میکردم ۱ میشم خیلی هم خوشحال شدم.
سر همین امتحان، با ماشین حسابی که از برادرم گرفته بودم، نتونستم جذر رو حساب کنم. داشتم دیوانه می شدم. از بچه ها که خواستم ماشین حساب بگیرم، استاد داد زد و گفت برگه رو میگیره. از استرس داشتم پلاسیده می شدم! بالاخره یه جوری امتحان رو جمع جور کردم، در حالیکه میدیم اعدادی که روی برگه بچه ها هست مختصر تره و مثلا چهار رقمیه. اما برای من ۸ رقمی شده بود!
*** *** ***
یکی دیگه از امتحانهای تلخ، امتحان ازمایشگاه سیستماتیک گیاهی بود.در ازمایشگاه سیستماتیک، یکسری گیاه خشک رو که چسبونده بودن روی کاغذ، باید اسم و سایر مشخصات رده بندیشونو حفظ میکردی.
اون موقع، موبایل دوربین دار یا نبود یا مثل الان اینقدر گسترش پیدا نکرده بود ( دقیق یادم نیست) اما دوربین دیجیتال تازه داشت گسترش پیدا میکرد و من هم داشتم اما برای درسهای آزمایشگاه ازش استفاده ای نکردم. بعضی بچه ها با دوربین فیلم برداری از نمونه ها فیلم گرفته بودن.
از طرفی نداشتن استعداد نقاشی کردن، باعث شده بود نتونم تصویر گیاهان رو خوب برای خودم توی دفتر بکشم. اما با این وجود به نوبه خودم خیلی زحمت کشیده بودم و فکر میکردم که به خوبی از عهده امتحان بربیام.
روزی که امتحان داشتیم، مصادف بود با روز انتخاب واحد. ( ماجرای انتخاب واحد هم برای خودش یک مطلب مفصله!). یادمه وقتی که استاد نمونه هارو گذاشت جلوم تا اسمشونو بنویسم، بعضیهارو که نتونستم بشناسم و بعضی رو هم اشتباه نوشتم. اصلا باورم نمیشد که نتونسته باشم نمونه هایی که فکر میکردم به خوبی به ذهن سپردم رو تشخیص بدم. استاد هم متوجه حالت من شده بود ولی نمیتونست معجزه ای کنه! البته نمره پائینی نگرفتم اما اصلا باورم نمی شد که نتونسته باشم از تمام تلاشهای یک ترم، بهره بهتری داشته باشم!

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

قورباغه ات را مغزی نخاعی کن!

فکرشو بکن روز امتحان فیزیولوژی جانوریه. داخل یه ظرف کاعذهایی تا شده که روی هر کدوم اسم آزمایشی که باید انجام بدی نوشته شده. حالا باز فکر کن که کاغذ رو باز میکنی و ازمایشهای مربوط به قورباغه تو افتاده! حالا به من بگو چه حالی بهت دست میده؟
*** *** ***
دانشجوهای گرایش گیاهی، یک ترم زودتر از ما آز فیزیولوژی ۱ رو گذروندن. شنیده بودیم که روی وزغ، آزمایشهای مختلفی میکنن. مثلا اول مغزی نخاعی میکنن بعد به میله آویزون میکنن و سر از تنش جدا میکنن! یا مثلا همونطور که دستشون گرفتن، لوله در مخرجش میکنن تا ادرارشو بگیرن! یا پوست پاشو پاره میکنن و روی عضله و عصب پاهاش ماده تحریک کننده میریزن.
شنیده بودیم که روز امتحان پایان ترم، اکثر بچه های گیاهی، حاضر شدن نمرشون کم بشه ولی با وزغ، ازمایشی انجام ندن. تا اینکه یک ترم گذشت و نوبت به ما رسید. یادم نیست که چطوری این ترم عذاب آور رو گذروندیم. چون دو ترم ازمایشگاه فیزیولوزی داشتیم و هر دو ترم هم وزغ!
ازمایشهامون چند نوع بود. جلسات مولاژ مغز و قلب و تنفس و مغز و قلب واقعی گوسفند. آزمایشهای روی وزغ و یکسری ازمایشها هم از خون خودمون بود.( در این مواقع من مدل می شدم و لانست رو به استاد میدادیم و اون هم به انگشت من ضربه محکمی میزد و خونم در میامد. خون رو در لوله موئین میکردم و اگه بین خون، هوا میفتاد باید دوباره این عمل رو تکرار میکردیم.)
یک بار هم باید ادرار خودمون رو میگرفتیم. البته در فیگورهای مختلف! (اول آب خالی میخوردیم و نمونه میگرفتیم، بعد آب هندوانه و بعد مثلا چای. من و سارا که شنیده بودیم خوردن یک پارچ آب هندوانه و باقی قضایا خیلی مشکله! و حتی خود من در آزمایشگاههای طبی هم از دادن نمونه ادرار داخل خود آزمایشگاه معذورم ( شرحش قبلا اومده!) در نتیجه به استاد گفتیم ما نمیتونیم نمونه بدیم. به سارا گفتم استاد که نمیتونه بگه شلوارتونو بکشید پائین ببینم مشکل دارید یا دارید دروغ میگید! این فکر در ساعات ابتدایی کلاس به ذهنمون خطور کرد و همگروهی فداکارمون که متخصص مغزی نخاعی کردن بود هم اون جلسه نیامده بود. در نهایت اون جلسه رو از ادرار  یه دانشجوی فداکار دیگه کمک گرفتیم!)
یادمه بچه ها معمولا با هم مولاژهارو میخوندن و به هم کمک میکردن. من هم درحدی بلد شده بودم که بتونم نمره قبولی بگیرم. مشکل اینجا بود که حتی گروه های مختلف در زمان کلاس نمیتونستند به هم کمکی کنند. و همون جلسه هم استاد، درس رو میپرسید و تو باید بخشهای مختلف قلب و مغز رو براش میگفتی.
کلاسهای وزغ هم جای خودشو داشت. و من خودم تا قبل امتحان پایان ترم، وزغ رو مغزی نخاعی نکرده بودم. روز امتحان که به من ازمایش عصب عضله وزغ افتاد، سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم.به کمک یک پارچه در ازمایشگاه که بی شباهت به لنگ نبود!، قورباغه رو در دستم جابه جا کردم و برای اولین بار سوزن مخصوص رو در ناحیه ای که باید مغزی نخاعی می شد فرو کردم و .. . قورباغه بیچاره در دستای من داشت جان میداد. خوابوندمش روی سینی تشریح و بقیه کارهارو انجام دادم. خدارو شکر میکردم که ازمایشی که باید با لوله موئین، ادرار وزغ رو میگرفتیم به من نیفتاد!
این امتحان هم به خوبی و خوشی پاس شد اما هنوز هم وقتی یاد نگاه ملتماسه  وزغهایی که در سینک ظرفشویی ازمایشگاه که یه توری فلزی هم روی سینک بود و شیر آب هم باز بود و خیلی باریک در سینک جاری می شد، میفتم، با خودم میگم چه خوب شد اون دوران هم تموم شد…
مطالبی پیرامون مغزی نخاعی کردن قورباغه:
http://nazanindelshadian.blogfa.com/
http://bioclub.parsiblog.com/
http://www.mybiology.blogfa.com/

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

آن روزِ امتحان….

غروب، به سارا زنگ زدم و قرار شد فردا با متروی ساعت ۶ صبح کرج، بریم دانشگاه. قرار بود زودتر برسیم دانشگاه تا مروری داشته باشیم به امتحان درس فیزیولوژی. امتحانی که معلوم نبود که پاس کنی یا نه. استادی که در طرح سوالات عجیب غریب بین دانشجوهای زیست شناسی به خوبی شناخته شده بود.
ساعت ۶ صبح سوار متروی کرج شدم و در واگن خانمها نشستم. خبری از سارا نبود. گفتم شاید نتونسته به متروی این ساعت برسه. حوصله مرور جزوه هارو نداشتم. کیف رو زیر و رو کردم و دعاهایی که تو کیفم بود خوندم. در تمام طول مسیر دلهره عجیبی داشتم. انگار یه حسی بهم میگفت که قراره اتفاق بدی بیفته. با خودم میگفتم حتما به خاطر امتحانه. تو تمام تلاشتو کردی. هر چه باداباد!
*** *** ***
وقتی قطار در ایستگاه نگه داشت، با عجله پیاده شدم تا به اتوبوس دانشگاه برسم. اتوبوسهایی که به میدان دانشگاه واقع در خیابان حصارک کرج میرفتن، در کنار اتوبوسهای مسیرهای دیگه قرار داشتند و یک برگه آچهار که روش نوشته بود میدان دانشگاه، روی شیشه چسبونده بودن. با عجله سوار اتوبوس شدم و با نگاهم دنبال سارا میگشتم. اما سارا نبود.
وقتی اتوبوس حرکت کرد باز هم حس دلهره همراه من بود و لحظه به لحظه هم شدیدتر می شد. تا به جایی که حس کردم دارم مسیرهای جدیدی میبینم. با خودم گفتم شاید به خاطر اینه که مدتیه با مترو نیامدم و مسیرهایی که اتوبوس داره ازش میره برام ناآشنا شده. با این وجود نتونستم خودمو آروم کنم. تا اینکه رسیدیم به میدان دانشگاه. میدانی کوچک در محوطه ای سرسبز که در اطراف میدان، تابلوی دانشگاه ازاد خودنمایی میکرد.
تازه فهمیدم که دلهره من بی دلیل نبوده. من اتوبوس رو اشتباه سوار شده بودم!
با عجله خودمو به جلو و در نزدیکی راننده رسوندم و گفتم آقا من میخواستم برم حصارک. راننده که فکر کرده بود من دارم اونو متهم میکنم گفت: خوب خودت اشتباه سوار شدی به من چه؟ من گفتم: حالا چکار کنم؟ من بلد نیستم.  راننده که از دست من کفری شده بود با خشونت جواب داد که برو اون سمت خیابون. و بعد کرایه ای رو که بهش داده بودم پسم داد. انگاری فکر کرده بود که به خاطر کرایه ای که دادم دارم متهمش میکنم!
حالا باز جای شکرش باقیه که بهم گفت کدوم سمت برم وگرنه در همون مسیری که اتوبوس بود وایمستادم تا سوار ماشین بشم و این یعنی اینکه هیچ ماشینی منو به حصارک نمیبرد.
دانشگاه ازاد کرج در گوهردشت واقع بود و من که در کل دوران زندگی و دانشجویی فقط به حصارک کرج اومده بودم و حتی از جلوی درب دانشگاه و از نزدیکی مسیر اتوبوسهای ازادی-حصارک، اونورتر نرفته بودم، پیدا کردن مسیر و اینکه باید کجا برم و چی سوار بشم، مثل یک کابوس وحشتناک بود.
رفتم اون سمت میدان و کیفمو نگاه کردم. شب قبل، وقتی پولهای کیف رو چک کردم، با خودم گفتم من که فقط میرم امتحان میدم و برمیگردم، پس چرا پول اضافی با خودم ببرم. بنابراین به میزان کرایه همون روز پول تو کیفم گذاشته بودم!
یکی دو تا ماشین از جلوم رد شد تا اینکه یه تاکسی نگه داشت تا مسافرینش رو پیاده کنه. من گفتم حصارک میرید؟ گفت اتوبوس اشتباه سوار شدی؟ گفتم آره. گفت بیا بالا.
به محض اینکه سوار شدم گفتم آقا من ۵۵۰ تومن بیشتر همراه ندارم ها! راننده با خونسردی گفت: اشکال نداره دخترم من اصلا ازت پول نمیگیرم.
نفس راحتی کشیدم و به این فکر میکردم که چرا به خاطر عجله و استرس امتحان، استرس بدتری به خودم وارد کردم. راننده تا زمانیکه برسیم به حصارک و میدان دانشگاه، مدام صحبت کرد. گفت من هم دخترهام مثل شما دانشجو هستند و فلان جا درس میخونن. تا حالا زیاد پیش اومده که دانشجوها مثل شما اتوبوس رو اشتباهی سوار شده باشن. شما باید اون اتوبوس که کنار اتوبوس فلان مسیر هست رو سوار بشید و … .
تا برسیم دانشگاه، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. وقتی رسیدم درب دانشگاه، راننده خواست منو داخل محوطه هم بیاره که گفتم ممنون، نمیزارن بیایید تو.
دستمو دراز کردم تا همون میزان پولی رو که داشتم بهش بدم. اما راننده گفت: من که گفتم اصلا هیچی نمیگیرم. شما هم مثل دختر خودم.
با وجودیکه خیلی اصرار کردم ولی باز هم کرایه رو قبول نکرد. دعای خیر براش کردم و راننده به مسیرش ادامه داد.
*** *** ***
اتوبوس داخلی دانشگاه نگه داشته بود و دانشجوها داشتن سوار میشدن. با عجله سوار شدم و دیدم که سارا روی صندلی نشسته. گفت کجا بودی؟ گفتم ماجراش طولانیه!
وقتی رسیدیم سر جلسه، به سارا ماجرا رو گفتم. سارا هم گفت که اتوبوس مترو از داخل شهر اومده و  بنابراین اونهم بجای اینکه لاقل نیم ساعت زودتر برسه دانشگاه، همزمان ما من رسیده بود. سارا میگفت که اونهم در تمام طول مسیر دلهره شدیدی داشته و فکر میکرده اتوبوس رو اشتباه سوار شده!
بگذریم که امتحان رو در حدی تونستم جواب بدم که با نمره لب مرز، پاس شدم، اما این خاطره امتحان، هیچ وقت از یادم نمیره.
*** *** ***
این فکر که اگه بجای اون راننده، کسی منو سوار میکرد که از بی اطلاعی من به شهر سواستفاده میکرد و مسائل ناجوری به وقع می پیوست یا اینکه کسی با اون میزان پول منو سوار نمیکرد که ببره دانشگاه و من هم در نهایت این درس رو میفتادم، تا مدتها ذهنمو مشغول کرده بود.
تا مدتها این راننده رو دعا میکردم و احساس میکردم که این راننده، فرشته ای بوده از طرف خدا.
از این ماجرا فقط دوستانم مطلع هستند و من هیچ وقت در خانواده مطرحش نکردم. سرزنشهایی که به خاطر عجله و بی دقتی و  اینکه چرا پول بیشتری همراه خودم نمیبرم، به سوی من سرازیر می شد و من تا مدتها کلافه می شدم و خانوادم هم هر روز نگران می شدن که من دوباره اتوبوس اشتباه سوار میشم یا نه.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

بوردا; بهشت پنهان

افشین نوشت: مجله بوردا برای بچه‌های نسل من اولین مواجهه با جنسیت محسوب میشود. چه بسیار دفعاتی که با ژستی متفکرانه همراه مادر شروع به ورق زدن شماره‌های مختلف این مجله میکردیم ولی در اصل بدنبال همان تبلیغ‌های شامپو و صابون و کرم بدن بودیم! ادامه مطلب…
*** *** ***         *** *** ***         *** *** ***
خیلی اذیت شدم تا بالاخره بابا رو راضی کردم که من از خیاطی خوشم نمیاد. بابا اصرار داشت که تو که اینهمه چیز یاد گرفتی، خیاطی رو هم یاد بگیری، خیلی عالی میشه، اصلا دختری که خیاطی بلد نباشه به درد شوهرش نمیخوره!
حالا بالا برو پائین بیا که بابا جان، دوره زمونه عوض شده. یه زمانی هنر دختر به خیاطی و گلدوزی و قالی بافیش بود، اما الان تعریف هنر برای دختر و پسر عوض شده. اگه کسی خیاطی بلد نباشه، گناهی مرتکب نشده.
یک بار هم مامان گوشمو گرفت که بشین تو این تابستونی خودم خیاطی بهت یاد بدم، اما من کسی نبودم که زیر بار برم. اصلا حوصله و اعصاب خیاطی رو نداشتم. یک بار هم رفتم از یکی از آموزشگاههای خیاطی، ساعت و هزینه کلاسهاشو پرسیدم. اما وقتی دیدم که حداقل سه روز در هفته و هر روز هم ۳-۴ ساعت باید سر کلاسی بشینم که علاقه ای بهش ندارم، دیدم بهتره که بی خیال بشم و یه جور دیگه ای بابا رو هم بی خیال کنم. بابا میگفت لااقل باید بتونی وقتی زیپ و خشتک شوهرت پاره شد خودت بدوزیش و مجبور نشی بدی مادر شوهرت! اون موقع میگن پس این دختره چی بلده؟!
*** *** ***
از همون وقتی بچه بودم، مامان برام لباس میدوخت. بهترین لباسهارو در روزهای عروسی اقوام، من میپوشیدم. وقتی هیچ کسی لباس عروس نداشت، من لباس عروس میپوشیدم و پز میدادم. لباسهام، مامان دوز بود وقتی که مغازه های لباس فروشی لباسهای متنوع و قشنگی نداشتن.
مامان میگه: بعد از انقلاب و زمان جنگ، جنسهای خارجی به کشور نمیامد و تولیدی های داخلی خیلی سعی میکردن که جنسهای خوبی عرضه کنند. اما هرچی زور میزدن، نمیتونستم  روزهای قبل از انقلاب رو جبران کنند. قبل انقلاب، جنسهای خارجی و مواد اولیه مرغوب تری وارد کشور می شد. لاقل افرادی که وضع مالی خوبی داشتن میتونستن از این جنسها استفاده کنند. اما زمان بچه های ما قحطی اومد. برا همین هم من خودم لباس میدوختم و تن بچه هام میکردم.
همزمان با بچه داری و معلمی و سر و کله زدن با حداقل ۴۰-۵۰ دانش آموز در هر کلاس، مامان، خیاطی میکرد. اسنادش هم موجوده که چه لباسهای قشنگی برای من دوخت. از الان بگذریم که بچه ها میتونن هم سایز و هم سلیقه خودشون یه چی در مغازه ها پیدا کنن، زمان ما این طور نبود.
*** *** ***
هر وقت مامان مشغول خیاطی می شد، در طبقه ی کوچیکی که با چند تا پله به پشت بام منتهی می شد، کنار انبوه وسایل و ملزومات خیاطی، مجلات رنگ وارنگی پیدا می شد که میتونست مارو آروم کنه و مامان هم بتونه به خیاطیش برسه. تمام مجلات با روزنامه جلد شده بود و رنگ و روی روزنامه حاکی از این داشت که مدت زمان زیادی از خرید مجلات میگذره. روزنامه هایی که به رنگ زرد متمایل شده بود و روز به روز نازکتر می شد.
با ولع به عکسها و تبلیغات مجلات نگاه میکردیم و وقتی به عکسها و لباسهای بچه ها میرسیدیم، میگفتیم مامان از این برام بدوز. وقتی مامان میدوخت، میگفتیم چرا مثل عکس نشد؟ حالا مگه مامان میتونست مارو قانع کنه که اونها عکسه و خارجیه و این حرفها!
مامان از قبل انقلاب، بوردا میخرید. بعد انقلاب خریدش سخت تر شد و بعد از چند سال، بوردا، ناپدید شد. تا اینکه دوباره از اواخر دهه ۷۰، فروشنده های لوازم خیاطی، وقتی میدیدن خیاطی میکنی یا قابل اعتمادی، میگفتن بوردا هم بخواهید داریم. یادمه اولین باری که بعد مدت طولانی بوردا خریدیم، قیمتش ۳ یا چهار هزار تومن بود. مامان میگفت تعجبه دارن میفروشن و عکسهاشو هم سیاه نکردن!
در مدتی که بوردا ناپدید شده بود و فقط خیاطها میتونستن از کانالهای که داشتن، این مجلات رو خریداری کنن، مجله ای به نام “برش” به بازار اومد که تصاویرش نقاشی بود و حتی الگوهاش هم قابل اعتماد نبود.
*** *** ***
وقتی در عوالم بچگی بوردا رو ورق میزدیم، انگار میرفتیم در یک دنیای دیگه و طلسم می شدیم. دنیایی که به نظرمون بهشت بود! لباسهای خوشگل، بستنی ها و خوراکیهای خوشمزه، لوازم آرایش های جذاب، خانمهای خوشگل و خوش اخلاق، مرد های خوش تیپ و خوش هیکل و بدون ریش سیبیل!( و حتی بدون مو در بدن!!!). برای ما در اون روزها، بهشت خیلی ساده و در عین حال زیبا و فریبنده بود. بهشتی که فقط در “بوردا” یافت می شد.
یادمه، یکی از صفحاتی که من خیلی دوست داشتم، عکس گربه داشت! از همون موقع عاشق گربه بودم. ولی گربه ی بوردا رو میدیدم فکر میکردم شبیه این گربه در ایران پیدا نمیشه!
بین انبوه بوردا ها، نقشه های گنجی پیدامیکردیم که نمیدونستیم قراره با دنبال کردن خطهای رنگیش به کجا برسیم. اون نقشه های گنج، الگوی لباسها بودن! هر خط با یک رنگ و یک مدل کشیده شده بود و مامان از روی اونها، الگو در میاورد. نمیدونستیم که مامان چطوری میتونه تشخیص بده هر خط برای کدوم لباسه!
یکی از مجلات، نقشه گنج نداشت. از قضا از بین سایر مجلات هم تعدادصفحات بیشتر و تصاویر زیباتری داشت. وقتی شروع میکردی به ورق زدن، آدمها، لخت تر می شدن!
اول خانمها کت و دامن و شلوار و بعد پیراهن آستین کوتاه و بعد دامن کوتاه تا میرسید به … . اقایون هم همینطور. اول تصاویر آقایون پوشیده و خوش تیپ و بعد اقایون خوش هیکلی که زیر پوش و مایو پوشیده بودن!
این صفحات از این مجله بدون الگو، فرسوده تر از بقیه صفحاتش شده! چون از همه بیشتر دیده شده!
مامان در توضیح اینکه این مجله چرا الگو نداره میگفت: زمان شاه، کد لباس رو از این مجله یادداشت میکردی و سفارش میدادی از خارج برات میاوردن. زری خانوم هم یک لباس برای شهاب سفارش داد آوردن!
وقتی مامان اینو میگفت من ناراحت می شدم و میگفتم: یعنی ما نمیتونیم سفارش بدیم؟ مامان میگفت الان که دیگه نه ولی اون موقع هم خیلی لباساش گرون بود. من عاشق یکی از تی شرتهای این مجله بودم که عکس پینوکیو داشت.

*** *** ***
بعد از شهرت بوردا در ایران، تمام مجلات خیاطی بین مردم، به نام بوردا نام گذاری شدند. شاید الان هم خانمهایی باشن که وقتی مجلات خیاطی و مدل لباس ایرانی رو میبینن به فروشنده بگن: آقا بوردای خارجی نداری؟ من بوردای ایرانی نمیخوام!!!

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

چند خاطره از روز مامان!


تصویر بالا، به نظرم نوستالژیک ترین تصویریه که هم نسلهای ما از مادر دارن. منظورم اینه که این تصویر، چه به صورت گوبلن و چه پوستر و یا نقاشی پشت وانت و کامیون،از همان بچگی در ذهنمون نقش بسته. اون موقع وقتی این تصویر رو در خونه مادربزرگم میدیدم با خودم فکر کردم: چرا تو خونه هر کسی که میری این عکس رو آویزون کردن؟ این مادر و بچه به کجا دارن نگاه میکنن؟
*** *** ***
بچه که بودم، هر وقت روز مادر نزدیک می شد، به خاطر اینکه من و برادرام پولی نداشتیم که برا مامان چیزی بخریم، بابا هم  اهل خرید هدیه نبود، دلمون برا مظلومیت مامان میسوخت. یه کمد قهوه ای رنگ دو در در طبقه دوم داشتیم، که محل قرارگیری اقلامی بود که کمتر استفاده می شد و یا اصلا استفاده نمیشد و در واقع نو بود. در سمت چپ که طبقه طبقه بود، ایام دهه فجر، مثل کلاسهای مدرسه، تزئین می شد. حتی من در مقطعی از زمان، اسباب بازیهامو به صورت خیلی رمانتیک توش چیده بودم.هر وقت روز مادر نزدیک می شد، از لوازمی که در این کمد بود، برمیداشتیم و کادو میکردیم و به مامان میدادیم. یادمه یه بار برادرم بهم گفت تو از همون نقاشیهای خرچنگ قورباغت بکشی کافیه! من هم از همون نقاشیها کشیدم و به مامان هدیه دادم.

*** *** ***                   *** *** **
هر وقت روز تولد حضرت فاطمه می شد، در زنگ تفریح و سر صف، به دانش آموزانی که اسم فاطمه یا زهرا داشتند، جایزه میدادن. خیلی کم پیش میامد که بقیه القاب حضرت فاطمه رو هم مد نظر داشته باشن. اما من و بقیه دخترهایی که اسمشون فاطمه و زهرا نبود، در این ناراحتی بودیم که مگه اسم ما مشکلی داره؟ ما باید چکار کنیم که اسممون عوض بشه؟ وقتی میرفتیم خونه به مامان میگفتیم نمیشد اسم مارو هم یه اسمی بزارید که بهمون جایزه بدن؟:(

*** *** ***                   *** *** **
زمان مدرسه، تکلیفمون مشخص نبود. از یه طرف میگفتن معلم، مادر دوم شماست، از طرفی هم قرار نبود مثل روز معلم، هدیه ای برای معلم بگیریم. بنابراین، هرکسی که معلم رو بیشتر دوست داشت یا می خواست پاچه خواری کنه، برای معلمش در روز زن هم هدیه میخرید. در این مواقع، دانش آموزانی که هدیه نخریده بودن، با نفرت به افرادی که هدیه میدادن، نگاه میکردن!

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

وقتی نعلبکی شکست…

وقتی نعلبکی شکست، لای روزنامه پیچوندمش و در سطل زباله حیاط انداختم.گقتم اینجوری شاید مامان متوجه نشه و ندونه من نعلبکی رو شکستم.
به خاطر ندارم که چند سالم بود. وقتی موقع ظرف شستن، نعلبکی از دستم افتاد توی سینک و شکست و چند تکه شد، رفتم قایمش کردم تا یه وقت مامان دعوام نکنه. آخه اون موقع مثل الان نبود که بگن فدای سرت. اگه نشکنه که کارخونه های چینی سازی ورشکست میشن!
اما بالاخره گندش درومد. یه نعلبکی شکسته در حیاط پیدا شد. اما من به روی خودم نیاوردم که کار من بوده!
*** *** ***
سال اول راهنمایی بودم. در حیاط مدرسه بازی میکردیم. فکر کنم بازی دزد و پلیس بود. یکی از بچه ها از پشت مقنعه منو گرفت تا منو نگه داره. احساس بدی بهم دست داد. دستمو بردم زیر مقنعه و زنجیر طلا اومد تو دستم. زنجیرم پاره شده بود :(
بجای ناراحت بودن از پاره شدن زنجیر، از عکس العمل مامان نگران بودم. تو ذهنم تجسم میکردم که الان مامان چی بهم میگه؟
بعد از مدرسه، با زینب رفتیم طلا فروشی. طلا فروشه گفت که یا باید عوض کنی یا باید جوش بدیم. پرسیدم اگه جوش بدیم معلوم میشه که پاره شده؟ اونهم گفت اره. برای همین زنجیر رو گرفتم و با ناراحتی و لب و لوچه آویزون برگشتم خونه.
با ترس و لرز به مامان گفتم که زنجیرم پاره شده. برخلاف انتظارم، مامان دعوا نکرد. غروب رفتیم و قرار شد یه پولی بزاریم و زنجیر رو عوض کنیم. و من صاحب یه زنجیر طلای جدید شدم :)
*** *** ***
پیش دانشگاهی بودم. روز بعد از تولدم بود. وقتی در خونه رو بستم، احساس کردم یقه لباس داره اذیتم میکنه. از روی مقنعه، یقه رو به پائین کشیدم. سر کلاس زمین شناسی بود که دستمو بردم زیر مقنعه تا آویز جدیدی که مامان برای تولدم خریده بود رو لمس کنم. اما زنجیر اومد توی دستم. برای دومین بار و بعد چند سال دوباره زنجیرم پاره شده بود اما با این تفاوت که آویزم ازش افتاده بود و گم شده بود.
درس رو ول کردم و زیر میز دنبال آویز گشتم. دلم میسوخت که هنوز یک روز هم از عمر آویز نگذشته. رفتم دفتر مدرسه و زنگ زدم خونه . گریه کردم :( قرار شد توی خونه و دم در رو نگاه کنن ببینن اونجا نیفتاده. ناظم مدرسه که اشک و زاری منو دید گفت با مستخدم میفرسته تا راه مدرسه تا خونه رو بگردیم شاید زمین افتاده باشه. رفتم حیاط مدرسه رو ببینم که دیدم دم در حیاط آویزم خودنمایی میکنه. خوشحال و شادان برگشتم دفتر مدرسه و ناظم گفت دیدی چقدر الکی گریه کردی!
دلم از این می سوخت که هدیه تولدم رو گم کرده بودم. میترسیدم که مامان چی بهم میگه :(
*** *** ***
اول راهنمایی رو پشت سر گذاشته بودم و  ایام تابستان بود. اون زمان دوست داشتم ناخنهامو بلند کنم. بلد نبودم که اگه بخوام ناخنهای بلندم قشنگ باشه باید سوهان بزنم و صد تا بلای دیگه سرش بیارم. وقتی با برادرم دعوا میکردم، اونهم میرفت چای ناخنهای منو که روی پوستش کشیده شده بود رو به مامان نشون میداد. مامان خیلی منو دعوا میکرد و میگفت که با انبردست ناخنهامو میکشه :( مامان در دعواها، هیچ وقت طرف منو نمیگرفت. حتی وقتی حق با من بود. من هم از تنها وسیله دفاعیم یعنی ناخنهام استفاده میکردم. اون موقع احساس میکردم مامانم، خانم تناردیه است! :(
*** *** ***
یادم نیست چند سالم بود. وقتی کسی در راهروی طبقه بالا نبود، در کمد پائین کتابخانه رو باز کردم و دوربین عکاسی رو برداشتم.همیشه ارزوم بود که بزارن من هم عکس بگیرم. اما همیشه میگفتن بچه بازی نیست که! در پشتی دوربین (محل قرارگیری حلقه فیلم) رو باز کردم تا ببینم توش چه خبره. خبر خاصی نبود. برا همین درشو بستم. وقتی عکسها ظاهر شد، گندش درومد که چند تا عکس اول سوخته. صداشو در نیاوردم که کار کی بوده! چون میدونستم سرزنش میشم.
*** *** ***
جوجه خریده بودیم. از همون جوجه های زرد که مد شده بود خانواده ها برا بچه هاشون میخریدن. ما هم خریدیم. میبردیمش تو حیاط تا بگرده و خودمون هم نگاش میکردیم. جوجه زیر پای من رفت و مرد. تامدتها سرزنش شدم که حواسم کجا بوده که جوجه بیچاره رو له کردم. بغض میکردم و کسی درک نمیکرد من تقصیری نداشتم. من هم جوجه رو دوست داشتم :(
*** *** ***      *** *** ***
۳ هفته پیش رفتیم عروسی. آماده بودم که بگن برید برای شام. وقتی عروس و داماد سر میز شام رفتن و بعدشون هم مادرهاشون، مهمانها برای صرف غذا دعوت شدن. من، اولین مهمانی بودم که بشقاب برداشتم و غذا کشیدم (البته غذا که نه، بیشتر دسر و کیک و بستنی!). وقتی برگشتم به میز و مامان هم اومد، به مامان گفتم یادته میگفتی من بی عرضه ام؟
بچه که بودم، خودم هم قبول داشتم که نسبت به همکلاسیهام، تا حدی بی عرضه هستم. نه میتونم به حرفهای بدی که میزنن جواب بدم نه حتی از بوفه مدرسه خرید کنم. یا مثلا وقتی ظهر عاشورا، ملت ریختن و از سر و کول هم بالا میرن، نمیتونستم برم یه بشقاب نذری بگیرم. یا وقتی شاباش سر عروس داماد میریزن، نمیتونم چست و چابک بپرم و شاباش هارو جمع کنم. همه اینها دلیل بر بی عرضگی من در عنفوان کودکی بود! مامان همیشه نگران بود که آینده من چی میشه و من با این ناتواناییهایی که دارم به کجا میرسم. من حتی از یه پشتک زدن ساده عاجز بودم چه برسه به … .
بعدها فهمیدم بخشی از ناتواناییهای من در کلاس و در کنار همسالان، به این مربوط میشه که من نیمه دومی بودم ولی شناسنامه رو نیمه اول گرفته بودن. به قول خود مامان که شاگردان مدرسه رو به خوبی شناخته بود، حتی یک روز هم در توانایی های بچه تاثیر داره. چه برسه به اینکه کسی که نیمه دومی بوده و سال بعد به مدرسه رفته با من که تقریبا یکسال از اون کوچکتر بودم اما شناسناممو نیمه اول گرفته بودن، در یک کلاس درس قرار گرفته بودیم و مسلما اون از تواناییهای بیشتری نسبت به من برخوردار بود.
بچه که بودم، از عکس العمل مامان نسبت به ناتوانائیم نگران بودم. اما، زمان که گذشت تمام تلاشمو کردم که بشم همون دختر با عرضه ای که مامان می خواست….
*** *** ***              *** *** ***           *** *** ***
همیشه یکسری خاطرات هستند که به دلیل غیرمنتظره بودن چه خیلی شاد و چه خیلی غمگین، در ذهنمون جا گرفتند. شاید شما ضربه ی آرومی که پدر در یک سالگی به دستتون زده، خیلی بیشتر به یادتون مونده باشه تا انبوه اسباب بازیهایی که پدر میخرید. هرچقدر هم زمان بگذره باز هم اون خاطرات خیلی تلخ یا خیلی شیرین به دلیل اینکه در زمانی که اتفاق افتادند خیلی خاص بودند، به یادمون میمونه.شاید الان که یادشون بیفتید ببینید ارزشی نداشتن اما در زمان خودشون حسابی حالتونو گرفتن!
همیشه سعی کردم حتی خاطراتی که تلخ هستند رو به شیوه ای بیان کنم که در دقایقی که کافه رو میخونید، خستگی روزمره از تنتون در بره و لحظاتی شاد رو تجربه کنید. اما با مطلبی که دفعه قبل نوشتم (رویای یک رقص)، انگاری داغ دلم تازه شد. حس کردم من هم نیاز به روانکاوی دارم و خودم باید پرونده های گذشتمو مرور کنم. خوشبختانه زمان به عقب برنمیگرده و این لحظات تکرار نمیشه، اما شاید با بیانش بتونم نشون بدم که چرا دوست ندارم به دوران کودکی برگردم. پس از این به بعد زمانهایی رو میزارم برای یک نگاه واقعی به خاطرات تلخ گذشته….

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

رویای یک رقص…

افشین نوشت: به شمع‌ها نگاه کن… به گل‌ها… و به خنده‌های شیرینی که به خاطر تو به لب‌ها نشسته
به این ترانه گوش کن… که ترانه‌ای است… از سرزمین تو… و برای تولد تو
تولدت… مبارک!
مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک! ادامه مطلب

*** *** ***
از همون بچگی سرمون شیره میمالیدن! اکثر اوقات تولد یکی از اعضای خانواده مصادف بود با تولد سایر اعضای خانواده و حتی فامیل! حتی تولد دختر خاله هام هم همزمان با تولد ما گرفته می شد. هدیه که چه عرض کنم. گاهی اوقات همون لوازم و اسباب بازیهای خودمون رو میچیدیم روی میز و تولد برگزار میکردیم و عکس میگرفتیم و کلی هم ذوق میکردیم. اسنادش هم موجوده!
بی انصافی نمیکنم. گاهی هم هدایایی برامون گرفته شده بود. اکثر اوقات مامان روی چراغ سه فیتیله ای کیک می پخت که هنوز هم مزه اش تو دهنمه. اون موقع خبری از پودر کیک نبود. کیکهامون مامان دوز بود!
در تولدمون خبر چندانی از اقوام نبود. نهایاتا خاله و بچه هاش بودن. جالبه که همیشه آخر تولد، دایی و زن دایی و بچه هاش سر میرسیدن! و این در اکثر تولدهای من پیش میامد.
http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%283Sale%29..jpg

*** *** ***
در عمری که از خدا گرفتم چند تا تولد مفصل بیشتر نرفتم. یکیش تولد دختر همسایه بود که به لطف بلد نبودن من به رقص، نتونستم برقصم و تا آخر تولد روی صندلی نشسته بودم و بقیه رو نگاه میکردم که اینا از کجا بلد شدن برقصن! برای من که حتی از پشتک زدن عاجز بودم، رقصیدن مثل یک رویا بود! ( از همان عنفوان کودکی آرزو داشتم که پشتک بزنم! اما هیچ وقت موفق نشدم :) )
تولد دومی، تولد بچه های یکی از اقوام بود، که اونها هم تولد دختر و پسرشون رو در یک روز برگزار کردن و بجای بزن و بکوب خانمها ( چون اکثر تولدها مخصوص مادر بچه هاست که بیان خودشونو خالی کنند و بچه ها هم اضافی هستند!)، بازیهای مختلفی برگزار می شد ( که افشین جان بخوبی تشریح کردند). مثلا یه سیب با نخ به سقف آویزون کرده بودن و کسی که میتونست با دست بسته سیب رو بخوره برنده بود. یا همون بازی صندلی که باز هم به لطف بی عرضه بودن من در دوران کودکی، همیشه ی خدا نمیتونستم روی صندلی بشینم! ( حتما شما هم اون ایمیل معروف رو خوندید که ژاپنیها در این بازی میگن که همه باید روی صندلی جا بشن نه اینکه اونی که جا نشه بازنده میشه). این تولد هم به من خوش گذشت و هم به این نتیجه رسیدم که بدون مامان نباید برم تولد!
تولد سوم که به عنوان جشن تکلیف برگزار شد، جشن تکلیف یکی از دخترهای کلاس سوم دبستان بود که پدرش با پدر من دوست بودن. در این جشن هم بازی و مسابقه برگزار شد و به علت مذهبی بودن خانواده آهنگ قر داری نواخته نشد! حتی عکس دسته جمعی که گرفته بودیم رو به خاطر بی حجاب بودن صاحب مجلس به من که آشنا بودم ندادن :( . در این جشن جوایزی به رسم یادبود داده می شد که در یک سبد کاغذهای تا شده که اسم جوایز روش نوشته شده بود ریخته بودن و برنده یکی از کاغذهارو برمیداشت. من البته در مسابقه ای برنده نشدم ولی به من خط کش ۳۰ سانتی دادن که اون موقع جزء لوازم تحریر جدید محسوب می شد. اما من از اون سر مدادی های فنر دار که کله موش و خرس داشت دوست داشتم که به نام من نیفتاد. برای همین هم من خط کش رو خونه صاحبخونه جا گذاشتم! اما فردا، برام آوردن مدرسه!
تولد چهارم، خانوادگی دعوت بودیم. خونه پسر عمه بابا. از همون تولدهای مفصل که بعضی اقوام هم هدایای خیلی گرون قیمتی خریده بودن و تمام مراسم فیلم برداری شد. آخر مراسم هم آدمکهای روی کیک که مشابه زمین فوتبال بود، همراه با بادکنک، به بچه ها داده شد.
*** *** ***
نمیتونم بگم عقده ای شدم، ولی من هم دلم از اون تولدهای مفصل میخواد که همه برام کادو بیارن. گرچه میدونم که مهمانان از زمانی که به مراسم دعوت بشن عزا میگیرن که چی بخرن که هم هزینه اش زیاد نشه و هم آبرومند باشه. خانمها هم از زمانی که بهشون تلفن میشه که تشریف بیارید میگن: حالا من چی بپوشم؟؟؟؟؟؟؟
میدونم که خیلی از هدایا چندان به درد بخور نیست و فقط باید بره داخل ساک گذاشته بشه و اونهایی رو که میشه بعدا به کسی هدیه داد رو هم جدا گذاشت، اما با این حال من هم دلم از این تولد هایی که اتاق تزئین شده و کیک بزرگی گذاشته شده میخواد :(

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

در جستجوی خوشبختی


آدرس جدید کافه شکلات: http://cafe-chocolate.ir/


داستان نخست: دایی
یادم نیست دایی چند سالش بود. یادمه زمانی که سرباز بود و میامد خونه ما، گوبلن خریده بود و مشغولش میشد. وقتی کنار دایی مینشستیم میگفت: اشرف   دلم برات غش رفت! اون موقع خانوادش نمیدونستن ماجرا از چه قراره. اما چندی بعد…
یادمه زمانی که دایی ازدواج کرد، دوم دبستان بودم. اون زمان رسم بر این نبود که پسر خودش دست و آستین بالا بزنه و خودش انتخاب کنه. به خصوص اینکه کسی رو پسند کنه که نه از فامیل و همشهری باشه و نه از نظر ظاهر و اعتقاد شباهتی با خانواده داشته باشه.
اون زمان، پدر بزرگ و مادربزرگم به خاطر اینکه تا به حال سابقه نداشته پسری خودش دختری رو انتخاب کنه، شدیدا با این وصلت مخالفت کردن و این مخالفت زمانی شدیدتر شد که فهمیدن اون دختر سوم راهنماییه و از نظر سایر مسائل هم با شئونات خانوادگی و شهری، در اون زمان، کاملا متفاوته. اما دایی انتخاب خودشو کرده بود.
یادمه اون سالها، وقتی کسی فوت می شد، حتی اگه فامیل درجه دو و سه بود، یک سالی به احترامش، مراسم ازدواجی برگزار نمیکردن. گرچه در مورد دایی، مسئله بیشتر به یک مخالفت و فرار از واقعیت شبیه بود تا یک احترام.
در همون دوران نامزدی، حاملگی صورت گرفت و بدون مراسم عروسی، دایی ازدواج کرد. بگذریم از اینکه این عقده تا مدتها باقی موند و از بخت بد هم هر وفت مادر زن دایی لباس عروس تن تک دخترش میکرد و سفره ای مینداخت تا لاقل چند تا عکس برای آلبوم و در و دیوار خونه  جور کنه، عکسها به دلایل مختلف میسوخت!
چند وقت پیش مامان به من گفت که پدربزرگ در همون زمان، از روحانی معتبر شهرشون، استخاره گرفته و نتیجه این بوده که: اولش بد نیست اما خوش آخر نمیشه.
مامان میگه اونها تصمیم گرفته بودن بچه رو سقط کنن اما مامان خوابی رو که دیده بوده براشون گفته: خواب دیدم بچه رو سقط کردید اما دیگه بچه دار نشدید. اونها هم تصمیم گرفتن که دیگه از فکرش دربیان و زندگی خودشونو با این بچه شروع کنند.
اینکه عامل اصلی مشکلات دایی، تفاوت در ظاهر و اعتقادات زن دایی بود و یا حرفهای اطرافیان در باب این ازدواج، کاملا مشخص نیست. اما نکته قابل توجه اینه که در اون دوران، اطرافیان به خاطر شوکه شدن ناشی از این انتخاب، حاضر نبودن کوتاه بیان که اون دختر، بچه بوده و نباید سر به سرش میزاشتن. اگه میگفتی بچه، اونها میگفتن اگه بچه است چرا ازدواج کرده؟
تمام افرادی که اون موقع حرف و حدیثی به پا کرده بودن، الان خودشون متوجه شدن که با ناشی گری خودشون  فقط شرایط رو بحرانی تر کردن.
نمیگم زن دایی هم مقصر نبوده، مرور زمان نشون داد که حتی اگه در ۳۰ سالگی هم مزدوج می شد، همین خصوصیات اخلاقی رو میداشت و حتی اگه خانواده شوهرش قبولش میداشتن، باز هم دچار مشکل میشد.اگه از خصوصیات اخلاقی دایی و زن دایی که باعث مشکلات مختلف و ناراحتیهای فراوان شد بگذریم، یکی از بارزترین مسائلی که از همون دوران ازدواج باعث ناراحتی همه بود، ظاهر و پوشش زن دایی بود که مورد پسند خانواده شوهر قرار نگرفت. به خصوص در اون دوران که در شهرهای کوچیک نداشتن چادر هم موجب حرف و حدیثهای فراوان می شد.
داستان دوم: ناهید
هر وقت به مامان و بابا میگفتم نمیخواستم برم سر کار، مامان، ناهید رو مثال میزد. ناهید یک سالی از مامان کوچکتره. مامان میگه: ناهید خیلی بلند پرواز بود. هر کسی خواستگاریش میامد به دلایل مختلف رد میکرد. کچلی، پول و کار، قد و قیافه، شان خانوادگی، و …. . مورد آخرشون هم یه اقایی بود که قرار بود خونه مادرش زندگی کنه. البته فکر کنم منظورش یک ساختمون مستقل بوده. اما ناهید مخالفت کرده. اگه اینقدر ایده آل فکر نمیکرد لاقل مثل من ۳ تا بچه داشت.
حدود ۷-۸ سال قبل هم خواستگاری داشت که برادر یکی از بازیگرا بود. ناهید کلیه اقلام جهیزیه رو نو کرد و حتی رفتن که سالن بگیرن. اقا گفته بود که مراسم مختلط باشه، ناهید هم گفته بود که خوب من هم شنل رو در نمیارم. اقا مخالفت کرده بود و ناهید هم گفته بود که از روز اول ندیدی من روسری سر کرده بودم؟ اقا هم جواب داده بود که فکر کردم همینجوری سر کردی. ناهید به برادرش گفت و اونهم ترجیح داد مراسم به هم بخوره تا اینکه چند ماه بعد خواهرش با یه ساک بیاد خونه مادرش.
مامان همیشه مثال میزنه که اگه تو هم مجرد بمونی، یا میشی مثل این ناهید یا اون یکی ناهید. اون یکی ناهید ادامه تحصیل نداد و سر کار هم نرفت و بعد فوت مادرش از پدر و برادرش نگهداری کرد. اما این ناهید هم دستش تو جیب خودش میره و محتاج کسی نیست. از مادرش هم نگهداری میکنه. این ناهید بهتره یا اون ناهید؟ میخوای مثل اون ناهید بشی؟
مامان همیشه میگفت ناهید از هر انگشتش صد تا هنر میریزه. هنری نیست که بلند نباشه. برا همین من هم به مامان میگم فکر کنم من هم مثل ناهید بشم. یعنی مشابه اون خیلی هنر دارم ولی … .
مامان مخالف سرسخت خرید جهیزیه پیش از موعده. میگه هر وقت قرار شد ازدواج کنی اون موقع بهترین و به روز ترینو میخرم. ناهید از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو خرید اما … .
به خاطر اینکه خانواده ها دوران جنگ و سهمیه بندی و این مسائل مختلف رو دیدن، ترسیدن که دخترشون بدون وسیله بمونه. برا همین از همون عنفوان کودکی شروع کردن به خرید اقلام متخلف جهیزیه.  اما غافل از اینکه شرایط همیشه ثابت نمیمونه و سهمیه بندی و دفترجه بسیج و این حرفها تموم میشه و روز به روز وسایل و تجهیزات جدیدتری وارد بازار میشه که هر روز هم یه چیز نو بخری باز عقبی!
داستان سوم: همکار مامان
شب که مامان از خونه همکارش اومد، تعریف کرد که برای یکی از دخترهای همکارش خواستگار اومده و :
با دختر خانم ث در یک مهمانی یا عروسی مختلط اشنا شده بود. با مادر و خواهرش هم خونه دختر اومدن و پسندیدن و تامدتی هم بیرون میرفتن تا بیشتر اشنا بشن. حتی خانم ث هم از پسره خوشش اومده بوده و دوستش داشته. تا اینکه بعد مدتی خانواده پسر همراه با پدر خانواده به صورت رسمی به خواستگاری آمدن. حاج اقا، یک بازاری مذهبی بود که خانم و دخترش هم شدیدا مقید به حجاب بودن. حاج اقا به دختر گفت که بیای خونه ما باید برخلاف الان که روسری هم سرت نیست چادر سر کنی. دختر خانم ث هم گفته بود مانتو و مقنعه میپوشم ولی چادر نه. ( دختر خانم ث پیش مشاور رفته بود و مشاور هم بهش گفته بود همونطوری باشید که همیشه هستید، به خاصر اونها و فقط در اون شب فیلم بازی نکنید). بعد از اون شب دیگه خبری از خانواده پسر نشد. این در حالیه که فقط پدر خانواده دختر رو ندیده بود و همسرش با وجود شناختی که از حاج آقا داشت، تردیدی در این انتخاب نکرده بود. خانم ث میگفت کار روز و شب دخترش شده گریه زاری. با وجودیکه چند ماه از این ماجرا گذشته اونها باز امید دارن که اونها برگردن.اگه پسر به این دختر اندک علاقه ای داشت، لاقل خودش به دختر خبر میداد که چه اتفاقی افتاده تا لاقل این دختر هم از این امید واهی در بیاد. اصلا چرا از همون اول حاج اقای سختگیر رو وارد ماجرا نکردن که قبل ایجاد یک رابطه صمیمی اب پاکی رو روی دست پسرش بریزه تا کار به اینجا نکشه؟
داستان چهارم: ناصر
ناصر، پنجاه و خوردی سالش بود. با وجود سیبیل کلفتی که داشت، صدای نازک و بامزه ای داشت که باعث می شد هر کسی میره از مغازش خرید کنه، بعدش ریز ریز بخنده! چندی بعد از پدرش، مادرش هم فوت شد و ارث بالایی به ناصر, سه خواهرش رسید. وقتی مادرش هم فوت شدن اطرافیان گفتن: در جوونی دختری رو می خواست اما خانوادش مخالفت کردن و گفتن که دختره در سطح ما نیست و حاضر نشدن به خواستگاری برن. ناصر، هیچ وقت ازدواج نکرد. در پایان سال ۸۹، ناصر فوت شد. همه میگفتن اگه خانوادش راضی شده بودن، لاقل بعد پدر مادرش انگیزه ای برای زندگی داشت و از غصه و تنهایی مریض نمی شد.
ادامه دارد….

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

اشکهاو لبخندها(ی دهه 80)


یک دهه دیگه هم گذشت. دهه 60 سال تولد و جنگ بود و دهه 70 دهه مدرسه و دهه 80 هم دهه دانشگاه. همیشه مامان اصرار داشت که ما خاطراتمونو بنویسیم. هر سال که بابا از بانک، سررسید میاورد خونه، میگفت از امسال خاطرات روزانتونودر این سررسید بنویسید. چند سال دیگه که نگاهش کنید مطمئن باشید که لذت میبرید.
اما ما زیاد به حرف مامان و بابا توجه نکردیم. در واقع با تصور اینکه باید هر روز خاطراتمونو بنویسیم و با توجه به اینکه هر روز اتفاق خاصی نمیفتاد که ارزش نوشتن داشته باشه، ما هم وقتی چند روز تنبلی میکردیم و نمینوشتیم، کلا بی خیال خاطره نویسی می شدیم و سررسید رو میزاشتیم کنار. خاطرات ما در اون زمان این بود:
از خواب بیدار شدم. صبحانه خوردم. رفتم مدرسه. معلم مشق داد. اومدم خونه. مامان نهار درست کرد. مشقهامو نوشتم. تلویزیون دیدم. برق رفت. مسواک زدم.خوابیدم....
همین و فقط همین. حالا فکرشو بکن که بخوای برای هر روز همینهارو با همین ترکیب بندی بنویسی. مطمئنا خسته میشی و میزاری کنار.همون کاری که ما کردیم.
اما الان که به عقب برمیگردیم میبینیم کاش همون خاطره اومدن خاله و دایی به خونه و برق رفتنها و دعواهای بچه گانه با همکلاسی و دغدغه شاگرد اول و نمونه شدن و حسرت کارت صدآفرین رو مینوشتیم و الان که میخوندیم لااقل به ارزوهای کوچیکمون و خوشحال شدنهای لحظه ای میخندیدیم و حسرت میخوردیم که چه زود گذشت.

*** *** ***
با وجودیکه همچین نظری به گذشته دارم اما حاضر نیستم ثانیه ای به عقب برگردم. چون حتی اگه برگردم به دلیل اینکه نمیدونم چه اتفاقی در اینده  پیش میاد باز همین مسیری که اومدم رو میام و هیچ تفاوتی تو زندگیم اتفاق نمیفته. برای همین وقتی اینقدر زحمت کشیدم تا به اینحا برسم پس چرا بگم میخوام به گذشته برگردم؟
درسته که حس و حال شیرینی که در اون دهه ها نسل ما داشت، دیگه نه برای خود ما و نه برای بچه های امروز تکرار نمیشه، اما همین تجربیات و خاطرات شیرینی که ما از گذشته داریم، اینقدری ارزشمند هست که نخواهیم جای بچه های امروز باشیم.
بچه که بودیم فکر میکردیم زندگی خیلی سادست. نه میدونستیم کنکور چیه و نه ماجرای طلاق از چه قراره. همه چی در پاره شدن توپ بازی خلاصه می شد و نگاه مهربان معلم موقع جایزه دادن.
دوست ندارم به دوران مدرسه برگردم. همیشه به مامانم میگم که حاضر نیستم برای ثانیه ای برگردم و به عنوان شاگرد در مدرسه بنشینم  یا سر صف، ورزش صبحگاهی رو در سرمای زمستون یا افتاب داغ سر ظهر، تحمل کنم.
جیغ و داد ناظم و توهینهای مختلف اولیای مدرسه، باعث شدن که در دوران بچگی هیچ وقت فکر نکنیم  که حتی تا اندازه ای  ارزش داریم و اعتماد به نفسمون خلاصه می شد در توانایی برای خرید از بوفه مدرسه.
احترام و ارزش گذاری به کودک، در مدرسه جایگاهی نداشت. اگه معلم دعوا میکرد یا حتی کتک میزد، مادرت میگفت حتما حقت بوده. مثل الان نبود که بیان معلم رو بیچاره کنن.
خانوادمون هم در حین ارزش دادن به فرزندشون، باز هم بهای خاصی به بچه نمیدادن. الان میگن برای بچه بلیط جداگانه تهیه کنید چون اون بچه هم شخصیت داره. اما زمان ما باید رو پای مامان مینشستیم تا یه صندلی خالی بشه و یکی دیگه بشینه.
با وجود همه این مسائل، بچه های امروز با وجود احترامی که بهشون میزارن، شخصیتهای خیلی عالی از کار درنیومدن. البته هنوز برای قضاوت زوده اما از پررو بودنشون میشه فهمید چه اینده ای دارند.
بگذریم.
*** *** ***
 1- کنکور
سال 80 دغدغه اصلی من قبول شدن در کنکور بود.من که تا یکی دو سال قبلش فقط به خاطر کنکور برادرهام تا حدی با پدیده کنکور آشنا شده بودم، حالا باید خودم وارد میدان رقابت می شدم. سال 80 و 81 سالهای سختی برام بودن. اینکه تمام تلاش صبح تاشب من این باشه که درس بخونم و تست بزنم تا کنکور قبول بشم و برم دانشگاه. یعنی قبول نشدن در دانشگاه مصادف بود با مرگ!
لذت اون زمان من موفق شدن در حل تستهای سخت ریاضی بود. من که تا قبل کلاسهای کنکور برای حل یک تست ساده هم گیج میزدم، موفق شدم که حتی تا 3 ساعت مستمر بشینم و تست کار کنم و نمره خوب بیارم. همین موفق شدن برای شکستن غول تست ریاضی، برای من خیلی ارزشمند بود.

2- دانشگاه
بالاخره تلاشهای من نتیجه داد و همون سال اول دانشگاه قبول شدم. اما از دوران دانشگاه خاطره چندان خوشی ندارم.یعنی خاطره خوب من انگشت شماره و یکی از دورانهایی است که حاضر نیستم برای ثانیه ای برگردم.
من که با تمام وجود خواستم بیام دانشگاه، حالا پاس کردن واحدهای درسی برام سخت بود و دوست داشتم زودتر تموم بشه و بیام بیرون. 4 سال و نیم دانشگاه با همین حس سپری شد. تابستانهای این چند سال، با دوره های ازاد آموزشی و کسب مهارتهای مختلف گذشت.

 3- عشق
 برادرم از همون ترم اول دانشگاهش عاشق شده بود. تا پایان دوران دانشگاهش که ازدواج کرد، خانواده ما دوران خیلی سختی رو تجربه کرد. توضیح بیشتر این وقایع در این مقال نمیگنجد!

4- مهمان مامان
سال 85 بود که مامان مریض شد. از تلخ ترین و سخت ترین خاطرات به جا مونده در دفترچه خاطرات ذهنی من و سایر اعضای خانوادم، بیماری مامان بود.
مامان تازه بازنشست شده بود که گرفتار شد. خدا به آدم صبر میده. اینقدر صبر که نتونی گریه کنی و بغض خفته در گلوی تو مانع غذاخوردن تو بشه و مثل من در طی 3 روز، 4 کیلو وزن کم کنی. دوران سختی بود.
اما همونطور که من همیشه عقیده داشتم، یه اتفاق سخت، از فاجعه بزرگتر جلوگیری میکنه. پس بهتره که از این سال، سریعتر رد بشم تا کمتر یاد دردها و اشکهای مامان و خوابیدن روی زمینهای سرد بیمارستان شریعنی و.. بیفتم.

5-  وبلاگ

سریال جواهری در قصر، زمینه ورود هرچه بیشتر منو به اینترنت فراهم کرد. با وجودیکه قبل از اونهم در دنیای مجازی حضور داشتم اما با شروع این سریال حضورم پررنگتر شد و به عنوان نویسنده در وبلاگ پافا مشغول به نویسندگی شدم. بعدحدود دو سال با کمک داریوش،  فعالیت رو در سایت ادامه دادیم و حتی بعد این سریال، سایر سریالهای کره ای رو در زمینه خلاصه و .. ادامه دادیم. اگه داریوش نبود، وبلاگ ما هم بعد اتمام یانگوم، تمام می شد.
اما فعالیت ما ادامه پیدا کرد تا اینکه فیل تر شدیم. اول سایت فیل تر شد. بعد چند ماه که دومین جدید گرفتیم، وبلاگ هم مسدود شد. هنوز هم در سایت فعالیت مختصری داریم اما نه به پررنگی قبل. چون مطمئنا همین حضور کم خیلی بهتر از اینه که همین یکی رو هم از دست بدیم.
در این مدت به خاطر نیازهایی که داشتم، اطلاعات مختلفی برای این زمینه فعالیتی کسب کردم و میتونم بگم اگه این دوران نبود، من در جایگاه امروز قرار نداشتم.
دوران فعالیت وبلاگی من، دوران شیرینی بود. با وجود سختیهای مختلفی که پشت سر گذاشتیم، باز هم خاطره خوبی در ذهن خودمون و بیننده هامون به جا گذاشتیم.
شاید بیننده های سابق ما وقتی مروری به عکسهای ذخیره شده در کامپیوترشون بندازن، با دیدن ارم پافا، یاد لحظات خوشی که در وبلاگ و سایت ما سپری کردن بیفتن و لبخند به روی لبهاشون بشینه.
ضربه نهایی هم در پایان این سال به من زده شد که بلاگ اسپات و در نتیجه کافه شکلات هم فیل تر شد :(

6- کار

با اشنا شدن با خانم زرقامی، وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم. زرقامی که توانایی و علاقه منو به امور کامپیوتری دیده بود، همونسالی که رفتم مکه، منو به کمیته امداد معرفی کرد و من به مدت یک سال به عنوان مدرس مشغول به کار شدم.
دوران تدریس نقطه عطفی در شخصیت اجتماعی من بود. چند ماه بعد از مشغول شدنم در این مرکز، در آموزشگاههای دیگه ای هم از یک هفته تا چند ماه مشغول شدم و به این نتیجه رسیدم که با وجودیکه به عنوان یک مدرس، زمان کار کردنم  در دست خودمه، اما هر بار از نو شروع کردن خیلی سخته. برای من که نه مدرک مرتبط داشتم و نه مدرک مربیگری، خیلی سخت بود که بتونم در جایی تدریس کنم. این دوران برای من تلخی و  شیرینهای زیادی داشته که در این مقال نمیگنجد!
اما قبول شدنم در امتحان ادواری فنی و حرفه ای، از قبول شدن در کنکور برام با ارزش تر بود.
بابا با تدریس مخالف بود. چون میگفت این به عنوان چاشنی کار خوبه و نه به عنوان شغل اصلی. بهتره دنبال یه کار درست حسابی باشی. کار برای بابا  این بود که صبح بری و غروب بیای.
سال 88 تونستم به کاری که مد نظر بابا بود برسم. برام سخت بود که صبح برم و بعد از 12 ساعت، برگردم خونه. به جرات میتونم بگم که حدود 7-8 ماه طول کشید تا عادت کردم. روزهایی پر از استرس و گاهی سرشار از ناامیدی و یاس رو تجربه کردم. اما با این وجود از سال88 تا همین لحظه هم پیشرفتهای خوبی چه در زمینه اطلاعات کاری و چه شخصیتی داشتم.

*** *** ***
شما هم مطمئنا خاطرات تلخ و شیرینی از این دهه دارید. مطمئنا با یاداوری اون خاطرات، همون تلخیها هم لبخند به روی لبهاتون میاره چون همون سختیها باعث پیشرفت شما تا به اینجا شده.
امیدوارم در طی دهه بعد هم همین اندیشه رو داشته باشم و بتونم با سختیهاش کنار بیام و سعی کنم در براورده شدن خواسته هام، اصرار زیادی نداشته باشم.چون این دهه به من نشون داد که بهتره صبور باشم و در کنار حرکتی که دارم منتظر برکت خداوند باشم...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

در حسرت نینجا

لباس مشکی پوشیده بود و فقط چشماش معلوم بود. برای من که دختر بودم جذابیت بصری زیادی نداشت. اما اینکه میدیدم برادرهام با هیجان میشینن و بازی میکنن، منو وسوسه میکرد که من هم بازی کنم.
فکر کنم دوران ابتدایی بودم که کمودور 64 خریدیم. اولش نوه عمه بابا (شهاب) کمودور خرید و بعدش ما. برای همین هم تا مدتها شهاب ، راهنمای برادرهای من بود. من بلد نبودم چطوری باید یک بازی رو لود کنم و حتی اگه بتونم با اون دسته بازی، نینجا رو هدایت کنم و از گوشه کنار اتاقک تصویر چاقو و بطری و نانچیکو بشینم و بردارم، باز هم برای رفتن به مرحله بعد مشکل داشتم.
برادرهام هیچ وقت نزاشتن من نینجا بازی کنم. و این حسرت برای همیشه در دلم باقی موند.


نینجا 1، نینجا2، نینجا3: فکر کنم در نینجا 2 بود که برادرها نتونستن از مرحله 1 فراتر برن. در سکانس آخر بازی، رودخانه عریضی بود که پریدن از روش محال بود. یادمه یک بار شهاب اومد خونه ما و با برادرهام تا چند مرحله جلوتر رفتن. من هم با حسرت نگاه میکردم که بالاخره بعد از دو نینجای تکراری، دارم صحنه های جدید تری میبینم.
سهم من از کمودور، فقط موتور سواری بود. اونهم همیشه از روی مجسمه ابولهل پرت میشدم پایین!
یه بازی دیگه بود که اسمشو یادم نمیاد اما از اسلحه ی یوزی استفاده میکردن. اون موقع یا مجلات ترفند بازی نبود یا برادرهای من خبر نداشتن و برای همین یه وقتی هم که چند برگ راهنمای بازی دستشون میامد که باید از کجای صحنه فلان اسلحه رو بردارن یا برای نشستن در گوشه اتاق چطوری از دسته بازی استفاده کنن، هیجان انگیز بود.
دسته بازی مدام خراب می شد. یادمه یه دسته بازی داشتیم که بهش میگفتن گوشکوبی. اون از بقیه بهتر عمر کرد. هنوز صدای دسته بازی وقتی که برادرم تلاش میکرد که نینجارو باهاش بنشونه زمین، یادمه.
یادمه وقتی میخواستن برن مرحله بعد بازی، صفحه لود شدن، خط خطی بود یا این خط خط ها بالا میرفتن یا همینطور درجا میزدن.
از بین اسلحه ها، نانچیکو خوب یادم مونده. هم قیافش و هم اسمش برام جالب بود. به خصوص اینکه نمیتونستم درست تلفظش هم کنم!

وقتی کامپیوتر خریدیم، من عاشق بازی پرنس شدم. بالاخره تونستم یه بازی دخترپسند رو بازی کنم. یادمه یکی از اقوام به اسم بابک چند وقتی اومده بود تهران و وقتی برادرهام مدرسه بودن، من و بابک حسابی بازی میکردیم. با بابک بود که تونستیم مراحل بیشتری رو بریم و کلیدهای میانبر زیادی رو کشف کنیم.کلیدی که عمر رو زیاد کنه یا بریم به مرحله بعد.
وقتی برادرها از مدرسه میامدن خونه، من با هیجان از کشفیات اون روز براشون میگفتم. تمام صحنه های پرنس یادمه، به خصوص گیوتین هاش و اون سکانس آخر که پرنس، پرنسس رو در اغوش گرفت!
یه خط دستور برادرها برام نوشته بودن که بتونم رنگ زمینه و نوشته ها رو باهاش عوض کنم. این تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم. ( البته فکر کنم با کمودور این کارو میکردم)
یادم نیست که کمودور رو چکارش کردیم.دادیم به دایی تا به کسی بده و اون چکارش کرد. ولی هرچی که شده، دلم میخواست الان هنوز داشتیمش و من به حسرت دوران کودکی، باهاش بازی میکردم!

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

میانبری به سوی هزارآفرین

به شهاب گفتم: من سعی میکنم موقع امتحانات، زیاد به تقلب دانشجوها توجه نکنم.چون اگه متوجه بشم و چیزی نگم اون موقع خود دانشجوها میرن راپرتمو میدن و برا من مشکل ساز میشه. اما شهاب گفت: من در عوض هر روز کلی تقلب جمع میکنم و ضمیمه برگه امتحانی میکنم. نمره دانشجو هم میشه بیست و پنج صدم!
شهاب روشهای مختلف تقلب دانشجوها روبرام گفت و من هم با خودم میگفتم کاش من هم زمان دانشجویی از این روشهای مدرن با خبر بودم و تقلب پیشرفته تری میکردم!
*** *** ***

 خیلی کم پیش میامد که در زمان مدرسه و بعدش هم دانشگاه، امتحانی رو بدون تقلب بگذرونم. فلسفه تقلب من هم با بقیه بچه ها فرق میکرد. من تقلب رو حق خودم میدونستم و معتقد بودم کسی میتونه تقلب کنه که به اندازه کافی برای امتحان خونده باشه. یعنی کسی که بیق و پپه باشه نمیتونه تقلب کنه مگه اینکه یا خیلی ماهر باشه و یا خیلی خرشانس!
من تقلب میکردم چون اینقدری درس خونده بودم که لغات و اصطلاحات از مغزم فواره میزد بیرون و دیگه جایی برای حفظ کردن سال و قرن تولد و وفات شاعر یا درصد آبهای زیرزمینی و روزمینی مکزیک و چیزای دیگه که به نظرم وقت گذاشتن و فسفر سوزوندن برا حفظ کردنشون کاری بیهوده بود، نمیموند.. هنوز هم که هنوزه از حفظ کردن اعداد و ارقام عاجزم. یعنی اصلا خوشم نمیاد.
جدا از اعداد، یکسری موارد درسی هم بود که به دلایل مختلفی تو مغزم نمیرفت و با شناختی که از خودم داشتم میدونستم سر جلسه امتحان ترتیبش یادم نمیمونه و اگه ترتیب به هم بخوره، خود مطلب رو هم فراموش میکنم. برای همین چون تمام تلاشمو برای امتحان کرده بودم ، حق خودم میدونستم که برای یاداوری مطالبی که تو مغزم نرفته، تقلبی به همراه داشته باشم.

http://www.maximcloob.com/uploads/posts/2010-08/1280701407_330-41.jpg

حالا مروری داریم به مسائل مختلفی که در رابطه با تقلب مطرحه:

شیوه تقلب: شیوه ای که من همیشه ازش استفاده کردم، شیوه خودمحوری( خوداتکایی یا خودکفایی) بوده. یعنی بدون اینکه به کسی اعتماد کنم و باهاش هماهنگ کنم، این پروژه رو به صورت کاملا شخصی انجام میدادم و حتی در موردش با کسی حرف نمیزدم. چون معمولا دانش آموزی که نمرش کمتر شده در این مواقع میره راپرت میده!
بنابراین از روش  لوازم تحریرجادویی  استفاده میکردم
1- جامدادی: در داخل جامدادی مشهورم که طرح قورباغه داشت و از مشهد خریده بودم، برگه های کوچکی که روش نوشته بودم میزاشتم و کسی هم شک نمیکرد که داخل جامدادی تقلب باشه!
نوشته ها روی این کاغذها که هر کدام به دیواره جامدادی با چسب نواری چسبانده می شد، به صورت کاملا تلگرافی نگاشته می شد و اکثر اوقات هم سر جلسه هنگ میکردم که این چیه نوشتم! و باید کلی فکر میکردم که منظورم از اون جمله تلگرافی چیه!
2- خط کش و خودکار: بر روی خط کشهایی که رنگ مناسبی داشتن و میشد با مداد یا خودکار رویشان نوشت، و همچنین خودکارهایی که بهترین مدلشان خودکارهای سه ضلعی بودن، با مداد تیز نکاتی را مینوشتم که باز هم گاهی به دلیل تلگرافی بودن، غیر استفاده میشدن. مثلا فکر کن سر جلسه امتحانی که نیاز به خط کش نداره با خودت خط کش ببری!
3- میز: این روش کنده کاری یا نوشتن روی میز که مطمئنم همه شما ازش استفاده کردید،روش مناسبی بود که در مدارس و دانشگاههایی که میتونستی خودت صندلیتو انتخاب کنی و بشینی حسابی کاربرد داشت.
یادمه در دوران دبیرستان، زودتر به سالن میرفتم و نکات رو مینوشتم.
راههای مختلفی برای تقلب هست که بستگی داره به اینکه در چه محیط و شرایطی امتحان میدید و چه جور دانش آموز و مراقبی دور و برتون هست، و صد البته به شناخت خودتون از روحیاتتتون!
از رو دست هم نگاه کردن، برا هم سوال و جواب رو خوندن، رو دیوار نوشتن، روی دست و پا نوشتن، کاغذ همراه آوردن و جاسازی در مکانهای مختلف بدن ( این مورد بسته به جنسیت تقلب کننده فرق داره)، برگه امتحانی جابه جا کردن ( این یکی خیلی جسارت میخواد)، کسی دیگه رو فرستادن برای امتحان ( که نیاز داره خواهر ویا برادر دوقلو داشته باشید!) و ... .
http://www.maximcloob.com/uploads/posts/2010-08/1280701388_330-31.jpg 
میزان استفاده از تقلب:
اکثر اوقات به دلیل تسلط بر سوالات امتحانی از تقلبهایی که همراهم بوده استفاده نکردم و یا به دلایلی مثل مبهم بودن تلگرافهای تقلب یا نشستن در مکان نامناسب، نتونستم استفاده کنم. در واقع، تقلب برای من نقش آرام بخش رو داشته که بدونم یه چیزی همراهم هست که اگه بخوام میتونم ازش استفاده کنم.
بگذریم از اینکه گاهی اوقات خودمو فحش داده ام که چرا فلان نکنه رو سعی نکردی حفظ کنی و تو جامدادی نوشتی و الان هم نمیتونی استفاده کنی!

ایدئولوژی من:

همونطور که گفتم به دلیل درس خواندن زیاد من در ایام امتحانات حق خودم میدونستم که برای تکمیل این اطلاعات، نکاتی رو جهت یاداوری با خودم همراه ببرم. به خاطر همین تلاش کردن هم حاضر نمیشدم به کسی که زحمتی نکشیده تقلب برسونم.( البته بجز اون مورد مینا). چون همونطور که من آسفالت شدم تا امتحانو خوب بدم چرا بقیه به راحتی و بدون زحمت نمره خوب بگیرن؟
قبل تمام امتحانا بچه ها از هم التماس میکنن که تورو خدا به هم برسونیم و به من بگید و من نخوندم و روشهای به هم رسوندن رو برا هم یاداوری میکنن، اما جالبه که خود این افراد تا آخر امتحان سرشون رو از روی برگه تکون نمیدن.
من هم همیشه بهشون میگم که اینقدر جوابها طولانیه که اصلا فرصت نمیکنید چیزایی رو که بلدید رو بنویسید چه برسه به اینکه از هم بپرسید. برای همین هم میگم که از رو دستم اگه تونستید بنویسید.

راههای جلوگیری از تقلب در مدرسه و دانشگاه:
1-  دوران ابتدایی روی هر نیمکت 3 و حتی گاهی 4 نفر جلوس میکردن. برای جلوگیری از تقلب، از این 3 نفر، یکی مجبور بود بره پائین. یعنی بشینه کف زمین یا چمباتمه بشه و دفترشو بزاره روی نشیمنگاه و بنویسه.هر بار بین دانش آموزان دعوا بود که کی بره پائین. برای همین هم نوبتی میکردن که این اختلاف تا حدی حل بشه.
2- گاهی هم  دانش آموزان مجبور بودن کیفهاشونو بین خودشون بزارن تا سد راه دیدنشون بشه. کیفهایی که شل و وا رفته بودن مزاحم نوشتن روی برگه ها میشدن اما برای دید زدن مناسب تر بودن!
 3- تغییر شماره دانش آموزان برای هر جلسه امتحانی برای جلوگیری از نوشتن روی میز و دیوار و همینطور هماهنگ کردن با دوستان هم یکی دیگه از راههای جلوگیری از تقلب بود. اینجاست که اگه خود شخص وارد عمل بشه و خودکفایی رو پیشه کنه موفق میشه.
مکان های مناسب جهت تقلب:
هر کسی بنا به تجربیات و احساسات خودش بهتر میتونه تشخیص بده که کجا بشینه براش بهتره. بعضیها میگن مراقبها فقط به عقب نگاه میکنن و اگه کسی جلو بشینه و تقلب کنه رو اصلا نمیبینن. بعضیها هم مثل من جاهایی که به دیوار ختم میشه رو دوست دارن. مثلا در کنج دیوار یا لاقل ردیف سمت دیوار. اینجوری احساس آرامش بیشتری دارم و همچنین لاقل از یه جهت خیالم از پدیدار شدن مراقب کمتره.

خاطرات:
1- فکر کنم امتحان علوم چهارم دبستان بود. امتحان ثلث علوم که فوق العاده سخت بود و سوالات منطقه ای بود. معلوم نیست طراحان سوال، این سوالارو از کجاشون دراورده بودن! تو سالن اجتماعات مدرسه امتحانات برگزار می شد و صندلیها با فاصله زیادی نسبت به هم چیده شده بودن.
من کنار دختری به اسم "ندا" نشسته بودم و چون دیدم اون روی برگش بیشتر نوشته، سعی میکردم چشمامو تیز کنم تا بلکه یه چیزی دستگیرم بشه و رو برگه خودم بنویسم. اما چشمتون روز بد نبینه، معلم "ندا" اومد جلوی من و دو انگشتی ولی محکم زد روی گونه هام و گفت برا چی از رو برگه ندا نگاه میکنی؟
هنوز هم که هنوزه اون صحنه به خوبی یادمه و حتی ضربه محکم اون معلم هم فراموشم نشده. در دوران ابتدایی از اون سالن احتماعات به خاطر  اینکه مکان برگزاری امتحانات ثلث بود متنفر بودم. اما با این حادثه دیگه نور علی نور شد!
2- سال دوم راهنمایی بودم. امتحان ریاضی داشتیم و مراقبمون هم از معلمهایی بود که بعدا فهمیدیم تقلب سر جلسه اون مساوی با مرگه!
برای جلوگیری از تقلب، بر روی هر نیمکت یه نفر نشسته بود. نیمکت پشتی من دختری نشسته بود به اسم "مینا" که شنیده بودم چند سالی هم مردود شده.خلاصه با خواهش التماس مینا، من تصمیم گرفتم بهش کمک کنم. روی برگه ای که به عناون چک نویس ازش استفاده میکردیم جواب سوالات رو مینوشتم و با احتیاط و ترس و لرز از پشتم مینداختم برا مینا و اونهم دوباره بهم میداد. الان هم وقتی به این قضیه فکر میکنم میبینم چه جراتی داشتم. چون الان عمراً اینکارو برا هیچکسی انجام نمیدم. خداروشکر اون روز اتفاقی نیفتاد و آخر امتحان هم مینا کلی تشکر کرد که منو از افتادن نجات دادی و ... .
3- سوم راهنمایی بودم و امتحان نهایی داشتیم. البته داخل مدرسه خودمون امتحان میدادیم و مراقبها هم معلمهای خودمون بودن. فکر کنم امتحان اجتماعی بود. می خواستم از تقلب داخل جامدادی قورباغه ای استفاده کنم که یه مراقب به من شک کرده بود. این شک اینقدر زیاد شده بود که دیگه زوم کرده بود روی من. شانس آوردم که صداش زدن رفت پائین و من هم زود از تقلبم استفاده کردم و برگه امتحانیمو زود دادم و خطر از بیخ گوشم گذشت!
4- دوران دانشگاه سر امتحان جنین شناسی، استاد گفت که چیزی زیر دستتون نباشه و این حرفها. ما میتونستیم سر جلسه کیف ببریم ولی زیر دستمون نباید چیزی میزاشتیم. من هم  مثل همیشه تقلب همراهم بود. به استاد گفتم آب که میتونیم داشته باشیم. استاد گفت اگه توش تقلب ننوشته باشید. من هم جواب دادم تو آب ننوشتم! ( اگه استاد باهوش بود متوجه منظورم میشد که یعنی تو آب ننوشتم ولی جای دیگه که نوشتم!)
*** *** ***
بحث و خاطره درباره تقلب زیاده. شما هم اگه خاطره ای دارید در نظرات بنویسید، من هم اگه چیز دیگه ای به ذهنم رسید این مطلبو تکمیل میکنم.
اینهم یه لینک جالب درباره تقلب: http://www.as-team.ir/forums/showthread.php?t=695

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

چه کسی از سوسک میترسد؟

 انگار من تو حوض آب یخ افتاده باشم. فشارم اومد پائین و سرم خورد به دیوار و گفتم: سوسک؟؟؟ من؟؟؟
*** *** ***
از خواب که بیدار شدم و خواستم رختخواب رو جمع کنم، سایه ای در روی زمین توجهمو جلب کرد. بله بله یه سوسک محترمی، شب رو در کنار من به سر برده بود. ولی حیف که گلچین روزگار بهش امان نداد که بره پیش هم قطارهاش و از یک شب همبستری با من خاطره ها بگه!!!
*** *** ***
*** *** ***
اگه اشتباه نکرده باشم، ترم دوم دانشگاه بود. آزمایشگاه جانور شناسی 1 داشتیم و از دیدن لام های مختلف زیر میکروسکوپ شروع کردیم تا رسیدیم به تشریح. اولین تشریح، تشریح کرم خاکی بود. از حیاط باغچه خونه چند تا کرم چاق و چله پیدا کردم و بردم دانشگاه. به خاطر اینکه سارا چندشش می شد، من عمل تشریح رو انجام دادم. اینکه ببینی زیر پوست به اون نازکی کرم خاکی، چه بخشهای مختلفی قرار گرفته، خیلی جالب بود.
جلسه بعد، تشریح سوسک داشتیم. سارا از خونه سوسک آورده بود. موقع توضیح درس، استاد اشاره کرد که در تشریح باید همگروهیها با هم همکاری کنند. اینجوری نباشه که مثلا خانم الماسی کاری انجام نده! اینکه استاد به قصد از سارا اسم برد یا اینکه واقعا به عنوان مثال گفت، خود استاد میدونه. اما سارا احساس کرد که استاد متوجه شده جلسه کرم خاکی فعالیتی نکرده، برای همین هم در جلسه تشریح سوسک، سعی کرد نهایت فعالیت رو داشته باشه.
شاید هم به نفع من شد که سارا وارد عمل شد. چون دیدن چهره سوسک زیر لوپ و جدا کردن قطعات دهانی (لب بالا و لب پائین!) واقعا کار چندش آور و زجر دهنده ای بود. سارا به هر سختی بود کلیه قسمتهای سوسک که قرار بود جدا بشه و تشخیص داده بشه رو به سرانجام رسوند. و من هم خوشحال از اینکه دستی به سوسک نزدم!
*** *** ***
روز امتحان پایان ترم بود. بچه ها پشت در تجمع کرده بودن و هر کسی که از در آزمایشگاه میامد بیرون میپرسیدن امتحان چطور بود. اما تنها سوال من این بود که: سوسک به تو افتاد؟
یعنی اگه سوسک به یکی دیگه بیفته، شانس اینکه به من بیفته کمتر میشه!
از هر کسی که اومد بیرون پرسیدم سوسک به تو افتاد؟ اما جواب همه "نه" بود.
نوبت من شد. رفتم تو. استاد پارسا رو دیدم که در حین صحبتش با من، از شیشه، و با انبر، سوسک رو خارج کرد و به من گفت: شما برید پشت اون میز و حاضر بشید سوسک رو تشریح کنید.
انگار من تو حوض آب یخ افتاده باشم. فشارم اومد پائین و سرم خورد به دیوار و گفتم: سوسک؟؟؟ من؟؟؟
دیگه تموم شده بود. خوشحالی ناشی از تشریح نکردن سوسک در جلسه خودش جای خودشو به کوله باری از اندوه و ترس داد. من نمیتونستم تشریح کنم. تنها امیدی که به خودم دادم این بود که بالهاشو که میتونی جدا کنی. بالهارو جدا کردم به کاغذ چسبوندم و اسمشو رو کاغذ نوشتم. در انتهای کار یکی از آقایونی که نقش همکاری در خدمات آزمایشگاه داشت، دلش به حالم سوخت و قطعه تحتانی سوسک رو که با چندش قیچی کرده بودم رو کمک کرد که روی کاغذ بچسبونم. اما چه کمک کردنی! جوری چسب رو فشار داد که هرچی تو بخش تحتانی بود زد بیرون.
استاد اومد نمره بده. با ترس نگاهش کردم و شروع کردم به التماس. استاد گفت تو حتی نتونستی خوب بچسبونی. من هم با لحنی آروم و  آمیخته با ترس گفتم این اقا اومد کمک کنه...
با التماسهای بعدی من استاد حاضر شد، لام زیر میکروسکوپ نشونم بده و بخشهای مختلف رو پرسید. اینقدر حالم بد بود که نمیدونم درست جوابشو دادم یا نه.
در نهایت این درس پاس شد اما این خاطره تلخش همیشه با منه.
*** *** ***
من در کل تو دانشگاه به بدشانسی معروف بودم. خاطرات زیادی از این بد شانسی ها دارم که هر وقت حس داشتم براتون تعریف میکنم. از این به بعد هر وقت سوسک دیدید یاد این ماجرا بیفتید!!!


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

ادرار مورد نظر در دسترس نمی باشد!

با اعتماد به نفس جلو رفتم. ساعت یک ربع به هشت صبح بود. اون خانوم بارکدهارو به برگه ازمایش منگنه زد و یه بارکد هم روی لیوان نمونه گیری زد و به من گفت: بعد نمونه ادرار برو برای خون.
من با نگاهی متعحب پرسیدم: مگه ادرار هم هست؟
خانومه گفت: آره
من با تعجب و ناراحتی گفتم: آخه از کجام در بیارم؟
چهل دقیقه بعد...
لیوان رو نشون خانومه دادم و به اندک قطره ای که در لیوان بود رو اشاره کردم و گفتم: خانوم به خدا از بچگی همین مشکلو دارم!

*** *** ***
از آزمایش ادرار بیشتر از زدن آمپول و کنکور میترسم. یعنی از بچگی همین وضع بود. مامان همیشه غصه داشت که چه خس و خاشاکی به سر خودش بریزه که من بتونم شیشه های سس مایونز رو پر کنم.
وقتی دکتر، آزمایش میداد و با مامان راهی آزمایشگاه میشدیم و مامان به عجز و ناله من مبنی بر اینکه به خدا جیشم نمیاد، توجهی نمیکرد، اون موقع بود که توی آزمایشگاه خودش پشیمون میشد که چرا به حرف من گوش نداده که بره شیشه نمونه گیری رو از مسئول آزمایشگاه بگیره تا من در خونه و با روحی آرام و قلبی مطمئن، شیشه های سس مایونز رو پر کنم.

حتما دیگه از شیشه مایونز بدتون میاد نه؟ خوب من چکاره بیدم. وقتی الهام کوچک بود، ظرف نمونه گیری ادرار، شیشه های هم سایز و هم قیافه شیشه سس مایونز بود.هیشکی نبود بگه که ممکنه یکی جوگیر بشه و کل شیشه رو پر کنه! یا بشه یکی مثل من که اصلا نتونه ....

همیشه از آزمایش ادرار میترسیدم چون میدونستم آخرش چی میشه. میدونستم نه شیشه پر میشه و نه از غرغر مامان خلاصی دارم.
یه بار که رفته بودیم آزماش( وقتی الهام کوچک بود)، آزمایشگاه نزدیک خونه، یه دستشویی داشت.
در رو که باز میکردی یه فضا برای دست شستن بود و بعد یه در باز میشد به توالت.من وارد شدم و بعد چند دقیقه دیگه وقتی دیدم عملیات امکان پذیر نیست یا ادرار مورد نظر در دسترس نمی باشد! بیشتر از پر شدن شیشه نگران معطلی مردم پشت در و در نتیجه غرولند مامان بودم.
این دفعه هم در اوج نگرانی از توالت بیرون اومدم و یه خانوم که پشت در بود اومد تو. من بیرون در بعدی نرفتم و داخل منتظر شدم.خانومه کارشو کرد و وجدانش راحت شد و چشمانش هم باز شد و بیرون رفت و من مجددا داخل شدم.
یکی از آقایون که بیرون نشسته بود با خیال اینکه دو تا توالت در اون مکان هست وارد شد و ضایع شد. چون من داخل بودم و در قفل. در نهایت باز هم قطره ای در شیشه نچکید و من دست از پا درازتر اومدم بیرون.

مامان عصبانی بود. شیشه هارو گرفتیم که ببریم خانه. مامان با عصبانیت گفت: میدونی اون خانومه وقتی تو معطل کردی نشست زمین کارشو کرد؟ اون آقاهه هم فکر کرد دو تا دستشویی تو هست اومد تو؟ آخه چرا اذیت میکنی؟

از اون روز بود که دیگه تن به آزمایش ادرار در داخل خود آزمایشگاه ندادم. دیگه ظرفهارو میگرفتم و در خونه پر میکردم.
تا اینکه چند سال پیش که قرار بود آزمایش بدم، چند تا از ظرفهای کوچیک میخ های معرق خودم رو شستم و ضدعفونی کردم وقبل اینکه برم آزمایش، پر کردم. وقتی رفتم ازمایشگاه با خونسردی رفتم دستشویی و ظرفهای پر رو توی ظرف خود آزمایشگاه خالی کردم و با افتخار از دستشویی بیرون اومدم!

اما این دفعه قضیه فرق داشت و بعد از سالها مجددا مجبور شدم داخل خود ازمایشگاه نمونه بدم.
قضیه از این قرار بود که روز قبل رفتم آزمایشگاه پرسیدم که برای این آزمایش باید ناشتا باشم یا نه و همینطور این سوال حیاتی که نمونه ادرار هم باید بدم یا نه. خانومی که جواب منو داد که خدا لعنتش کنه گفت نه ادرار نیستن.
من با خوشحالی راهی خونه شدم و صبح هم با شادمانی رفتم ازمایشگاه. اما...
وقتی خانومه گفت آزمایش ادرار هم هست، انگار منو تو استخر آب یخ انداختن. گفتم آخه از کجام در بیارم؟ خانومه گفت برو اب بخور
من با وجودیکه میدونستم آب خوردن هم نتیجه ای نداره، رفتم آب خوردم و خوردم و خوردم.
یه بار رفتم نمونه بگیرم نشد. آب خوردم. راه رفتم. دیگه همه منو میشناختن و میگفتن نیومد؟
بقیه ملت رو دیدم که با خونسردی و چهره ای بی تفاوت از دستشویی ها با لیوان محتوی ادرار بیرون میامدن. اما من با چهره ای غمزده و شکست خورده همراه با یه لبخند خجالت روی لب، با حسرت، به لیوانهای مردم نگاه میکردم. حتی یه دختر مدرسه ای هم بود که وقتی دیدمش با خودم گفتم تو از این هم کمتری؟

دفعه دوم که دیدم نتیجه ای نداره با اندک قطره جاری شده در لیوان، پیش خانومه رفتم و با استیصال توام با خجالت، گفتم به خدا از بچگی همین مشکلو دارم. خانومه خندید و یه ظرف داد تا ببرم و پر کنم و بعد بیارم.

  *** *** ***
قضیه به همین جا ختم نمیشه. چون چند روز دیگه باید آزمایش اعتیاد بدم و اونجا دیگه خبری از ادرار آماده شده در خونه و ظرف گرفتن نیست. نمیدونم اونجا چه خاکی تو سرم بریزم یا بهتر بگم چه ادراری توی ظرف بریزم...

 *** *** ***
یه دفعه که مادربزرگم نمونه ادرار داده بود اومد خونه و گفت: فکر نکنم جواب ایندفعه درست دربیاد. چون یه خانومه همونطور که لیوان دستش بود، دستش هم میلرزید و توی هر لیوانی چند قطره چکید!

*** *** ***                 *** *** ***              *** *** ***
یادش به خیر فیلم هنرپیشه. با بازی اکبر عبدی و فاطمه معتمداریا.
گفته بودن اگه از ادرار بچه نابالغ استفاده کنی، میتونی بچه دار بشی. این زوج هم تو شهر گشتن و یه پسر بچه رو پیدا کردن و بردن تو خونه. معتمد اریا به بچه میگفت: بشاش بشاش . زندگی ما به شاش تو بستگی داره!

*** *** ***

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

خاطرات تزریقی

افشین در وبلاگش نوشت: با ماشين به سوي مطب دكتر ميرويم. من هنوز سعي مي‌كنم با قورت دادن آب دهانم اين قضيه را آزمايش كنم كه آيا واقعاً دچار گلودرد شده‌ام يا اينكه طي يك معجزه همه چيز خوب شده است؟ به حوالي مطب دكتر كه ميرسيم حس مي‌كنم اعصاب داخل پايم مور مور مي‌كند. سايه‌ي سياه ترس بر وجودم مي‌افتد. آيا امكان دارد دگمه‌اي اختراع شود كه به محض فشار دادن آن شما در سه ساعت بعد باشيد و مجبور به تحمل هيچيك از اين صحنه‌هاي ناراحت‌كننده بعدي نگرديد؟
تزريقاتچي به پشت پرده مي‌آيد. " شل بگير... ميگم پاتو شل بگير!"

*** *** ***               *** *** ***               *** *** ***

وقتی این مطلب را در وبلاگ افشین خوندم من هم ناخوداگاه یاد خاطرات " مريضي – دكتر – آمپول "خودم افتادم.
فکر نکنم کسی پیدا بشه که از امپول خاطره خوبی داشته باشه. همیشه از بچگی وقتی پدر مادر رو اذیت میکردیم میگفتن میبریمت بهت سوزن بزنن! در نتیجه وقتی اسم امپول رو میشنیدیم مو به تنمون سیخ میشد که هیچ، دلمون می خواست اصلا به دنیا نیامده بودیم که در یک روزی بریم سوزنی بشیم.
*** *** ***
پزشکی در نزدیکی منزلمون مطب داشت که از نوزادی پیشش میرفتیم. اسمش هم دکتر سمائی بود. همیشه کفشی میپوشید که پاشنه مردونه داشت! نمیدونم از کجا میخرید ولی خیلی تک بود. تو مطبش دو تا مبل خیلی کوچیک برا بچه ها داشت.
هر وقت منو معاینه میکرد ویشگونم میگرفت. برا همین هم دوستش نداشتم. به مامانم میگفتم منو اذیت میکنه نمیخوام برم پیشش.
اما از اونجائیکه من از همان عنوان کودکی انواع و اقسام مریضیهارو تجربه کردم و برای همین هم الان سعی میکنم پاستوریزه باقی بمونم، همین بیماریها باعث شد طعم تلخ امپول رو هم زیاد بچشم.
از تب مالت و کهیرهای پوستی و سینوزیت و کم خونی گرفته تا ساده ترینش که اسهال استفراغ بود!
من هم مثل بقیه بچه ها وقتی میشنیدم که دکتر امپول داده کلی گریه زاری میکردم که من نمیخوام امپول بزنم و این حرفها.
دوران تب مالت زیاد یادم نمونده ولی دورانی که سینوزیت داشتم در یک مقطعی از بیماری، دکتر 10 تا امپول داده بود که هر روز بزنم. یادمه وقتی با همون دلهره و استرس و خیالاتی که افشین به خوبی توصیفش کرده، به نزدیکی درمانگاه میرسیدم، وقتی از پیاده رو به سر کوچه ای نزدیک میشدیم که که درمانگاه توش بود و سر کوچه یه مغازه بود که تنها چند حرف آخر اسم مغازه" ران" دیده میشد ، با خودم میگفتم: دیگه تموم شد. رسیدی. دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. چقدر از اون مغازه که بادیدن حروف آخرش تنم میلرزید، بدم میامد. اسم مغازه نورباران بود.
خانومی که برام امپول میزد دیگه دلش برا من سوخته بود که داره هر روز منو سوراخ میکنه. به امپول زدن این خانوم عادت کرده بودم. یه بار از مامانم پرسید مگه چند تا امپول داره؟ مامان گفت ده تا.
همین شل کن شل کن آمپول زن که افشین گفت هم هنوز در یاد من که تنمو سفت میکردم و آمپول زن شاکی میشد، باقی مونده. بعد ها مامان بهم گفت که هیچ وقت طاقت نداشته وارد شدن سوزن در بدن بچه هاشو ببینه. تو اتاق میامد و دلداری میداد ولی نگاه نمیکرد!
( فقط قبل از آمپولی شدن بود که مامان منو میبرد یه مغازه نزدیک درمانگاه و برام ابمیوه میخرید. میگفت نباید ضعف داشته باشی وگرنه وقتی آمپول زدن حالت بد میشه. شاید هم برا دلگرمی و خوشحال شدن من این کارو میکرد)

در همین درمانگاه پزشک کودکانی بود که من تا 5-6 سال پیش هم پیشش میرفتم ! همون پزشکی که سینوزیت منو تشخیص داد. وگرنه پزشکهای جوان الان که اصلا حوصله مریض ندارم و فقط حق ویزیت میگیرن و اصلا عمق قضیه براشون مهم نیست. این پزشک که اسمش دکتر حریری بود همیشه به مریضهاش آمپول میداد. برادرم میگفت اینها باید امپول بدن تا بساط تزریقاتی درمانگاه پابرجا باشه. وگرنه میتونن با قرص و کپسول بیمار رو درمان کنند. گرچه اگه اون امپولهارو نزده بود الان معلوم نیست چه وضعی داشتم.
*** *** ***
مشکل من فقط به امپول زدن محدود نمیشد. بچه که بودم نمیتونستم قرص و کپسول رو ببلعم. مامان بیچارم زجر میکشید تا من دارو بخورم.اکثر اوقات هم مجبور میشد تو آب حل کنه. که بعدا فهمیدم که کار اشتباهی بوده. هروقت هم دکتر کپسول میداد و مامان میگفت شربت بده، تو داروخانه دکتر میپرسید دخترتون مگه چند سالشه؟
یادمه قوطی قرص آهن رو قایم کردم تا مجبورنشم طعم تلخ و آهنی قرص که وقتی در آب حل میشه بدتر هم میشه تحمل کنم. دوران سینوزیت هم کپسولهارو قورت نمیدادم و مامان وقتی نصفه شب به من کپسول میداد الکی قورت میدادم و وقتی مامان میرفت، لای دستمال کاغذی تف میکردم!
اینکه چطوری شد که من بالاخره تونستم قرص ببلعم خدا میداند.
سر همین قضیه قورت دادن یکی از پزشکهای درمانگاه به من گفت: قرص که ندم، آمپول که ندم، پس دعا بنویسم؟؟؟؟
برا همین من ترجیح میدادم و البته مجبور میشدم برا بهتر شدن مریضی، به آمپول تن بدم.

*** *** ***           *** *** ***          *** *** ***
یه همکاری داشتیم و داریم که وقتی یه بار داشت به یکی از نیروهای کار دانشجویی توضیح میداد که با نرم افزار مخصوص چطوری کار کنه، وقتی دانشجو جلوی این همکارمون تمرین میکرد، همکارمون میگفت بله بله تموم شد تموم شد.
یکی از دانشجوها گفت: اقای فلانی انگار داره آمپول میزنه که میگه تموم شد تموم شد!!!
*** *** ***
چند سال پیش در بیمارستان 501 ارتش، مشغول دوره کاراموزی کمکهای اولیه بودم. اگه از توضیح مسائل مختلف تلخ و شیرینی که پیش اومد بگذریم، یکی از ماجراها برای من موندگار شد.

مثلا آمپول زدن بلد شده بودم امابا کلی ترس و دلهره سوزن رو داخل باسن مظلوم بیماران میکردم. یه بار آقایی دراز کشید و من براش امپول زدم. بعد تزریق، بیمار از روی تختش بلند نشد. گفتم مشکلی هست؟ گفت انگار سفت شده. من هم ترسیدم و همونطور که بیمار به شکم دراز کشیده بود، پاهاشو چند دقیقه مالیدم!
بعدا وقتی ماجرا رو برای دوستان تعریف کردم، گفتن طرف همینو ازت می خواسته و ناز کرده و تو هم خوب بهش فاز دادی!!!

*** *** ***

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

چه رویاهایی می آیند...

گاهی اوقات پیش میاد که در یه لحظه از زندگی، احساس میکنی اون لحظه رو قبلا دیدی. مثلا توی خواب.همه چیز برات آشنا میاد.
گاهی اوقات موقعی که تب شدیدی داری خواب میبینی. خوابهای بی سر و ته.
گاهی اوقات وقتی به یه چیزی خیلی فکر میکنی، خوابشو میبینی.
گاهی اوقات دوست داری خواب خاصی ببینی، اما همه جور خوابی میبینی جز اونی که می خواستی.
همیشه یه سری خوابها هستند که به دلایلی تا آخر عمر، یاد آدم میمونن. مثل خوابهای خیلی تلخ یا شیرین و خوابهایی که به وقوع می پیوندند.
*** *** ***
بچه که بودم خواب دیدم نمکی اومده دم در خونمون و به من گفت: دختر خانم میشه این جاروی من که افتاده روی زمین رو بهم بدی؟ من هم خم شدم جارو رو بردارم که آقا نمکیه منو انداخت تو گونی نون خشک!
هنوز هم این خواب به وضوح همون موقع یادم مونده...
*** *** **
از اول دبستان، در مدارس مسابقه علمی برگزار می شد. مسابقه ای که در اون، سطح سوالات از سطح آموزشهایی که معلم میداد بالاتر بود و قرار بود دانش آموزانی که آی کیوی بالاتری دارند مشخص بشن.
دوران راهنمایی هم من در این مسابقه اجباری شرکت کردم. چند شب بعد امتحان، خواب دیدم که یه برگه روی دیوار زدن و برگزیده های مسابقه رو مشخص کردن. اسم من هم بین اونها بود. حتی رتبه ای که داشتم رو هم دیدم.
روز بعد رفتم مدرسه و دیدم که خوابم دقیقا به همون نحو درست از آب درومده و با دیدن اسمم برای اولین بار جزء پنج نفر اول مسابقه علمی، ذوق مرگ شدم.
دوباره شب بعد خواب دیدم همون برگه روی دیوار زده شده و اسم من جزء اون پنج نفر نیست. روز بعد دوباره دیدم خوابم درست بوده و اسم من دیگه روی کاغذ نیست. رفتم دفتر مدرسه و پرسیدم که ماجرا چیه. خانم ناظم هم گفت: بررسی کردیم اشتباها اسم شمارو زده بودیم!
من هم حسابی دپرس شدم و ...
روزی که می خواستن لوح تقدیر به برگزیده های مسابقه بدن، اسم منو هم خوندن! من هم حسابی کیفور شدم. یکی از دوستان که از ماجرا اطلاع داشت گفت: الهام شانس آوردی ها...
*** *** ***
یک سال قبل کنکور خواب دیدم مامان که رفته بود جواب کنکور رو بگیره از بیرون  اومده و داره گریه میکنه. من گفتم قبول شدم؟ مامان گفت نه. آخه ده هزار شدی!
وقتی از خواب بیدار شدم زارزار گریه کردم. تا قبل نتایج کنکور تا حد زیادی مطمئن بودم خوابم راست بوده و خودمو آماده کرده بودم که اگه این رتبه رو گرفتم خیلی هول نکنم.

روز قبل اعلام نتایج کنکور خواب دیدم رفتم کارناممو بگیرم. وقتی کارنامه رو دستم گرفتم اینقدر اعدادش طول و دراز بود که متوجه نمیشدم رتبه کدومه.و تو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که این اعداد به تومنه یا به ریال!!!
همین هم شد. یعنی روز بعد که کارناممو گرفتم اصلا متوجه نمیشدم رتبم چند شده. آخرش متوجه شدم که رتبم شده: 3740
البته به ریال!
*** *** ***
این یه خاطره ربط چندانی به خواب دیدن نداره. دوران کودکی یه تشکی داشتیم که روی پارچش عکس موتور داشت. نصفه شب که بی خواب میشدیم یا از خواب میپریدیم، فکر میکردیم روی تشک پر از سوسک شده! مامان رو صدا میزدیم که مامان سوسک اومده!
*** *** ***
شما کدامیک از رویاهای کودکیتون هنوز در خاطرتون مونده؟
تا حالا فکر کردید خوابهایی که میبینید سیاه سفید هستند یا رنگی؟
*** *** ***
پی نوشت 1:
یه بار یه خوابی دیدم که هم تیتراژ ابتدایی داشت و معرفی بازیگران و خلاصه تا آخرش مثل یه فیلم ادامه پیدا کرد.
چند بار هم پیش اومد که در طول شب که بیدار میشدم و باز میخوابیدم ادامه خواب قبل رو میدیدم.
اما اکثر اوقات پیش اومده که وقتی تلویزیون روشن بوده یا کسی تو خونه داشته حرف میزده، صداها با خوابی که میدیدم قاطی شده و بعد که بیدار شدم متوجه شدم همه چیزارو تو خواب شنیدم. اما سیر جریانش کمی فرق داشته.
 *** *** ***
پی نوشت 2:
نمیدونم چرا ولی وقتی کسی مدت زمان زیادی از کودکیشو توی یه خونه گذرونده باشه، و در بزرگی در یه خونه جدید یا حتی خونه قدیمی که نوسازی شده زندگی کنه، هر وقت خواب ببینه، خودشو در همون خانه کودکی با تمام شرایط قبل تعمیر یا ساختش میبینه.حتی اگه چندین سال بگذره.
 *** *** ***
پی نوشت 3:
چند سال پیش بود که اینقدر سرم خارش گرفته بود که تصمیم گرفتم کچل کنم. یعنی مثل سربازها موهامو از ته بزنم.تصمیمم خیلی جدی بود و با وجودیکه مامانم مخالف بود من جدی جدی می خواستم این کارو انجام بدم. 
تا اینکه یه شب خواب دیدم کچل کردم و هرکی منو میبینه میگن این دختره از کانون اصلاح تربیت فرار کرده! خیلی ترسیده بودم و وقتی از خواب بیدار شدم از این تصمیم جدی منصرف شدم. مامانم گفت خوبه از این خوابها ببینی تا این دیوونه بازیهارو بزاری کنار!!!


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

سیزده به در

هیچ وقت سیزده به در سبزه گره نزدم.یعنی اعتقادی نداشتم که با سبزه گره زدن بخت باز میشه و این حرفها. هیچ وقت هم انگیزه رفتن به دامان طبیعت رو در این روز نداشتم. چون اینقدر همه جه شلوغ میشه که حال آدم از این شلوغی بهم میخوره.

*** *** ***
از روز سیزده فروردین خوشم نمیامده و نمیاد. چون روز بعدش باید رفت مدرسه یا دانشگاه یا سر کار.
زمانی که درس میخوندم 2 شب در سال بود که تا ساعت سه نصفه شب خوابم نمیبرد. یکی بعد سیزدهم فرودین و یکی بعد 31 شهریور. از ساعت 10 شب میرفتم تو رختخواب تا بلکه بتونم صبح زود بیدار بشم ، اما تا ساعت سه خوابم نمیبرد . تو رختخواب بیدار بودم و گوسفند میشمردم.
حالا اگه 14 فروردین و اول مهر به جمعه میخورد، این کابوسها کمی به تعویق می افتاد اما به هرحال باید این شبها رو میگذروندم.

البته یه شب دیگه رو هم باید به این شبهای خاص اضافه کرد و اونهم شب امتحان جنین شناسی بود که تا ساعت سه خوابم نبرده بود و نهایتا بیدار شدم مامانمو صدا زدم تا پیشش بخوابم بلکه خوابم ببره!

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS