‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها

بوردا; بهشت پنهان

افشین نوشت: مجله بوردا برای بچه‌های نسل من اولین مواجهه با جنسیت محسوب میشود. چه بسیار دفعاتی که با ژستی متفکرانه همراه مادر شروع به ورق زدن شماره‌های مختلف این مجله میکردیم ولی در اصل بدنبال همان تبلیغ‌های شامپو و صابون و کرم بدن بودیم! ادامه مطلب…
*** *** ***         *** *** ***         *** *** ***
خیلی اذیت شدم تا بالاخره بابا رو راضی کردم که من از خیاطی خوشم نمیاد. بابا اصرار داشت که تو که اینهمه چیز یاد گرفتی، خیاطی رو هم یاد بگیری، خیلی عالی میشه، اصلا دختری که خیاطی بلد نباشه به درد شوهرش نمیخوره!
حالا بالا برو پائین بیا که بابا جان، دوره زمونه عوض شده. یه زمانی هنر دختر به خیاطی و گلدوزی و قالی بافیش بود، اما الان تعریف هنر برای دختر و پسر عوض شده. اگه کسی خیاطی بلد نباشه، گناهی مرتکب نشده.
یک بار هم مامان گوشمو گرفت که بشین تو این تابستونی خودم خیاطی بهت یاد بدم، اما من کسی نبودم که زیر بار برم. اصلا حوصله و اعصاب خیاطی رو نداشتم. یک بار هم رفتم از یکی از آموزشگاههای خیاطی، ساعت و هزینه کلاسهاشو پرسیدم. اما وقتی دیدم که حداقل سه روز در هفته و هر روز هم ۳-۴ ساعت باید سر کلاسی بشینم که علاقه ای بهش ندارم، دیدم بهتره که بی خیال بشم و یه جور دیگه ای بابا رو هم بی خیال کنم. بابا میگفت لااقل باید بتونی وقتی زیپ و خشتک شوهرت پاره شد خودت بدوزیش و مجبور نشی بدی مادر شوهرت! اون موقع میگن پس این دختره چی بلده؟!
*** *** ***
از همون وقتی بچه بودم، مامان برام لباس میدوخت. بهترین لباسهارو در روزهای عروسی اقوام، من میپوشیدم. وقتی هیچ کسی لباس عروس نداشت، من لباس عروس میپوشیدم و پز میدادم. لباسهام، مامان دوز بود وقتی که مغازه های لباس فروشی لباسهای متنوع و قشنگی نداشتن.
مامان میگه: بعد از انقلاب و زمان جنگ، جنسهای خارجی به کشور نمیامد و تولیدی های داخلی خیلی سعی میکردن که جنسهای خوبی عرضه کنند. اما هرچی زور میزدن، نمیتونستم  روزهای قبل از انقلاب رو جبران کنند. قبل انقلاب، جنسهای خارجی و مواد اولیه مرغوب تری وارد کشور می شد. لاقل افرادی که وضع مالی خوبی داشتن میتونستن از این جنسها استفاده کنند. اما زمان بچه های ما قحطی اومد. برا همین هم من خودم لباس میدوختم و تن بچه هام میکردم.
همزمان با بچه داری و معلمی و سر و کله زدن با حداقل ۴۰-۵۰ دانش آموز در هر کلاس، مامان، خیاطی میکرد. اسنادش هم موجوده که چه لباسهای قشنگی برای من دوخت. از الان بگذریم که بچه ها میتونن هم سایز و هم سلیقه خودشون یه چی در مغازه ها پیدا کنن، زمان ما این طور نبود.
*** *** ***
هر وقت مامان مشغول خیاطی می شد، در طبقه ی کوچیکی که با چند تا پله به پشت بام منتهی می شد، کنار انبوه وسایل و ملزومات خیاطی، مجلات رنگ وارنگی پیدا می شد که میتونست مارو آروم کنه و مامان هم بتونه به خیاطیش برسه. تمام مجلات با روزنامه جلد شده بود و رنگ و روی روزنامه حاکی از این داشت که مدت زمان زیادی از خرید مجلات میگذره. روزنامه هایی که به رنگ زرد متمایل شده بود و روز به روز نازکتر می شد.
با ولع به عکسها و تبلیغات مجلات نگاه میکردیم و وقتی به عکسها و لباسهای بچه ها میرسیدیم، میگفتیم مامان از این برام بدوز. وقتی مامان میدوخت، میگفتیم چرا مثل عکس نشد؟ حالا مگه مامان میتونست مارو قانع کنه که اونها عکسه و خارجیه و این حرفها!
مامان از قبل انقلاب، بوردا میخرید. بعد انقلاب خریدش سخت تر شد و بعد از چند سال، بوردا، ناپدید شد. تا اینکه دوباره از اواخر دهه ۷۰، فروشنده های لوازم خیاطی، وقتی میدیدن خیاطی میکنی یا قابل اعتمادی، میگفتن بوردا هم بخواهید داریم. یادمه اولین باری که بعد مدت طولانی بوردا خریدیم، قیمتش ۳ یا چهار هزار تومن بود. مامان میگفت تعجبه دارن میفروشن و عکسهاشو هم سیاه نکردن!
در مدتی که بوردا ناپدید شده بود و فقط خیاطها میتونستن از کانالهای که داشتن، این مجلات رو خریداری کنن، مجله ای به نام “برش” به بازار اومد که تصاویرش نقاشی بود و حتی الگوهاش هم قابل اعتماد نبود.
*** *** ***
وقتی در عوالم بچگی بوردا رو ورق میزدیم، انگار میرفتیم در یک دنیای دیگه و طلسم می شدیم. دنیایی که به نظرمون بهشت بود! لباسهای خوشگل، بستنی ها و خوراکیهای خوشمزه، لوازم آرایش های جذاب، خانمهای خوشگل و خوش اخلاق، مرد های خوش تیپ و خوش هیکل و بدون ریش سیبیل!( و حتی بدون مو در بدن!!!). برای ما در اون روزها، بهشت خیلی ساده و در عین حال زیبا و فریبنده بود. بهشتی که فقط در “بوردا” یافت می شد.
یادمه، یکی از صفحاتی که من خیلی دوست داشتم، عکس گربه داشت! از همون موقع عاشق گربه بودم. ولی گربه ی بوردا رو میدیدم فکر میکردم شبیه این گربه در ایران پیدا نمیشه!
بین انبوه بوردا ها، نقشه های گنجی پیدامیکردیم که نمیدونستیم قراره با دنبال کردن خطهای رنگیش به کجا برسیم. اون نقشه های گنج، الگوی لباسها بودن! هر خط با یک رنگ و یک مدل کشیده شده بود و مامان از روی اونها، الگو در میاورد. نمیدونستیم که مامان چطوری میتونه تشخیص بده هر خط برای کدوم لباسه!
یکی از مجلات، نقشه گنج نداشت. از قضا از بین سایر مجلات هم تعدادصفحات بیشتر و تصاویر زیباتری داشت. وقتی شروع میکردی به ورق زدن، آدمها، لخت تر می شدن!
اول خانمها کت و دامن و شلوار و بعد پیراهن آستین کوتاه و بعد دامن کوتاه تا میرسید به … . اقایون هم همینطور. اول تصاویر آقایون پوشیده و خوش تیپ و بعد اقایون خوش هیکلی که زیر پوش و مایو پوشیده بودن!
این صفحات از این مجله بدون الگو، فرسوده تر از بقیه صفحاتش شده! چون از همه بیشتر دیده شده!
مامان در توضیح اینکه این مجله چرا الگو نداره میگفت: زمان شاه، کد لباس رو از این مجله یادداشت میکردی و سفارش میدادی از خارج برات میاوردن. زری خانوم هم یک لباس برای شهاب سفارش داد آوردن!
وقتی مامان اینو میگفت من ناراحت می شدم و میگفتم: یعنی ما نمیتونیم سفارش بدیم؟ مامان میگفت الان که دیگه نه ولی اون موقع هم خیلی لباساش گرون بود. من عاشق یکی از تی شرتهای این مجله بودم که عکس پینوکیو داشت.

*** *** ***
بعد از شهرت بوردا در ایران، تمام مجلات خیاطی بین مردم، به نام بوردا نام گذاری شدند. شاید الان هم خانمهایی باشن که وقتی مجلات خیاطی و مدل لباس ایرانی رو میبینن به فروشنده بگن: آقا بوردای خارجی نداری؟ من بوردای ایرانی نمیخوام!!!

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

کاغذ استنسیل

زمان مدرسه دو مدل امتحان داشتیم (البته صرف نظر از متد جدید نمره دادن توصیفی و عدم برگزاری امتحان به صورت جدی در مقاطع ابتدایی بعضی مدارس، امتحانات هنوز هم با همین روشها در مدارس در حال انجامه)امتحان  شفاهی و امتحان کتبی.
در امتحان شفاهی برای برخی دروس مثل فارسی، معلم تعدادی دانش آموز رو از روی دفتر صدا میکرد و بچه ها هم جلوی تخته سیاه می ایستادن و معلم از تک تکشون سوال میپرسید. سایر دانش آموزان هم یا بایستی به سوال جواب ها گوش بدن و یا تکلیفی که معلم داده رو انجام بدن. دانش آموزانی که از نظر ترتیب حروف الفبا در ابتدای دفتر بودن، همیشه عذاب داشتن که معلم چطوری سوال میپرسه. از این جهت افرادی که مثل من در اواسط دفتر بودن شانس اینو داشتن که به مدل سوالها آشنا بشن و ترسشون بریزه! هنوز هم ترتیب فامیلیهای نوشته شده در دفتر و صدای معلم برای صدا زدن در خاطرمه.
البته بگذریم از اینکه در مقاطع بالاتر و در زمانهای پرسشهای عادی کلاسی، معلها به ترتیب دفتر نمیپرسیدن و دانش آموزان زرنگ خیلی سریع حدس میزدن که معلم داره یکی در میون میپرسه یا از اخر یا وسط شروع کرده به پرسیدن!
امتحان کتبی هم سختیهای خودشو داشت. چون دیگه از به هم رسوندن های امتحان شفاهی یا التماس به معلم برای گفتن اول جمله یا پرسیدن سوال دیگه و خدا خدا کردن به اینکه سوال آسون بهمون بیفته یا وقت زودتر تموم بشه و ما بیفتیم برای جلسه بعدی، خبری نبود و قرار بود عدالت برقرار بشه. برگه سوالات در امتحان پخش می شد و این تازه شروع مشکل بود.
** *** ***
یکی از مشکلاتی که هم سن و سالهای ما در دوران مدرسه تجربه میکردن، چاپ نشدن درست سوالات امتحانی روی برگه پلی کپی بود. در شروع امتحان معلم میامد و یکبار تمام سوالات رو میخوند و ما جاهایی که کمرنگ افتاده بود رو پررنگ میکردیم.
مشکل اصلی به خاطر نداشتن دستگاه فتوکپی در مدرسه بود. بنابراین معلمها مجبور بودن روی کاغذ استنسیل سوالات رو بنویسند و با دستگاه مخصوص سوالات را چاپ کنند. 
  یادمه مامانم برای نوشتن روی این کاغذها خیلی مشکل داشت. یعنی اگه کاغد توسط خودکار، اندکی پاره میشد، موقع چاپ ،اون کلمه سیاه چاپ میشد. مامان یه خودکار داشت که اکثر اوقات سئوالاتو با اون مینوشت، چون دیده بود که با این خودکار، مشکل کمتری پیش میاد و سوالات بهتر چاپ میشن. 
در ادامه مطلب توضیحاتی را می خوانید درباره  چاپ استنسیل و روش کار با آن.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

دیکته

 آن مرد آمد.
آن مرد با الاغ آمد.
آن مرد با نان سنگک آمد.
آن مرد با ظرف قرمه سبزی آمد.
آن مرد به خانۀ مادرش رفت.
آن مرد بچه دار شد.
 آن مرد پوشک خرید.
آن مرد با شیر خشک آمد.
آن مرد بچه را به مدرسه برد.
آن مرد به فرزندش دیکته گفت.
آن مرد برای فرزندش اسباب بازی خرید.
آن فرزند بزرگ شد.
آن فرزند با ماتیز آمد.
آن فرزند نان سه نان خورد.
آن فرزند بیف استراگونوف خورد.
آن فرزند به دانشگاه رفت.
آن فرزند ازدواج کرد.
  *** *** ***
 روی برگه هایی که نوار پهن آبی رنگی بالای خودشون داشتند، امتحان دیکته رو مینوشتیم.روی این نوار آبی، جایی برای نوشتن اسم و فامیل و نام معلم و امتحان و تاریخ بود. یعنی فقط کافی بود این نوار فرم مانند رو پر کنی.
برگه های 4 صفحه ای که گاهی که امتحان کم بود یه برگشو میدادیم به دوستی که برگه امتحانی با خودش نیاورده و ممکن بودمعلم دعواش کنه. این برگه ها بیشتر مخصوص امتحان دیکته بود. چون در دوران ابتدایی تمام امتحانا بجز دیکته روی خود برگه سوالات، جواب داده می شدند.
چند معلم که در کلاس و راهرو ایستاده بودند، به نوبت جملات امتحان دیکته رو با صدای بلند برای دانش آموزان تکرار میکردند.
معلم اول در جلوی سالن: آن مرد..         معلم دوم در وسط سالن: آن مرد ..      معلم سوم در انتهای سالن: آن مرد..
گاهی اوقات متن امتحان دیکته بی سر و ته بود و هر پاراگراف از یه جایی از درس آورده شده بود و گاهی هم متن به حالت داستان بود و سر و ته داشت.
اگه یه جای متن رو عقب میموندیم و نمیتونستیم همراه بشیم باید غرولند های معلم رو تحمل میکردیم که اکثرا هم میگفتن آخر دیکته یه بار دیگه میخونیم و شما جاهایی که عقب موندید رو اصلاح کنید.

 *** *** ***
از بین امتحانات دوران مدرسه، امتحان دیکته یکی از امتحاناتی بود که با دردسرهای خاص خودش همراه بود. امتحان ریاضی با مشکلی مثل پیدا کردن پرتقال فروش و امتحان علوم هم با پرسش همیشگی چرا وقتی تو اتاق دود بود باید بخزید زمین، همراه بودند. اما امتحان دیکته یه مشکلاتی داشت که بقیه امتحانا نداشتن.
سرهم یا جدا؟
یک سری لغات بودند که نمیدونستیم باید سرهم بنویسیم یا جدا. راه حلش هم این بود که یا اینقدر کتاب رو دقیق بخونیم که ببینیم تو کتاب جدا نوشته یا سرهم یا اینکه به نحوه تلفظ معلمی که داره متن دیکته رو میخونه دقت کنیم.
نحوه تلفظ هم برای افراد با لهجه های مختلف متفاوته. یادمه سر یکی از امتحانای فارسی دوران راهنماییی، معلم لهجه ترکی داشت و ما حتی لغات معمولی رو متوجه نمیشدیم چه برسه به نحوه تلفظ جدا یا سر هم بودن اون لغات خاص!

آب میوه، جهان گرد، دانش جو، گل برگ، شیمی دان، کوه نورد، باستان شناس، شاه زاده، پی آمد، ماه رو، سنگ دل، روان پزشک ، پیش رفت، صاحب خانه، جمع آوری، دل خواه، خوش حال ، خوش بخت، گم راه، نیم روز، نوش دارو، خوش آیند، گم نام.
 اینها چند مثالی بود که در سایتی که لینکشو در پایان مطلب آوردم، ذکر شده بود. البته فکر کنم لغاتی که ما باهاش مشکل داشتیم گنگ تر از این لغات بودند. متاسفانه هرچی به ذهنم فشار آوردم اون لغات یادم نیامد. اگه شما یادتون میاد در نظرات بنویسید.

"ص" صابون یا "س" سرسره؟
مشکلات دیگه ای که امتحانات دیکته داشت در پایه های مختلف تحصیلی متفاوت بود. مثلا در دوران ابتدایی، زمانی که دایره لغات دانش آموز محدود بود، اینکه با ص بنویسه یا س خودش مشکل بزرگی در حد پیروزی در المپیک بود!
ء یا ی؟
خانۀ یا خانه ی؟
اگه یادتون باشه در کتاب فارسی اول ابتدایی درسی داشتیم که یاد میداد بگیم: خانۀ. حالا اینکه به ۀ میگفتن چی یادم نمیاد!
 درک "ی" چسبان خیلی سخت بود. اینکه چرا اگه این ۀ گذاشته نشه نیم نمره ما کم میشه و آسمون به زمین میاد رو فقط معلم میدونست!
دوران دبیرستان بودم که طی یک اقدام انتحاری ۀ تبدیل به "ی" شد و دیگه قرار شد بگیم خانه ی.
جالبه که خیلی سریع همه به این تغییر تن دادن و در مجله و روزنامه و خبر و ... این تغییر به کار رفت و موجی از شادی ملت را فرا گرفت!
*** *** ***
یه لینک جالب: http://www.cibloggers.com/?p=1263


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

بازی پدیا( دایرة المعارف بازیهای کودکی)- قسمت اول


کشتم شپش شپش کش شش پارا این چند تا نقطه داره؟
وقتی کسی ازت این سوال رو میپرسید میگفتی: دوباره بگو تا روی کاغذ بنویسم و نقطه هاشو بشمرم. غافل از اینکه فقط باید تعداد نقطه های "این" رو میگفتی! یعنی فقط سه تا نقطه!!!

تفریحات هم نسلهای ما و مادر پدرهامون به تکرار همین جملات ساده یا بازی های ساده تری که نیاز به هیچ امکاناتی نداشت، انجام می شد. اون موقع خبری از کامپیوتر و پلی استیشن و این حرفها نبود. یعنی فقط خودت بودی و خودت و خواهر برادرت و حداکثر بچه های فامیل. البته با دستهای خالی...

*** *** ***

همه چیز از وقتی شروع شد که به ما گفتن: دالی!
وقتی فرد جدیدی در یک خانواده وارد میشه، اعضای خونه چه برای سرگرمی خودشون و چه برای سرگرم کردن و آروم کردن بچه از راههای مختلفی مثل بازی کردن استفاده میکنند.
طفل معصوم از همان عنفوان کودکی با بازی کردن اخت میگیره. و این بازی رو در تمام مراحل زندگیش ادامه میده. حتی وقتی بزرگ شد با احساسات آدمها هم میتونه بازی کنه!
در این مطلب مروری داریم به بازیهای دوران کودکی بچه های دهه شصت و هفتاد. سعی کردیم که برای هر بازی، توضیحی ارائه دهیم که هم برای آنانی که اطلاعاتی ندارند، مفید باشه و هم تجدید خاطره ای برای هم نسلهای خودمون باشه.

بعضی از بازیها بین دختر و پسر و یا بین مدرسه و خانه مشترک هستند.برای برخی بازیها اسمی نیافتیم و یا ممکن است در مناطق مختلف کشور اسامی متفاوت تری برای این بازیها ذکر شده باشد. بازیهای فهرست شده زیر، بازیهایی هستند که اینجانب بیشتر به یاد داشته ام .
*** *** ***

بچه وقتی هنوز نرفته مدرسه، تو خونه یا کوچه بازی میکنه. زمان ما کوچه امنیت داشت. هم بچه دزدی زیاد نبود و هم از ویراژماشین و موتور به نسبت امروز خبری نبود. برای همین خانواده ها با خیال راحت میزاشتن بچه هاشون در کوچه بازی کنند.
وقتی هم که بچه رفت مدرسه، محیط مدرسه بازیهای خاص تری رو میطلبید.

اصطلاحات بازیها:
1- سوختن: کسی که بازی را می بازد.
2- گرگ: فردی که قرار است موجب باختن سایر بازیکنان شود!
3- یارکشی: جهت انتخاب اعضای تیمهای شرکت کننده در بازی از روشهای مختلفی استفاده می شود.
4- موچ: با گفتن این واژه بازیکن یک  فرجه جهت گفتن حرف مهمی می گیرد.
5- چشم گذاشتن: کسی که چشمانش را میبندد تا سایر بازیکنان کاری را انجام دهند.
6- نخودی: فردی که در آمار بازی زیادی اومده و نمیدونن چکارش کنند یا از نظر سنی از بقیه کمتره و میخوان دلش نشکنه به عنوان نخودی وارد بازی میشه.

روشهای انتخاب شروع کننده بازی:
1- گردو شکستم
2- سکه انداختن ( شیر یا خط)
3- ده بیست سی چهل... یا  ده  بیست سه پونزده...
4- سنگ   کاغذ   قیچی

بازیهای پیش دبستانی:

اما وقتی بچه تازه به دنیا اومد و کم کم داشت بزرگ میشد، از بازیهای ساده ای برای سرگرم کردن اون استفاده میشد:

1- دالی...

وقتی بچه هیچی حالیش نیست و میشه سرش راحت کلاه گذاشت، خانواده از بازی "دالی" استفاده میکنند. یعنی یکی از اعضای خانواده پشت یه چیزی قایم میشه و طفل بیچاره که از هیچ جا خبر نداره و دست راست و چپشو نمیشناسه، فکر میکنه طرف غیب شده. اون موقع شخص به ظاهر غیب شده یکهو خودشو نشون میده و طفل معصوم مثل اینکه تی تاپ دیده باشه! ذوق از خودش در میکنه و میخنده.
شخصی که میخواد لحظه ای غیب بشه یا میتونه صورتشو پشت دستش قایم کنه یا پشت بدن کسی یا اثاثهای خونه قایم بشه.
این روش بازی برای آروم کردن بچه های که مدام داره ذق ذق (zegh zegh) میکنند خیلی مفیده!

2- لی لی لی لی حوضک...

وقتی بچه کمی بزرگتر شد ( دقت کنید که کمی، یعنی هنوز خبر نداره که دارید سرش شیره میمالید)، خانواده از بازی "لی لی حوضک" استفاده میکنند.
لی لی لی لی حوضک، جوجو رفت آب بخوره افتاد تو حوضک.
به این ترتیب که دست کودک را میگرفتند و کف دستش با انگشت اشاره کمی حالت قلقلک ایجاد میکردند و این شعر رو میخوندن.

3- کلاغ پر...

زمانی که بچه فرق بین گاو و کلاغ و گوسفند و قورباغه رو فهمید، میشه از بازی "کلاغ پر" استفاده کرد. محدوده سنی خاصی را نمی شود برای این بازی تعیین کرد.یعنی ممکن است کودک 1 ساله فرق خر و طوطی را بداند اما کودک 7 ساله هنوز به گاو بگوید ببعی.
روش این بازی بدین نحو است که مشابه روش قبلی دست کودک را میگیرند و با انگشت اشاره به کف دست اشاره میکنند و می گویند: کلاغ.... پر ... گنجشک ... پر الاغ .... پر
کودک بایستی به محض شنیدن اسم حیواناتی که پرواز میکنند بگوید: پر
و اگر بعد از شنیدن اسم الاغ بگوید پر ، کودک بازی را باخته است. البته گاهی برای سنجش هوش و حواس کودک، والدین به قصد به حیواناتی که پرواز نمی کنند هم می گویند پر. تا ببینند کودک چه عکس العملی نشان می دهد.
حالا اگر این کودک متعلق به قشر فوق تحصیل کرده مملکت گل و بلبل ما باشد، بجای استفاده از اسم حیوانات شناخته شده که یا کودک در باغ وحش دیده یا در کتاب و کارتون، می گویند: پنگوئن .... پر شتر مرغ .... پر
کودک از کجا بداند که پنگوئن پرنده است ولی پرواز نمیکند، خدا می داند.

4- تاپ تاپ خمیر...

تاپ تاپ خمیر، شیشه پر پنیر، دست کی بالاست؟

این بازی برای اسکل کردن کودکان منزل استفاده میشد. یعنی والدین، بچه هایی موجود در خانه اعم از فرزندان خودشان یا اقوام را گرد هم می آوردند تا برای استراحت پدربزرگ وقت مناسبی جور شود و این بازی را بدین نحو اجرا می کردند:
بچه ها به نوبت روی زمین زانو زده و پشتشان را به طرف کودکان دیگر می کردند و حالت خمیده به خود می گرفتند. یکی از اعضا بر پشت کودک میزد و میگفت: تاپ تاپ خمیر شیشه پر پنیر دست کی بالاست؟
در این هنگام بعضی از کودکان دستهای خود را بالا می گرفتند. و کودک خم شده باید حدس میزد که چه کسانی دست خود را بالا برده اند. اگه درست تشخیص میداد بازی را میبرد در غیر اینصورت بازی ادامه پیدا میکرد.

5- اتل متل توتوله...

یکی دیگر از بازیهایی که حکم قوطی بگیر و بنشان داشت، بازی "اتل متل توتوله" بود. بازی که ریشه در فرهنگ غنی ایران دارد و نسل به نسل و سینه به سینه عینا منتقل شده و تنها بازی است که با همان شعر و روش بدون هیچ تحریفی هنوز هم اجرا میشه.
روش بازی به این نحو است که بچه ها روی زمین نشسته و پاهای خود را دراز می کنند.یکی از بزرگترها یا کودک بزرگتر جمع با خواندن این شعر روی پاهای کودکان دیگر که پاهای خود را دراز کرده اند میزند و وقتی به عبارت انتهایی شعر رسید، پای اشاره شده بایستی جمع شود.

اتل متل توتوله     گاو حسن چجوره

نه شیر داره نه پستون       شیرشو بردن هندستون

یک زن کردی بستون    اسمشو بزار عم قزی    دور کلاش قرمزی

هاچین و واچین     یه   یا   تو   ور    چین

بازی ادامه پیدا میکرد تا فقط یک پا باقی بماند!

هنوز در مورد معانی فلسفی این شعر کهن، اطلاعاتی در دست نیست و معلوم نیست حسن و زن کردی چه نسبتی با هم دارند. آیا این دو به هم محرم هستند و تصمیم دارند برای ماه عسل به هندوستان بروند؟ چرا هندوستان در این شعر عنوان شده؟ آیا سراینده شعر با سفارت هندوستان در ایران رایزنی کرده و فرش و پسته رد و بدل شده؟ این انقزی با انقزی سریال خوش نشین ها چه رابطه ای دارد؟ چرا این بازی روی پا انجام می شود و نه روی دست؟
با وجود تمام این ابهامات و چراها، تمام ایرانیان بر روی این شعر تعصب خاصی دارند...

6- قایم باشک

در روزگارانی که خانه ها متراژ بیشتری داشتند و در چند طبقه همراه با زیرزمین و حیاط بزرگ طراحی شده بودند، کودکان خانواده می توانستند برای سرگرم کردن خود از بازی "قایم باشک" بهره ببرند.
بازی بدین نحو اجرا میشد که یکی از کودکان به اصطلاح چشم میزاشت ( گرگ) و تا یک عدد معینی میشمرد و بقیه کودکان در این فاصله قایم می شدند تا کودکی که چشم گذاشته پیدایشان نکند.
فضاهای قایم شدن در خانه های بزرگ قدیمی، به وفور یافت می شد. کودک بعد از شمردن میزان عدد مشخصی بلند می گفت: اومدم. و به دنبال کودکان قایم شده میگشت.
کودکانی که پیدا می شدند سوخته به حساب میامدند.چنانچه در فاصه ای که کودک به دنبال کودکان دیگر میگشت، کودکی خود را به محل اول بازی( جایی که چشم گذاشتن انجام می شد) می رساند با ذکر عبارت "سک سک" از هر نوع سوختنی خود را رهایی می بخشید.
این بازی از هیجان و اضطراب زیادی برخوردار بود و لذتی وصف نشدنی را به کودکان هدیه می داد.


7- گرگم به هوا

فکر کنم بازی "گرگم به هوا" همون بازی "بالا بلندی" باشه. بازی به این نحو انجام میشه که یک نفر به عنوان گرگ انتخاب شده و بقیه بازکنان بایستی دویده و خود را به محلی بالاتر از سطح زمین برسانند. در صورتیکه قبل از این عمل توسط گرگ گرفته شوند، سوخته محسوب شده و گرگ بعدی خواهند بود.

بازیهای دبستانی:
وقتی کودک نشکفته با هزار نق و ادا اطوار پا به مدرسه گذاشت و قرار شد استعدادهای نهفته اش شکوفا بشه والف رو بگه و تا ی بره، پدر مادر هم با هزاران امید و آرزو کودک را روانه مدرسه کردند، غافل از اینکه شاگرد مدرسه در حین درس معلم، فکر و ذهنش به شیطنت و بازی میگذره و نقشه میکشه که زنگ تفریح با کی و چی بازی کنه.

بچه های اول دبستان که تازه وارد و صفر کیلومتر محسوب می شدند، از بازیهای مدرسه ای سررشته ای نداشتند اما به تدریج از بچه های سال بالاتریاد میگیرند که در زنگهای تفریح یا ورزش چطوری سر خودشونو گرم کنند.

1- گردو شکستم...

یکی از بازیهایی که بیشتر به عنوان تعیین شروع کننده بازی اصلی، کاربرد داشت، "گردو شکستم" بود. بازی بدین نحو اجرا می شد که سرگروه دو تیم در فاصله چند متری و روبروی هم قرار می گرفتند و شروع کننده این بازی یکی از پاهای خود را به جلوی پای مخالف حرکت میداد و روبروی پنجه پای مخالف قرار میداد و میگفت: گردو و طرف مقابل میگفت: شکستم. فندق... شکستم...
این حرکات و حرفها  ادامه پیدا میکرد تا پای یکی از بازیکنها پای طرف مقابل را له شود.
در اینکه پای له شده شروع کننده بازی باشه یا خیر بستگی داشت که چی به نفع باشه. یعنی اگه به نفع بود برنده این گردو شکستم بازی رو شروع کنه، بازی توسط برنده شروع می شد در غیر اینصورت تیم فرد بازنده بازی را شروع می کرد.

این مصلحت اندیشی نشاندهنده این بود که در خون فرزندان ما از همان عنوان کودکی، جرزنی وجود داشته!


2- ده بیست ...

یکی دیگر از بازیهای تعیین کننده شروع کننده بازی، ده بیست سه پونزده یا ده بیست سی چهل بود.
نماینده های دو تیم و یا کلیه بازیکنان( در صورتی که بازی تیمی نباشد) دور هم حلقه زده و یکی از بازیکنان در حین خواندن و شمارش به روی سینه های بازیکنان میزد.
ده بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد.
ده ، بيست ، سه ، پونزده ، هزار و شصت و شونزده ، هر كي ميگه شونزده نيست ، هيفده ، هيجده ، نوزده ، بيستً!
آنا ، نه‌مانا ، دوو دوو اسكاچي، آنا مانا كلاچي! 
و اونی که دست روی سینه اش قرار گرفته از دور خارج می شود.بازی ادامه پیدا میکرد تا فقط یک نفر باقی بماند.

3- سنگ  کاغذ  قیچی

بازی دیگری که هم به عنوان بازی مجزا و هم تعیین شروع بازی استفاده می شد، "سنگ کاغذ قیچی " بود. بازی که باوجودیکه نیاز به هوش و استعداد چندانی نداشت اما در درون خودش هیجانهای نهفته ای داشت. یعنی فکر میکردی طرف این دفه می خواد سنگ بیاره یا قیچی .
اصول بازی بدین نحو بود که بازیکنان دستان خود را به پشت سر می بردند و با گفتن " سنگ کاغذ قیچی" دستان خود را به نشانه هر کدام از این اجسام روبروی هم میاوردند.

سنگ مغلوب کاغذ می شد و کاغذ سنگ را دربر می گرفت.
سنگ بر قیچی پیروز می شد و ضربه مهلکی به قیچی میزد.
قیچی کاغذ را پاره می کرد و کاغذ را از دور خارج می کرد.

چنانچه توافق طرفین به یک بار بازی بوده باشد و برنده شروع کننده بازی باشد، بازی تمام می شود اما چنانچه قرار باشد امتیازی جمع شود بازی ادامه پیدا میکند.
هنوز هم که هنوزه انجام این بازی خیلی فاز میده.

بعد مشخص شدن شروع کننده بازی، بازی شروع می شد. برخی از بازیها دو نفره و برخی هم با شرکت کل اعضای کلاس انجام می شد.

4- تخم مرغ گندیده...

یکی از بازیهایی که در زنگهای ورزش یا زمانی که معلم سر کلاس نیامده، انجام می شد( بیشتر در مدارس دخترانه)( چون در زمان زنگ تفریح امکان برگزاری این بازی به علت ازدحام دانش آموزان مدرسه نبود)، "تخم مرغ گندیده" نام داشت.

بدین صورت که دانش آموزان یک دایره بزرگ بر حسب تعدادشون تشکیل میدادند و روزی زمین می نشستند و دست خودشون رو به پشت می بردند. یکی از دانش آموزان پشت سر گروه به دویدن مشغول میشد و میگفت: تخم مرغ گندیده و باقی بچه ها میگفتند بوی گلابی میده.

این عبارات تکرار می شد تا اینکه دانش آموزی که میدوید یک شیء که معمولا کاغذ مچاله بود در دست یکی از افراد نشسته قرار میداد. و اون شخص خیلی سریع از جای خود بلند می شد و دنبال شخصی که در ابتدا در حال دویدن بود، میدوید تا سرانجام او را میگرفت. چنانچه دانش آموز قبل از گرفته شدن به محل قبلی دانش آموز بلند شده می رسید و مینشست، دانش آموزی که جای خود را از دست داده بود ضایع می شد و باید بازی را ادامه میداد.
هدف نهایی این بازی فقط دور هم بودن و جیغ جیغ کردن دانش آموزان دختر مدرسه و تخلیه انرژی توسط دویدن بود.

5-  آلیسا آلیسا...

نوبتی هم باشه نوبت بازی محبوب دانش آموزان دختر مدرسه است. بازی که هنوزم دخترها به یاد دارند و ازش خاطرات فراوانی دارند.
"آلیسا آلیسا جینگیل آلیسا هی " "کلاه کاپیتان افتاد تو دریا هی"

هدف این بازی هنوز هم بر همگان پوشیده است. اینکه این بازی چطور اختراع شد و سراینده این شعر کی بود و چطور بصورت خودجوش در کلیه مدارس اجرا شد جای بسی تامل دارد.

دانش آموزان دو دایره داخل هم که یکی بزرگتر و یکی کوچکتر است تشکیل داده و دستهای همدیگر را میگیرند. یک دایره نشسته و دایره دیگر ایستاده و و به نوبت دایره بزرگ که ایستاده با خواندن بیت اول شعر به دویدن و چرخیدن حول دایره کوچک مشغول می شوند و بعد از بیت اول نشسته و دایره داخلی شروع به دویدن می کند.

6-دختره گریه میکنه...

" دختره اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه

از برای من پرتقال من یکی رو بزن یکی رو نزن"

دیگر بازی محبوب دخترها "دختره اینجا نشسته" بود . بازی بدین نحو انجام می شد که یکی از شرکت کننده ها در وسط یک دایره بزرگ تشکیل شده توسط دانش آموزان، مینشست و حالت زاری به خود میگرفت.بعد اتمام شعر، دختر نشسته بلند می شد ( فکر کنم با چشمان بسته) و سعی میکرد دانش آموزان دیگر را بگیرد. دانش آموزانی که گیر می افتادند دختر زاری کننده بعدی محسوب می شدند.

7- عمو زنجیر باف

"عمو زنجیر باف     بله

زنجیر منو بافتی      بله

پشت کوه انداختی    بله

بابا اومده     چی چی آورده

نخودچی کیشمیش     با صدای چی؟

با صدای گاو      ماااااااااااا

بازی مشهور "عمو زنجیر باف" در دورانی انجام می شد که نخودچی کیشمیش از ارج و قرب بالایی برخوردار بود و خبری از تنقلات امروزی نبود. همچنین این بازی به هدف آشنا کردن فرزندان این مرز و بوم به صدای حیوانات مختلف بود تا آنانی که به باغ وحش نرفته بودند از روش دیگری با حیوانات آشنا شوند.
دانش آموزان حلقه ای تشکیل داده و دستان همدیگر را می گرفتند و رو به مرکز دایره میچرخیدند و شعر را می خواندند. در انتهای شعر بایستی صدای حیوان ذکر شده را با صدای بلند و هیجان بالایی فریاد می زدند.
گاهی نیز دو گروه شده و روبروی هم خط افقی را تشکیل داده و با خوندن هر بیت به طرف گروه جلویی حرکت می کردند.

8- خاله بزغاله...

از بازیهای دخترانه دیگر میتوان به "خاله بزغاله" اشاره کرد. بازی که الهام گرفته از داستان " شنگول و منگول" بوده است. گویی این داستان آنچنان تاثیر شگرفی بر کودکان داشته است که موجب ابداع این بازی به یاد و به نام بزغاله داستان شده است.
سلام سلام خاله بزغاله           علیک سلام خاله بزغاله
بچه نداری خاله بزغاله           پس اینا چین خاله بزغاله
یکیشو میخوام خاله بزغاله      کدومو میخوای خاله بزغاله

دو گروه ردیف افقی روبروی هم تشکیل داده و هر گروه یک بیت از شعر را خوانده و به طرف گروه روبرویی حرکت میکند و در زمان خواندن بیت دیگر توسط گروه مقابل، راه آمده را عقب می رود. و در پایان شعر هم به یکی از اعضای تیم مقابل اشاره می کند که وارد تیمش شود.

9- وسطی

در زمان زنگ ورزش یا زنگ تفریح، با یک توپ، بازی وسطی انجام می شد.این بازی یا به صورت سه نفره یا تیمی انجام می شود. به این نحو که یک یا چند نفر از یک تیم  به وسط رفته ( اصطلاحا به این شخص "خرس" اطلاق خواهد شد) و تیم مقابل که در دو طرف این بازیکنان قرار دارند، با پرتاپ توپ قصد سوختن بازیکنان وسط را دارند.
چنانچه توپ به بدن بازیکنان وسط برخورد کند، این فرد سوخته محسوب خواهد شد و از بازی کنار می رود. اما چنانچه بتواند توپ شلیک شده توسط گروه مقابل را قلمبه در دست بگیرد، اصطلاحاً " بل" گرفته و این بل، امتیازی برای این تیم محسوب خواهد شد.

10- دس رشته ( دستش ده)

این بازی هم صرفا به عنوان بازی و یا گاهی جهت اذیت و ازار همکلاسیها کاربرد دارد. یک وسیله چنانچه بازی باشد ، یک توپ و چنانچه موجب اذیت باشد، یک وسیله از شاگرد مظلوم، توسط تعدادی از بچه ها دست به دست می شود به نحوی که به دست آن فرد مظلوم نیفتد. این دست به دست دادن همراه با پرتاب کردن خواهد بود. اگر فرد بتواند این وسیله را از چنگ سایرین دراورد برنده بازی خواهد شد.

11- زوووووووووووو

دو گروه تشکیل شده با گفتن "زوووووووووو" به طرف تیم مقابل هجوم می آورند تا فردی را از تیم بگیرند. نکته مهم در این بازی این است که نباید زوووووووو قطع شود. یعنی باید یک نفس بگی زووووووووووووووو.

12- کش بازی

در این بازی یک کش به پای دو نفر که در مقابل هم و به فاصله ایستاده اند بسته شده و فردی دیگر سعی میکند از روی کشها بپرد. در هر مرحله کش به سطح بالاتری از زمین آورده خواهد شد.

13- لی لی

توسط گچ مربعاتی بر روی زمین کشیده شده و درون هر کدوم عددی نوشته می شود. فرد بازی کننده یک پایی باید در داخل مربعات بپرد. این بازی نیاز به توضیح بیشتر دارد که در مطالب بعدی به آن پرداخته خواهد شد.

این مطلب ادامه دارد....


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

13 آبان

اصلا مراسم پرچم سوزی و پرچم لگد کردن، از ایران شروع شد. ایران مد کرد که این کارو انجام بدن. یعنی به نظرم بقیه کشورها هم از ایران یاد گرفتند که میشه اینکارو انجام داد.
*** *** ***
داشتم از مدرسه ابتدایی دخترانه و پسرانه واقع در خیابان رد میشدم که صدای مرگ بر آمریکا و سرود آمریکا ننگ به نیرنگ تو، از مدرسه ها به گوش می رسید. یاد ایام 13 ابان در روزگار خودمون افتادم. روزگاری که ما از آمریکا فقط اسمی شنیده بودیم و هیچ تصور دیگه ای ازش نداشتیم. حتی وقتی میگفتیم مرگ بر آمریکا، احساس میکردیم که همه آدمها در همه جای دنیا باید اینو بگن. یعنی این فقط یک جملست که باید تکرار بشه. مثل بقیه شعارها و سرودهایی که از همان عنفوان کودکی با سرنگ وارد مغزمون کردن. سرنگ که چه عرض کنم از وقتی رفتیم مدرسه، آنژیوکت زدن و وارد خونمون کردن. مرگ و درود به هویتهایی که هیچی ازشون نمیدونستیم.
اون موقع عشق ما بچه مدرسه ایها این بود که روز دانش آموز قراره بهمون جایزه بدن. اینکه در این روز شهید فهمیده رفته زیر تانک یا لانه جاسوسی خراب شده، فرقی برامون نداشت. اصلا این لانه جاسوسی که گفتی یعنی چه؟؟؟؟
فقط به این فکر کن که قراره به همه بچه ها جایزه بدن. مهم نیست پاک کن بدن یا آبرنگ، مهم اینه که از خرس هم مویی!
یادمه هر سال میگفتن روز 13 ابان پرچم بیارید، این روز هم مشابه ایام 22 بهمن، از جهاتی موجب انزجار بچه ها بود. از روزنامه دیواری هایی که قرار بود گروهی توسط بچه ها درست بشه و در نهایت به دست خواهر و برادر بزرگتر یک نفر از بچه ها درست می شد، تا پرچم ایران که هر وقت رفتم از مغازه ها بخرم، نداشتن!
فقط کادوی مدرسه مهم بود. پرچم سوزی و لگد کردن فقط مخلفات مراسم بود که بچه ها اهمیتی بهش نمیدادن.
*** *** ***
بزرگ که شدم، یعنی وقتی فهمیدم میتونم به گونه ای دیگر فکر کنم، دیگه پرچمی رو لگد نکردم. چون فهمیدم پرچم هر کشوری برای اون کشور مقدسه. اگه دوست داریم کسی پرچم مارو لگد کنه، ما هم میتونیم پرچم دیگران رو لگد کنیم و آتش بزنیم.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

زنگها برای که به صدا در می آیند؟

با وجودیکه میدونستم که برای تماس با حامد به موبایل نیاز دارم، باز هم گوشی رو در خونه جا گذاشتم. وقتی رفتم سر کار و خواستم گوشی رو با خودم به اتاقی که قرار بود دستگاهی راه بندازم ببرم، دیدم که توی کیف همه چی هست جز گوشی موبایل. حالا فقط مشکل نداشتن گوشی نبود، من شماره حامد رو حفظ نبودم! وقتی کارم با موفقیت انجام نشد و مجبور شدم به حامد زنگ بزنم، به خونه زنگ زدم و از یکی از اهالی منزل خواستم حافظه تلفن اتاقم رو ببینه و شماره مورد نظرم رو بهم بده. خلاصه اینکه تماس برقرار شد و حامد هم با برنامه teamviewer  اومد روی سیستم من و تلاش خودشو انجام داد. در حین کار هم برای صحبت کردن غیر تلفنی با هم، در برنامه Paint حرف میزدیم! من با ابزار نقاشی مینوشتم و اون میخوند و جواب میداد! این هم یه مدل چت مدرن!

 *** *** ***
در روزگار غریبی که تلفنها نه شاسی داشت و نه حافظه و نه پیغام گیر، هر خانواده ای دفتر تلفنی داشت و هر کدوم از اعضای خانواده هم بخشی از حافظه خودشون رو اختصاص داده بودن به حفظ شماره تلفن اقوام. وقتی میپرسیدی شماره خونه فلان خاله یا فلان عمو چنده، همه پیش قدم میشدن که شماره رو از حفظ بگن.
در همون روزگار غریب، باجه تلفنهای زرد رنگی وجود داشت که در داشت و میرفتی توش و با اونی که پشت خط بود دل میدادی و قلوه میگرفتی.
در حین تماس تلفنی هم صف طویلی از زن و مرد جمع میشد که سکه به دست منتظر بودن تا تلفن شما تموم بشه و بیان تو و سکه رو در اون شیار مخصوص بندازن و با یکی صحبت کنن. اما وای به اون تلفن بیچاره اگه سکه رو میخورد! مشت هایی بود که نثارش می شد.
اگه می خواستی با یه شهر دیگه صحبت کنی، باید میرفتی مخابرات تا طرف برات شماره رو بگیره و تو هم میرفتی در کابین مخصوص و با صدای بلند شروع میکردی به حرف زدن.
در اون روزگار غریب، عشاق جوان خیلی جرات نمیکردن به پای این باجه ها نزدیک بشن. چون هم به خاطر سن و سالشون تابلو میشدن و هم اینکه معشوق بیچاره که در خانه بود، چطوری باید جواب تلفن رو میداد.
معشوق بیچاره در خانه مینشست و منتظر تلفنی از طرف خاطرخواهش میشد. این خاطرخواه چه یک دوست ( خاک عالم چه دختر بی چشم و رویی!) و یا نامزد و عقد کرده، با ترس و لرز تلفن معشوق رو میگرفت و منتظر جواب می ماند. اگه معشوق در خانه تنها بود جواب تلفن رو میداد و اگر نبود سایر اعضای خانواده جواب تلفن رو میدادن و خاطرخواه هم از ترس گوشی رو سریع میزاشت.
در آن روزگار غریب، هنوز دستگاه شماره انداز اختراع نشده بود و میتونستی مزاحمت تلفنی ایجاد کنی. مزاحمت انواع و اقسامی داشت همچون: زنگ بزن قطع کن، زنگ بزن فوت کن، زنگ بزن بد و بیراه بده یا زنگ بزن و صداتوعوض کن!
 در آن روزگار، نمیتونستی زنگ صدای گوشی تلفن رو به خواست خودت تغییر بدی و مجبور بودی صدای زینگ وحشتناک گوشی رو در نیمه های شب تحمل کنی.
در اون روزگار، برای گرفتن شماره ای که اشغال بود، انگشت دستت فلج می شد تا بخوای چند بار شماره رو بگیری و در نهایت هم ببینی که اشغاله. اون موقع Redial اختراع نشده بود.
در آن روزگار، پیغامگیر تلفنی وجود نداشت که وقتی کار مهمی داری پیغامتو بزاری، در نتیجه مجبور بودی به یکی خبر بدی تا بره خونه طرف یا اونو پیداش کنه و خبر رو بده. (یا اگه به طور کل تلفن نداشتی باید همیشه آویزون همسایه میشدی تا بری خونشون زنگ بزنی یا اگه کسی برای شما زنگ زدی بری جواب تلفن فامیل و اشنا رو بدی)
در آن روزگار، همه تنها بودن. هیچ کس موبایل نداشت. اصلا به فکر کسی خطور نمیکرد که یه روزی بیاد که هر کی یه ماسماسک دستش بگیره و وراجی کنه. اون موقع وقتی حاج اقا در خیابون راه میرفت، حاج خانوم زنگ نمیزد که بگه حاجی وقتی داری میای خونه یک کیلو سیب زمینی و دو کیلو خیار و پنج تا نون تافتون بخر بیار خونه شام درست کنم. اون موقع اگه آدرس کسی رو گم میکردی و تو خیابون ویلون و سیلون میشدی، موبایلی نبود که به طرف زنگ بزنی و نجات پیدا کنی.
اون موقع خیلی چیزا نبود.
اما وقتی ماشین زمان به جلو حرکت کرد، تلفنهای کارتی رواج پیدا کرد که دیگه نیاز نبود لنگ چند سکه بمونی و التماس این و اون رو کنی تا بهت بدن. دیگه کسی نتونست تلفن خونه ای رو بگیره و فوت کنه، نتونست به معشوقش زنگ بزنه چون شمارش میفتاد روی دستگاه. اما در عوض گوشی موبایل اومد و عاشق تو اتاق خودش و معشوق هم در اتاق خودشون و بدون استرس و دلهره عشوه گری کردن.تک زنگ هم جایگاه ویژه خودش رو پیدا کرد! دیگه کسی برای تبریک عید یا حال و احوال پرسی به کسی تلفن نزد بلکه با یک اس ام اس سر و ته قضیه رو هم آورد و خودشو خلاص کرد.
در اون روزگار غریب همه تنها بودن اما هیچکس تنها بود اما در این روزگار، هیچ کس تنها نیست اما همه تنها هستند...




  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

چه کسی بند کفش مرا بست؟

یادم نیست کلاس چندم بودم.نیاز به کفش داشتم و با مامان رفتیم کفش ملی خیابان بهبودی کفش خریدیم.موقع خرید، من فقط به این مسئله توجه کردم که از کفش خوشم میاد یا نه. مامان همون موقع بهم گفت میتونی بندشو ببندی؟ و من هم با خیال راحت گفتم آره!
اومدیم خونه و تازه دوزاریم افتاد که ماجرا از چه قراره. من که بلد نبودم بند کفش ببندم.
شروع کردم به زار زدن که من بلد نیستم بند کفش ببندم. مامان گفت خوب اون موقع که بهت گفتم تو گفتی ایرادی نداره.
مامان گفت بند کفش بستن که کاری نداره اگه هم بلد نشی من صبحها برات میبندم و اومدی خونه هم خودت باز میکنی تا وقتیکه خودت یاد بگیری ببندی. من قبول نکردم و گفتم خوب اگه توی راه یا مدرسه باز شد چی، کی برام ببنده.

البته مشکل من فقط گره زدن نبود. من میخواستم کل پروسه بند کفش از وقتی که بندها داخل اون دایره های لبه فلزی میشن تا آخرش که گره زده میشه رو یاد بگیرم. و درواقع یاد گرفتن گره رو کافی نمیدونستم.
یک روز وقت صرف شد تا من یاد بگیرم که چطوری بند رو داخل مسیر کنم و در نهایت گره بزنم.
اون موقع دو مدل بند کفش در بورس بود. یه مدل صاف و یه مدل هم ضربدری!

*** *** ***

 یکی از دغدغه های بچه های مدرسه ای بستن بند کفش بود. البته این مشکل در دوران طفولیت با دخالت پدرمادر جهت بستن بند یا خرید کفشهای بی بند و چسبی ( که صدای خرش خرش بامزه ای داشت)، به خوبی و خوشی قابل حل بود. اما با شروع مدرسه و کلاسهای ورزشی و نیاز به کتونی، این مشکل شروع به خودنمایی میکرد.

قبلا در مطلب ملی، بلا، وین، گفته بودم که کفشهای دخترونه زمان ما بیشترش ورنی بود و اکثرا هم بندی نبود.اگر هم بود اون بند نقشی در محکم کردن کفش به عهده نداشت.
اما مشکل از کتونی شروع می شد. کتونیها که نوع پسرونش به کتونی چینی شهرت داشت سبک بود و گاهی هم در تعاونیها عرضه می شد.
نا گفته نماند که در دبیرستانهای دخترانه، کتونیهایی که زبانه بزرگ و ضخیمی داشتند در مدرسه ممنوع بودن!
بعضی ها هم بودن که کف پاهاشون صاف بود و از ورزش معاف بودن. ما حسرت میخوردیم که کاش ما هم مثل اونها بودیم و به خاطر امتحان ورزش از معدل ثلثمون کم نمیشد! پسرها هم بعدا این آرزوشون تقویت می شد چون از سربازی معاف میشدن.
به هر حال هر کسی از بند کفش یه خاطره ای داره. شما چه خاطره ای داری؟

*** *** ***     *** *** ***   *** *** ***

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

آقای حکایتی


یکی بود یکی نبود    زیر گنبد کبود     روبروی بچه ها       قصه گو نشسته بود
قصه گو قصه میگفت      از کتاب قصه ها      قصه های پرنشاط    قصه های آشنا

قصه باغ بزرگ     قصه گل قشنگ      قصه شیر و پلنگ      قصه موش زرنگ
قصه باغ بزرگ     قصه گل قشنگ     قصه شیر و پلنگ        قصه موش زرنگ

آقای حکایتی    اسم قصه گوی ماست     زیر گنبد کبود     شهر خوب قصه هاست
  زیر گنبد کبود     شهر خوب قصه هاست

دانلود (تیتراژ ابتدایی)


ستاره بود بالا       شکوفه بود پائین
قصه ما تموم شد     قصه ما بود همین

پائین اومدیم آب بود    رفتیم بالا  آسمون

تا قصه های دیگه     خدا نگهدارتون

پائین اومدیم آب بود   بالا رفتیم آسمون

تا قصه های دیگه     خدا نگهدارتون
   خدا نگهدارتون     خدا نگهدارتون

دانلود (تیتراژ پایانی)


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

دانلود آهنگهای ویژه ماه مهر

دانلود آهنگ بوی ماه مهر (۴/۱ مگابایت)ریتم جدید

دانلود آهنگ همشاگردی سلام (۱ مگابایت)

دانلود آهنگ مدرسه ها وا شده (۵/۱ مگابایت)

همونطور که می دونید آهنگ بوی ماه مهر (بوی ماه مدرسه) سروده مرحوم دکتر قیصر امین پور با دو ریتم متفاوت ساخته شده
 



منبع: http://mesle-kafe-dast.blogfa.com/

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

به خاطر یک مشت پفک! (ویرایش هفتم)



***پرونده ای برای تمام خوراکیهای دوران مدرسه***

 

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

مدرسه ها وا شده...

اول مهر:
ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....
ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر  ماه مهربان
ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام  همشاگردی سلام
دوم مهر:
ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....
ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر  ماه مهربان
ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام  همشاگردی سلام
سوم مهر:
ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....
ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر  ماه مهربان
ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام  همشاگردی سلام
چهارم مهر:
ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....
ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر  ماه مهربان
ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام  همشاگردی سلام
.
.
.
.
.
.

پانزده مهر:
ساعت هفت صبح: مدرسه ها وا شده.....
ساعت دوازده ظهر: بوی ماه مهر  ماه مهربان
ساعت پنج عصر: همشاگردی سلام  همشاگردی سلام


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

خاطرات یک مبصر

 پاچه خواری از همان زمان که رفتیم مدرسه شروع شد.از همون وقتی که مبصر کلاس روی تخته سیاه، اسم "خوب"ها و "بد" ها رو نوشت. اونهایی که دست به سینه نشستن و اونهایی که شلوغ کردن، اسمشون در قلب تخته سیاه ثبت می شد که دیگه از این غلط ها نکنن.
پاچه خوارها، قربون صدقه مبصر میرفتن و وعده دادن خوراکیهای زنگ تفریحشون رو به مبصر میدادن.گاهی هم مبصر از جنس خود بچه ها بود و میزاشت هر غلطی که میخوان بکنن. اما موقعی که سر بزنگاه، ناظم از دم کلاس رد می شد، اون موقع بود که گوش مبصر پیچانده می شد که مگه تو نباید اینهارو ساکت کنی؟

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

بوی ماه مهر...

*** پرونده ای برای نوستالژی های بازگشایی مدارس ***

مامان سرم غر میزد که چرا اینقدر اصرار میکردی بمونن. مگه نمیبینی دو روز دیگه مدرسه ها باز میشه و هنوز هیچ کاری نکردیم؟
تو ماشین بودیم و عمه و دختر عمه ها که چند روزی اومده بودن تهران رو رسوندیم خونه عمه خودشون. من هم چند روزی کنه شده بودم که خونه ما بمونید.مامان هم شاکی بود که کلی کار مونده و به خاطر مهمون داری نرسیده انجام بده. با این غر غر مادر فهمیدم که دیگه نباید از مهمون بخوام خونه ما بمونه!
 *** *** ***
ادامه مطلب...
 

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

زندگی شیرین می شود


"مهین شهابی" هم رفت. یادش به خیر سریال "آینه". همون سریالی که با محوریت مسائل خانوادگی سعی داشت هم اختلافات رو نشون بده و هم راه حلشونو. این سریال بیشتر از هر سریال قدیمی دیگه ای، به یادم مونده.
از همون تیتراژی که یه عینک رو نشون میداد و میان پرده ای که میگفت: زندگی شیرین می شود و همون داستان رو وقتی زندگی شیرین میشد، روایت میکرد.
از "مرجانه گلچین" که اون موقع دختر جوانی بود و رویا افشار که بعد اون سریالها یکهو غیب زد و  روسریهای بلند و رنگی هنرپشه های زن و نحوه خاص روسری سر کردن مهین شهابی که فکر کنم تا آخر عمرش هم حفظش کرد.



سریالهای اون موقع عین زندگی خودمون بود. لحاف رختخواب جمع شده در گوشه اتاق و سفره نهار و شام که روی زمین پهن می شد.از الان بگذریم که زندگیهای تلویزیونی چندان شباهتی به زندگی اکثر ما نداره  و بازیگرها در خونه های چوبلکس* زندگی میکنند و لوازم زندگی که حقوق جوونهای این دوره زمونه به خریدشون نمیرسه.
اون موقع پدر مادرها همراه ما چوبین و پسر شجاع میدیدن و ما هم متقابلا همراه اونها "آینه" و "آینه عبرت" میدیدیم. حتی سریالهای بزرگسالان نکات منفی برای بچه ها نداشت. نهایتش طلاق و اعتیاد بود.
حتی بچه ها فکر میکردند که وقتی دختری لباس سفید عروسی پوشید و با آقایی که کت و شلوار پوشیده برقصه، این یعنی ازدواج و همین رقصیدن منجر به بچه دار شدنشون میشه! بچه ها فکر میکردن که مامانهاشون باید با روسری بخوابن، چون هنرپیشه تلویزیون با همون سر و ضعی که داره میخوابه و نصفه شب از خواب بلند میشه و چادر رنگی رو هم به عنوان روانداز استفاده میکنه تا نصفه شب جلوی شوهرش سر کنه! بگذریم از الان که یه بچه 6 ساله به مامانش میگه منو چرا به دنیا آوردی، سقط میکردی....
خوب وقتی بعد افطار همه اعضای خانواده بشینن و "جراحت" ببینن، بهتر از این هم نمیشه. حالا بیا توضیح بده که ماجرای عقد کردن و شناسنامه و ژنتیک و این حرفها چیه.
*** *** ***
اگه بخواهیم فکر کنیم، خیلی حرفهای دیگه میشه زد. همون حرفهایی که توی دلمون قلمبه شده و فقط به یه تلنگر نیاز داره.هرچي بخواي از تلويزيون صرف نظر كني و هيچ حرفي نزني، نميشه. حتي اگه خودتو بزني به كوچه علي چپ باز هم نميشه. يعني نميزارن كه فراموش كني. نميزارن فراموش كني كه زماني هرچي از تلويزيون ميديدي هموني بود كه صبح تا شب تو زندگي خودت ميديدی....
----------------------
 لغات و اصطلاحات تازه:
چوبلکس: دوبلکس رو دیدی، چهار طبقش!

رمز فایل فشرده تیتراژ چوبین و پسر شجاع :www.pafa.ir
توضیحات درباره سریال "آینه": کلیک کنید
تیتراژ و گزیده سریال "آینه": کلیک کنید

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

از پدرسالار تا فارسی وان


از پدرسالار تا فارسی وان


دو تا شبکه داشتیم که اون موقع بهش میگفتیم کانال. هرچی بود در این دو کانال بود. اول سیاه سفید بود و بعد رنگی شد و ما ذوق در کردیم. وقتی بیکار بودیم و از بازی با اسباب بازیهای پلاستیکی و کتاب خوندن خسته بودیم، دسته جمعی جلوی تلویزیون مینشستیم و کارتون و سریال میدیدیم. فرقی نداشت جعبه جادویی داره "رامکال" نشون میده یا "آینه عبرت" یا حتی مستند "یک میلیارد مسلمان" یا سریالهای پلیسی مثل " درک"، ما فقط میدیدیم و لذت میبردیم. گاهی هم منتظر شنیدن خبر عیدفطر بودیم که وسط "پوآرو" گل و بلبل و آواز نشون میدادن و ما خوشحال میشدیم.

*** *** ***
یادمه وقتی پدرسالار پخش می شد و همه منتظر بودن ببینن آخرش چی میشه و آذر چشم سفید چه آتیشی میسوزونه و اسدالله خان از سکته قلبی نجات پیدا میکنه یا نه ، یه جک رواج پیدا کرده بود که: میدونی آخر پدرسالار چی میشه؟ دیش دیرین دین دین.... (آهنگ آخر سریال)

هزار دستان، سربداران، بوعلی سینا، کمال الملک سریالهای تاریخی بودند که در امکانات کم اون زمان ساخته شدند. کیه که هنوز شعبون بی مخ رو یادش نباشه؟

کیه که هنوز "روزی روزگاری" و بازی درخشان ژاله علو و مرحوم خسرو شکیبایی رو یادش رفته باشه؟

"گالشهای مادربزرگ" آخرش چی شد؟ دزد لوازم منزل کی بود؟

"آینه عبرت" و آتقی به کجا رسیدند؟ آتقی بالاخره اعتیادشو ترک کرد؟ منتقل و وافورشو کجا برد؟

زندگی ها در "آینه" شیرین شد؟ مرجانه گلچین و مهین شهابی که در تمام قسمتهای سریال بازی می کردند چی شدند؟

اون آقاهه در "راز باغچه" بالاخره تونست دخترو پسر سریال رو گول بزنه و به گنج باغچه دسترسی پیدا کنه؟ چی توی باغچه بود؟
آخر "تلویزیون کابلی بچه ها" چی شد؟
وای که چقدر کیف میکردیم وقتی اسد خمارلو در "آرایشگاه زیبا" مشغول شنیدن غرغرهای مادرش پشت تلفن بودو از سرما میلرزید، ما هم تو خونه کنار بخاری نفتی و مامان که داشت بافتنی میبافت نشسته بودیم و با همون حس سرما آرایشگاه زیبا میدیدیم.

" ساعت خوش" چرا یکهو تموم شد؟ جنگ های نوروزی شبکه یک ،اجراهای دیدنی "داریوش کاردان" در نقش عرب ، "بعد از خبر" شهریاری و آتش افروز، " تا هشت و نیم"، "دیدنیها"ی جلال مقامی، " واقع نمایی های "همسران" و " خانه سبز" بیرنگ و مرحوم رسام ،" قورباغه سبز"، "چاق و لاغر"، "النگ دولنگ"،" هوشیار و بیدار"، "علی کوچولو"، مسابقه " بخور بخور" با اجرای شهریاری و کیک های خوشمزه ای که شرکت کننده ها با چشم بسته می خوردند.

*** ***  ***
خیلی وقته که دیگه خبری از این هیجانات و لذتهای تصویری نیست. همه چیز رنگ سیاهی به خودش گرفته، حتی وقتی بخوای مثبت هم فکر کنی و دیدن یکی از سریالهارو تحمل کنی، هنوز ده دقیقه نشده کانال رو عوض میکنی و میزنی فارسی وان. تا شاید در چند دقیقه استراحت قبل خواب کمی آروم بشی و استراحت کنی.
حتی دیدن سریالهای مثلا فاخر هم راضیت نمیکنه. چون سطع توقعت از رسانه ملی از زمانی که " آینه" پخش می شد تا به الان، خیلی بالاتر رفته و نمیتونی تحمل کنی که به نام بیننده و به کام رسانه ملی،سرت شیره بمالن.
*** ***  ***
 بهتره بی خیال این جعبه جادویی که تعدادشبکه هاش ( کانال قدیم) بیشتر شده رو بی خیال بشی و فکر کنی که اصلا خاطراتی از این جعبه جادویی که قبلا سیاه سفید بود و باید جلوش میرفتی تا این دو تا کانال رو عوض کنی، نداری...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

تابستان خود را چگونه میگذرانید؟

اول مهر که میشد به خاطر تق و لق بودن کلاسهای هفته اول، معلم به بچه ها انشا میداد. با این عنوان که: تابستان خود را چگونه گذراندید.
شاگرد معصوم که غیر از رفتن به یکی دوتا کلاس اجباری یا خاله بازی تو خونه همسایه یا گل کوچیک تو کوچه کاری انجام نداده بود, عزا میگرفت که چی بنویسه تا لاقل یه صفحه کاغذ دفترش پر بشه. برا همین تصمیم میگرفت تابستان سال آینده رو اینقدری پربار بگذرونه تا لاقل چند خط حرف برای نوشتن روی کاغذ دفترش داشته باشهإ

*** *** ***

هنوز هم که هنوزه وقتی فصل تابستان از راه میرسه، خانواده ها سعی می کنند به هر نحوی شده فرزند دلبندشون، به فعالیت مثبتی مشغول بشه.
زمان پدر مادرهای ما رسم بر این بود که در فصل تابستان باید یه حرفه ای یاد می گرفتند. به خصوص پسرها که در کارگاه یا مغازه ای که یا برای اهالی خانواده و فامیل بود و یا غریبه، کار میکردند و هم چیزی یاد می گرفتند و هم پولی در میاوردن که برا خودشون هله هوله میخریدن یا پس انداز میکردند.

زمان کودکی ما هم رسم بود ( و الان هم هست) که خانواده هایی که وضع مالی تقریبا مناسبی دارند، فرزند دلبندشون رو به کلاسهای مختلف آموزشی- تفریحی ببرند. حالا ممکن بود این دختر یا پسر سر کلاسی بره که اصلا علاقه ای بهش نداره و فقط زورکی و به خاطر صلاحدید پدر مادر چیزی روباید تو مخش وارد می کرد.

مثلا همین زبان انگلیسی که الان اینقدر اهمیتش مشخص شده. زمانی که ما دوران خوش ابتدایی رو سپری میکردیم و خانواده اصراری به زبان آموزی ما داشتند و تحصیل کرده های فامیل هم تو گوشمون میخوندن که برید زبان ( انگلیسی) یاد بگیرید که به دردتون میخوره و این حرفها، ما اهمیت چندانی برای این یادگیری قائل نبودیم. چون درک درستی از کاربرد این زبان خارجی نداشتیم.

از الان بگذریم که  کتابهای متنوع خارجکی و سی دی های کارتون زبان اصلی و گستردگی ماهواره، ناخوداگاه یه بچه 3 ساله رو هم مجبور و حتی علاقه مند به یادگیری زبان خارجی میکنه، اما ما اون موقع بیل میرفتیم!

یکی دیگه از کلاسهای اجباری اون موقع، کلاس خط و خوشنویسی با قلم درشت بود. چون در مدارس ما بدون اینکه حتی طرز قلم درشت دست گرفتن یاد بدن، در امتحانات ثلث ازمون امتحان خط میگرفتند.. در نتیجه یه سری از خانواده ها هم فرزندانشون رو مجبور میکردند که کلاس خط بروند و بفهمند که چطوری با قلم درشت باید نوشت: ادب آداب دارد.

البته این کلاسها به خصوص برای مادرها خیلی زحمت داشت. یعنی مادر طفلی دختر و پسرش رو میبرد به این کلاسها می رسوند و یا دوباره برمیشگت خونه یا همونجا صبر میکرد تا کلاس تموم بشه.
الان شرایط خیلی بهتر شده و تنوع و تعداد کلاسها در محلهای مختلف بیشتر شده و خانواده میتونن در کلاسهای نزدیک محل خودشون هم ثبت نام کنند اما زمان ما اینجوری نبود. باید غرب تا شرق رو زیر پا میزاشتی تا یه کلاس نقاشی پیدا کنی.

*** *** ***

حتی توی کلاس نقاشی هم چیزی بهم یاد ندادن. قبلا این حرفو با نشون دادن نقاشی که کشیدم بهتون ثابت کرده بودم ولی یه نگاه به کلاسهای دوران کودکی، نشون میده که همشون به معنای واقعی برای پرکردن اوقات فراغته و نه یادگیری چیز جدید.

 من هم در اکثر این کلاسها، نقش گریه کن رو داشتم. یه بار از معلم نقاشی خوشم نمیامد و زار میزدم. به مامانم میگفتم این اقاهه همه جاش قلمبست! آخه شلوار چند جیب میپوشید و انگاری تمام جیبهاشو با روزنامه پر کرده بود، قلمبه قلمبه بود. اگه کسی مثل مادر یا برادر توی کلاس نمیامد که کنار من بشینه من به کلاس نمیرفتم.


*** *** ***
از معروفترین مکانهای آموزشی چه در تهران و چه در شهرهای دیگه، کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان بود که کلاسهای مختلفی مثل نقاشی و سفالگری میزاشت. بعدها با روی کار اومدن غلامحسین کرباسچی( شهردار تهران در مقطعی از زمان) کلاسهای شهرداریها رونق گرفت.
یعنی هر منطقه ای برای خودش خانه فرهنگ یا فرهنگسرا ایجاد کرد که در این مکانها غیر از کتابخانه، کلاسهای آموزشی مختلفی گذاشته میشد که هم از نظر قیمت به صرفه بود و هم مورد اطمینان.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

روز کارنامه

بعد از اینکه روزهای ملتهب برگزاری امتحانات به پایان رسید و دانش آموزان هرچی خونده بودند مثل الکل از مغزشون پرید، نوبت می رسید به روزهای قیامت دانش آموزی . روزی که در آن یکسری از دانش آموزان کارنامه اعمال خود را در دست راست خود و بعضی نیز در دست چپ خود میگرفتند.
روزهای گرفتن کارنامه روزهای پراسترسی بود.اکثر دانش آموزان نگرانی از مردود شدن نداشتند و فقط این براشون مهم بود که شاگرد چندم میشن و 19/75 و 20 براشون خیلی متفاوت بود.

*** *** ***
زمانی که من دبستان بودم کارنامه های ثلث در برگه های رنگی و نازکی داده می شد. در دوران راهنمایی کارنامه ها کامپیوتری و در اندازه های کوچکتر  صادر  شد.
به شاگردانی که معدل بهتری کسب کرده بودند علاوه بر کارنامه کارت آفرین و برگه تخفیف شهربازی داده می شد. من هیچ وقت از این برگه های تخفیف استفاده نکردم. چون شنیده بودم با این برگه ها فقط میشه سوار خر و الاغ متحرک شد!
گاهی اوقات هم مدارس از والدین می خواستن که هدیه ای برای فرزند دلبندشان تهیه کنند و به معلم کلاس تحویل بدن تا معلم به شاگردش بده( البته این حالت بیشتر در طول سال و برای تشویق به درس خواندن اتفاق می افتاد)

 *** *** ***
خوشبختانه در دوران دانشگاه از کارنامه خبری نیست وگرنه مطالب بالا برعکس می شد. یعنی اکثریت دانشجوها نگران افتادن در درسهای مختلف بودن و تعدادی امیدوار به قبولی! و اکثریت هم نامه اعمالشون به دست چپشون داده می شد...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

دفتر مشق در گذر زمان


دانلود کامل عکسهای این مطلب: دانلود

*** *** *** 
 
یکی از معضلاتی که در دوران دبستان گریبانگیر کلیه دانش آموزان بود، این بود که در شروع سال تحصیلی نمی دانستند برای هر کتابی دفتر چند برگ بردارند!
در نتیجه اولین سوالی که دانش آموزان از معلم میپرسیدند این بود که دفتر چند برگ برداریم؟
حالا یا معلم تعداد برگ رو مشخص میکرد و یا به سلیقه خود دانش آموز واگذار میکرد که این مسئله موجب عذاب و سختی دانش آموز می شد. یعنی باید با کمک خانواده همفکری میکردند که برای مثلا درس تاریخ دفتر چند برگ لازمه که در آخر سال تعداد صفحات زیادی ازش سفید نمونه!


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

امتحان ثلث سوم

دیشب خواب دیدم که دارم امتحان میدم و بعد امتحان وقتی برگه یکی از بچه هارو با خودم مقایسه کردم دیدم که اون خیلی کاملتر از من نوشته و ممکنه من از اون درس نمره نیارم. وقتی از خواب بلند شدم خداروشکر کردم که دیگه مدرسه و دانشگاهی درکار نیست که بخوام برای ترس از امتحانش خوابم نبره و اضطراب و دلهره سراسر وجودمو بگیره

*** *** ***
زمان مدرسه، هر وقت ماه خرداد فرا میرسید، از یه طرف استرس امتحان ثلث سوم رو داشتیم و برای کسب یه نمره و معدل خوب خر میزدیم، از طرفی هم خوشحال بودیم که فصل آزادی یعنی تابستون سر میرسه و سه ماه میتونیم برا خودمون خوش باشیم.

زمان امتحانات ثلث میرفتیم مدرسه امتحان رو میدادیم و برمیگشتیم خونه. که این برگشت به خانه اونهم مثلا در ساعت ده صبح خیلی حال میداد. وقتی یه امتحان رو میدادیم همه اطلاعات درسیمون از ذهن پاک میشد و مثل آدمی بودیم که یه قله رو فتح کردیم.

شرایطی که سر جلسه امتحان داشتیم هنوز هم در مدارس حکمفرماست و تفاوت چندانی نکرده. ولی از بین امتحان هایی که در دوران مدرسه هم خیلی سخت  و هم متفاوت بود، امتحان دیکته بود. اگه یادتون باشه چند معلم در کلاس و راهروها مستقر میشدند و به ترتیب کلمات و جملات دیکته رو تکرار میکردن که همه بشنون و جا نمونن.
یکی از سختیهای امتحان دیکته این بود که فلان کلمه سرهم نوشته میشه یا جدا. برا همین باید دقت میکردیم ببینیم معلم چطوری کلمه رو ادا میکنه. 

هر وقت یاد سالن مدرسه که صندلی ها مرتب گذاشته شده بود و ما باید میرفتیم مینشستیم و هزار تا مراقب کنارمون راه میرفتن میفتم، مثل همون موقع نگران و مضطرب میشم.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

کتابهای دبستان

در این قسمت نگاهی داریم به کتب فارسی سال اول و دوم دبستان. 




  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS