بعد از مدتها دوری از کافه برگشتم. تصمیم ندارم که خیلی با برنامه ریزی و تفکر بنویسم.درواقع مشکل پسندی برای نوشتن یکی از دلایلی بود که نمیتونستم بنویسم. گرچه این مدت طولانی اتفاقاتی زیادی افتاد و سوژه های زیادی هم برای نوشتن بود ولی وقت و حس وحال اجازه این کار رو نمیداد. امیدوارم که بتونم از این به بعد بنویسم.
نمایش پستها با برچسب روز نوشت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب روز نوشت. نمایش همه پستها
در جستجوی خوشبختی (بخش دوم)
در جستجوی خوشبختی(داستان چهارم تا ششم)
داستان چهارم: ناصر
ناصر، پنجاه و خوردی سالش بود. با وجود سیبیل کلفتی که داشت، صدای نازک و بامزه ای داشت که باعث می شد هر کسی میره از مغازش خرید کنه، بعدش ریز ریز بخنده! چندی بعد از پدرش، مادرش هم فوت شد و ارث بالایی به ناصر, سه خواهرش رسید. وقتی مادرش هم فوت شدن اطرافیان گفتن: در جوونی دختری رو می خواست اما خانوادش مخالفت کردن و گفتن که دختره در سطح ما نیست و حاضر نشدن به خواستگاری برن. ناصر، هیچ وقت ازدواج نکرد. در پایان سال ۸۹، ناصر فوت شد. همه میگفتن اگه خانوادش راضی شده بودن، لاقل بعد پدر مادرش انگیزه ای برای زندگی داشت و از غصه و تنهایی مریض نمی شد.
داستان پنجم: زیباخوب یادمه. مراسم سالگرد دکتر حسابی بود و ما هم خارج از جمعیتی که روی صندلیها نشسته بودن و برنامه هارو میدیدن، ایستاده بودیم. زیبا، گریان به طرف ما اومد و گفت: قبول نشدم.
اون زمان برای ورود به دوره پیش دانشگاهی هم آزمونی برگزار می شد و قبولی ها هم در روزنامه منتشر می شد. زیبا در این ازمون قبول نشده بود. هرچی روزنامه رو زیر و رو کرد، اسمش نبود. انگار که دنیا به پایان رسیده باشه، زیبا گریه میکرد.
مدت زمان زیادی نگذشت که زیبا ازدواج کرد. پسر، اختلاف سنی زیادی با زیبا نداشت. شاید ۱-۳ سال. اما به خاطر قد و هیکل و ریش انبوهی که داشت، خیلی بزرگتر به نظر می رسید. کل فامیل ازش خوششون اومده بود و میگفتن خیلی مومن و معتقده و برادر ۲ تا شهیده. بعد از عقدش همراه عروس خانوم نماز خوندن و فیلمبردار هم این لحظات رو ثبت کرد. فامیل در حسرت زندگی عاشقانه این دو بود اما غافل از اینکه… .
چند سال پیش بود که زیبا روانه بیمارستان شد. آزمایشها حاکی از این داشت که احتمالا زیبا به سرطان خون مبتلا شده. زیبا میگفت: خودم سعی میکردم با شرایط کنار بیام اما چشمهای گریان خواهر و مادر و گفتن این جمله که دکتر میگه هیچی نیست خوب میشی، بیشتر آزارم میداد. تکرار ازمایشها نشان داد که دکترها در تشخیش اشتباهی نکرده اند. اما فکر کنم یک ماه نکشید که زیبا شفا پیدا کرد. پزشکان همگی متعجب از جوابهای جدید و بدون نقص زیبا، متحیر مانده بودند که چه اتفاقی جز یک معجزه تونسته زیبا رو نجات بده.
حدود ۲ سال بعد، زیبا بچه دار شد و با مریضیهای مختلف بچه، سر و کله زد. اما دیری نپائید که همسرش عزم رفتن کرد و همسر و پسرش را تنها گذاشت. بدون هیچ دلیل… .
زیبا میگفت: کاش لاقل مشکل و اختلافی داشتیم. اما واقعا نه مسئله ای پیش اومد و نه حرفی که بخواد زندگی رو از این رو به اون رو کنه. حالا زیبا با تنها پسرش زندگی میکنه و همسرش هیچ مهر و محبتی به فرزندش نداره.
مادربزرگم میگه: دلیل اصلی، اینه که زیبا در واحد کناری مادرش در یک ساختمون زندگی کرد. با رفتار نامناسبی که پدر زیبا با همسرش داشت، مطمئناً تاثیر نامناسب این رفتار در بلند مدت روی دامادشون هم اثر گذاشته و باقی ماجراها… . خانواده شوهر زیبا، حاضر نیستند از نوه خودشون کوچکترین حمایتی کنند.
داستان ششم: حمید
حمید، با دایی های من و همینطور پسرخالم آشناست و در مقطعی از زندگیش، رابطه دوستانه نزدیکی با هم داشتن. هفته پیش که حمید اومد پیشم، دل پری داشت.
صحبت از اینجا شروع شد که من به تازگی عمه شدم و نظرمو راجع به بچه داشتن گفتن. اینکه شما وقتی ساعت ۱۱ شب میرسی خونه و همسرت هم ساعت ۵ غروب، بچه داشتن دیگه چه صیغه ایه؟ اون بچه چه بهره ای از مهر و محبت والدینش میبره؟ بهتر نبود وقتی نمیتونید واسه بچه وقت بزارید اصلا بچه دار نشید؟
صحبت در نهایت به اینجا رسید که حمید گفت: مثلا خانوم من میگه اگه زندگی بیشتر از این به من فشار بیاره، دو تا بچه رو میزارم و میرم. اولش فکر کردم که مشکل حمید و همسرش فقط مسائل مالی هست اما وقتی بیشتر توضیح داد متوجه شدم که حتی اگه حمید میلیاردر هم بود این مسائل ادامه پیدا میکرد. اینکه خانومش مثل زن دایی من، ناراحتی ۲۰ سال پیش رو هم به خوبی واقعه روز قبل یادشه و هرازگاهی میگه یادته ۱۵ سال پیش اون روز مادرت فلان حرفو زد یا اینکه ۱۰ سال پیش فلانی این برخورد رو کرد؟ یا اینکه وقتی خونه یکی از اقوام بره، وقتی برمیگرده خونه خودشون از مبلمان و پرده جدید خونه اون فامیل حرف بزنه و یه جورایی به حمید بفهمونه که تو عرضه نداشتی خونه زندگی بهتری برا من درست کنی.
مطمئنا اگه زن حمید تو زندگیش خیلی ولخرجی نمیکرد، زندگی بهتری نسبت به الانش داشت اما همین مسائل پیش پا افتاده نه فقط باعث شده زندگیش پیشرفت چندانی نکنه بلکه حمید رو هم به ستوه بیاره.
بخشی از خصوصیات زن حمید، مشابه زن دایی من هست که باعث شده دایی با اکثریت اقوام رابطه کمرنگی داشته باشه. حمید میگفت: اصلا بهتره جایی نریم تا اینکه تا مدتی حاشیه ها، زندگی رو تلخ کنه!
ادامه دارد….
اشکهاو لبخندها(ی دهه 80)
یک دهه دیگه هم گذشت. دهه 60 سال تولد و جنگ بود و دهه 70 دهه مدرسه و دهه 80 هم دهه دانشگاه. همیشه مامان اصرار داشت که ما خاطراتمونو بنویسیم. هر سال که بابا از بانک، سررسید میاورد خونه، میگفت از امسال خاطرات روزانتونودر این سررسید بنویسید. چند سال دیگه که نگاهش کنید مطمئن باشید که لذت میبرید.
اما ما زیاد به حرف مامان و بابا توجه نکردیم. در واقع با تصور اینکه باید هر روز خاطراتمونو بنویسیم و با توجه به اینکه هر روز اتفاق خاصی نمیفتاد که ارزش نوشتن داشته باشه، ما هم وقتی چند روز تنبلی میکردیم و نمینوشتیم، کلا بی خیال خاطره نویسی می شدیم و سررسید رو میزاشتیم کنار. خاطرات ما در اون زمان این بود:
از خواب بیدار شدم. صبحانه خوردم. رفتم مدرسه. معلم مشق داد. اومدم خونه. مامان نهار درست کرد. مشقهامو نوشتم. تلویزیون دیدم. برق رفت. مسواک زدم.خوابیدم....
همین و فقط همین. حالا فکرشو بکن که بخوای برای هر روز همینهارو با همین ترکیب بندی بنویسی. مطمئنا خسته میشی و میزاری کنار.همون کاری که ما کردیم.
اما الان که به عقب برمیگردیم میبینیم کاش همون خاطره اومدن خاله و دایی به خونه و برق رفتنها و دعواهای بچه گانه با همکلاسی و دغدغه شاگرد اول و نمونه شدن و حسرت کارت صدآفرین رو مینوشتیم و الان که میخوندیم لااقل به ارزوهای کوچیکمون و خوشحال شدنهای لحظه ای میخندیدیم و حسرت میخوردیم که چه زود گذشت.
*** *** ***
با وجودیکه همچین نظری به گذشته دارم اما حاضر نیستم ثانیه ای به عقب برگردم. چون حتی اگه برگردم به دلیل اینکه نمیدونم چه اتفاقی در اینده پیش میاد باز همین مسیری که اومدم رو میام و هیچ تفاوتی تو زندگیم اتفاق نمیفته. برای همین وقتی اینقدر زحمت کشیدم تا به اینحا برسم پس چرا بگم میخوام به گذشته برگردم؟درسته که حس و حال شیرینی که در اون دهه ها نسل ما داشت، دیگه نه برای خود ما و نه برای بچه های امروز تکرار نمیشه، اما همین تجربیات و خاطرات شیرینی که ما از گذشته داریم، اینقدری ارزشمند هست که نخواهیم جای بچه های امروز باشیم.
بچه که بودیم فکر میکردیم زندگی خیلی سادست. نه میدونستیم کنکور چیه و نه ماجرای طلاق از چه قراره. همه چی در پاره شدن توپ بازی خلاصه می شد و نگاه مهربان معلم موقع جایزه دادن.
دوست ندارم به دوران مدرسه برگردم. همیشه به مامانم میگم که حاضر نیستم برای ثانیه ای برگردم و به عنوان شاگرد در مدرسه بنشینم یا سر صف، ورزش صبحگاهی رو در سرمای زمستون یا افتاب داغ سر ظهر، تحمل کنم.
جیغ و داد ناظم و توهینهای مختلف اولیای مدرسه، باعث شدن که در دوران بچگی هیچ وقت فکر نکنیم که حتی تا اندازه ای ارزش داریم و اعتماد به نفسمون خلاصه می شد در توانایی برای خرید از بوفه مدرسه.
احترام و ارزش گذاری به کودک، در مدرسه جایگاهی نداشت. اگه معلم دعوا میکرد یا حتی کتک میزد، مادرت میگفت حتما حقت بوده. مثل الان نبود که بیان معلم رو بیچاره کنن.
خانوادمون هم در حین ارزش دادن به فرزندشون، باز هم بهای خاصی به بچه نمیدادن. الان میگن برای بچه بلیط جداگانه تهیه کنید چون اون بچه هم شخصیت داره. اما زمان ما باید رو پای مامان مینشستیم تا یه صندلی خالی بشه و یکی دیگه بشینه.
با وجود همه این مسائل، بچه های امروز با وجود احترامی که بهشون میزارن، شخصیتهای خیلی عالی از کار درنیومدن. البته هنوز برای قضاوت زوده اما از پررو بودنشون میشه فهمید چه اینده ای دارند.
بگذریم.
*** *** ***
1- کنکورسال 80 دغدغه اصلی من قبول شدن در کنکور بود.من که تا یکی دو سال قبلش فقط به خاطر کنکور برادرهام تا حدی با پدیده کنکور آشنا شده بودم، حالا باید خودم وارد میدان رقابت می شدم. سال 80 و 81 سالهای سختی برام بودن. اینکه تمام تلاش صبح تاشب من این باشه که درس بخونم و تست بزنم تا کنکور قبول بشم و برم دانشگاه. یعنی قبول نشدن در دانشگاه مصادف بود با مرگ!
لذت اون زمان من موفق شدن در حل تستهای سخت ریاضی بود. من که تا قبل کلاسهای کنکور برای حل یک تست ساده هم گیج میزدم، موفق شدم که حتی تا 3 ساعت مستمر بشینم و تست کار کنم و نمره خوب بیارم. همین موفق شدن برای شکستن غول تست ریاضی، برای من خیلی ارزشمند بود.
2- دانشگاه
بالاخره تلاشهای من نتیجه داد و همون سال اول دانشگاه قبول شدم. اما از دوران دانشگاه خاطره چندان خوشی ندارم.یعنی خاطره خوب من انگشت شماره و یکی از دورانهایی است که حاضر نیستم برای ثانیه ای برگردم.
من که با تمام وجود خواستم بیام دانشگاه، حالا پاس کردن واحدهای درسی برام سخت بود و دوست داشتم زودتر تموم بشه و بیام بیرون. 4 سال و نیم دانشگاه با همین حس سپری شد. تابستانهای این چند سال، با دوره های ازاد آموزشی و کسب مهارتهای مختلف گذشت.
3- عشق
برادرم از همون ترم اول دانشگاهش عاشق شده بود. تا پایان دوران دانشگاهش که ازدواج کرد، خانواده ما دوران خیلی سختی رو تجربه کرد. توضیح بیشتر این وقایع در این مقال نمیگنجد!
4- مهمان مامان
سال 85 بود که مامان مریض شد. از تلخ ترین و سخت ترین خاطرات به جا مونده در دفترچه خاطرات ذهنی من و سایر اعضای خانوادم، بیماری مامان بود.
مامان تازه بازنشست شده بود که گرفتار شد. خدا به آدم صبر میده. اینقدر صبر که نتونی گریه کنی و بغض خفته در گلوی تو مانع غذاخوردن تو بشه و مثل من در طی 3 روز، 4 کیلو وزن کم کنی. دوران سختی بود.
اما همونطور که من همیشه عقیده داشتم، یه اتفاق سخت، از فاجعه بزرگتر جلوگیری میکنه. پس بهتره که از این سال، سریعتر رد بشم تا کمتر یاد دردها و اشکهای مامان و خوابیدن روی زمینهای سرد بیمارستان شریعنی و.. بیفتم.
5- وبلاگ
سریال جواهری در قصر، زمینه ورود هرچه بیشتر منو به اینترنت فراهم کرد. با وجودیکه قبل از اونهم در دنیای مجازی حضور داشتم اما با شروع این سریال حضورم پررنگتر شد و به عنوان نویسنده در وبلاگ پافا مشغول به نویسندگی شدم. بعدحدود دو سال با کمک داریوش، فعالیت رو در سایت ادامه دادیم و حتی بعد این سریال، سایر سریالهای کره ای رو در زمینه خلاصه و .. ادامه دادیم. اگه داریوش نبود، وبلاگ ما هم بعد اتمام یانگوم، تمام می شد.
اما فعالیت ما ادامه پیدا کرد تا اینکه فیل تر شدیم. اول سایت فیل تر شد. بعد چند ماه که دومین جدید گرفتیم، وبلاگ هم مسدود شد. هنوز هم در سایت فعالیت مختصری داریم اما نه به پررنگی قبل. چون مطمئنا همین حضور کم خیلی بهتر از اینه که همین یکی رو هم از دست بدیم.
در این مدت به خاطر نیازهایی که داشتم، اطلاعات مختلفی برای این زمینه فعالیتی کسب کردم و میتونم بگم اگه این دوران نبود، من در جایگاه امروز قرار نداشتم.
دوران فعالیت وبلاگی من، دوران شیرینی بود. با وجود سختیهای مختلفی که پشت سر گذاشتیم، باز هم خاطره خوبی در ذهن خودمون و بیننده هامون به جا گذاشتیم.
شاید بیننده های سابق ما وقتی مروری به عکسهای ذخیره شده در کامپیوترشون بندازن، با دیدن ارم پافا، یاد لحظات خوشی که در وبلاگ و سایت ما سپری کردن بیفتن و لبخند به روی لبهاشون بشینه.
ضربه نهایی هم در پایان این سال به من زده شد که بلاگ اسپات و در نتیجه کافه شکلات هم فیل تر شد :(
6- کار
با اشنا شدن با خانم زرقامی، وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم. زرقامی که توانایی و علاقه منو به امور کامپیوتری دیده بود، همونسالی که رفتم مکه، منو به کمیته امداد معرفی کرد و من به مدت یک سال به عنوان مدرس مشغول به کار شدم.
دوران تدریس نقطه عطفی در شخصیت اجتماعی من بود. چند ماه بعد از مشغول شدنم در این مرکز، در آموزشگاههای دیگه ای هم از یک هفته تا چند ماه مشغول شدم و به این نتیجه رسیدم که با وجودیکه به عنوان یک مدرس، زمان کار کردنم در دست خودمه، اما هر بار از نو شروع کردن خیلی سخته. برای من که نه مدرک مرتبط داشتم و نه مدرک مربیگری، خیلی سخت بود که بتونم در جایی تدریس کنم. این دوران برای من تلخی و شیرینهای زیادی داشته که در این مقال نمیگنجد!
اما قبول شدنم در امتحان ادواری فنی و حرفه ای، از قبول شدن در کنکور برام با ارزش تر بود.
بابا با تدریس مخالف بود. چون میگفت این به عنوان چاشنی کار خوبه و نه به عنوان شغل اصلی. بهتره دنبال یه کار درست حسابی باشی. کار برای بابا این بود که صبح بری و غروب بیای.
سال 88 تونستم به کاری که مد نظر بابا بود برسم. برام سخت بود که صبح برم و بعد از 12 ساعت، برگردم خونه. به جرات میتونم بگم که حدود 7-8 ماه طول کشید تا عادت کردم. روزهایی پر از استرس و گاهی سرشار از ناامیدی و یاس رو تجربه کردم. اما با این وجود از سال88 تا همین لحظه هم پیشرفتهای خوبی چه در زمینه اطلاعات کاری و چه شخصیتی داشتم.
*** *** ***
شما هم مطمئنا خاطرات تلخ و شیرینی از این دهه دارید. مطمئنا با یاداوری اون خاطرات، همون تلخیها هم لبخند به روی لبهاتون میاره چون همون سختیها باعث پیشرفت شما تا به اینجا شده.امیدوارم در طی دهه بعد هم همین اندیشه رو داشته باشم و بتونم با سختیهاش کنار بیام و سعی کنم در براورده شدن خواسته هام، اصرار زیادی نداشته باشم.چون این دهه به من نشون داد که بهتره صبور باشم و در کنار حرکتی که دارم منتظر برکت خداوند باشم...
امپراطور دریا
8 اسفند: روز امور تربیتی و تربیت اسلامی:
مامانم میگه: شما نسل امور تربیتی و معلم پرورشی هستید و شدید این. یکی اعتقادات دینی نداره و یکی هم داره افراط میکنه. حالت تعادل از بین رفته. این تربیت اسلامی روی شما انجام شده و در این روزها علیه خودشون شعار میدید. سیاستشون به تربیت این نسل منجر شد و نتیجه این نوع تربیت خودشو نشون داد.
به مامان میگم: خیلیها هستند که ما وقتی میبینیم فکر میکنیم هیچ تعهد دینی ندارن و به قول خودمون بی بند و بار هم هستند. اما وقتی باهاشون معاشرت میکنی میبینی چقدر پاک هستند و حیف که تو جامعه جور دیگه ای دیده میشن.کسی نمیاد این افراد رو بشناسه و ببینه که چقدر تعهد قلبی نسبت به خدا و مردم دارن. حتی بعضی از این افراد هیچ کدوم از اعمال مذهبی مارو انجام نمیدن اما عملشون از ما خیلی بهتره. چون این افراد به این نتیجه رسیدن که بهتره بجای ادعا، عمل کنند.
15 اسفند: روز درختکاری:
دومین سوژه اصلی انشای دوران مدرسه، روز درختکاری بود.
یعنی هروقت امتحان ثلث میشد، سه موضوع میدادن که دربارش یک صفحه ای کاغذ سیاه کنیم. سوژه های انشای امتحانات ثلث معمولا یکی از این موارد بود:
1- " علم بهتر است یا ثروت"
2- تابستان یا تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید.
3- روز درختکاری
4- در آینده می خواهید چکاره شوید.
یادمه که برای این موضوع مطالب جالبی مینوشتم. مثلا از زبان یک درخت یا یک نیمکت چوبی، یک صفحه داستان مینوشتم و آخرش هم این عبارت رو میگفتم: 15 اسفند روز درختکاری گرامی باد!
همیشه فکر میکردم وقتی حالم خوش نیست میتونم از ایده هایی که دارم، مطالب بهتری بنویسم. اما این چند وقت به من نشون داد که کافه داری هم حال و حوصله میخواد.
روی نیمکت پارک نشسته بودم و تو خودم بودم. پسرکی با پاکت فالهای حافظ به من نزدیک شد و وقتی منو تو اون حال دیدگفت:
وقتی زندگی واست خیلی سخت شد یادت باشه که هیچوقت خداوند از دریای آروم ، امپراطور دریا نمیسازه.
مامانم میگه: شما نسل امور تربیتی و معلم پرورشی هستید و شدید این. یکی اعتقادات دینی نداره و یکی هم داره افراط میکنه. حالت تعادل از بین رفته. این تربیت اسلامی روی شما انجام شده و در این روزها علیه خودشون شعار میدید. سیاستشون به تربیت این نسل منجر شد و نتیجه این نوع تربیت خودشو نشون داد.
به مامان میگم: خیلیها هستند که ما وقتی میبینیم فکر میکنیم هیچ تعهد دینی ندارن و به قول خودمون بی بند و بار هم هستند. اما وقتی باهاشون معاشرت میکنی میبینی چقدر پاک هستند و حیف که تو جامعه جور دیگه ای دیده میشن.کسی نمیاد این افراد رو بشناسه و ببینه که چقدر تعهد قلبی نسبت به خدا و مردم دارن. حتی بعضی از این افراد هیچ کدوم از اعمال مذهبی مارو انجام نمیدن اما عملشون از ما خیلی بهتره. چون این افراد به این نتیجه رسیدن که بهتره بجای ادعا، عمل کنند.
15 اسفند: روز درختکاری:
دومین سوژه اصلی انشای دوران مدرسه، روز درختکاری بود.
یعنی هروقت امتحان ثلث میشد، سه موضوع میدادن که دربارش یک صفحه ای کاغذ سیاه کنیم. سوژه های انشای امتحانات ثلث معمولا یکی از این موارد بود:
1- " علم بهتر است یا ثروت"
2- تابستان یا تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید.
3- روز درختکاری
4- در آینده می خواهید چکاره شوید.
یادمه که برای این موضوع مطالب جالبی مینوشتم. مثلا از زبان یک درخت یا یک نیمکت چوبی، یک صفحه داستان مینوشتم و آخرش هم این عبارت رو میگفتم: 15 اسفند روز درختکاری گرامی باد!
*** *** ***
چندیست حال و حوصله نوشتن در کافه ندارم. از فیل تر شدن بلاگ اسپات گرفته تامسائل دیگه.گاهی اوقات هیچ انگیزه ای برای آدم باقی نمیمونه. هر وقت به این حس میرسم به مامان میگم: نمیشه منو به خدا پس بدی؟ همیشه فکر میکردم وقتی حالم خوش نیست میتونم از ایده هایی که دارم، مطالب بهتری بنویسم. اما این چند وقت به من نشون داد که کافه داری هم حال و حوصله میخواد.
روی نیمکت پارک نشسته بودم و تو خودم بودم. پسرکی با پاکت فالهای حافظ به من نزدیک شد و وقتی منو تو اون حال دیدگفت:
وقتی زندگی واست خیلی سخت شد یادت باشه که هیچوقت خداوند از دریای آروم ، امپراطور دریا نمیسازه.
هدیه ای برای تمام فصول
هر وقت مناسبی پیش میاد که تصمیم بگیریم به کسی هدیه بدیم، با این مشکل روبرو میشیم که چی بخریم؟ چی بخریم که خوشش بیاد؟
در این مطلب تصمیم دارم نکاتی که به نظرم درباب هدیه خریدن قابل توجه است و میتونه در هدیه خریدن کمکتون کنه توضیح بدم:
چون از هر 10 مغازه موجود در خیابان 9/5 تاش اجناسی مربوط به خانومها دارن، در نتیجه هدیه خریدن برای خانمها خیلی راحت تره. اما خدا به داد وقتی برسه که بخوان برا اقایون خرید کنند. بعدا میگن چرا خرید منتهی میشه به زیر پوش! خوب چون هدیه های مختص اقایون کم پیدا میشه.
در اینجا با چند سوال روبرو هستیم:
1- به کی میخواهیم کادو بدیم؟
الف: همسر ب: نامزد ج: دوست د: خانواده و فامیل
2- چه مناسبتی پیش رو داریم؟
الف: عید نوروز ب: تولد ج: ولنتاین د: سالگرد ازدواج یا نامزدی
3- چقدر پول داریم؟!
الف: کم ب: متوسط ج: زیاد د: خیلی زیاد
میتونیم بر مبنای شخصی که قراره بهش هدیه بدیم، این مطلب رو ادامه بدیم و هم بر مینای میزان بودجه و یا نوع مناسبت.
اما یکسری از هدیه ها هستند که مناسبت بردار نیست و همچنین یکسری نکاتی هم هست که باید در خرید هدیه رعایت کرد.
1- به کی میخواهیم کادو بدیم؟
الف: همسر
اقای محترم! مطمئنا شما دوست دارید از بودجه ای که در اختیار دارید به نحو احسن استفاده کنید و مثل تمامی آقایون با یک تیر صد نشان بزنید. اما مطمئن باشید اکثریت قریب به اتفاق خانمها دوست ندارند که به عنوان هدیه تولد همسرشون بهش قابلمه تفلن بده!آخه مگه اون قابلمه و ظرف پیرکس مخصوص اون خانومه که شما رفتی براش خریدی؟
یه وقت از هفته قبل مناسبت هرچی میخری نزنی به پای هدیه تولد یا ولنتاین! آخه سیب زمینی پیاز هم شد هدیه؟ که هروقت خریدی بگی خانوم این رو بزن به حساب من که برات کادو خریدم!
خوب باباجان بنده خدا حق داره ناراحت بشه. شما خواستی هم برا خانم هدیه بخری و هم برای خونه ای که خودت هم توش زندگی میکنی و از لوازمش استفاده میکنی. پس بالاغیرتن یه چی برا خود خانومت بخر.

اولین هدیه بعد از انگشتر گذاشتن پیش خانواده دختر، حالا به مناسبت تولد یا عید یا ولنتاین،مهمترین و تعیین کننده ترین بخش سرنوشت یک پسر هست. به خصوص برای مناسبتی مثل تولد یا عید.
اینجا اگه پسر خسیس بازی دربیاره و هدیه رو به خرید یک خرس در جعبه هدیه محدود کنه، ممکنه چند روز بعد، نامزدی بهم زده بشه! خوب چون این هدیه مشخص کننده سلیقه و صد البته اهمیتیه که پسر داره برا دختر قائل میشه. البته نه اینکه ارزش مادی در هدیه ای که میخریم خیلی مهم باشه، اما باید بدونیم که نمیشه همیشه رمانتیک بازی دراورد و هدیه رو به یک خرس پولیشی محدود کرد.
بسته به جیب آقای داماد، طلا و سکه بهترین هدیه ایه که صدا از توش درنمیاد. البته همراه با گل و یا شیرینی. چون دیگه خیلی خشک و خالی نمیشه.
ج: دوست
اگه دوستت خیلی سوسول باشه میتونی با یه خرس گنده و بدقواره در یه جعبه هدیه محتوی پوشال، سر و ته قضیه رو هم بیاری. در واقع در این موارد فانتزی بودن وسوسولی بودن هدیه خیلی مهمتر از هزینه ایه که شما میکنید.
یعنی اگه بری یه کرم ضدآفتاب یا یه رژ لب 20 هزار تومنی بخری و در جعبه کادو بزاری، عملا پولتو ریختی دور. چون ارزش پولی این هدیه مهم نبوده و بیشتر چشمگیر بودن و فانتزی بودنش در ذهن طرف مقابل ملاک بوده. یعنی با یه خرس 5 هزار تومنی هم میتونستی قال قضیه رو بکنی!
اگه دوستت آدم حسابیه، بهتره پولتو صرف خرید چیزای فانتزی نکنی. مثلا یه خرس بزاری تو جعبه و چند تا شکلات بریزی دورش و با کلی پز و ادا هدیه رو بهش بدی و بگی عزیزم دوستت دارم! این حرکت مثل این میمونه که با مشت زدی تو صورت این بنده خدا و به شعورش هم توهین کردی.
کمی باید هزینه و سلیقه به خرج بدی و اون دوگوله رو به کار بندازی تا ببینی باید چی بخری.
یه وقت نری کارت هدیه براش بخری و بگی عزیزم! چون نمیدونستم چی برات بخرم که خوشت بیاد گفتم بهترین چیز کارت هدیه است که هرچی خواستی برا خودت بخری. این مثل این میمونه که طرف رو بندازی تو استخر آب یخ! میدونی اون طرف چی فکر میکنه؟ میگه یعنی من برای این ارزش نداستم که کمی ابتکار به خرج بده و فکر کنه ببینیه چی برام بخره من خوشحال میشم؟ یعنی اینهمه با هم رفتیم بیرون اون متوجه نشد من از چه چیزایی بیشتر خوشحال میشم؟
اگه هم خواستی کارت هدیه یا سکه پارسیان و الیزابت بدی، بهتره کمی دوگوله رو به کار بندازی و خشک و خالی اینارو بهش ندی. یعنی مثلا یه اسپری و یه کارت پستال همراه کارت هدیه یا سکه تو جعبه هدیه بزاری و به طرف بدی. لاقل مثل دفعه قبل تو ذوقش نزدی.
مسئله ای که درباره کارت هدیه و سکه های پارسیان مطرحه اینه که چون قیمت خرید مشخصه، طرف این فکرو میکنه که مثلا تو ده هزار تومن ارزش داشتی. اما اگه خودت بری و یه چی بخری، این علاقه توئه که به چشم میاد و بحث پولی قضیه کمرنگ تر میشه.

د: خانواده و فامیل
اگه برای خانواده ( مادر و پدر و خواهر و برادر و عروس و داماد) خرید میکنید:
ببینید که چی لازم دارن یا قراره بخرن یا مطمئنید دوست دارن. میتونید پولهاتونو رو هم بزارید و یچی بخرید. در اینجا قضیه اینکه لوازم خونه برا زن نخرید، کمرنگ تر میشه. در اینجا میتونید برای خواهرتون که ازدواج کرده ابمیوه گیری! بخرید. یه وقت برای شوهر خواهرتون لباس زیر نخرید ها! چون خواهرتون از این به بعد بدجور نگاتون میکنه!همچنین پرداخت شهریه یک ترم کلاس زبان و کامپیوتر یا پرداخت هزینه شارژ اینترنت میتونه گزینه های مناسبی برای افراد خانواده باشه.
اگه برای فامیل ( خاله و دایی و عمه و عمو) خرید میکنید:
معمولا زمانی که فامیل خونه جدید میخره، براشون هدیه میبرن. در این مواقع بهتره ببنید چی لازم دارن و هنوز نخریدن. میتونید از افرادی که رفتن خونشون بپرسید یا حتی از خودشون. تا لاقل چیزی که میخرید به درد بخور باشه تا در این خونه های کوچیک اسباب زحمت نشه.انواع لوازم منزل و دکوری برای هدیه مناسبه. اما اگه مطئنید که طرف چیزی لازم نداره یا مطمئن نیستید از چیزی که میخرید خوشش بیاد میتونید بر مبنای بودجه ای که دارید از سکه های پارسیان استفاده کنید.( بهتره همراهش یه جعبه شیرینی یا شکلات همراه ببرید)
درضمن میتونید از هدایایی که قبلا براتون آوردن و استفاده نکردید و به کسی هم نشون ندادید برای هدیه دادن بهره ببرید. فقط باید حواستون باشه هدیه ای که خود طرف و نزدیکاش براتون آوردن رو به خودشون پس ندید. در بعضی از جاها موارد کشت و کشتار خانوادگی هم مشاهده شده! پس مراقب باشید.
نکته: یه وقت جعبه شکلات و سکه رو تو نایلون نندازیدها! ممکنه سکه دیده نشه و علاوه بر گم و گور شدن این حرف هم پشتتون زده بشه که کلی آدم اومده و یه جعبه شکلات آورده!
نکته: بهتره در این مواقع زن خانواده هدیه رو به زن خانواده مقابل تقدیم کنه تا حرف و حدیثی پیش نیاد!
اگه برای فامیل ( قدم نو رسیده مبارک) خرید میکنید:
انواع و اقسام لباسهای نوزادی مناسب خرید در این مواقع هست. اگه طرف ایراد گیره و حرف پشتتون میزنه بهتره بنا به بودجه از سکه های پارسیان استفاده کنید و یا پلاکهای طلا با اسم نوزاد (اگه اسمشو میدونید) یا پلاک طلای (و ان یکاد) استفاده کنید تا کلی ذوق کنن!
نکته: مطمئن باشید که به هر مناسبتی طلا و سکه برای کسی ببرید، اولین کاری که طرف میکنه اینه که بره قیمت خرید و فروششو بپرسه. پس حواستون باشه که ببینید برای کی دارید هزینه میکنید. اگه 5 هزارتومن بیشتر هزینه کنید بهتره که تا اخر عمر بگن برای بچمون چی آورد!

تکنیکهای هدیه خریدن:
علاوه بر نکاتی که مابین مطالب بالا گفتیم، یکسری تکنیکهای دیگه ای هم هست که بهتون کمک میکنه تا زودتر از این بار سنگین هدیه خلاص بشید:
گفتیم که از هر 10 مغازه موجود در خیابان 9/5 تاش اجناسب مربوط به خانومها دارن، در نتیجه هدیه خریدن برای خانمها خیلی راحت تره. با این وجود اقایون غر میزنن که چی بخریم که طرف دوست داشته باشه.
فقط کافیه ببنیید چقدر میخواهید بسلفید تا بگم چی بخرید و از کجا بخرید! اول تکلیفتون رو با جیب مبارک روشن کنید بعد برید بقیه مطلب رو بخونید.
خصوصیات طرف مقابل را بشناسید:
ببینید معمولا چی میپوشه، از چه لوازمی استفاده میکنه، وقتی برای خرید بیرون میرید چه اظهار نظری درباره مغازه ها میکنه، خودش برای دیگران چی میخره
ضمنا این نکته رو مد نظر داشته باشید که شخصی که قراره براش هدیه بخرید چه سلیقه ای داره، عقیدش درباره هدیه بیشتر روی کیفیته یا کمیت. به تعداد هدیه اهمیت میده یا به کیفیتش. به قیمت هدیه اهمیت میده یا به نوع جنس.
1- اگه قیمت براش مهمه:
بهتره براش یه جنس مارک دار بخری. اما باز هم نه اینکه یه دونه جوراب 20 هزار تومنی مارک دار هدیه بدی. میتونی جوراب رو با چیزای دیگه ای کنار هم بزاری و هدیه بدی. یا حتی کارت پارسیان، برای کسی که مهمه چقدر براش هزینه میشه خیلی بهتر از یه عطر 100 هزار تومنیه که قیمتشو نمیدونه و از بوی عطر هم خوشش نیاد!
2- اگه به تعداد اهمیت میده:
از قدیم گفتن عقل آدم به چشمشه. یعنی اگه میخوای 20 هزار تومن خرج کنی بهتره با این 20 تومن هرچی میتونی بخری. یعنی یه روسری و یه اسپری و یه رژ لب و یه کیف لوازم ارایش. مطمئن باش این براش خیلی خوشحال کننده تر از یه کرم مرطوب کننده یا ضد افتاب 30 هزار تومنیه!

چیا میتونیم بخریم:
خانومها از همه چی خوششون میاد! از یه گیره سر گرفته تا هرچی که فکرشو کنی. از هدیه 5 هزار اومنی گرفته تا 5 میلیون تومنی، میتونی خرید کنی! باید ببینی چقدر پول داری. اما برای اقایون...به یاد داشته باشید که بهتره بجای خرید اینترنتی هدایای مناسبتی مثلا ولنتاین که با قیمتهای بالا، بسته های هدیه ای که شامل چند قلم لوازم ارایشی یا عطر و این جور چیزا میشه، خودتون وقت بزارید و تک تک خرید کنید. مطمئن باشید که هم هزینه کمتری میدید و محصولات بی کیفتی رو تهیه نکردید.
کارت پستال: معمولا دوستان در مناسبتهای تولد و ولنتاین، همراه با هدیه اصلی، یه کارت پستال هم هدیه میدن. اما همین کارت پستال ممکنه برای اعضای خانواده یا فامیل جز یه تیکه کاغذ، ارزش دیگه ای نداشته باشه!
اما اگه در مناسبت ولنتاین یه دسته گل بزرگ ببرید، ممکنه دیگه طرف رو نبینید. احتمالا خانوادش دیگه نمیزارن از خونه بیرون بیاد!
پوشاک: اگه سایزشو نمیدونی، یا سلیقشو مطمئن نیستی بهتره یه لباس گرون نخری که بعدش هم طرف بندازه یه گوشه کمد خاک بخوره. به خصوص اگه برا همسرت خریده باشی و خاک خوردن لباس گرون رو ببینی، جگرت میسوزه!
لوازم آرایشی و بهداشتی: گاهی اوقات بهتره از خیر خرید لوازم ارایش بگذری. چون نوع مارک و کیفتیش ممکنه برای طرف مهم باشه و بهت بگه سرت کلاه گذاشتن و تقلبی بهت انداختن. اما اگه میدونی از چه مارکی استفاده میکنه یا از کجا میخره، میتونی بری بر مبنای بودجه خرید کنی. اگه برای مناسبت خرید میکنی، نمیتونی یه ریمل بخری و با فیس و افاده بهش بدی. بهتره با چند قلم دیگه کنار هم بزاری و هدیه بدی. در این مواقع قیمت ریمل به چشم نمیاد، بلکه همون مسئله تعدد، بیشتر چشمگیره.
اگه میدونی که طرف معمولا از چه محصولات مراقبتی و بهداشتی استفاده میکنه، بر مبنای بودجه میتونی از این موارد هم خرید کنی:
محصولات شوینده پوست صورت مثل انواع ژلها و صابونهای مراقبتی، کرمهای مرطوب کننده و ضدافتاب، شیربدن،
و برای آقایون هم کف اصلاح و افترشیو، ژیلت، مرطوب کننده های مخصوص آقایون
محصولات معطر: انواع محصولات معطر مثل ادکلن و اسپری و مام، هدیه مناسبی هستند به شرطی که اگه دارید برای یه عطر 100 هزار تومن خرج میکنید، مطمئن باشید که طرف از بوی اون عطر خوشش میاد وگرنه پولتونو دور ریختید. بهتره به جاش برید چیزای دیگه بخرید. یا حتی ممکنه طرف ندونه قیمت اون عطر چقدره و اهمیتی قائل نشه و شما تا فی خالدونتون بسوزه! پس بهتره اگه مطمئن نیستید به خرید اسپری یا مام اکتفا کنید.
یه وقت نرید از این عطر و اسپری هایی که تو کارتن ریختن و کنار خیابون با قیمت کمتر میفروشن خرید کنید ها! تصمیم به در خطر انداختن سلامتی رو که ندارید! دارید؟ جدا از سلامتی طرف مقابل، خودتان هم با یه تیپا به بیرون خونه رانده میشوید!

اگه مطمئن نیستید از چی خوشش میاد، از بین کتابهای روانشناسی کتابهای مختص به دوستی و ازدواج و انتخاب شریک زندگی کتابهای مناسبی هستند. از بین ناشرین این تیپ کتابها میتونیم به انتشاران نسل نو اندیش اشاره کنیم و از بین نویسنده ها هم کتابهای باربارا دی انجلیس و گیتی خوشدل، کتابهای مناسبی هستند.
همچنین اگه کسی خیلی اهل مطالعه نبود، میتونید همراه با سایر اقلامی که خریدید کتابهای جیبی و کم حجمی که سخنانی از بزرگان یا حرفهای عشقولانه یا طنز یا خلاصه هایی از کتابهای دیگه هست رو بخرید و چاشنی هدیه کنید.
نکته: اگه طرف پوست درست و حسابی نداره، یه وقت نرید کتابهای زیبایی پوست براش بخرید ها! بهش برمیخوره. همینطور هم اگه همسرتان اشپزی خوبی نداره بهتره کتابهای اشپزی براش نخرید. احیانا دوست ندارید که باقی عمرتون رو در خونه مادرتون بگذرونید!
اگه طرف اهل مجله خوندنه، میتونید همراه با باقی چیزایی که براش خریدید شماره جدید مجله رو بخرید یا اشتراک یکساله مجله رو براش هدیه بگیرید و ادرس بدید که بره در خونشون. مطمئن باشید ذوق میکنه.
یا برید از مغازه های بدلیجات، دستنبد و گوشواره بدلی بخرید و طرف رو ذوق مرگ کنید ( البته اگه مطمئنید که خودش هم پول صرف این چیزا میکنه بخرید در غیر اینصورت ممکنه طرف فکر کنه براش انگشتر برلیان خریدید و شما شرمنده بشید و نتونید بگید که تیتانیومه!)
لوازم تزئینی مو: بسته به اینکه خانومی که براش خرید میکنید موهاش به چه اندازست میتونید به مغازه هایی که لوازم تزئینی مو دارن سر بزنید و بین اونهمه گیره و کش سر و کلیپس یکیشو انتخاب کنید و بخرید.
کیف و کیفش وکمربند: معمولا خانمها وقتی نمیدونن چی برای اقایون بخرن، میرن سراغ این محصولات و بسته به سلیقه ای که از اقا میشناسن، دست به انتخاب میزنن.میتونید برای اینکه کلاس کار رو بالا ببرید و چنانچه پول خوبی هم کنار گذاشته اید، میتونید برید از نمایندگیهای چرم مشهد خرید کنید تا لاقل کیف جیبی که خریدید یه کلاسی هم داشته باشه!
تجهیزات الکترونیکی: همیشه برای هدیه دادن، همه میرن عطر و لباس میخرن. نمیشه یه بار برای طرف فلش بخرید؟ مطمئن باشید حتی اگه خودش هم داشته باشه باز هم به دردش میخوره. اقلام زیر رو میتونید از بودجه 10 هزار تومن به بالا هم تهیه کنید.
حافظه فلش، رم دوربین دیجیتال، رم ریدر، محصولات جانبی لپ تاپ ( مثل کیف و ...) و محصولات جانبی موبایل، ماوس و ماوس پد، دوربین وبکم، کارت اینترنت یا تلفن بین المللی. اگه خیلی پول داشتید میتونید لپ تاپ و گوشی موبایل هم بخرید!
فیلم و سریال: اگه میدونید که طرف علاقه وافری به فیلمها و سریالهای ویدوئوکلوپی داره و تصمیم داره پکیج خاصی رو بخره، بهتره شما پیش قدم بشید و یا یه نسخشو از دوستاتون بخرید رایت کنید یا اینترنتی سفارش بدید براتون بیارن.
میتونید آدرس طرف رو به فروشگاه اینترنتی بدید تا بیارن دم خونه و پول مجموعه و پیک رو هم خودش بده! اینجوری اگه خصومتی باهاش داشته باشید حسابی حالشو میگیرید!
طلا: خانمها طلا خیلی دوست دارند. اما اگه بدونن شما پول کافی ندارید مطمئنا با هدایای دیگه ای هم خوشحال میشن.
چون برای خرید طلا باید پول زیادی رو خرج کنید، بهتره مطمئن باشید که خانوم از چی خوشش میاد. مثلا چند هفته زودتر از مناسبت، برید به طلافروشهای محل سر بزنید و بگید: عزیزم! اگه من پول داشتم دوست داشتی کدومشو برات بخرم؟ وقتی اون طلایی رو که میخواسته، چند هفته بعد بهش بدید، مطمئن باشید که میگه: اگه میدونستم واقعا برام میخری یه بهتر یا گرونترشو انتخاب میکردم!
بنابراین میتونید برای جلوگیری از هر گله و شکایت با حاج خانوم تشریف ببرید و با پسند و اطلاع خودش طلا انتخاب کنید.
ساعت: بچه که بودیم، پدر مادرهایی که وضع مالی خوبی داشتن و فرزندشون هم دوران ابتدایی رو پشت سر گذاشته بود و شاگرد اول شده بود، به مناسبت تولد یا کادوی کارنامه و معدل درخشان! براش ساعت میخریدن.
از الان بگذریم که اکثر افراد ساعت نمیبندن و به ساعت موبایلشون اکتفا میکنن. برای همین هم ساعت به خصوص ساعت مچی داره به یه نوستالژی تبدیل میشه!
کارت هدیه: همونطور که قبلا گفتم اگه برای دوستت خودت بری خرید کنی خیلی بهتر از اینه که کارت هدیه بهش بدی که خودش خرید کنه، اما گاهی برای بعضی آدمها که عقلشون به صفرهای هدیه است یا افرادی که مطمئنیم ترجیح میدن پول هدیه رو بهشون بدیم راضی تر میشن( مثلا قبلا خودشون این حرفو زدن) بهتره با بودجه ای که گذاشتید کارت هدیه بخرید.
طلای پارسیان: در بعضی مناسبتها یا برای بعضی افراد، بهتره که بجای کالا یا کارت هدیه، از این نوع سکه ها خریداری بشه. مثلا شما ممکنه با 9 هزار تومن نتونید یه هدیه بخرید همچنین کارت هدیه 10 هزار تومنی هم خیلی ضایع است! پس بهتره بجاش کارت طلای پارسیان 9 هزار تومنی بخرید و ملتی رو به خاطر این ارج و قرب شاد کنید ( گفتیم که مردم عقلشون به چشمشونه. شما اگه 20 هزار تومن هدیه هم بخری ممکنه به اندازه این کارت طلا چشمگیر نباشه!)

این نوع طلا که به دلیل شباهتی که با سکه دارد به عنوان سکه شناخته میشه که همانند سکه بهار آزادی و یا نیم و ربع بهار آزادی دارای وزن ثابت نیست و هر کدام دارای وزنی مجزا میباشد که در صورت پرس بودن بر روی کاغذ آن درج شده. یه مطلب خوب درباره این طلا رو در این ادرس بخونید : طلای پارسیان
پول نقد: اگه حس و حال خرید کالا یا کارت هدیه و کارت طلا ندارید میتونید پول نقد هدیه بدید. البته بهتره پول رو در پاکت هدیه پول بزارید تا کمی شیک تر و تمیز تر به نظر بیاد. (البته پول نقد بیشتر مناسب هدیه دادن به خانواده و فامیل به خصوص پاتختی یا قدم نورسیده! است. چون برای مناسبتهای تولد دوستان یا ولنتاین، پول نقد چندان خوشایند نیست)
هدایای اختصاصی:
مطمئن باشید که آدمها دوست دارید لیوانی داشته باشن که تو کل کره زمین کسی نداشته باشه، یا اینکه عکس عروسیشون روی تقویم زده بشه و خلاصه از این جور جینگیل مستان بازیها. اگه عکس شخصی یا خانوادگی از طرف دارید یا میدونید که از چه تیپ عکسهایی خوشش میاد به ادرسهای زیر مراجعه کنید:
چاپ اینترنتی عکس: برای اینکه عکسهای دیجیتالتون رو بدون مراجعه به عکاسی چاپ کنید یا میخواهید عکسهای شخصی رو توی کارت پستال یا تقویم رومیزی و دیواری داشته باشید میتونید به عکس پرینت مراجعه کنید. مادرتون از اینکه ببینه یه تقویم رومیزی با عکسهای عروسی خودشو و عکسهای بزرگ شدن بچه هاش روی میز بزاره، خیلی ذوق میکنه و خوشحال میشه.
چاپ عکس روی سنگ: بین اونهمه عکسهای عروسی که آتلیه چاپ کرده، یه عکس چاپ شده روی سنگ هم میتونه جذابیت داشته باشه. میتونید به پویا نقش مراجعه کنید.
چاپ روی لیوان و تی شرت و بشقاب: میتویند یه لیوان به دوستتون هدیه بدید که هر وقت چای میریزه توی لیوانش، عکس چاپ شده روی لیوان خودشو نشون بده و بعد سرد شدن هم ناپدید بشه! میتونید به پارس سریر مراجعه کنید.
اگه برید طبقه پائین پاساژ فروزنده در خیابان انقلاب، یکی دو مغازه هست که براتون همونجا عکسی که مورد نظرتون هست رو روی لیوان چاپ میکنه یا میتونید بدید عکستون رو روی لیوان یا گلدان سفالی دکوپاژ کنند.
چاپ روی شاسی: اگه یه عکس داشته باشید و بدید عکاسی تا روی شاسی براتون بزنه، حداقل باید 6 هزارتومن بسلفید. اما بهتره که در شهر محل سکونتتون دنبال جایی بگردید که خود شاسی رو جدا میفروشه و شما به راحتی میتونید عکس یا طرح مورد نظرتون رو روش بچسبونید. اگه ساکن تهران باشید میتونید به ادرس زیر مراجعه کنید و با حداقل هزینه طرحتون رو بدید روی شاسی بزنن. انقلاب- ابتدای فلسطین جنوبی-پلاک 288. مثلا سایز 18*13 فقط هزار تومن براتون اب میخوره.
ارسال اینترنتی هدیه: میتونید برای غافلگیر کردن، هدیه خودتون رو اینرتنتی سفارش بدید و بفرستید به درب منزل شخص مورد نظر. البته کل هزینه هارو خودتون بدید تا یه وقت سر هزینه پیک موتوری یا پست درگیری پیش نیاد!
یا میتونید در سایتهای سفارش هدیه، هدیه یا گل مورد نظر رو انتخاب کنید و سفارش بدید و یا خودتون بدید پیک موتوری تا برسونه دست طرف.
لینک برخی از سایتهای سفارش اینترنتی گل: گلفروش ، گلفروشی آنلاین ، میخک طلایی ، پارس کادو
جعبه هدیه:
یکی از ارکان مهم در باب هدیه خریدن، نحوه بسته بندی و تزئینات هدیه است. بهتره بر مبنای سایز هدایایی که خریدید، جعبه هدیه زیبایی انتخاب کنید و هدایا رو داخلش بزارید. اگه داخل جعبه خیلی خالیه و هدیه توش تکون میخوره، میتونید پوشال یا گلبرگ خشک یا طبیعی یا شکلات بریزید. جعبه های هدیه در اندازه و طرحهای مختلف موجوده که انواع چینی زیباتر و شکیل تر از انواع ایرانی هستند.
بعضی جاها هم هستند که هدیه رو براتون بسته بندی میکنند و مطمئنا هزینه ای که میگیرن از اینکه شما برید جعبه هدیه بخرید بیشتر میشه.

اگه میخوای در مناسبت ولنتاین یا نامزدی یا تولد نامزد یا اولین سالگرد ازدواج هدیه بدی، خیلی بهتره که هدیه در جعبه شیک قرار بگیره. اما برای هدیه دادن به خانواده و فامیل نیازی به جعبه نیست (البته اگه باشه سلیقه شمارو میرسونه).
برای متاهل ها هم میتونیم بگیم که وقتی یکسال از ازدواجتون گذشت و اولین سالگرد به خوبی و خوشی تموم شد، خرتون از پل گذشته و میتونید تو همون نایلونی که فروشنده هدیه رو توش گذاشته، همونجوری تقدیم به همسرتون کنید!
همیشه به یاد داشته باشید که:
- اگه میخواهید پشت سر هدیه شما حرفی نزنن، پشت سر هدیه دیگران هم حرفی نزنید. مطمئن باشید که طرف مقابل بر مبنای بودجه و سلیقه ای که داشته سعی کرده بهترین رو به شما هدیه بده. پس خواهشا اینقدر بعد هدیه گرفتن نگید مگه چقدر می ارزه. خسیس بازی دراورده، گدا بازی دراورده، از دستفروش خریده، هرچی تو خونه استفاده نمیکرده آورده.
- ارزش مادی یک هدیه مهم نیست. این عشق و علاقه ای که همراه هدیه به طرف میدی و نشون میدی برات با ارزش بوده و اهمیت براش قائل شدی و به یادش بودی، خیلی مهمتره.
- دوست داری یک هفته قبل تولدت بهت بگن دوست داری چی برات بگیریم؟ پولشو میدم خودت برا خودت خرید کنی. یا اینکه از هفته قبل هرچی برات خریدن بزنن به پای تولدت؟ اگه دوست نداری پس خواهشا برا بقیه هم رعایت کن و کمی برای هدیه خریدن وقت بزار.
- گاهی اوقات یه نوشته با دستخط خودتون یا پخت کیک خوشمزه خانگی یا سی دی صوتی از صدای خودتون یا هر خرق عادت دیگه ای میتونه به اندازه تمام سکه های طلا و سرویس جواهرات، ارزشمند باشه. شما چی فکر میکنید؟


کوچ پرستوها
کلاس دوم دبستان بودم و امتحان ثلث اول داشتیم. چند روز بعد امتحان فارسی داشتم و مامان هم طبق معلوم به من کمک میکرد. تا این که اون اتفاق افتاد.
همیشه وقتی در ساعاتی که انتظارش رو نداری تلفن زنگ میزنه باید منتظر اتفاق بدی باشی. اون روز صبح زود هم تلفن زنگ زد و خبر فوت شوهر خالم (که کوجه بغلی ما خونشون بود) از طریق تلفن به ما رسید. مامان گریه کرد و با بابا رفتن خونه خاله.شب قبل فوت شوهرخالم، همه خونشون جمع بودیم و حسابی هم خوش گذشته بود. قرار شده بود خاکسپاری در شهرستان انجام بشه و برای همین هم مامان همراه با خاله و خانوادش رفتن شهرستان. من و برادرام موندیم و بابا.
از نیمروی سوخته که بگذریم من حسابی برای درس خوندن مشکل داشتم و برای امتحان فارسی هم آماده نبودم. کوچ پرستوها هم سخت ترین درسی بود که توش گیر کرده بودم و مامان نبود کمکم کنه. اون موقع بود که نبود مامان رو بیش تر از همیشه حس کردم.
خاله من در زمان فوت همسرش سه دختر داشت که بزرگترینش سال اول دانشگاه بود و سومی هم سه سالش بود.
بچه بودیم. وقتی سینی های حلوا که با قیف در اون پوشش های مخصوص میریختن و تو سینی میزاشتن و سلفون روش میکشیدن، در اتاقی قرار داده میشد تا هر وقت لازمه بردارن و تعارف کنند، ما بچه ها میرفتیم دزدکی سلفونها رو با انگشت سوراخ میکردیم و حلواهارو برمیداشتیم و برا خودمون کیف میکردیم.
بچه بودیم. نمیدونستیم وقتی فامیلها میان و روی سر دختر و پسر کسی که فوت شده دست میکشن و اشکی میریزن یعنی چی.

بزرگتر که شدم، وقتی تونستم تو ذهنم با مرگ دست وپنجه نرم کنم و سعی کنم زندگی رو بعد از مرگ یکی از عزیزانم ببینم، اون موقع بود که دیگه وقتی کسی فوت میکرد، احساسات متفاوتی تسبت به قبل داشتم.
بزرگ شده بودم. دیدم که با مرگ، تا الان عزیزی در کنارت بوده و با مرگش اون دیگه نیست. اما فاجعه بعد این شروع میشه که وقتی فکر کنی باید بدون اون چکار کنی. خبر مرگ بهت برسه یا خودت شاهد مرگ باشی، اولش باور نمیکنی اما بعد میبینی که دیگه اون عزیز کنارت نیست. با خودت میگی آخه خدا! چرا من؟ مگه من چه گناهی کرده بودم.
هیشکی درکت نمیکنه. درکت نمیکنه که چرا داری شیون میکنی و خاطراتی که با اون عزیز داشتی رو مرور میکنی. چرا هی صورتتو چنگ میندازی و هی صداش میزنی. آخه اون تماشاچی ها که تنها نشدن. اون تویی که تنها شدی و قراره بدون اون عزیز زندگی کنی.
آخ که چه سخته وقتی هرکی از راه میرسه میگه ایشالله غم آخرت باشه و مارو تو غمتون شریک بدونید. انگار فحش بهت دادن. تو دلت میگی تو شریک غم منی؟ تو میای برای من مادری میکنی؟ تو میای پدر من بشی؟
چه سخته وقتی در بین اشکهای جاری شده روی صورتت میبینی فلان فامیل داره از راه دور مجلس ختم و نبود جای پارک و عدم پذیرایی خوب ناله میکنه. تو با خودت میگی بابای من مرده بعدا اینا غصه چیرو دارن. یکی به لباسهای عزاداران زل زده و یکی داره بی رحمانه از شیون و زاری تو فیلم میگیره تا بعدا بزاره همه بخندن که تو چقدر وقت گریه زشت شده بودی.
اونها هیچکدومشون تورو درک نمیکنن. آخرش همه تورو تنها میزارن و در آخر شب میری زیر پتو و بی صدا گریه میکنی. برای تنهایی خودت و بازماندگان. اینکه چه اتفاقی قراره بدون اون عزیز بیفته و قراره چطوری زندگی رو بدون اون سر کنید.
مطمئنا خوابت نمیبره و حتی اگه ببره دوست داری خواب اون عزیز رو ببینی.
و این برات از همه چیز سخت تره که در آرزوی این باشی که اون عزیز رو در خواب ببینی و برای آخرین بار در آغوشش بگیری و ببوسیش.
همیشه وقتی در ساعاتی که انتظارش رو نداری تلفن زنگ میزنه باید منتظر اتفاق بدی باشی. اون روز صبح زود هم تلفن زنگ زد و خبر فوت شوهر خالم (که کوجه بغلی ما خونشون بود) از طریق تلفن به ما رسید. مامان گریه کرد و با بابا رفتن خونه خاله.شب قبل فوت شوهرخالم، همه خونشون جمع بودیم و حسابی هم خوش گذشته بود. قرار شده بود خاکسپاری در شهرستان انجام بشه و برای همین هم مامان همراه با خاله و خانوادش رفتن شهرستان. من و برادرام موندیم و بابا.
از نیمروی سوخته که بگذریم من حسابی برای درس خوندن مشکل داشتم و برای امتحان فارسی هم آماده نبودم. کوچ پرستوها هم سخت ترین درسی بود که توش گیر کرده بودم و مامان نبود کمکم کنه. اون موقع بود که نبود مامان رو بیش تر از همیشه حس کردم.
خاله من در زمان فوت همسرش سه دختر داشت که بزرگترینش سال اول دانشگاه بود و سومی هم سه سالش بود.
*** *** ***
بچه بودیم. نمیدونستیم که قراره با مرگ یه عزیزی چه اتفاقی بیفته. فقط میدونستیم یه نفر جزو فامیل بود که دیگه نیست. نمیدونستیم قراره با چه فاجعه ای روبرو بشیم.بچه بودیم. وقتی سینی های حلوا که با قیف در اون پوشش های مخصوص میریختن و تو سینی میزاشتن و سلفون روش میکشیدن، در اتاقی قرار داده میشد تا هر وقت لازمه بردارن و تعارف کنند، ما بچه ها میرفتیم دزدکی سلفونها رو با انگشت سوراخ میکردیم و حلواهارو برمیداشتیم و برا خودمون کیف میکردیم.
بچه بودیم. نمیدونستیم وقتی فامیلها میان و روی سر دختر و پسر کسی که فوت شده دست میکشن و اشکی میریزن یعنی چی.
*** *** ***
روز تولدش بود که سکته مغزی کرد. پسر عمه بابام بود. یک هفته در کما بود و بعد هم فوت کرد. دو تا بچه داشت که هیچکدوم مدرسه هم نرفته بودن. من بزرگتر شده بودم اما هنوز معنی واقعی مرگ رو درک نکرده بودم. وقتی رفتیم خونه عمه بابا، مامانم خواهر متوفی رو در آغوش گرفت و هر دو با هم زار زار گریه کردند. من نمیدونستم چرا مامان اینقدر گریه میکنه. *** *** ***
روز 14 فروردین بود. خانواده خاله به همراه خانواده عمه و دخترعمه های دخترخالم رفته بودن پشت بام ساختمون، 13 به در و عکس هم انداخته بودند. اون روز براشون یه روز فراموش نشدنی بود.روز بعد بود که عمه به رحمت خدا رفت و باز هم بساط شیون و زاری در اون خونه از سر گرفته شد. شوهر متوفی 40 روز نشده زن گرفته و یکسال نشده طلاقش داد و مجددا زن دیگری گرفت. چند روز بعد فوت عمه، همسر متوفی به دخترهاش گفته بود مادرتونو خواب دیدم که گفت باباتونو تنها نزارید!*** *** ***

بزرگ شده بودم. دیدم که با مرگ، تا الان عزیزی در کنارت بوده و با مرگش اون دیگه نیست. اما فاجعه بعد این شروع میشه که وقتی فکر کنی باید بدون اون چکار کنی. خبر مرگ بهت برسه یا خودت شاهد مرگ باشی، اولش باور نمیکنی اما بعد میبینی که دیگه اون عزیز کنارت نیست. با خودت میگی آخه خدا! چرا من؟ مگه من چه گناهی کرده بودم.
هیشکی درکت نمیکنه. درکت نمیکنه که چرا داری شیون میکنی و خاطراتی که با اون عزیز داشتی رو مرور میکنی. چرا هی صورتتو چنگ میندازی و هی صداش میزنی. آخه اون تماشاچی ها که تنها نشدن. اون تویی که تنها شدی و قراره بدون اون عزیز زندگی کنی.
آخ که چه سخته وقتی هرکی از راه میرسه میگه ایشالله غم آخرت باشه و مارو تو غمتون شریک بدونید. انگار فحش بهت دادن. تو دلت میگی تو شریک غم منی؟ تو میای برای من مادری میکنی؟ تو میای پدر من بشی؟
چه سخته وقتی در بین اشکهای جاری شده روی صورتت میبینی فلان فامیل داره از راه دور مجلس ختم و نبود جای پارک و عدم پذیرایی خوب ناله میکنه. تو با خودت میگی بابای من مرده بعدا اینا غصه چیرو دارن. یکی به لباسهای عزاداران زل زده و یکی داره بی رحمانه از شیون و زاری تو فیلم میگیره تا بعدا بزاره همه بخندن که تو چقدر وقت گریه زشت شده بودی.
اونها هیچکدومشون تورو درک نمیکنن. آخرش همه تورو تنها میزارن و در آخر شب میری زیر پتو و بی صدا گریه میکنی. برای تنهایی خودت و بازماندگان. اینکه چه اتفاقی قراره بدون اون عزیز بیفته و قراره چطوری زندگی رو بدون اون سر کنید.
مطمئنا خوابت نمیبره و حتی اگه ببره دوست داری خواب اون عزیز رو ببینی.
و این برات از همه چیز سخت تره که در آرزوی این باشی که اون عزیز رو در خواب ببینی و برای آخرین بار در آغوشش بگیری و ببوسیش.
منطق گوهرشناس و بازیافتی
کشفی در مورد خودم
یه جایی با دوستان نشسته بودیم و در مورد شخصیت آدمها صحبت میکردیم که یکیشون برگشت بهم گفت: تو خودت خیلی سیاست داری و...
حرفش منو برد تو فکر...من همیشه دست رو بازی میکنم...نمیگم خوبه... ولی توسیاسی کاری نبودم...همیشه هم خودم حرص میخورم که چرا این همه صاف و ساده همه چیو که لازم باشه میگم...یه قانون نر دارم واسه زندگیم، نه ماده که هی تبصره بخوره و بزاید.....
دکتر بهار همیشه میگفت تا جایی که لازمه حرف بزنید! دروغ نگید ولی ....والا موندم... تنها نتیجه ای که از حرف این دوستم گرفتم این بود:
آدمهایی که همیشه یه نقاب رو صورتشون دارند...و با چهره های ماسک زده با آدمها برخورد میکنند...نمیتونند صداقت و یکرنگی منو باور کنند...آدمهای نقاب دار...منو یاد ترانه سیاوش انداخت...
در مورد آدمهای دور و برم هم همین سیستم صادقه.... با هر کی نمیپرم کار یا مراوده نمیکنم...این وسطا اگه دیدم کسی داره دودوزه کاری میکنه جوری میشورمش که مرده شور نشسته باشدش...
به خاطر همینم هست که تو ایران خیلی ها چشم دیدن منو به عنوان یه زن مردونه ندارند ولی خب با خارجی ها کار کردن نشونم داد دنیای یکرنگی هم قشنگتره و هم محکمتر..میدونم این سیستم تو ایران جلو کار آدمو میگیره ولی خب هر کسی قانونی داره واسه زندگیش...
وقتی دیدم اینجوریه...یه نفس راحت کشیدم...خوشحالم که یه رنگم و خوشحالم از این قانون زندگی...همیشه وجدانم راحته که صافو صادق بودم و خوشحالم هر چیزی رو با صداقت بدست آوردمو با اینکه روزهای خوبی ندارم، و فشار زیادی رو تحمل میکنم،ولی این حس آرومم میکنه...
آروم از دنیای درون
یه جایی با دوستان نشسته بودیم و در مورد شخصیت آدمها صحبت میکردیم که یکیشون برگشت بهم گفت: تو خودت خیلی سیاست داری و...
حرفش منو برد تو فکر...من همیشه دست رو بازی میکنم...نمیگم خوبه... ولی توسیاسی کاری نبودم...همیشه هم خودم حرص میخورم که چرا این همه صاف و ساده همه چیو که لازم باشه میگم...یه قانون نر دارم واسه زندگیم، نه ماده که هی تبصره بخوره و بزاید.....
دکتر بهار همیشه میگفت تا جایی که لازمه حرف بزنید! دروغ نگید ولی ....والا موندم... تنها نتیجه ای که از حرف این دوستم گرفتم این بود:
آدمهایی که همیشه یه نقاب رو صورتشون دارند...و با چهره های ماسک زده با آدمها برخورد میکنند...نمیتونند صداقت و یکرنگی منو باور کنند...آدمهای نقاب دار...منو یاد ترانه سیاوش انداخت...
در مورد آدمهای دور و برم هم همین سیستم صادقه.... با هر کی نمیپرم کار یا مراوده نمیکنم...این وسطا اگه دیدم کسی داره دودوزه کاری میکنه جوری میشورمش که مرده شور نشسته باشدش...
به خاطر همینم هست که تو ایران خیلی ها چشم دیدن منو به عنوان یه زن مردونه ندارند ولی خب با خارجی ها کار کردن نشونم داد دنیای یکرنگی هم قشنگتره و هم محکمتر..میدونم این سیستم تو ایران جلو کار آدمو میگیره ولی خب هر کسی قانونی داره واسه زندگیش...
وقتی دیدم اینجوریه...یه نفس راحت کشیدم...خوشحالم که یه رنگم و خوشحالم از این قانون زندگی...همیشه وجدانم راحته که صافو صادق بودم و خوشحالم هر چیزی رو با صداقت بدست آوردمو با اینکه روزهای خوبی ندارم، و فشار زیادی رو تحمل میکنم،ولی این حس آرومم میکنه...
آروم از دنیای درون
*** *** *** *** *** *** *** *** ***
منطق گوهرشناس و بازیافتی
میدونین منطق گوهرشناس و بازیافتی چیه؟
گوهرشناس چشمش فقط دنبال چیزهای باارزشه...مثل الماس و برلیان....با چیزهای کم ارزش وقتشو تلف نمیکنه....
ولی منطق بازیافتی چیه؟
بازیافتی سرشو هر جا میکنه تا چیزی رو پیدا کنه که برای رفع نیاز اونروزش کارشو راه بندازه...یعنی سرمایه گذاری کوتاه مدت و بی بازده ،حالا خیلی بدبین نباشیم کم بازده!!!اگه خیلی خوش شانس باشه ممکنه که یه چیز خوب هم پیدا کنه که مسلما جواهر باارزشی نخواهد بود....
اینه که بعضی آدمها باید خیلی صبرکنند و وقت بذارند تا اون گوهر زندگی حالا هر چی که میخوان رو پیدا کنند....اینا میشند گوهرشناس و آدمهای موفق و دسته دیگه ادمها که دیگه خودتون میدونید.....
حالا با توجه به چیزهایی که نوشتم، منطق شما گوهرشناسیه یا بازیافتی؟؟؟
امیدوارم همه دوستان من منطق گوهرشناسی قوی داشته باشند و زندگیشونو صرف چیزهای با ارزش بکنندولی منطق بازیافتی چیه؟
بازیافتی سرشو هر جا میکنه تا چیزی رو پیدا کنه که برای رفع نیاز اونروزش کارشو راه بندازه...یعنی سرمایه گذاری کوتاه مدت و بی بازده ،حالا خیلی بدبین نباشیم کم بازده!!!اگه خیلی خوش شانس باشه ممکنه که یه چیز خوب هم پیدا کنه که مسلما جواهر باارزشی نخواهد بود....
اینه که بعضی آدمها باید خیلی صبرکنند و وقت بذارند تا اون گوهر زندگی حالا هر چی که میخوان رو پیدا کنند....اینا میشند گوهرشناس و آدمهای موفق و دسته دیگه ادمها که دیگه خودتون میدونید.....
حالا با توجه به چیزهایی که نوشتم، منطق شما گوهرشناسیه یا بازیافتی؟؟؟
*** *** *** *** *** *** *** *** ***
این دو مطلب توسط دوست عزیزم فریبا نوشته شده و تمایل داره که نظر بیننده های کافه رو در مورد این مطالب بدونه.ممنون...میانبری به سوی هزارآفرین
به شهاب گفتم: من سعی میکنم موقع امتحانات، زیاد به تقلب دانشجوها توجه نکنم.چون اگه متوجه بشم و چیزی نگم اون موقع خود دانشجوها میرن راپرتمو میدن و برا من مشکل ساز میشه. اما شهاب گفت: من در عوض هر روز کلی تقلب جمع میکنم و ضمیمه برگه امتحانی میکنم. نمره دانشجو هم میشه بیست و پنج صدم!
شهاب روشهای مختلف تقلب دانشجوها روبرام گفت و من هم با خودم میگفتم کاش من هم زمان دانشجویی از این روشهای مدرن با خبر بودم و تقلب پیشرفته تری میکردم!
خیلی کم پیش میامد که در زمان مدرسه و بعدش هم دانشگاه، امتحانی رو بدون تقلب بگذرونم. فلسفه تقلب من هم با بقیه بچه ها فرق میکرد. من تقلب رو حق خودم میدونستم و معتقد بودم کسی میتونه تقلب کنه که به اندازه کافی برای امتحان خونده باشه. یعنی کسی که بیق و پپه باشه نمیتونه تقلب کنه مگه اینکه یا خیلی ماهر باشه و یا خیلی خرشانس!
من تقلب میکردم چون اینقدری درس خونده بودم که لغات و اصطلاحات از مغزم فواره میزد بیرون و دیگه جایی برای حفظ کردن سال و قرن تولد و وفات شاعر یا درصد آبهای زیرزمینی و روزمینی مکزیک و چیزای دیگه که به نظرم وقت گذاشتن و فسفر سوزوندن برا حفظ کردنشون کاری بیهوده بود، نمیموند.. هنوز هم که هنوزه از حفظ کردن اعداد و ارقام عاجزم. یعنی اصلا خوشم نمیاد.
شیوه تقلب: شیوه ای که من همیشه ازش استفاده کردم، شیوه خودمحوری( خوداتکایی یا خودکفایی) بوده. یعنی بدون اینکه به کسی اعتماد کنم و باهاش هماهنگ کنم، این پروژه رو به صورت کاملا شخصی انجام میدادم و حتی در موردش با کسی حرف نمیزدم. چون معمولا دانش آموزی که نمرش کمتر شده در این مواقع میره راپرت میده!
بنابراین از روش لوازم تحریرجادویی استفاده میکردم
1- جامدادی: در داخل جامدادی مشهورم که طرح قورباغه داشت و از مشهد خریده بودم، برگه های کوچکی که روش نوشته بودم میزاشتم و کسی هم شک نمیکرد که داخل جامدادی تقلب باشه!
نوشته ها روی این کاغذها که هر کدام به دیواره جامدادی با چسب نواری چسبانده می شد، به صورت کاملا تلگرافی نگاشته می شد و اکثر اوقات هم سر جلسه هنگ میکردم که این چیه نوشتم! و باید کلی فکر میکردم که منظورم از اون جمله تلگرافی چیه!
2- خط کش و خودکار: بر روی خط کشهایی که رنگ مناسبی داشتن و میشد با مداد یا خودکار رویشان نوشت، و همچنین خودکارهایی که بهترین مدلشان خودکارهای سه ضلعی بودن، با مداد تیز نکاتی را مینوشتم که باز هم گاهی به دلیل تلگرافی بودن، غیر استفاده میشدن. مثلا فکر کن سر جلسه امتحانی که نیاز به خط کش نداره با خودت خط کش ببری!
3- میز: این روش کنده کاری یا نوشتن روی میز که مطمئنم همه شما ازش استفاده کردید،روش مناسبی بود که در مدارس و دانشگاههایی که میتونستی خودت صندلیتو انتخاب کنی و بشینی حسابی کاربرد داشت.
یادمه در دوران دبیرستان، زودتر به سالن میرفتم و نکات رو مینوشتم.
راههای مختلفی برای تقلب هست که بستگی داره به اینکه در چه محیط و شرایطی امتحان میدید و چه جور دانش آموز و مراقبی دور و برتون هست، و صد البته به شناخت خودتون از روحیاتتتون!
از رو دست هم نگاه کردن، برا هم سوال و جواب رو خوندن، رو دیوار نوشتن، روی دست و پا نوشتن، کاغذ همراه آوردن و جاسازی در مکانهای مختلف بدن ( این مورد بسته به جنسیت تقلب کننده فرق داره)، برگه امتحانی جابه جا کردن ( این یکی خیلی جسارت میخواد)، کسی دیگه رو فرستادن برای امتحان ( که نیاز داره خواهر ویا برادر دوقلو داشته باشید!) و ... .
بگذریم از اینکه گاهی اوقات خودمو فحش داده ام که چرا فلان نکنه رو سعی نکردی حفظ کنی و تو جامدادی نوشتی و الان هم نمیتونی استفاده کنی!
همونطور که گفتم به دلیل درس خواندن زیاد من در ایام امتحانات حق خودم میدونستم که برای تکمیل این اطلاعات، نکاتی رو جهت یاداوری با خودم همراه ببرم. به خاطر همین تلاش کردن هم حاضر نمیشدم به کسی که زحمتی نکشیده تقلب برسونم.( البته بجز اون مورد مینا). چون همونطور که من آسفالت شدم تا امتحانو خوب بدم چرا بقیه به راحتی و بدون زحمت نمره خوب بگیرن؟
قبل تمام امتحانا بچه ها از هم التماس میکنن که تورو خدا به هم برسونیم و به من بگید و من نخوندم و روشهای به هم رسوندن رو برا هم یاداوری میکنن، اما جالبه که خود این افراد تا آخر امتحان سرشون رو از روی برگه تکون نمیدن.
من هم همیشه بهشون میگم که اینقدر جوابها طولانیه که اصلا فرصت نمیکنید چیزایی رو که بلدید رو بنویسید چه برسه به اینکه از هم بپرسید. برای همین هم میگم که از رو دستم اگه تونستید بنویسید.
2- گاهی هم دانش آموزان مجبور بودن کیفهاشونو بین خودشون بزارن تا سد راه دیدنشون بشه. کیفهایی که شل و وا رفته بودن مزاحم نوشتن روی برگه ها میشدن اما برای دید زدن مناسب تر بودن!
3- تغییر شماره دانش آموزان برای هر جلسه امتحانی برای جلوگیری از نوشتن روی میز و دیوار و همینطور هماهنگ کردن با دوستان هم یکی دیگه از راههای جلوگیری از تقلب بود. اینجاست که اگه خود شخص وارد عمل بشه و خودکفایی رو پیشه کنه موفق میشه.
اینهم یه لینک جالب درباره تقلب: http://www.as-team.ir/forums/showthread.php?t=695
شهاب روشهای مختلف تقلب دانشجوها روبرام گفت و من هم با خودم میگفتم کاش من هم زمان دانشجویی از این روشهای مدرن با خبر بودم و تقلب پیشرفته تری میکردم!
*** *** ***
من تقلب میکردم چون اینقدری درس خونده بودم که لغات و اصطلاحات از مغزم فواره میزد بیرون و دیگه جایی برای حفظ کردن سال و قرن تولد و وفات شاعر یا درصد آبهای زیرزمینی و روزمینی مکزیک و چیزای دیگه که به نظرم وقت گذاشتن و فسفر سوزوندن برا حفظ کردنشون کاری بیهوده بود، نمیموند.. هنوز هم که هنوزه از حفظ کردن اعداد و ارقام عاجزم. یعنی اصلا خوشم نمیاد.
جدا از اعداد، یکسری موارد درسی هم بود که به دلایل مختلفی تو مغزم نمیرفت و با شناختی که از خودم داشتم میدونستم سر جلسه امتحان ترتیبش یادم نمیمونه و اگه ترتیب به هم بخوره، خود مطلب رو هم فراموش میکنم. برای همین چون تمام تلاشمو برای امتحان کرده بودم ، حق خودم میدونستم که برای یاداوری مطالبی که تو مغزم نرفته، تقلبی به همراه داشته باشم.
حالا مروری داریم به مسائل مختلفی که در رابطه با تقلب مطرحه:
شیوه تقلب: شیوه ای که من همیشه ازش استفاده کردم، شیوه خودمحوری( خوداتکایی یا خودکفایی) بوده. یعنی بدون اینکه به کسی اعتماد کنم و باهاش هماهنگ کنم، این پروژه رو به صورت کاملا شخصی انجام میدادم و حتی در موردش با کسی حرف نمیزدم. چون معمولا دانش آموزی که نمرش کمتر شده در این مواقع میره راپرت میده!
بنابراین از روش لوازم تحریرجادویی استفاده میکردم
1- جامدادی: در داخل جامدادی مشهورم که طرح قورباغه داشت و از مشهد خریده بودم، برگه های کوچکی که روش نوشته بودم میزاشتم و کسی هم شک نمیکرد که داخل جامدادی تقلب باشه!
نوشته ها روی این کاغذها که هر کدام به دیواره جامدادی با چسب نواری چسبانده می شد، به صورت کاملا تلگرافی نگاشته می شد و اکثر اوقات هم سر جلسه هنگ میکردم که این چیه نوشتم! و باید کلی فکر میکردم که منظورم از اون جمله تلگرافی چیه!
2- خط کش و خودکار: بر روی خط کشهایی که رنگ مناسبی داشتن و میشد با مداد یا خودکار رویشان نوشت، و همچنین خودکارهایی که بهترین مدلشان خودکارهای سه ضلعی بودن، با مداد تیز نکاتی را مینوشتم که باز هم گاهی به دلیل تلگرافی بودن، غیر استفاده میشدن. مثلا فکر کن سر جلسه امتحانی که نیاز به خط کش نداره با خودت خط کش ببری!
3- میز: این روش کنده کاری یا نوشتن روی میز که مطمئنم همه شما ازش استفاده کردید،روش مناسبی بود که در مدارس و دانشگاههایی که میتونستی خودت صندلیتو انتخاب کنی و بشینی حسابی کاربرد داشت.
یادمه در دوران دبیرستان، زودتر به سالن میرفتم و نکات رو مینوشتم.
راههای مختلفی برای تقلب هست که بستگی داره به اینکه در چه محیط و شرایطی امتحان میدید و چه جور دانش آموز و مراقبی دور و برتون هست، و صد البته به شناخت خودتون از روحیاتتتون!
از رو دست هم نگاه کردن، برا هم سوال و جواب رو خوندن، رو دیوار نوشتن، روی دست و پا نوشتن، کاغذ همراه آوردن و جاسازی در مکانهای مختلف بدن ( این مورد بسته به جنسیت تقلب کننده فرق داره)، برگه امتحانی جابه جا کردن ( این یکی خیلی جسارت میخواد)، کسی دیگه رو فرستادن برای امتحان ( که نیاز داره خواهر ویا برادر دوقلو داشته باشید!) و ... .
میزان استفاده از تقلب:
اکثر اوقات به دلیل تسلط بر سوالات امتحانی از تقلبهایی که همراهم بوده استفاده نکردم و یا به دلایلی مثل مبهم بودن تلگرافهای تقلب یا نشستن در مکان نامناسب، نتونستم استفاده کنم. در واقع، تقلب برای من نقش آرام بخش رو داشته که بدونم یه چیزی همراهم هست که اگه بخوام میتونم ازش استفاده کنم.بگذریم از اینکه گاهی اوقات خودمو فحش داده ام که چرا فلان نکنه رو سعی نکردی حفظ کنی و تو جامدادی نوشتی و الان هم نمیتونی استفاده کنی!
ایدئولوژی من:
همونطور که گفتم به دلیل درس خواندن زیاد من در ایام امتحانات حق خودم میدونستم که برای تکمیل این اطلاعات، نکاتی رو جهت یاداوری با خودم همراه ببرم. به خاطر همین تلاش کردن هم حاضر نمیشدم به کسی که زحمتی نکشیده تقلب برسونم.( البته بجز اون مورد مینا). چون همونطور که من آسفالت شدم تا امتحانو خوب بدم چرا بقیه به راحتی و بدون زحمت نمره خوب بگیرن؟
قبل تمام امتحانا بچه ها از هم التماس میکنن که تورو خدا به هم برسونیم و به من بگید و من نخوندم و روشهای به هم رسوندن رو برا هم یاداوری میکنن، اما جالبه که خود این افراد تا آخر امتحان سرشون رو از روی برگه تکون نمیدن.
من هم همیشه بهشون میگم که اینقدر جوابها طولانیه که اصلا فرصت نمیکنید چیزایی رو که بلدید رو بنویسید چه برسه به اینکه از هم بپرسید. برای همین هم میگم که از رو دستم اگه تونستید بنویسید.
راههای جلوگیری از تقلب در مدرسه و دانشگاه:
1- دوران ابتدایی روی هر نیمکت 3 و حتی گاهی 4 نفر جلوس میکردن. برای جلوگیری از تقلب، از این 3 نفر، یکی مجبور بود بره پائین. یعنی بشینه کف زمین یا چمباتمه بشه و دفترشو بزاره روی نشیمنگاه و بنویسه.هر بار بین دانش آموزان دعوا بود که کی بره پائین. برای همین هم نوبتی میکردن که این اختلاف تا حدی حل بشه.2- گاهی هم دانش آموزان مجبور بودن کیفهاشونو بین خودشون بزارن تا سد راه دیدنشون بشه. کیفهایی که شل و وا رفته بودن مزاحم نوشتن روی برگه ها میشدن اما برای دید زدن مناسب تر بودن!
3- تغییر شماره دانش آموزان برای هر جلسه امتحانی برای جلوگیری از نوشتن روی میز و دیوار و همینطور هماهنگ کردن با دوستان هم یکی دیگه از راههای جلوگیری از تقلب بود. اینجاست که اگه خود شخص وارد عمل بشه و خودکفایی رو پیشه کنه موفق میشه.
مکان های مناسب جهت تقلب:
هر کسی بنا به تجربیات و احساسات خودش بهتر میتونه تشخیص بده که کجا بشینه براش بهتره. بعضیها میگن مراقبها فقط به عقب نگاه میکنن و اگه کسی جلو بشینه و تقلب کنه رو اصلا نمیبینن. بعضیها هم مثل من جاهایی که به دیوار ختم میشه رو دوست دارن. مثلا در کنج دیوار یا لاقل ردیف سمت دیوار. اینجوری احساس آرامش بیشتری دارم و همچنین لاقل از یه جهت خیالم از پدیدار شدن مراقب کمتره.
من کنار دختری به اسم "ندا" نشسته بودم و چون دیدم اون روی برگش بیشتر نوشته، سعی میکردم چشمامو تیز کنم تا بلکه یه چیزی دستگیرم بشه و رو برگه خودم بنویسم. اما چشمتون روز بد نبینه، معلم "ندا" اومد جلوی من و دو انگشتی ولی محکم زد روی گونه هام و گفت برا چی از رو برگه ندا نگاه میکنی؟
هنوز هم که هنوزه اون صحنه به خوبی یادمه و حتی ضربه محکم اون معلم هم فراموشم نشده. در دوران ابتدایی از اون سالن احتماعات به خاطر اینکه مکان برگزاری امتحانات ثلث بود متنفر بودم. اما با این حادثه دیگه نور علی نور شد!
2- سال دوم راهنمایی بودم. امتحان ریاضی داشتیم و مراقبمون هم از معلمهایی بود که بعدا فهمیدیم تقلب سر جلسه اون مساوی با مرگه!
برای جلوگیری از تقلب، بر روی هر نیمکت یه نفر نشسته بود. نیمکت پشتی من دختری نشسته بود به اسم "مینا" که شنیده بودم چند سالی هم مردود شده.خلاصه با خواهش التماس مینا، من تصمیم گرفتم بهش کمک کنم. روی برگه ای که به عناون چک نویس ازش استفاده میکردیم جواب سوالات رو مینوشتم و با احتیاط و ترس و لرز از پشتم مینداختم برا مینا و اونهم دوباره بهم میداد. الان هم وقتی به این قضیه فکر میکنم میبینم چه جراتی داشتم. چون الان عمراً اینکارو برا هیچکسی انجام نمیدم. خداروشکر اون روز اتفاقی نیفتاد و آخر امتحان هم مینا کلی تشکر کرد که منو از افتادن نجات دادی و ... .
3- سوم راهنمایی بودم و امتحان نهایی داشتیم. البته داخل مدرسه خودمون امتحان میدادیم و مراقبها هم معلمهای خودمون بودن. فکر کنم امتحان اجتماعی بود. می خواستم از تقلب داخل جامدادی قورباغه ای استفاده کنم که یه مراقب به من شک کرده بود. این شک اینقدر زیاد شده بود که دیگه زوم کرده بود روی من. شانس آوردم که صداش زدن رفت پائین و من هم زود از تقلبم استفاده کردم و برگه امتحانیمو زود دادم و خطر از بیخ گوشم گذشت!
4- دوران دانشگاه سر امتحان جنین شناسی، استاد گفت که چیزی زیر دستتون نباشه و این حرفها. ما میتونستیم سر جلسه کیف ببریم ولی زیر دستمون نباید چیزی میزاشتیم. من هم مثل همیشه تقلب همراهم بود. به استاد گفتم آب که میتونیم داشته باشیم. استاد گفت اگه توش تقلب ننوشته باشید. من هم جواب دادم تو آب ننوشتم! ( اگه استاد باهوش بود متوجه منظورم میشد که یعنی تو آب ننوشتم ولی جای دیگه که نوشتم!)
خاطرات:
1- فکر کنم امتحان علوم چهارم دبستان بود. امتحان ثلث علوم که فوق العاده سخت بود و سوالات منطقه ای بود. معلوم نیست طراحان سوال، این سوالارو از کجاشون دراورده بودن! تو سالن اجتماعات مدرسه امتحانات برگزار می شد و صندلیها با فاصله زیادی نسبت به هم چیده شده بودن.من کنار دختری به اسم "ندا" نشسته بودم و چون دیدم اون روی برگش بیشتر نوشته، سعی میکردم چشمامو تیز کنم تا بلکه یه چیزی دستگیرم بشه و رو برگه خودم بنویسم. اما چشمتون روز بد نبینه، معلم "ندا" اومد جلوی من و دو انگشتی ولی محکم زد روی گونه هام و گفت برا چی از رو برگه ندا نگاه میکنی؟
هنوز هم که هنوزه اون صحنه به خوبی یادمه و حتی ضربه محکم اون معلم هم فراموشم نشده. در دوران ابتدایی از اون سالن احتماعات به خاطر اینکه مکان برگزاری امتحانات ثلث بود متنفر بودم. اما با این حادثه دیگه نور علی نور شد!
2- سال دوم راهنمایی بودم. امتحان ریاضی داشتیم و مراقبمون هم از معلمهایی بود که بعدا فهمیدیم تقلب سر جلسه اون مساوی با مرگه!
برای جلوگیری از تقلب، بر روی هر نیمکت یه نفر نشسته بود. نیمکت پشتی من دختری نشسته بود به اسم "مینا" که شنیده بودم چند سالی هم مردود شده.خلاصه با خواهش التماس مینا، من تصمیم گرفتم بهش کمک کنم. روی برگه ای که به عناون چک نویس ازش استفاده میکردیم جواب سوالات رو مینوشتم و با احتیاط و ترس و لرز از پشتم مینداختم برا مینا و اونهم دوباره بهم میداد. الان هم وقتی به این قضیه فکر میکنم میبینم چه جراتی داشتم. چون الان عمراً اینکارو برا هیچکسی انجام نمیدم. خداروشکر اون روز اتفاقی نیفتاد و آخر امتحان هم مینا کلی تشکر کرد که منو از افتادن نجات دادی و ... .
3- سوم راهنمایی بودم و امتحان نهایی داشتیم. البته داخل مدرسه خودمون امتحان میدادیم و مراقبها هم معلمهای خودمون بودن. فکر کنم امتحان اجتماعی بود. می خواستم از تقلب داخل جامدادی قورباغه ای استفاده کنم که یه مراقب به من شک کرده بود. این شک اینقدر زیاد شده بود که دیگه زوم کرده بود روی من. شانس آوردم که صداش زدن رفت پائین و من هم زود از تقلبم استفاده کردم و برگه امتحانیمو زود دادم و خطر از بیخ گوشم گذشت!
4- دوران دانشگاه سر امتحان جنین شناسی، استاد گفت که چیزی زیر دستتون نباشه و این حرفها. ما میتونستیم سر جلسه کیف ببریم ولی زیر دستمون نباید چیزی میزاشتیم. من هم مثل همیشه تقلب همراهم بود. به استاد گفتم آب که میتونیم داشته باشیم. استاد گفت اگه توش تقلب ننوشته باشید. من هم جواب دادم تو آب ننوشتم! ( اگه استاد باهوش بود متوجه منظورم میشد که یعنی تو آب ننوشتم ولی جای دیگه که نوشتم!)
*** *** ***
بحث و خاطره درباره تقلب زیاده. شما هم اگه خاطره ای دارید در نظرات بنویسید، من هم اگه چیز دیگه ای به ذهنم رسید این مطلبو تکمیل میکنم.اینهم یه لینک جالب درباره تقلب: http://www.as-team.ir/forums/showthread.php?t=695
لباس نامزدی
"با وجودیکه فردا نامزدیمه ولی هنوز نمیدونم چی بپوشم. به مامان میگم: میخواستم اون پیراهن مشکیه رو بپوشم ولی فکر نکنم خوب باشه چون با رنگ لباس داماد یکی میشه. بهتره اون لباسی که برا عروسیه فلانی پوشیدم رو بپوشم. فکر کنم بهتره. در کسری از ثانیه لباس رو میپوشم و به مامان نشون میدم. بلوز و دامنی با پارچه کار شده و رنگی مابین مسی و طلایی، که از حاشیه پائین دامنش به سمت بالا طرح طاووس داره که با سنگ و ملیله به خوبی و با ظرافت طراحی شده. به مامان میگم چون دامنش به اندازه کافی ازاد هست بهتره برا متفاوت تر شدن لباس، یه ژپون زیر دامن بپوشم. مامان میگه یه چرخ بزن ببینم که ژپون زیر دامنش جا میشه یا نه. همونطور که لباس تنمه،با لبخندی روی لب، یه چرخ میزنم و طاووسهای دامنم به خوبی زیبایی خودشون رو نشون میدن.مامان موافقت میکنه که همین لباسو با ژپون بپوشم."
چشمامو باز میکنم و یادم میفته که ساعت رو خاموش کردم و ممکنه خواب بمونم.ساعت رو نگاه میکنم و میبینم از شش گذشته. میزان مرخصیهایی که گرفتم رو تو ذهنم مرور میکنم و نتیجه میگیرم که بهتره سر وقت برم سر کار. بابا روی مبل نشسته و منتظره که چند دقیقه دیگه بره . سوغاتیهایی که مامان دیشب از مسافرت آورده روی مبلها ولو شده و خود مامان هم خوابه. یه نگاهی به سوغاتیها میندازم و یادم میاد که بین هیچکدومش اون پارچه لباس نامزدی که تو خواب دیدم نیست و خودم هم همچین لباسی ندارم. خنده بی صدایی میکنم و صبحانه رو آماده میکنم.
چشمامو باز میکنم و یادم میفته که ساعت رو خاموش کردم و ممکنه خواب بمونم.ساعت رو نگاه میکنم و میبینم از شش گذشته. میزان مرخصیهایی که گرفتم رو تو ذهنم مرور میکنم و نتیجه میگیرم که بهتره سر وقت برم سر کار. بابا روی مبل نشسته و منتظره که چند دقیقه دیگه بره . سوغاتیهایی که مامان دیشب از مسافرت آورده روی مبلها ولو شده و خود مامان هم خوابه. یه نگاهی به سوغاتیها میندازم و یادم میاد که بین هیچکدومش اون پارچه لباس نامزدی که تو خواب دیدم نیست و خودم هم همچین لباسی ندارم. خنده بی صدایی میکنم و صبحانه رو آماده میکنم.
یک غول با پیراهن مشکی
این بازی با عقاید مردم نیست. اینکه اعتقاد ندارم آدمهایی که حق الناس رو رعایت نمیکنند این چند روزه شور حسینی جو گیرشون کنه و پیراهن مشکی بپوشن و صبحها اشک مردم رو در بیارن و شبها برن برای حسین اشک بریزن. این دسته از آدمها حق الناس رو برای رسیدن به حق الله زیر پا میزارن. نیاز نیست حتما عاشورا باشه، اوقات دیگه هم همین طوره، آدمهایی که ادعا دارن ولی یک هزارم ادعاشون، عمل خیر ندارند.کاش قبل گوش کردن به نوحه های عاشورایی و خرید پیراهن مشکی، کمی و فقط کمی به اعمال و رفتار روزانشون توجه میکردند.
حالا این هم شده مثال مردم ما. اینکه از وقتی بچه بودیم یکی از وظایفمون این بود که بریم تو صف نذری وایستیم یا اگه در یه خونه مردم جمع شدن بریم ببینیم چه خبره و اگه نتونیم غذا بگیریم یعنی بی عرضه هستیم. اینکه لیوان به دست بین عزادارها حرکت کنیم و شربت بخوریم که اگه این کارو انجام ندیم خلاف عرف عمل کردیم!
هر کسی از دوران کودکی خودش با عاشورا یه خاطره هایی داره. یه زمانی یاداوری این خاطرات خیلی شیرین بود. اما الان که نگاه میکنم میگم خوب اون موقع بچه بودیم نمیفهمیدیم چی به چیه. فکر میکردیم مسلمونی به شربت خوردن و قیمه امام حسینه. اینکه بریم پشت در مسجد یک ساعت سر پا وایستیم و بعد مردم دسته دسته هجوم ببرن داخل مسجد و همدیگرو آش و لاش کنن تا بتونن قیمه امام حسین رو بخورن. آخه میگن خوردن قیمه امام حسین علاوه بر خوشمزگی کلی ثواب هم داره و مریضیهارو شفا میده!
خوب بچه بودیم و فکر میکردیم اینجوری خودمونو برای یک سال و تا عاشورای بعدی واکسینه کردیم. خوب بچه بودیم دیگه...
*** *** ***
زمان دانشگاه، دکتر بهار استاد فیزیک دانشگاهمون میگفت: "من در ایام خاص مثل همین روزهای عاشورا، نمیرم قابلمه دستم بگیرم تو صف غذای نذری یک ساعت معطل بشم. من در این روزها سعی میکنم بیشترین بازده کاری رو داشته باشم. از هر روز دیگه ای بیشتر کار میکنم. مثلا نوشتن کتاب و ترجمه و ... . "حالا این هم شده مثال مردم ما. اینکه از وقتی بچه بودیم یکی از وظایفمون این بود که بریم تو صف نذری وایستیم یا اگه در یه خونه مردم جمع شدن بریم ببینیم چه خبره و اگه نتونیم غذا بگیریم یعنی بی عرضه هستیم. اینکه لیوان به دست بین عزادارها حرکت کنیم و شربت بخوریم که اگه این کارو انجام ندیم خلاف عرف عمل کردیم!
هر کسی از دوران کودکی خودش با عاشورا یه خاطره هایی داره. یه زمانی یاداوری این خاطرات خیلی شیرین بود. اما الان که نگاه میکنم میگم خوب اون موقع بچه بودیم نمیفهمیدیم چی به چیه. فکر میکردیم مسلمونی به شربت خوردن و قیمه امام حسینه. اینکه بریم پشت در مسجد یک ساعت سر پا وایستیم و بعد مردم دسته دسته هجوم ببرن داخل مسجد و همدیگرو آش و لاش کنن تا بتونن قیمه امام حسین رو بخورن. آخه میگن خوردن قیمه امام حسین علاوه بر خوشمزگی کلی ثواب هم داره و مریضیهارو شفا میده!
خوب بچه بودیم و فکر میکردیم اینجوری خودمونو برای یک سال و تا عاشورای بعدی واکسینه کردیم. خوب بچه بودیم دیگه...
*** *** *** *** *** *** *** *** ***
حامد نوشت: وقتی در کنار سینه زنیها پسرایی رو میبینم که علم بلند میکنند نه برا علمدار کربلا و تنها برای قدرت نمایی روبروی دخترانی که با شالهای نصفه و نیمه روی جوبهای کناری حسینه کنار همدیگر نشسته اند و از شویی که برایشان علم شده حال میکنند !و از همه جالبتر پولهایی که شاباش برای این علمدار نوظهور درون دهانش می آید و استغفرا...!
دسته هایی که گاها پسرها با دست شماره هایی رو با دختران تماشاچی رد و بدل میکنند!!
از این نوع عزاداریهای توهینی بدم می آید...
نمیخواهم فکر کنم میخواهم باور کنم که همه عزاداران فقط برای آن مظلوم به دسته ها و حسینیه ها می آیند
نمیخواهم به مداحانی که عزای کربلارا با سیاستهای کثیف روزانه وتوهین به افراد آلوده می کنند گوش دهم.ادامه مطلب...
"شیرفروش محل"نوشت: چندین سال پیش مراسم عزاداری امام حسین منزل یکی از همسایه های محله بود ، یکی از عزاداران ماشینش را جلوی در یکی دیگر از همسایه ها پارک کرده بود و بیچاره مجبور شده بود تا تمام شدن مراسم صبر کند . وقتی صاحب ماشین پیدایش شد این بنده خدا فقط یک سوال کرد : " اومدی اینجا برای کسی عزاداری میکنی که کشته شد تا حق الناس پایمال نشه اونوقت خودت پا روی حق الناس میذاری ؟ " ادامه مطلب...
*** *** *** *** *** *** *** *** ***
یکی از نوشته هایی که این روزها در ایمیلها فوروراد میشه، متنی است که در ادامه مطلب کپی کردم. حتما بخونید
طعم گس دوستی
حامد نوشت : نمیگم دوستی با جنس مخالف بده چون اعتقاد دارم باید حتما بین دو جنس قبل از ازدواج و رابطه صمیمی تر ارتباطی باشه حتی رابطه های بدون حس نزدیکی، تا فرد با جنس مخالف و خواسته هاش آشنا باشه تا بعد ازدواج به مشکلی برنخوره ولی این ارتباطات باید در محدوده ای جا بگیره.
چرا ما فقط از اونا اینها رو یاد گرفتیم
چرا؟
چرا فعالیتاشون رو یاد نگرفتیم چرا؟
چرا فقط دست در دست تو خیابون رد شدناشونو یاد گرفتیم چرا چیزای دیگه رو یاد نگرفتیم
به نظرم این غرب گرایی میتونه به نابودی کل خانواده در ایران بشه
ایرانی که زمان نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک گرایش دیگران بود از جمله غربی ها... ادامه مطلب...
نازبانو میگفت وقتی میرم دفتر نشریه تا در مورد مقالاتم صحبت کنم، مدیر مسئول نشریه زل میزنه به من و میگه: اینهارو ولش کن، از خودت بگو... .
چرا ما فقط از اونا اینها رو یاد گرفتیم
چرا؟
چرا فعالیتاشون رو یاد نگرفتیم چرا؟
چرا فقط دست در دست تو خیابون رد شدناشونو یاد گرفتیم چرا چیزای دیگه رو یاد نگرفتیم
به نظرم این غرب گرایی میتونه به نابودی کل خانواده در ایران بشه
ایرانی که زمان نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک گرایش دیگران بود از جمله غربی ها... ادامه مطلب...
*** *** *** *** *** *** *** *** ***
فریبا چه حرف خوبی زد، گفت: دوست دارم منو به چشم یک انسان ببینند نه ... .نازبانو میگفت وقتی میرم دفتر نشریه تا در مورد مقالاتم صحبت کنم، مدیر مسئول نشریه زل میزنه به من و میگه: اینهارو ولش کن، از خودت بگو... .
*** *** ***
خود پسرها هم اعتراف میکنند که در هر رابطه ای مسائل به اضافه براشون خیلی مهمه. اما این محدوده ای که حامد دربارش گفت و من اسمشو میزارم چارچوب، یکی از نکاتیه که اگه در رابطه ای در نظر گرفته نشه، موجب نابودی کل اون رابطه میشه. (مطمئنا اگه میانه روی پیشه کنیم، رابطه به بهترین نحو حفظ میشه و ثمرات خوبی هم برامون داره.)یعنی ما باید تعریف خودمون رو از چارچوب، به نفر مقابلمون توضیح بدیم. فکر نکنیم که اون هم فکر مارو میخونه. از همون اول بگیم با چی موافقیم و با چی مخالف. تا وقتی طرف هوس مسائل فراتر از چارچوب مارو کرد، به مشکل برنخوریم.
*** *** ***
مشکل اینه که هیچ کدوم از ما تعریف درستی از یه رابطه دختر و پسری نداریم. یعنی به قول حامد از روابط غریبها یه چیزایی رو اونهم در فیلمها و سریالها دیدیم و فکر میکنیم که در چارچوب اعتقادی و فرهنگی کشور ما هم جایگاه داره، در حالی که اینطور نیست.
نمیتونیم با کسی، آدمیزادی دوست باشیم. اینکه طرف بپذیره که اونو مثل بقیه دوستانمون دوست داریم و قرار نیست این دوستی از این چارچوب فراتر بره، که اگه رفت، دیگه اسمش دوستی نیست.
نمیتونیم بپذیریم که دختر و پسری با هم حرف بزنن و بیرون برن و بخندن، ولی از چارچوب خارج نشن.
شاید این مسئله به همون علاقه پسرها به "به اضافه 18 مربوط میشه، شاید به کم جنبه بودن و کم تجربه بودن یا شاید هم عدم درک درست یکی از طرفین از احساس طرف مقابل.
*** *** ***
حرف حامد رو قبول دارم که میگه این دوستی ها برای تجربه اینده لازمه. اینکه وقتی یه دختر میبینی عکس العملی نشون ندی که انگاری تی تاپ دیدی، یا اینکه دختری با شنیدن هر حرف محبت آمیز اونو به جدی برداشت کنه و خام بشه، یا پسری فکر نکنه اینکه با هم بریم بیرون یعنی دوستت دارم. همه اینها نشون از کم جنبه بودن طرف داره. اینکه طرف تازه داره تجربه میکنه و راه طولانی رو در پیش داره. که اگه این راه رو هم نره، به نظر من، در انتخاب آیندش دچار مشکل میشه.
*** *** ***
شاید مشکل از این باشه که از همان عنفوان کودکی، دختر و پسر از هم جدا بودن. اینکه نتونستن با هم، بدون توجه به جنسیتشون معاشرت کنند. اینکه از همون کودکی درک نکردن رفتارشون با جنس دیگه چطوری باید باشه. اما حالا که رسیدن به سن انتخاب، گیج میزنن که این چرا زبون منو نمیفهمه!
*** *** ***
شاید هم مشکل از آموزش پرورش ما باشه. حرفی که قبلا از زبان دکتر قرایی مقدم گفتم. که آموزش پرورش ما اشتباهه. تا یه سنی مطالبی رو به عنوان ارزش وارد ذهن فرد میکنیم و از یه سنی به بعد به خاطر رعایت همین ارزشها سرزنشش میکنیم.
وقتی راهنمایی بودم، دخترها از خاطرات روزانشون با پسرها و شماره دادن و قرارهای مخفی صحبت میکردن و گاهی هم از عباراتی در حرفهاشون استفاده میکردن که با وجودیکه معنیشو نمیدونستم ولی قدرت درک اینو داشتم که این حرف جزو حرفهای بد محسوب میشه و نباید تکرارش کنم. اون موقع، رفتار این دخترها مورد سرزنش قرار میگرفت.
زمانی که برادرم رفت دانشگاه، مادربزرگم بهش گفت: نرید از دخترهای دسمالی شده دانشگاه انتخاب کنید. به نظر مادربزرگم انتخاب خود پسر در محیط دانشگاه، کفر جهانی محسوب می شد.
وقتی که من مجرد از دانشگاه بیرون اومدم، مادربزرگم بهم گفت: خاک تو سرت نتونستی یکی از دانشگاه برا خودت تور کنی!
من تشویقهای محجوب و ماخوذ به حیا بودنم رو بپذیرم یا سرزنشهای مجرد ماندن؟
*** *** ***
مطلب قبلی من در همین رابطه: قلمرو ممنوعه
*** *** ***
یک توضیح: این مطلب، نظر من به عنوان یک دختر درباره مطلب حامد و مسائل این چنینی بود، مطمئنا انعکاس مطلب حامد در کافه، بازتابهای دیگه ای خواهد داشت!
مصائب دوشیزه
اصلا مادربزرگم دوست نداره پسری از فامیل ازدواج کنه. چون به طور تابلوئی از ازدواجشون ناراحت میشه. دلیلشو نمیدونم ولی... .
نمیدونم چرا هر وقت پسری ازدواج میکنه میگه ببین دختره چه شانسی داره، پسر ما مثل برّه، گول خورد.
چون همیشه پسردائیم خوش سلیقه بود، من به این حرفها شک کردم و روز بعد که کلیپ مهمونی رو دیدم گفتم این دختر بیچاره که مشکلی نداره چرا عیب رو دختر مردم میزارید. ولی حیف که مادربزرگ نبود که نظرمو بشنوه.
وقتی چند سال شنید پسرخالم میخواد ازدواج کنه، با عصبانیت بهش گفت: مگه تو نگفته بودی نمیخوای ازدواج کنی؟
وقتی چند سال پیش برادرهام میگفتن ما خودمون میخواهیم یکی رو انتخاب کنیم میگفت: برید، برید یکی رو بگیرید نصف قد خودتون باشه!
یکی هم مثل مادربزرگم میشه که معلوم نیست چه معیاری مد نظرشه. یه موقع میگه طرف درشته، یه وقتی هم میگه دختره لاغر مردنیه و بنیه نداره.
معضل دیگه ای که در بعضی خانواده های چشم رنگی مثل ما هست اینه که چون در هر خانواده حداقل یه نفر هست که چشم سبز یا ابی داشته باشه، حالا اگه نوه پسر بود باید چشم رنگی هم داشته باشه.
همین هفته پیش بود که وقتی مادربزرگم با برادرش که نوه دار شده بود صحبت کرد، وقتی در مورد جنسیتش پرسید برادرش با ناراحتی گفت: خوب معلومه چیه دیگه، دختره. مادبزرگم پرسید چشمش رنگیه؟ و وقتی جواب منفی شنید با ناراحتی روی پاهاش زد و گفت: ای داد بیداد.....
وقتی پسری تو فامیل به مشکل بربخوره همه به اتفاق میگن چیزی که زیاده دختر. طلاقش بدی یه بهترشو برات میگیریم. اما اگه دختر مشکل داشته باشه میگن چشمت کور باید بسازی و زندگی کنی. حتی اگه صدتا هوو داشته باشی و شوهرت انگل اجتماع باشه...
نمیدونم چرا هر وقت پسری ازدواج میکنه میگه ببین دختره چه شانسی داره، پسر ما مثل برّه، گول خورد.
*** *** ***
وقتی هفته پیش درباره جلسه بله برون پسردائیم ازش پرسیدم که دختره چطور بود، چهره ناراحتی به خودش گرفت و لبشو پائین انداخت و در مقابل پرسشهای ما مبنی بر چهره و قد و قامت دختر، فقط اخم کرد و گفت: پسرم مثل یه تیکه ماه نشسته بود!چون همیشه پسردائیم خوش سلیقه بود، من به این حرفها شک کردم و روز بعد که کلیپ مهمونی رو دیدم گفتم این دختر بیچاره که مشکلی نداره چرا عیب رو دختر مردم میزارید. ولی حیف که مادربزرگ نبود که نظرمو بشنوه.
وقتی چند سال شنید پسرخالم میخواد ازدواج کنه، با عصبانیت بهش گفت: مگه تو نگفته بودی نمیخوای ازدواج کنی؟
وقتی چند سال پیش برادرهام میگفتن ما خودمون میخواهیم یکی رو انتخاب کنیم میگفت: برید، برید یکی رو بگیرید نصف قد خودتون باشه!
*** *** ***
وقتی یه دختری رو میبینن که قراره عروس باشه، هر کسی بنا به سلیقش نظر میده. نمیگن علف باید به دهن بزی... .یکی هم مثل مادربزرگم میشه که معلوم نیست چه معیاری مد نظرشه. یه موقع میگه طرف درشته، یه وقتی هم میگه دختره لاغر مردنیه و بنیه نداره.
*** *** ***
نمیدونم چرا مادبزرگها دوست دارن پسرشون وقتی نوه دار شد، بچه، پسر باشه. اگه پسر باشه براش قالیچه میخرن و کلی قربون صدقه میرن.معضل دیگه ای که در بعضی خانواده های چشم رنگی مثل ما هست اینه که چون در هر خانواده حداقل یه نفر هست که چشم سبز یا ابی داشته باشه، حالا اگه نوه پسر بود باید چشم رنگی هم داشته باشه.
همین هفته پیش بود که وقتی مادربزرگم با برادرش که نوه دار شده بود صحبت کرد، وقتی در مورد جنسیتش پرسید برادرش با ناراحتی گفت: خوب معلومه چیه دیگه، دختره. مادبزرگم پرسید چشمش رنگیه؟ و وقتی جواب منفی شنید با ناراحتی روی پاهاش زد و گفت: ای داد بیداد.....
*** *** ***
مادربزرگ میگفت: فلانی از فلانی طلاق گرفته. دختر فلانی داره جدا میشه. دوره زمونه عوض شده، دخترها خیلی بد شدن. من گفتم: یعنی فقط زنها سر ناسازگاری میزارن؟ مشکل فقط خانومها هستن؟وقتی پسری تو فامیل به مشکل بربخوره همه به اتفاق میگن چیزی که زیاده دختر. طلاقش بدی یه بهترشو برات میگیریم. اما اگه دختر مشکل داشته باشه میگن چشمت کور باید بسازی و زندگی کنی. حتی اگه صدتا هوو داشته باشی و شوهرت انگل اجتماع باشه...
*** *** ***
در ادامه مطلب متنی را می خوانید که یکی از دوستان برام ایمیل زده.متنی است جالب و قابل تامل...اولین شب آرامش
یک سال گذشت. یک سال از رفتنم به سر کار تمام وقت و جدی ( از نظر خانواده) گذشت. کاری که خانواده تمایل داشتند و من نه. این روزها خیلی خستم. یک سال پیش در چنین شبی من دلهره و استرس زیادی داشتم. الان در سالگرد همون شب، باز هم دلهره و استرس دارم.نمیدونم کی قراره به آرامش برسم. اصلا آرامشی وجود داره؟
فلسفه هدیه تولد
کلا با این فلسفه هدیه خریدن برای تولد مخالفم. تمام زحمت رو مادر بنده خدا کشیده و تمام رنج و مشقت از زمان بارداری تا بعد اون رو به دوش کشیده حالا میائیم به اونی که پا به این دنیای فانی گذاشته، هدیه میدیم و براش جشن میگیریم. فلسفه اش چیه؟
*** ** ***
همیشه از یه هفته قبل تولد شروع میشه. بگو چی برات بخریم. خودت بگی بهتره. من پولشو میدم خودت برا خودت یه چی بخر.و از همه بدتر اینه که در این یک هفته از یه پر بالش گرفته تا طلا، اگه خودت برا خودت هم گرفته باشی، میگن من پولشو میدم تا باشه هدیه تولدت!*** *** ***
هر وقت تولد کسی میشه و براش کیک و شمع میگیرن، بحث فلسفی اینکه شمع چند سالگی باید روی کیک باشه، از سر گرفته میشه. اینکه من 26 رو تموم کردم و فردا میشه 26 سال و یک روز، یعنی باید شمع 26 فوت کنم یا 27؟
*** *** ***
26 پائیز از زندگی من گذشت. خوب باباجان وقتی تو فصل پائیز به دنیا اومدم بگم 26 بهار؟ تازه اینقدر تو این 26 سال به یاس فلسفی رسیدم که انگار به خزان زندگی نزدیکتر شدم!در زمانهای قدیم که ما نی نی بودیم، رسم بر این بود که اگه خانواده ای چند تا بچه داشت، سر تولد یکی، برا بقیه هم تولد میگرفت.یعنی فقط شمع روی کیک اضافه میکرد و تولد بقیه رو هم همون موقع میگرفت.حالا مگه میشه سر بچه های الان رو اینجوری شیره مالید؟
زندگی شیرین می شود
"مهین شهابی" هم رفت. یادش به خیر سریال "آینه". همون سریالی که با محوریت مسائل خانوادگی سعی داشت هم اختلافات رو نشون بده و هم راه حلشونو. این سریال بیشتر از هر سریال قدیمی دیگه ای، به یادم مونده.
از همون تیتراژی که یه عینک رو نشون میداد و میان پرده ای که میگفت: زندگی شیرین می شود و همون داستان رو وقتی زندگی شیرین میشد، روایت میکرد.
از "مرجانه گلچین" که اون موقع دختر جوانی بود و رویا افشار که بعد اون سریالها یکهو غیب زد و روسریهای بلند و رنگی هنرپشه های زن و نحوه خاص روسری سر کردن مهین شهابی که فکر کنم تا آخر عمرش هم حفظش کرد.
سریالهای اون موقع عین زندگی خودمون بود. لحاف رختخواب جمع شده در گوشه اتاق و سفره نهار و شام که روی زمین پهن می شد.از الان بگذریم که زندگیهای تلویزیونی چندان شباهتی به زندگی اکثر ما نداره و بازیگرها در خونه های چوبلکس* زندگی میکنند و لوازم زندگی که حقوق جوونهای این دوره زمونه به خریدشون نمیرسه.
اون موقع پدر مادرها همراه ما چوبین و پسر شجاع میدیدن و ما هم متقابلا همراه اونها "آینه" و "آینه عبرت" میدیدیم. حتی سریالهای بزرگسالان نکات منفی برای بچه ها نداشت. نهایتش طلاق و اعتیاد بود.
حتی بچه ها فکر میکردند که وقتی دختری لباس سفید عروسی پوشید و با آقایی که کت و شلوار پوشیده برقصه، این یعنی ازدواج و همین رقصیدن منجر به بچه دار شدنشون میشه! بچه ها فکر میکردن که مامانهاشون باید با روسری بخوابن، چون هنرپیشه تلویزیون با همون سر و ضعی که داره میخوابه و نصفه شب از خواب بلند میشه و چادر رنگی رو هم به عنوان روانداز استفاده میکنه تا نصفه شب جلوی شوهرش سر کنه! بگذریم از الان که یه بچه 6 ساله به مامانش میگه منو چرا به دنیا آوردی، سقط میکردی....
خوب وقتی بعد افطار همه اعضای خانواده بشینن و "جراحت" ببینن، بهتر از این هم نمیشه. حالا بیا توضیح بده که ماجرای عقد کردن و شناسنامه و ژنتیک و این حرفها چیه.
*** *** ***
اگه بخواهیم فکر کنیم، خیلی حرفهای دیگه میشه زد. همون حرفهایی که توی دلمون قلمبه شده و فقط به یه تلنگر نیاز داره.هرچي بخواي از تلويزيون صرف نظر كني و هيچ حرفي نزني، نميشه. حتي اگه خودتو بزني به كوچه علي چپ باز هم نميشه. يعني نميزارن كه فراموش كني. نميزارن فراموش كني كه زماني هرچي از تلويزيون ميديدي هموني بود كه صبح تا شب تو زندگي خودت ميديدی....----------------------
لغات و اصطلاحات تازه:
چوبلکس: دوبلکس رو دیدی، چهار طبقش!رمز فایل فشرده تیتراژ چوبین و پسر شجاع :www.pafa.ir
توضیحات درباره سریال "آینه": کلیک کنید
تیتراژ و گزیده سریال "آینه": کلیک کنید
نیمه پنهان ماه
سعید تهرانی در حال هل دادن دختر خواهر یا برادرش روی تاپ خانه پدری بود. دخترکوچولو از تاپ پرت میشه پائین. سرش میشکنه. میبرنش دکتر. مشخص میشه دختر تومور مغزی داره.
اکرم محمدی میخواد فریبرز سمندرپور که همسر ثریا قاسمیه بکشه. تفنگ دستش گرفته و تو حیاط با عجله میره. سمندرپور با قاسمی درحال مشاجره است و تفنگ رو به قاسمی میده تا اونو بکشه. قاسمی از گرفتن تفنگ امتناع میکنه و در همون گیرودار یه تیر شلیک میشه.سمندرپور میمیره. اکرم محمدی هم میشنوه و فرار میکنه...
تجربه موفق سریال مناسبتی با سریال "گمگشته"تکرار شد و قضیه اینقدر جدی شد که هر سال ماراتن سریال ساختن و دیدن به یه سنت تبدیل شد. آخر ماه رمضان هم کارگردانها شکایت میکردند که اگه وقت بیشتری برای ساخت داشتیم سریال بهتری می ساختیم. و همه به اتفاق تصمیم میگرفتن که وقتی شکمشون از غذاخوردن ماه بعد از روزه داری سیر شد، کلنگ ساخت سریال جدید رو بزنن. تصمیمی که هیچ وقت عملی نشد.
این ماراتن سریال بینی از بعد از اذان مغرب شروع میشد و همین طور ادامه پیدا میکرد تا بیننده رو از رو ببره. تا جایی که امام جماعت مساجد گله میکردن که ملت بجای نماز خوندن میرن "میوه ممنوعه" ببینن. تازه در سالی که یانگوم پخش میشد، "جواهری درقصر" تنها سریالی بود که هم در طول سال پخش شد و هم در ماه رمضان.ملت بجای دعا و نیایش عجله داشتن تا ببینن ماجرای افسر مین و یانگوم چی میشه و برای همین به حاج آقا میگفتن حاجی زودتر نماز رو بخون بریم یانگوم ببینیم. حالا اینکه برن بشینن پای سجاده و "یا علی یا عظیم" بخونن، باید گفت که اون ممه رو لولو برد...
یاد رمضان سالهای پیش به خیر. قدرشو ندونستیم...
اکرم محمدی میخواد فریبرز سمندرپور که همسر ثریا قاسمیه بکشه. تفنگ دستش گرفته و تو حیاط با عجله میره. سمندرپور با قاسمی درحال مشاجره است و تفنگ رو به قاسمی میده تا اونو بکشه. قاسمی از گرفتن تفنگ امتناع میکنه و در همون گیرودار یه تیر شلیک میشه.سمندرپور میمیره. اکرم محمدی هم میشنوه و فرار میکنه...
*** *** ***
همه چیز از "نیمه پنهان ماه" شروع شد. تلویزیون برنامه مناسبی خاصی برای ماه رمضان نداشت. اما یکی از شبکه ها این سریال رو تهیه کرد. یه خانه قدیمی که همه دور هم زندگی میکردن. محمود عزیزی، ثریا قاسمی، فریبرز سمندرپور، سعید تهرانی، لادن طباطبایی و ... از بازیگران این سریال بودن که تا به الان اسمشون به یادم مونده.این سریال در زمان خودش خوش ساخت و پربیننده بود.تجربه موفق سریال مناسبتی با سریال "گمگشته"تکرار شد و قضیه اینقدر جدی شد که هر سال ماراتن سریال ساختن و دیدن به یه سنت تبدیل شد. آخر ماه رمضان هم کارگردانها شکایت میکردند که اگه وقت بیشتری برای ساخت داشتیم سریال بهتری می ساختیم. و همه به اتفاق تصمیم میگرفتن که وقتی شکمشون از غذاخوردن ماه بعد از روزه داری سیر شد، کلنگ ساخت سریال جدید رو بزنن. تصمیمی که هیچ وقت عملی نشد.
این ماراتن سریال بینی از بعد از اذان مغرب شروع میشد و همین طور ادامه پیدا میکرد تا بیننده رو از رو ببره. تا جایی که امام جماعت مساجد گله میکردن که ملت بجای نماز خوندن میرن "میوه ممنوعه" ببینن. تازه در سالی که یانگوم پخش میشد، "جواهری درقصر" تنها سریالی بود که هم در طول سال پخش شد و هم در ماه رمضان.ملت بجای دعا و نیایش عجله داشتن تا ببینن ماجرای افسر مین و یانگوم چی میشه و برای همین به حاج آقا میگفتن حاجی زودتر نماز رو بخون بریم یانگوم ببینیم. حالا اینکه برن بشینن پای سجاده و "یا علی یا عظیم" بخونن، باید گفت که اون ممه رو لولو برد...
*** *** ***
جدا از خود سریال و ماجراهای داستان که هیچ ربطی به ماه رمضان نداشت و فقط برای خالی نماندن عریضه یه سحری تنگ سریال میزاشتن، موسیقی تیتراژ سریالها هم در این چند سال جایگاه خوبی برای خودش پیدا کرد.به نحوی که گاهی تیتراژ، از خود داستان زیباتر بود. از خواننده های تیتراژ مناسبی میتونیم به مجید اخشابی، محمد اصفهانی و احسان خواجه امیری اشاره کنیم.*** *** *** *** *** ***
امسال سحری خودمون رو با سریالهای "فارسی وان" آغاز میکنیم و قراره با "فرار از زندان" در ضیافت آینه ها شرکت کنیم.امسال خبری از نشاط سیمایی در رسانه ملی نیست. امسال فقط حرف از غم و ناراحتی و مرگ و موسیقی غم انگیزه. حتی دیدن "نون و ریحون" در نیمه شب هم دردی از دردمان دوا نمیکنه. امسال قراره در سوگ اشتیاق رمضان سالهای پیش در شبهای قدر اشک بریزیم. برای معصومیت از دست رفته شبهایی که افطار رو با ربنای شجریان باز میکردیم و شبهای قدر رو با هزار امید و آرزو برای آینده نشان داده نشده، زنده نگه میداشتیم. اما امسال....یاد رمضان سالهای پیش به خیر. قدرشو ندونستیم...
قلمرو ممنوعه
امید نوشت:.استادی داشتیم در درس تفسیر قرآن کریم که بحث های دختر پسری و فرعی زیاد داشت.یک روز سر کلاس ایشان به مانند بحث های غیر معمولش شروع به تعریف کرد و گفت زن های ما باید یاد بگیرند که در روابط جنسی عشوه جنسی برای مرد بریزند و او را سیر کنند! و این خیلی مهم است.
*** *** *** *** *** ***
بچه که بودیم در خانه قدیمی پدربزرگ که الان فروخته شده و خراب شده و تبدیل به مجتمع مسکونی شده، همراه با دخترعمه ها و پسردایی و پسر عمه توی حیاط و زیر درخت توت مینشستیم و بازی میکردیم. حالا یا سنگ کاغذ قیچی یا بازیهای درگوشی از اون مدلهایی که یکی یه جمله یا کلمه میگفت و گوش به گوش میچرخید و نفر آخر چیزی که شنیده بود رو میگفت و باعث خنده همه میشد، یا بازی قایم باشک که تو اون خونه های قدیمی که جای زیادی برای قایم شدن داشت، خیلی حال میداد.گاهی هم که خونه عمه ها میرفتیم، فوتبال دستی یا پاسور بازی میکردیم. فوتبال دستی که خیلی هیجان داشت و تو اون لحظات اصلا فکرشو نمیکردیم که چند روز دیگه تعطیلات عید یا تابستون تموم میشه و باید بریم مدرسه و دیگه بازی بی بازی.
اون موقع پدرمادر ها چپ چپ نگاهمون میکردن و هر کدوم از طرفین خوشش نمیامد که پچه هاشون که مثلا به هم نامحرم هستند اینقدر صمیمانه با هم بازی کنند.در واقع بعد از اینکه تنها میشدیم مورد سرزنش قرار میگرفتیم که چرا ... .
یکی پیدا نمیشد که بگه اگه ما جلوی خانوادمون بازی نکنیم پس فردا قصه ما از پسر دایی و دختر عمه و .. فراتر میره و به خیابون هم میرسه. اما کسی نبود این حرفهارو یاداوری کنه. همه چیز اخ بود.
*** *** ***
دانشگاه که رفتیم بدون مقدمه و اینکه تو اصلا از چیزی خبر داری یا نه شروع کردن به گفتن بعضی چیزا. نمیدونم چرا بعضیها مثل استاد امید صحبت از عشوه جنسی میکنند درحالیکه اصلا با خودشون فکر نکردن وقتی الف ب به کسی یاد ندادن نمیتونن از طرف توقع نوشتن انشا کننند.
در مملکت گل و بلبل ما هم همینطوره، یکهو خانواده و جامعه بدون گفتن الفبای هر مسئله به ظاهر ممنوعه ای، توقع مهارت در اون مسئله رو دارن.
یه زمانی خواندن رمانهای عاشقانه مثل فهمیه رحیمی و دانیل استیل جرم بود( به خصوص در مدارس)، چه برسه به صجبت به مسائل بالای 18.
وقتی جوان مظلوم زیر 18 بود، اطرافیانش یک سری جوکها و حرفهارو رو در گوشی به هم میگفتن، وقتی طرف بالای 18 شد هم همه فکر کردن طرف دکترای معلومات بالای 18 گرفته. اینکه این معلومات از غیب نازل شده یا جای دیگه، خانواده هیچ شکی نمیکرد.
*** *** ***
در دورانی که نه در مطبوعات و نه در کتابها حرفی از این مسائل بود و استفاده از اینترنت هم مثل امروز نبود، داشتن اطلاعات ممنوعه از چه طریقی میسر بود؟ همیشه میگن کسب این اطلاعات از جامعه دوستان و اینترنت، راه درستی نیست، پس میشه اساتید گرانقدر به ما راهشو نشون بدن؟
احتمالا خداوند متعال علاوه بر الهام بر زنبور عسل و مشابه آن، بر جوانان این مرز و بوم هم به محض رسیدن به سنین 18 یکسری الهامات مخفیانه در رابطه با مسائل ممنوعه داره.
برای همین هیچ وقت خانواده ها در رابطه با کسب اگاهی فرزندان دلبندشان نه نگرانی دارند و نه شکی می کنند.
برای همین هیچ وقت خانواده ها در رابطه با کسب اگاهی فرزندان دلبندشان نه نگرانی دارند و نه شکی می کنند.
*** *** *** *** *** ***
در سامانه ازدواج SAJ.IR گواهی رسمی ازدواج اعطا میشه که اگه عناوین واحدهای درسیشو بخونید میبینید که هیچ کدوم ربطی به مسائل ممنوعه نداره.
*** *** *** *** *** *** *** *** ***
امید نوشت: آیا یک زوج زن و مرد که با هم ازدواج می کنند آیا تا ابد عاشق هم می مانند؟ باید بمانند؟ چه چیز آنها را در کنار هم قرار می دهد؟ بیشتر افرادی که دور و برم دیدم با هر نوع تفکری که داشتند بعد از ازدواج به روغن سوزی افتاده اند.نه مردها از ازدواج شان راضی بوده اند و نه زن ها. می شنویم زن میانسالی در تهران دوست دارد مثل ویکتوریا دوست پسر داشته باشد....وقتی عاشقان ما می شوند انریکو،سالوادور،امیلیانو و خلاصه راحت تان کنم....عشق در بدن و جسم خلاصه می شود...رو راست باشید....شک نمی کنید؟
*** *** ***
به نظر من بخشی از مشکل مسائلی که امید میگه به این مربوط میشه که یا دوطرف خیلی آتیشی عاشق هم هستند و یا بدون علاقه ازدواج میکنند و در طول زندگی به هم عادت میکنند.
بخشی از مشکلات هم مربوط میشه به عدم آموزش یا آموزش نادرست چه در رابطه با مسائل ممنوعه و یا مسائل رفتاری همسران با هم و همچنین با خانواده هاشون. توقعات نابه جا و تصورات نادرست قبل از ازدواج.
مثل همون شاهزاده سوار بر اسب که هیچ وقت نمیاد یا اگه بیاد مطمئنا یه پای اسبه میلنگه!!!
بقیه جوابها هم با شما...
دانلود تلاوت ترتیل قرآن کریم
سال سوم راهنمایی بودم که همه روزه هامو گرفتم. یک روزش هم بدون سحری روزه گرفتم. چون خواب موندیم. سحرها قرآن میخوندم و میرفتم مدرسه.معلم قرآن مدرسه هم گفته بود زودتر بیایید و برامون نوار قرآن میزاشت. تو نماز خونه مدرسه مینشستیم و با بچه ها قرآن میخوندیم.
*** *** ***
مکه که رفتیم، ترتیل قرآنی از شبکه داخلی هتل پخش شد که سال قبلش شبکه سه نشون داده بود. دنبال سی دی این قاری گشتم و به زحمت پیدا کردم. دو سال قبل لذت شنیدنش رو برای بیننده های پافا به اشتراک گذاشتم. نمیدونم چه تعداد از لینکهای دانلود سالمه اما اگه بتونید دانلود کنید شما هم از این لذت بی بهره نمیمونید.*** *** ***
دانلود تلاوت ترتیل قرآن کریم به تلاوت ” شیخ ماهر المعیقلی “
فاتحه بقره آل عمران نساء مائده انعام
اعراف انفال توبه یونس هود ” یوسف “ رعد ابراهیم حجر
نحل اسرا کهف مریم طه انبیاء حج مومنون
نور فرقان شعرا نمل قصص عنکبوت روم لقمان
سجده احزاب سبا فاطر یس صافات ص زمر
غافر فصلت شوری زخرف دخان جاثیه احقاف محمد فتح حجرات
ق ذاریات طور نجم قمر رحمن واقعه حدید مجادله حشر ممتحنه صف
جمعه منافقون تغابن طلاق تحریم ملک قلم حاقه معراج نوح جن مزمل مدثر قیامت انسان
مرسلات نباء نازعات عبس تکویر انفطار مطففین انشقاق بروج طارق اعلی غاشیه فجر بلد
شمس ، لیل ، ضحی ، شرح ، تین ، علق ، قدر
بینه ، زلزله ، عادیات ، قارعه ، تکاثر ، عصر ، همزه
فیل ، قریش ، ماعون ، کوثر ، کافرون
نصر ، مسد ، اخلاص ، فلق ، ناس
http://www.quranflash.com/en/quranflash.html
التماس دعا
اعراف انفال توبه یونس هود ” یوسف “ رعد ابراهیم حجر
نحل اسرا کهف مریم طه انبیاء حج مومنون
نور فرقان شعرا نمل قصص عنکبوت روم لقمان
سجده احزاب سبا فاطر یس صافات ص زمر
غافر فصلت شوری زخرف دخان جاثیه احقاف محمد فتح حجرات
ق ذاریات طور نجم قمر رحمن واقعه حدید مجادله حشر ممتحنه صف
جمعه منافقون تغابن طلاق تحریم ملک قلم حاقه معراج نوح جن مزمل مدثر قیامت انسان
مرسلات نباء نازعات عبس تکویر انفطار مطففین انشقاق بروج طارق اعلی غاشیه فجر بلد
شمس ، لیل ، ضحی ، شرح ، تین ، علق ، قدر
بینه ، زلزله ، عادیات ، قارعه ، تکاثر ، عصر ، همزه
فیل ، قریش ، ماعون ، کوثر ، کافرون
نصر ، مسد ، اخلاص ، فلق ، ناس
*** *** ***
این هم یه هدیه ویژه برای خواندن آن لاین قرآن به صورت فلشhttp://www.quranflash.com/en/quranflash.html
التماس دعا
اشتراک در:
پستها (Atom)















