لعنت بر شيطان



به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!

لبخند زد

پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

پرسيدم: «مگر چه کرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت مي کني در حالي که هيچ بدي در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است که آن را رام نکرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

پرسيدم: «پس تو چه کاره اي؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز»

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

مثل برف ، سپید

- چرا اینقدر به گذشته فکر میکنی ؟
- گذشته بخشی از زندگی ماست .
- با یاداوری گذشته ناراحت میشی ؟
- ناراحت نه . وقتی که حالت خوش نیست ، استامینوفن میخوری تا دردت تسکین پیدا کنه .
گذشته هم مثل استامینوفن می مونه . روحتو التیام میده . این گذشته چه تلخ باشه و چه شیرین ، برای هر کسی ، یه چیزایی در خودش داره که با یاداوریش آروم میشی  . هر کسی هم از یه بعدی به گذشته نگاه میکنه .
- اگه به گذشته برگردی ، در زندگیت تغییری ایجاد میکنی ؟
- وقتی در هر لحظه از زندگیت سعی کنی بهترین تصمیم رو با توجه به شرایط اون زمان بگیری ، دیگه با گذشت زمان ، افسوس نمیخوری . و اگه به گذشته برگردی ، باز هم همون مسیر رو انتخاب میکنی .
- کدوم بخش از گذشته بیشتر تسکینت میده ؟
- کودکی تا قبل دوران مدرسه . وقتی درک تو از زندگی ،  پاک و خالص بود و همه چیز را مثل برف سفید میدیدی ...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

گاهی ...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود! قلم و کاغذی بر میدارم و برای خودم نامه می نویسم و غصه های دلم را برای خودم شرح میدهم! اما نامه های من روزی بدست من می رسد آیا؟!



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

ترجمه با پیژامه

دوران دانشگاه ، یه استادی داشتیم که از همون روز اول دانشگاه ، میزد تو ذوق همه دانشجوهائیکه با کلی ذوق و شوق و غرور قبول شدن در دانشگاه دولتی ، اومده بودن سر کلاس . میگفت شما رتبتون خوب شده یا در فلان المپیاد رتبه آوردید دلیل نمیشه خودتونو برای ما بگیرید و فکر کنید ما باید بهتون احترام بزاریم . خلاصه اینقدر از این حرفها زده بود که بچه های ترم اولی از دانشگاه اومدنشون سیر شده بودن .
در هر جلسه شاید یک ربع ،  درسی که باید بده رو میداد و بقیشو حرفهای متفرقه میزد. میگفت میتونید کتاب بخونید بجای اینکه من توضیح بدم . ولی این حرفهارو کسی بهتون نمیزنه . حرفهاش جالب بود . گاهی اوقات یاد حرفهاش میفتم . همون زمان هم بعضی حرفهاشو قبول داشتم و بعضیشو نه .
یه حرف جالبی که میزد این بود که هروقت بخواد مشغول کارهای دانشگاهیش در خونه بشه مثلا بخواد کتاب بخونه یا مقاله و کتابی بنویسه یا ترجمه کنه ، باید لباس رسمی بپوشه . یعنی با لباس راحتی و پیژامه نمیتونه این کارهارو انجام بده . نظرش این بود که این کارها ، مهم و مقدس هستند و باید با احترام در برابرشون بود . اون موقع ما حرفشو به مسخره گرفته بودیم . اما بعدا که دقت کردیم دیدیم که راست میگه . برای کارهای جدی ، حتی توی خونه ، باید رسمی و بدور از هرگونه راحتی که باعث خوابالودگی میشه ، بود .
نکته دیگه ای که توی حرفهاش اشاره میکرد این بود که ، در روزهای ولادت و شهادت که تعطیل میشه ، به خصوص عاشورا ، مثل بقیه مردم وقتشو به بطالت نمیگذرونه . یا مثلا ظهر عاشورا نمیره تو صف غذای نذری وایسته . میگفت این روزها ، بیشتر از هر روز عادی دیگه ای کار میکنه واز اون روزبیشترین استفاده رو میکنه . اینجوری به نوبه خودش میتونه وظیفشو انجام بده .
این حرفها به بعضیها برمیخورد اما وقتی دقت میکردی میدیدی که حرفهاش عمق داره و باید روی حرفهاش خوب فکر کرد و بعد قضاوت کرد .
نمیدونم چرا یکهو یاد این حرفهای استاد افتادم. خوبه که آدم هرازگاهی این حرفهارو تو ذهن خودش مرور کنه . شاید بتونه از لابه لای این حرفها ، نکات تازه تری پیدا کنه ...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS