هنوز خبری از بارداری نیست. ولی اینقدر بحثش بین همکارها گرمه که منهم فعلا دست به کار پیدا کردن اسم بچه شدم! هر روز اسم پیدا میکنم و همسر گرامی پسند نمیکنه و با هم بحثمون میشه! میخوام فعلا ولش کنم تا به وقتش.وقتی اذیت شدم چند ماهه منو ببینه خودش به نظرات من رضایت میده :D
گرما
۱۴:۰۰ |
گرما گرما و باز هم گرما
از همون بچگی هم از گرما متنفر بودم. همون بحث همیشگی بین پدرها و بچه ها سر روشن بودن کولر تو خونه ما هم جاری بود.من هم تابستون سر روشن بودن کولر و زمستون هم سر کم کردن یا خاموش بودن شوفاژ و باز کردن در و پنجره برای جریان هوا بحث و جدل داشتم!
تو زمستون هر چقدر هم بلرزم باز هم حس میکنم چقدر خوبه که سرده و میشه بهتر تحمل کرد و لباس خوشگل تر پوشید.(شاید هنوز تو برف و سرمای آنچنانی گرفتار نشدم که این حرفو دارم میزنم).تو تابستون لخت هم بشی بار هم کلافه ای.
وقتی میرسم خونه میرم دسشویی وهمه لباسارو در میارم و کل تنم رو شلنگ آب خنک میگیرم.ای حالی میده که نگو.بعدش هم کمپرس سرد میزارم رو سر و صورتم و دراز میکشم.
میوه های تابستونی رو دوست دارم ولی حاضرم به خاطر خفه نشدن از گرما ازشون صرف نظر کنم و دلم بخواد همیشه هوا خنک باشه:(
*** *** ***
تصمیم دارم به blog.irمهاجرت کنم.ولی انتقال مطالب از اینجا نیاز به اینرتنت سرعت بالاتر داره و فعلا وقت و حوصله کافی برای این پروسه رو ندارم.ایشالله بزودی.
معجزه هدیه
۱۰:۰۶ |
موضوع:
زندگی متاهلی
آقایون از معجزه هدیه دادن غافل اند.یعنی اینجوری جاانداختن که ما که یادمون میره، برامون مهم نیست، فلان مناسبت که واسه خارجیهاست، اون مناسبت که برا فلانه و از این حرفها. یادشون میره که همسرشون مثل بقیه زنها، دوست داره محبتها و خدماتش توی زندگی علاوه بر روشهای دیگه ابراز علاقه، به صورت هدیه هم قدردانی بشه. حالا هدیه هم بسته به متاسبت باید تهیه بشه و یه جوری نشه که بیشتر اسباب دلخوری رو فراهم کنه.
قبلا یه مطلب مفصلی در باب هدیه دادن نوشته بود که الان متاسفانه به خاطر اینکه فیلتر شکن کار نمیکنه نمیتونم لینکشو بزارم. اونجا خیلی مفصل از زیر و بم هدیه خریدن گفته بودم و کلی ایده داده بودم.بد نیست اون مطلبو بخونید.
وقتی به سایر افراد خانواده هدیه میدی، حتی برای یه مدت هم شده در دل خودشون حس محبت به تو پیدا میکنن. گرچه روی اون هدیه قیمت گذاری میکنن و میگن این دیگه چیه آورده و گندشو درآورده، ولی باز هم هدیه تاثیر مثبت خودش رو به جا میزاره.
قبلا یه مطلب مفصلی در باب هدیه دادن نوشته بود که الان متاسفانه به خاطر اینکه فیلتر شکن کار نمیکنه نمیتونم لینکشو بزارم. اونجا خیلی مفصل از زیر و بم هدیه خریدن گفته بودم و کلی ایده داده بودم.بد نیست اون مطلبو بخونید.
وقتی به سایر افراد خانواده هدیه میدی، حتی برای یه مدت هم شده در دل خودشون حس محبت به تو پیدا میکنن. گرچه روی اون هدیه قیمت گذاری میکنن و میگن این دیگه چیه آورده و گندشو درآورده، ولی باز هم هدیه تاثیر مثبت خودش رو به جا میزاره.
خاطرات خانه پدری
از زمانی که من به دنیا آمدم خونه ای که ساکن بودیم رو عوض نکردیم.تا اینکه حدود 10 سال پیش خونه رو خراب کردیم و 3طبقه ساختیم.هنوز هم وقتی خواب ببینیم، همه ماجراها در خونه قبلی(قبل از ساخت)اتفاق میفته.
خونه قبلی،2طبقه غیرمستقل بود و یه نیم طبقه کوچیک هم بالای طبقه دوم بود که با چند تا پله به پشت بام راه داشت.
مشابه نقشه خونه ما، خونه خالم و خواهرشوهرش بود.که از نیم طبقه آخری خالم به عنوان آشپزخانه استفاده میکرد.
من تو این نیم طبقه مواقع امتحانات درس میخوندم.تابستونا خیلی گرم بود و زمستونا خیلی سرد.مامان بخاری برقی برام میذاشت و خودمو پتو پیچ میکردم درس میخوندم.
راهروی طبقه اول به ایوان راه داشت و از پذیرایی هم پنجره بزرگی داشت که کامل باز میشد وعملا پنجره نبود!( مثل دری که چارتاق باز میشه به ایوان).مامان تابستونا با چسب پودری کاغذ دیواری که فکر کنم با آب مخلوط میکرد، توری بزرگ را میچسباند که بتونیم شبها باز کنیم و خنک بشیم.
از قسمتهای مختلف خونه قبلی خاطره زیاد دارم و بخشهای مختلفش هم توصیفات خودش رو داره که به تدریج مینویسم.
دیشب به شدت یاد یکی از شبهایی کردم که رختخواب پهن کرده بودیم و شبکه 5 برنامه احمدزاده-حسینی داشت.فکر کنم برنامه همون سالی بود که حسینی شعر میخوند و میرقصید.نمیدونم شما از برنامشون(فکر کنم اسمش شبهای تهران بود) خوشتون میامد یا نه.من از این دو شخصیت در اون سالها خاطره خوش زیاد دارم.دیشب یاد دعواهای شدیدی افتادم که با برادرهام داشتم.نمیدونم ربطش به برنامه حسینی و پنجره باز تابستون چی بود.
دلم رفت به اون سالها.به یاد باد خنکی که شب میامد و من کنار مامان میخوابیدم.شاید بگم چند ساله که متوجه شدم به خاطر من پدر و مادرم چقدر اذیت شدن!(متوجه منظورم میشید که؟)چون اتاق مجزا و مستقل نداشتیم همه تو پذیرایی دو قسمتی که با در ( که بعدا از جا درش آوردیم چون مزاحم مهمانی دادن بود.البته یه در نبود.دو در که هر کدوم 2 قسمت بود و لولا داشت) میتونست جدا بشه که البته هیچ وقت نمیبستیم، میخوابیدیم.
تنها وقتی که از این در استفاده کردیم شبی بود که رختخوابهارو پهن کرده بودیم و مهمان آمد.فکر کنم از فرودگاه آمده بودن یا سفرشون لغو شده بود.(بعد ساعتی رفتن و هی میگفتن تورو خدا داشتید میخوابیدید؟رودربایسی نکنید! ما هم هی انکار کردیم که کی این موقع شب میخوابه!)
دیشب یاد باد خنکی کردم که از توری که مامان هر سال با زحمت میچسبوند رد میشد و فضای خونه رو وقت خواب خنک خنک میکرد.یا دعواهای شبانه برای دیدن کدوم کانال و خاموش کردن تلویزیون.یاد به دل نگرفتن حرفها و دعواها.
اشتراک در:
پستها (Atom)





