هفته ای که گذشت اصلا هفته خوبی نبود. از همون روز شنبه که با گاز فلفل شروع شد و تا آخرهفته هم مسائل حاشیه ای دیگه ای پیش اومد که حسابی آزارم داد. ولی آخر آخرش خیلی خوب بود.
جمعه بعدظهر در حین همان انبارگردانی که گفته بودم، چیزای تازه ای پیدا کردم که هم خاطراتم بیشتر از قبل زنده شد و هم سوژه های مناسبی برای کافه فراهم شد.
از مامان پرسیده بودم که کتابهای فارسی اول و دوم دبستان رو هنوز نگه داشته یا نه، ولی مامان گفته بود همه رو ریخته دور . ولی جمعه این دو تا کتاب رو پیدا کردم و جیغی از سر خوشحالی کشیدم.با اشتیاق فراوان ورقشون زدم و...
میدونستم که یکسری از لوازم زمان کودکی رو نگه داشتم ولی فرصتی برای پیدا کردنشون نبود. مثلا پازلهای اون موقع رو هنوز نگه داشتم و دیروز تونستم یه بار دیگه درستشون کنم و آماده کنم برای عکس گرفتن.
کتابهای دبستان و روزنامه های سال 52 و لاک پشت اسباب بازی و دفتر دیکته های من و برادرام و نامه های شاگردان مامانم در آخر سال و دفتر خاطرات برادرم و ...
همه اینها دیروز کشف شد و باعث شد خستگی این هفته رو فراموش کنم. خالا فقط باید کمر همت ببندم و بزارموشن توی کافه. تا شاید بقیه هم مثل من از خوشحالی جیغ بنفش بکشند.
جمعه بعدظهر در حین همان انبارگردانی که گفته بودم، چیزای تازه ای پیدا کردم که هم خاطراتم بیشتر از قبل زنده شد و هم سوژه های مناسبی برای کافه فراهم شد.
از مامان پرسیده بودم که کتابهای فارسی اول و دوم دبستان رو هنوز نگه داشته یا نه، ولی مامان گفته بود همه رو ریخته دور . ولی جمعه این دو تا کتاب رو پیدا کردم و جیغی از سر خوشحالی کشیدم.با اشتیاق فراوان ورقشون زدم و...
میدونستم که یکسری از لوازم زمان کودکی رو نگه داشتم ولی فرصتی برای پیدا کردنشون نبود. مثلا پازلهای اون موقع رو هنوز نگه داشتم و دیروز تونستم یه بار دیگه درستشون کنم و آماده کنم برای عکس گرفتن.
کتابهای دبستان و روزنامه های سال 52 و لاک پشت اسباب بازی و دفتر دیکته های من و برادرام و نامه های شاگردان مامانم در آخر سال و دفتر خاطرات برادرم و ...
همه اینها دیروز کشف شد و باعث شد خستگی این هفته رو فراموش کنم. خالا فقط باید کمر همت ببندم و بزارموشن توی کافه. تا شاید بقیه هم مثل من از خوشحالی جیغ بنفش بکشند.







