با وجودیکه میدونستم که برای تماس با حامد به موبایل نیاز دارم، باز هم گوشی رو در خونه جا گذاشتم. وقتی رفتم سر کار و خواستم گوشی رو با خودم به اتاقی که قرار بود دستگاهی راه بندازم ببرم، دیدم که توی کیف همه چی هست جز گوشی موبایل. حالا فقط مشکل نداشتن گوشی نبود، من شماره حامد رو حفظ نبودم! وقتی کارم با موفقیت انجام نشد و مجبور شدم به حامد زنگ بزنم، به خونه زنگ زدم و از یکی از اهالی منزل خواستم حافظه تلفن اتاقم رو ببینه و شماره مورد نظرم رو بهم بده. خلاصه اینکه تماس برقرار شد و حامد هم با برنامه teamviewer اومد روی سیستم من و تلاش خودشو انجام داد. در حین کار هم برای صحبت کردن غیر تلفنی با هم، در برنامه Paint حرف میزدیم! من با ابزار نقاشی مینوشتم و اون میخوند و جواب میداد! این هم یه مدل چت مدرن!
در روزگار غریبی که تلفنها نه شاسی داشت و نه حافظه و نه پیغام گیر، هر خانواده ای دفتر تلفنی داشت و هر کدوم از اعضای خانواده هم بخشی از حافظه خودشون رو اختصاص داده بودن به حفظ شماره تلفن اقوام. وقتی میپرسیدی شماره خونه فلان خاله یا فلان عمو چنده، همه پیش قدم میشدن که شماره رو از حفظ بگن.
در همون روزگار غریب، باجه تلفنهای زرد رنگی وجود داشت که در داشت و میرفتی توش و با اونی که پشت خط بود دل میدادی و قلوه میگرفتی.
در حین تماس تلفنی هم صف طویلی از زن و مرد جمع میشد که سکه به دست منتظر بودن تا تلفن شما تموم بشه و بیان تو و سکه رو در اون شیار مخصوص بندازن و با یکی صحبت کنن. اما وای به اون تلفن بیچاره اگه سکه رو میخورد! مشت هایی بود که نثارش می شد.
اگه می خواستی با یه شهر دیگه صحبت کنی، باید میرفتی مخابرات تا طرف برات شماره رو بگیره و تو هم میرفتی در کابین مخصوص و با صدای بلند شروع میکردی به حرف زدن.
در اون روزگار غریب، عشاق جوان خیلی جرات نمیکردن به پای این باجه ها نزدیک بشن. چون هم به خاطر سن و سالشون تابلو میشدن و هم اینکه معشوق بیچاره که در خانه بود، چطوری باید جواب تلفن رو میداد.
معشوق بیچاره در خانه مینشست و منتظر تلفنی از طرف خاطرخواهش میشد. این خاطرخواه چه یک دوست ( خاک عالم چه دختر بی چشم و رویی!) و یا نامزد و عقد کرده، با ترس و لرز تلفن معشوق رو میگرفت و منتظر جواب می ماند. اگه معشوق در خانه تنها بود جواب تلفن رو میداد و اگر نبود سایر اعضای خانواده جواب تلفن رو میدادن و خاطرخواه هم از ترس گوشی رو سریع میزاشت.
در آن روزگار غریب، هنوز دستگاه شماره انداز اختراع نشده بود و میتونستی مزاحمت تلفنی ایجاد کنی. مزاحمت انواع و اقسامی داشت همچون: زنگ بزن قطع کن، زنگ بزن فوت کن، زنگ بزن بد و بیراه بده یا زنگ بزن و صداتوعوض کن!
در آن روزگار، نمیتونستی زنگ صدای گوشی تلفن رو به خواست خودت تغییر بدی و مجبور بودی صدای زینگ وحشتناک گوشی رو در نیمه های شب تحمل کنی.
در اون روزگار، برای گرفتن شماره ای که اشغال بود، انگشت دستت فلج می شد تا بخوای چند بار شماره رو بگیری و در نهایت هم ببینی که اشغاله. اون موقع Redial اختراع نشده بود.
در آن روزگار، پیغامگیر تلفنی وجود نداشت که وقتی کار مهمی داری پیغامتو بزاری، در نتیجه مجبور بودی به یکی خبر بدی تا بره خونه طرف یا اونو پیداش کنه و خبر رو بده. (یا اگه به طور کل تلفن نداشتی باید همیشه آویزون همسایه میشدی تا بری خونشون زنگ بزنی یا اگه کسی برای شما زنگ زدی بری جواب تلفن فامیل و اشنا رو بدی)
در آن روزگار، همه تنها بودن. هیچ کس موبایل نداشت. اصلا به فکر کسی خطور نمیکرد که یه روزی بیاد که هر کی یه ماسماسک دستش بگیره و وراجی کنه. اون موقع وقتی حاج اقا در خیابون راه میرفت، حاج خانوم زنگ نمیزد که بگه حاجی وقتی داری میای خونه یک کیلو سیب زمینی و دو کیلو خیار و پنج تا نون تافتون بخر بیار خونه شام درست کنم. اون موقع اگه آدرس کسی رو گم میکردی و تو خیابون ویلون و سیلون میشدی، موبایلی نبود که به طرف زنگ بزنی و نجات پیدا کنی.
اون موقع خیلی چیزا نبود.
اما وقتی ماشین زمان به جلو حرکت کرد، تلفنهای کارتی رواج پیدا کرد که دیگه نیاز نبود لنگ چند سکه بمونی و التماس این و اون رو کنی تا بهت بدن. دیگه کسی نتونست تلفن خونه ای رو بگیره و فوت کنه، نتونست به معشوقش زنگ بزنه چون شمارش میفتاد روی دستگاه. اما در عوض گوشی موبایل اومد و عاشق تو اتاق خودش و معشوق هم در اتاق خودشون و بدون استرس و دلهره عشوه گری کردن.تک زنگ هم جایگاه ویژه خودش رو پیدا کرد! دیگه کسی برای تبریک عید یا حال و احوال پرسی به کسی تلفن نزد بلکه با یک اس ام اس سر و ته قضیه رو هم آورد و خودشو خلاص کرد.
در اون روزگار غریب همه تنها بودن اما هیچکس تنها بود اما در این روزگار، هیچ کس تنها نیست اما همه تنها هستند...


*** *** ***

در همون روزگار غریب، باجه تلفنهای زرد رنگی وجود داشت که در داشت و میرفتی توش و با اونی که پشت خط بود دل میدادی و قلوه میگرفتی.
در حین تماس تلفنی هم صف طویلی از زن و مرد جمع میشد که سکه به دست منتظر بودن تا تلفن شما تموم بشه و بیان تو و سکه رو در اون شیار مخصوص بندازن و با یکی صحبت کنن. اما وای به اون تلفن بیچاره اگه سکه رو میخورد! مشت هایی بود که نثارش می شد.
اگه می خواستی با یه شهر دیگه صحبت کنی، باید میرفتی مخابرات تا طرف برات شماره رو بگیره و تو هم میرفتی در کابین مخصوص و با صدای بلند شروع میکردی به حرف زدن.
در اون روزگار غریب، عشاق جوان خیلی جرات نمیکردن به پای این باجه ها نزدیک بشن. چون هم به خاطر سن و سالشون تابلو میشدن و هم اینکه معشوق بیچاره که در خانه بود، چطوری باید جواب تلفن رو میداد.
معشوق بیچاره در خانه مینشست و منتظر تلفنی از طرف خاطرخواهش میشد. این خاطرخواه چه یک دوست ( خاک عالم چه دختر بی چشم و رویی!) و یا نامزد و عقد کرده، با ترس و لرز تلفن معشوق رو میگرفت و منتظر جواب می ماند. اگه معشوق در خانه تنها بود جواب تلفن رو میداد و اگر نبود سایر اعضای خانواده جواب تلفن رو میدادن و خاطرخواه هم از ترس گوشی رو سریع میزاشت.
در آن روزگار غریب، هنوز دستگاه شماره انداز اختراع نشده بود و میتونستی مزاحمت تلفنی ایجاد کنی. مزاحمت انواع و اقسامی داشت همچون: زنگ بزن قطع کن، زنگ بزن فوت کن، زنگ بزن بد و بیراه بده یا زنگ بزن و صداتوعوض کن!
در آن روزگار، نمیتونستی زنگ صدای گوشی تلفن رو به خواست خودت تغییر بدی و مجبور بودی صدای زینگ وحشتناک گوشی رو در نیمه های شب تحمل کنی.
در اون روزگار، برای گرفتن شماره ای که اشغال بود، انگشت دستت فلج می شد تا بخوای چند بار شماره رو بگیری و در نهایت هم ببینی که اشغاله. اون موقع Redial اختراع نشده بود.
در آن روزگار، پیغامگیر تلفنی وجود نداشت که وقتی کار مهمی داری پیغامتو بزاری، در نتیجه مجبور بودی به یکی خبر بدی تا بره خونه طرف یا اونو پیداش کنه و خبر رو بده. (یا اگه به طور کل تلفن نداشتی باید همیشه آویزون همسایه میشدی تا بری خونشون زنگ بزنی یا اگه کسی برای شما زنگ زدی بری جواب تلفن فامیل و اشنا رو بدی)
در آن روزگار، همه تنها بودن. هیچ کس موبایل نداشت. اصلا به فکر کسی خطور نمیکرد که یه روزی بیاد که هر کی یه ماسماسک دستش بگیره و وراجی کنه. اون موقع وقتی حاج اقا در خیابون راه میرفت، حاج خانوم زنگ نمیزد که بگه حاجی وقتی داری میای خونه یک کیلو سیب زمینی و دو کیلو خیار و پنج تا نون تافتون بخر بیار خونه شام درست کنم. اون موقع اگه آدرس کسی رو گم میکردی و تو خیابون ویلون و سیلون میشدی، موبایلی نبود که به طرف زنگ بزنی و نجات پیدا کنی.
اون موقع خیلی چیزا نبود.
اما وقتی ماشین زمان به جلو حرکت کرد، تلفنهای کارتی رواج پیدا کرد که دیگه نیاز نبود لنگ چند سکه بمونی و التماس این و اون رو کنی تا بهت بدن. دیگه کسی نتونست تلفن خونه ای رو بگیره و فوت کنه، نتونست به معشوقش زنگ بزنه چون شمارش میفتاد روی دستگاه. اما در عوض گوشی موبایل اومد و عاشق تو اتاق خودش و معشوق هم در اتاق خودشون و بدون استرس و دلهره عشوه گری کردن.تک زنگ هم جایگاه ویژه خودش رو پیدا کرد! دیگه کسی برای تبریک عید یا حال و احوال پرسی به کسی تلفن نزد بلکه با یک اس ام اس سر و ته قضیه رو هم آورد و خودشو خلاص کرد.
در اون روزگار غریب همه تنها بودن اما هیچکس تنها بود اما در این روزگار، هیچ کس تنها نیست اما همه تنها هستند...











