رویای یک رقص…

افشین نوشت: به شمع‌ها نگاه کن… به گل‌ها… و به خنده‌های شیرینی که به خاطر تو به لب‌ها نشسته
به این ترانه گوش کن… که ترانه‌ای است… از سرزمین تو… و برای تولد تو
تولدت… مبارک!
مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک! ادامه مطلب

*** *** ***
از همون بچگی سرمون شیره میمالیدن! اکثر اوقات تولد یکی از اعضای خانواده مصادف بود با تولد سایر اعضای خانواده و حتی فامیل! حتی تولد دختر خاله هام هم همزمان با تولد ما گرفته می شد. هدیه که چه عرض کنم. گاهی اوقات همون لوازم و اسباب بازیهای خودمون رو میچیدیم روی میز و تولد برگزار میکردیم و عکس میگرفتیم و کلی هم ذوق میکردیم. اسنادش هم موجوده!
بی انصافی نمیکنم. گاهی هم هدایایی برامون گرفته شده بود. اکثر اوقات مامان روی چراغ سه فیتیله ای کیک می پخت که هنوز هم مزه اش تو دهنمه. اون موقع خبری از پودر کیک نبود. کیکهامون مامان دوز بود!
در تولدمون خبر چندانی از اقوام نبود. نهایاتا خاله و بچه هاش بودن. جالبه که همیشه آخر تولد، دایی و زن دایی و بچه هاش سر میرسیدن! و این در اکثر تولدهای من پیش میامد.
http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Elham%20Pic/Eli%283Sale%29..jpg

*** *** ***
در عمری که از خدا گرفتم چند تا تولد مفصل بیشتر نرفتم. یکیش تولد دختر همسایه بود که به لطف بلد نبودن من به رقص، نتونستم برقصم و تا آخر تولد روی صندلی نشسته بودم و بقیه رو نگاه میکردم که اینا از کجا بلد شدن برقصن! برای من که حتی از پشتک زدن عاجز بودم، رقصیدن مثل یک رویا بود! ( از همان عنفوان کودکی آرزو داشتم که پشتک بزنم! اما هیچ وقت موفق نشدم :) )
تولد دومی، تولد بچه های یکی از اقوام بود، که اونها هم تولد دختر و پسرشون رو در یک روز برگزار کردن و بجای بزن و بکوب خانمها ( چون اکثر تولدها مخصوص مادر بچه هاست که بیان خودشونو خالی کنند و بچه ها هم اضافی هستند!)، بازیهای مختلفی برگزار می شد ( که افشین جان بخوبی تشریح کردند). مثلا یه سیب با نخ به سقف آویزون کرده بودن و کسی که میتونست با دست بسته سیب رو بخوره برنده بود. یا همون بازی صندلی که باز هم به لطف بی عرضه بودن من در دوران کودکی، همیشه ی خدا نمیتونستم روی صندلی بشینم! ( حتما شما هم اون ایمیل معروف رو خوندید که ژاپنیها در این بازی میگن که همه باید روی صندلی جا بشن نه اینکه اونی که جا نشه بازنده میشه). این تولد هم به من خوش گذشت و هم به این نتیجه رسیدم که بدون مامان نباید برم تولد!
تولد سوم که به عنوان جشن تکلیف برگزار شد، جشن تکلیف یکی از دخترهای کلاس سوم دبستان بود که پدرش با پدر من دوست بودن. در این جشن هم بازی و مسابقه برگزار شد و به علت مذهبی بودن خانواده آهنگ قر داری نواخته نشد! حتی عکس دسته جمعی که گرفته بودیم رو به خاطر بی حجاب بودن صاحب مجلس به من که آشنا بودم ندادن :( . در این جشن جوایزی به رسم یادبود داده می شد که در یک سبد کاغذهای تا شده که اسم جوایز روش نوشته شده بود ریخته بودن و برنده یکی از کاغذهارو برمیداشت. من البته در مسابقه ای برنده نشدم ولی به من خط کش ۳۰ سانتی دادن که اون موقع جزء لوازم تحریر جدید محسوب می شد. اما من از اون سر مدادی های فنر دار که کله موش و خرس داشت دوست داشتم که به نام من نیفتاد. برای همین هم من خط کش رو خونه صاحبخونه جا گذاشتم! اما فردا، برام آوردن مدرسه!
تولد چهارم، خانوادگی دعوت بودیم. خونه پسر عمه بابا. از همون تولدهای مفصل که بعضی اقوام هم هدایای خیلی گرون قیمتی خریده بودن و تمام مراسم فیلم برداری شد. آخر مراسم هم آدمکهای روی کیک که مشابه زمین فوتبال بود، همراه با بادکنک، به بچه ها داده شد.
*** *** ***
نمیتونم بگم عقده ای شدم، ولی من هم دلم از اون تولدهای مفصل میخواد که همه برام کادو بیارن. گرچه میدونم که مهمانان از زمانی که به مراسم دعوت بشن عزا میگیرن که چی بخرن که هم هزینه اش زیاد نشه و هم آبرومند باشه. خانمها هم از زمانی که بهشون تلفن میشه که تشریف بیارید میگن: حالا من چی بپوشم؟؟؟؟؟؟؟
میدونم که خیلی از هدایا چندان به درد بخور نیست و فقط باید بره داخل ساک گذاشته بشه و اونهایی رو که میشه بعدا به کسی هدیه داد رو هم جدا گذاشت، اما با این حال من هم دلم از این تولد هایی که اتاق تزئین شده و کیک بزرگی گذاشته شده میخواد :(

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

در جستجوی خوشبختی (بخش دوم)

در جستجوی خوشبختی(داستان چهارم تا ششم)
داستان چهارم: ناصر
ناصر، پنجاه و خوردی سالش بود. با وجود سیبیل کلفتی که داشت، صدای نازک و بامزه ای داشت که باعث می شد هر کسی میره از مغازش خرید کنه، بعدش ریز ریز بخنده! چندی بعد از پدرش، مادرش هم فوت شد و ارث بالایی به ناصر, سه خواهرش رسید. وقتی مادرش هم فوت شدن اطرافیان گفتن: در جوونی دختری رو می خواست اما خانوادش مخالفت کردن و گفتن که دختره در سطح ما نیست و حاضر نشدن به خواستگاری برن. ناصر، هیچ وقت ازدواج نکرد. در پایان سال ۸۹، ناصر فوت شد. همه میگفتن اگه خانوادش راضی شده بودن، لاقل بعد پدر مادرش انگیزه ای برای زندگی داشت و از غصه و تنهایی مریض نمی شد.
داستان پنجم: زیبا
خوب یادمه. مراسم سالگرد دکتر حسابی بود و ما هم خارج از جمعیتی که روی صندلیها نشسته بودن و برنامه هارو میدیدن، ایستاده بودیم. زیبا، گریان به طرف ما اومد و گفت: قبول نشدم.
اون زمان برای ورود به دوره پیش دانشگاهی هم آزمونی برگزار می شد و قبولی ها هم در روزنامه منتشر می شد. زیبا در این ازمون قبول نشده بود. هرچی روزنامه رو زیر و رو کرد، اسمش نبود. انگار که دنیا به پایان رسیده باشه، زیبا گریه میکرد.
مدت زمان زیادی نگذشت که زیبا ازدواج کرد. پسر، اختلاف سنی زیادی با زیبا نداشت. شاید ۱-۳ سال. اما به خاطر قد و هیکل و ریش انبوهی که داشت، خیلی بزرگتر به نظر می رسید. کل فامیل ازش خوششون اومده بود و میگفتن خیلی مومن و معتقده و برادر ۲ تا شهیده. بعد از عقدش همراه عروس خانوم نماز خوندن و فیلمبردار هم این لحظات رو ثبت کرد. فامیل در حسرت زندگی عاشقانه این دو بود اما غافل از اینکه… .
چند سال پیش بود که زیبا روانه بیمارستان شد. آزمایشها حاکی از این داشت که احتمالا زیبا به سرطان خون مبتلا شده. زیبا میگفت: خودم سعی میکردم با شرایط کنار بیام اما چشمهای گریان خواهر و مادر و گفتن این جمله که دکتر میگه هیچی نیست خوب میشی، بیشتر آزارم میداد. تکرار ازمایشها نشان داد که دکترها در تشخیش اشتباهی نکرده اند. اما فکر کنم یک ماه نکشید که زیبا شفا پیدا کرد. پزشکان همگی متعجب از جوابهای جدید و بدون نقص زیبا، متحیر مانده بودند که چه اتفاقی جز یک معجزه تونسته زیبا رو نجات بده.
حدود ۲ سال بعد، زیبا بچه دار شد و با مریضیهای مختلف بچه، سر و کله زد. اما دیری نپائید که همسرش عزم رفتن کرد و همسر و پسرش را تنها گذاشت. بدون هیچ دلیل… .
زیبا میگفت: کاش لاقل مشکل و اختلافی داشتیم. اما واقعا نه مسئله ای پیش اومد و نه حرفی که بخواد زندگی رو از این رو به اون رو کنه. حالا زیبا با تنها پسرش زندگی میکنه و همسرش هیچ مهر و محبتی به فرزندش نداره.
مادربزرگم میگه: دلیل اصلی، اینه که زیبا در واحد کناری مادرش در یک ساختمون زندگی کرد. با رفتار نامناسبی که پدر زیبا با همسرش داشت، مطمئناً تاثیر نامناسب این رفتار در بلند مدت روی دامادشون هم اثر گذاشته و باقی ماجراها… . خانواده شوهر زیبا، حاضر نیستند از نوه خودشون کوچکترین حمایتی کنند.
داستان ششم: حمید
حمید، با دایی های من و همینطور پسرخالم آشناست و در مقطعی از زندگیش، رابطه دوستانه نزدیکی با هم داشتن. هفته پیش که حمید اومد پیشم، دل پری داشت.
صحبت از اینجا شروع شد که من به تازگی عمه شدم و نظرمو راجع به بچه داشتن گفتن. اینکه شما وقتی ساعت ۱۱ شب میرسی خونه و همسرت هم ساعت ۵ غروب، بچه داشتن دیگه چه صیغه ایه؟ اون بچه چه بهره ای از مهر و محبت والدینش میبره؟ بهتر نبود وقتی نمیتونید واسه بچه وقت بزارید اصلا بچه دار نشید؟
صحبت در نهایت به اینجا رسید که حمید گفت: مثلا خانوم من میگه اگه زندگی بیشتر از این به من فشار بیاره، دو تا بچه رو میزارم و میرم. اولش فکر کردم که مشکل حمید و همسرش فقط مسائل مالی هست اما وقتی بیشتر توضیح داد متوجه شدم که حتی اگه حمید میلیاردر هم بود این مسائل ادامه پیدا میکرد. اینکه خانومش مثل زن دایی من، ناراحتی ۲۰ سال پیش رو هم به خوبی واقعه روز قبل یادشه و هرازگاهی میگه یادته ۱۵ سال پیش اون روز مادرت فلان حرفو زد یا اینکه ۱۰ سال پیش فلانی این برخورد رو کرد؟ یا اینکه وقتی خونه یکی از اقوام بره، وقتی برمیگرده خونه خودشون از مبلمان و پرده جدید خونه اون فامیل حرف بزنه و یه جورایی به حمید بفهمونه که تو عرضه نداشتی خونه زندگی بهتری برا من درست کنی.
مطمئنا اگه زن حمید تو زندگیش خیلی ولخرجی نمیکرد، زندگی بهتری نسبت به الانش داشت اما همین مسائل پیش پا افتاده نه فقط باعث شده زندگیش پیشرفت چندانی نکنه بلکه حمید رو هم به ستوه بیاره.
بخشی از خصوصیات زن حمید، مشابه زن دایی من هست که باعث شده دایی با اکثریت اقوام رابطه کمرنگی داشته باشه. حمید میگفت: اصلا بهتره جایی نریم تا اینکه تا مدتی حاشیه ها، زندگی رو تلخ کنه!
ادامه دارد….

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

در جستجوی خوشبختی


آدرس جدید کافه شکلات: http://cafe-chocolate.ir/


داستان نخست: دایی
یادم نیست دایی چند سالش بود. یادمه زمانی که سرباز بود و میامد خونه ما، گوبلن خریده بود و مشغولش میشد. وقتی کنار دایی مینشستیم میگفت: اشرف   دلم برات غش رفت! اون موقع خانوادش نمیدونستن ماجرا از چه قراره. اما چندی بعد…
یادمه زمانی که دایی ازدواج کرد، دوم دبستان بودم. اون زمان رسم بر این نبود که پسر خودش دست و آستین بالا بزنه و خودش انتخاب کنه. به خصوص اینکه کسی رو پسند کنه که نه از فامیل و همشهری باشه و نه از نظر ظاهر و اعتقاد شباهتی با خانواده داشته باشه.
اون زمان، پدر بزرگ و مادربزرگم به خاطر اینکه تا به حال سابقه نداشته پسری خودش دختری رو انتخاب کنه، شدیدا با این وصلت مخالفت کردن و این مخالفت زمانی شدیدتر شد که فهمیدن اون دختر سوم راهنماییه و از نظر سایر مسائل هم با شئونات خانوادگی و شهری، در اون زمان، کاملا متفاوته. اما دایی انتخاب خودشو کرده بود.
یادمه اون سالها، وقتی کسی فوت می شد، حتی اگه فامیل درجه دو و سه بود، یک سالی به احترامش، مراسم ازدواجی برگزار نمیکردن. گرچه در مورد دایی، مسئله بیشتر به یک مخالفت و فرار از واقعیت شبیه بود تا یک احترام.
در همون دوران نامزدی، حاملگی صورت گرفت و بدون مراسم عروسی، دایی ازدواج کرد. بگذریم از اینکه این عقده تا مدتها باقی موند و از بخت بد هم هر وفت مادر زن دایی لباس عروس تن تک دخترش میکرد و سفره ای مینداخت تا لاقل چند تا عکس برای آلبوم و در و دیوار خونه  جور کنه، عکسها به دلایل مختلف میسوخت!
چند وقت پیش مامان به من گفت که پدربزرگ در همون زمان، از روحانی معتبر شهرشون، استخاره گرفته و نتیجه این بوده که: اولش بد نیست اما خوش آخر نمیشه.
مامان میگه اونها تصمیم گرفته بودن بچه رو سقط کنن اما مامان خوابی رو که دیده بوده براشون گفته: خواب دیدم بچه رو سقط کردید اما دیگه بچه دار نشدید. اونها هم تصمیم گرفتن که دیگه از فکرش دربیان و زندگی خودشونو با این بچه شروع کنند.
اینکه عامل اصلی مشکلات دایی، تفاوت در ظاهر و اعتقادات زن دایی بود و یا حرفهای اطرافیان در باب این ازدواج، کاملا مشخص نیست. اما نکته قابل توجه اینه که در اون دوران، اطرافیان به خاطر شوکه شدن ناشی از این انتخاب، حاضر نبودن کوتاه بیان که اون دختر، بچه بوده و نباید سر به سرش میزاشتن. اگه میگفتی بچه، اونها میگفتن اگه بچه است چرا ازدواج کرده؟
تمام افرادی که اون موقع حرف و حدیثی به پا کرده بودن، الان خودشون متوجه شدن که با ناشی گری خودشون  فقط شرایط رو بحرانی تر کردن.
نمیگم زن دایی هم مقصر نبوده، مرور زمان نشون داد که حتی اگه در ۳۰ سالگی هم مزدوج می شد، همین خصوصیات اخلاقی رو میداشت و حتی اگه خانواده شوهرش قبولش میداشتن، باز هم دچار مشکل میشد.اگه از خصوصیات اخلاقی دایی و زن دایی که باعث مشکلات مختلف و ناراحتیهای فراوان شد بگذریم، یکی از بارزترین مسائلی که از همون دوران ازدواج باعث ناراحتی همه بود، ظاهر و پوشش زن دایی بود که مورد پسند خانواده شوهر قرار نگرفت. به خصوص در اون دوران که در شهرهای کوچیک نداشتن چادر هم موجب حرف و حدیثهای فراوان می شد.
داستان دوم: ناهید
هر وقت به مامان و بابا میگفتم نمیخواستم برم سر کار، مامان، ناهید رو مثال میزد. ناهید یک سالی از مامان کوچکتره. مامان میگه: ناهید خیلی بلند پرواز بود. هر کسی خواستگاریش میامد به دلایل مختلف رد میکرد. کچلی، پول و کار، قد و قیافه، شان خانوادگی، و …. . مورد آخرشون هم یه اقایی بود که قرار بود خونه مادرش زندگی کنه. البته فکر کنم منظورش یک ساختمون مستقل بوده. اما ناهید مخالفت کرده. اگه اینقدر ایده آل فکر نمیکرد لاقل مثل من ۳ تا بچه داشت.
حدود ۷-۸ سال قبل هم خواستگاری داشت که برادر یکی از بازیگرا بود. ناهید کلیه اقلام جهیزیه رو نو کرد و حتی رفتن که سالن بگیرن. اقا گفته بود که مراسم مختلط باشه، ناهید هم گفته بود که خوب من هم شنل رو در نمیارم. اقا مخالفت کرده بود و ناهید هم گفته بود که از روز اول ندیدی من روسری سر کرده بودم؟ اقا هم جواب داده بود که فکر کردم همینجوری سر کردی. ناهید به برادرش گفت و اونهم ترجیح داد مراسم به هم بخوره تا اینکه چند ماه بعد خواهرش با یه ساک بیاد خونه مادرش.
مامان همیشه مثال میزنه که اگه تو هم مجرد بمونی، یا میشی مثل این ناهید یا اون یکی ناهید. اون یکی ناهید ادامه تحصیل نداد و سر کار هم نرفت و بعد فوت مادرش از پدر و برادرش نگهداری کرد. اما این ناهید هم دستش تو جیب خودش میره و محتاج کسی نیست. از مادرش هم نگهداری میکنه. این ناهید بهتره یا اون ناهید؟ میخوای مثل اون ناهید بشی؟
مامان همیشه میگفت ناهید از هر انگشتش صد تا هنر میریزه. هنری نیست که بلند نباشه. برا همین من هم به مامان میگم فکر کنم من هم مثل ناهید بشم. یعنی مشابه اون خیلی هنر دارم ولی … .
مامان مخالف سرسخت خرید جهیزیه پیش از موعده. میگه هر وقت قرار شد ازدواج کنی اون موقع بهترین و به روز ترینو میخرم. ناهید از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو خرید اما … .
به خاطر اینکه خانواده ها دوران جنگ و سهمیه بندی و این مسائل مختلف رو دیدن، ترسیدن که دخترشون بدون وسیله بمونه. برا همین از همون عنفوان کودکی شروع کردن به خرید اقلام متخلف جهیزیه.  اما غافل از اینکه شرایط همیشه ثابت نمیمونه و سهمیه بندی و دفترجه بسیج و این حرفها تموم میشه و روز به روز وسایل و تجهیزات جدیدتری وارد بازار میشه که هر روز هم یه چیز نو بخری باز عقبی!
داستان سوم: همکار مامان
شب که مامان از خونه همکارش اومد، تعریف کرد که برای یکی از دخترهای همکارش خواستگار اومده و :
با دختر خانم ث در یک مهمانی یا عروسی مختلط اشنا شده بود. با مادر و خواهرش هم خونه دختر اومدن و پسندیدن و تامدتی هم بیرون میرفتن تا بیشتر اشنا بشن. حتی خانم ث هم از پسره خوشش اومده بوده و دوستش داشته. تا اینکه بعد مدتی خانواده پسر همراه با پدر خانواده به صورت رسمی به خواستگاری آمدن. حاج اقا، یک بازاری مذهبی بود که خانم و دخترش هم شدیدا مقید به حجاب بودن. حاج اقا به دختر گفت که بیای خونه ما باید برخلاف الان که روسری هم سرت نیست چادر سر کنی. دختر خانم ث هم گفته بود مانتو و مقنعه میپوشم ولی چادر نه. ( دختر خانم ث پیش مشاور رفته بود و مشاور هم بهش گفته بود همونطوری باشید که همیشه هستید، به خاصر اونها و فقط در اون شب فیلم بازی نکنید). بعد از اون شب دیگه خبری از خانواده پسر نشد. این در حالیه که فقط پدر خانواده دختر رو ندیده بود و همسرش با وجود شناختی که از حاج آقا داشت، تردیدی در این انتخاب نکرده بود. خانم ث میگفت کار روز و شب دخترش شده گریه زاری. با وجودیکه چند ماه از این ماجرا گذشته اونها باز امید دارن که اونها برگردن.اگه پسر به این دختر اندک علاقه ای داشت، لاقل خودش به دختر خبر میداد که چه اتفاقی افتاده تا لاقل این دختر هم از این امید واهی در بیاد. اصلا چرا از همون اول حاج اقای سختگیر رو وارد ماجرا نکردن که قبل ایجاد یک رابطه صمیمی اب پاکی رو روی دست پسرش بریزه تا کار به اینجا نکشه؟
داستان چهارم: ناصر
ناصر، پنجاه و خوردی سالش بود. با وجود سیبیل کلفتی که داشت، صدای نازک و بامزه ای داشت که باعث می شد هر کسی میره از مغازش خرید کنه، بعدش ریز ریز بخنده! چندی بعد از پدرش، مادرش هم فوت شد و ارث بالایی به ناصر, سه خواهرش رسید. وقتی مادرش هم فوت شدن اطرافیان گفتن: در جوونی دختری رو می خواست اما خانوادش مخالفت کردن و گفتن که دختره در سطح ما نیست و حاضر نشدن به خواستگاری برن. ناصر، هیچ وقت ازدواج نکرد. در پایان سال ۸۹، ناصر فوت شد. همه میگفتن اگه خانوادش راضی شده بودن، لاقل بعد پدر مادرش انگیزه ای برای زندگی داشت و از غصه و تنهایی مریض نمی شد.
ادامه دارد….

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

اشکهاو لبخندها(ی دهه 80)


یک دهه دیگه هم گذشت. دهه 60 سال تولد و جنگ بود و دهه 70 دهه مدرسه و دهه 80 هم دهه دانشگاه. همیشه مامان اصرار داشت که ما خاطراتمونو بنویسیم. هر سال که بابا از بانک، سررسید میاورد خونه، میگفت از امسال خاطرات روزانتونودر این سررسید بنویسید. چند سال دیگه که نگاهش کنید مطمئن باشید که لذت میبرید.
اما ما زیاد به حرف مامان و بابا توجه نکردیم. در واقع با تصور اینکه باید هر روز خاطراتمونو بنویسیم و با توجه به اینکه هر روز اتفاق خاصی نمیفتاد که ارزش نوشتن داشته باشه، ما هم وقتی چند روز تنبلی میکردیم و نمینوشتیم، کلا بی خیال خاطره نویسی می شدیم و سررسید رو میزاشتیم کنار. خاطرات ما در اون زمان این بود:
از خواب بیدار شدم. صبحانه خوردم. رفتم مدرسه. معلم مشق داد. اومدم خونه. مامان نهار درست کرد. مشقهامو نوشتم. تلویزیون دیدم. برق رفت. مسواک زدم.خوابیدم....
همین و فقط همین. حالا فکرشو بکن که بخوای برای هر روز همینهارو با همین ترکیب بندی بنویسی. مطمئنا خسته میشی و میزاری کنار.همون کاری که ما کردیم.
اما الان که به عقب برمیگردیم میبینیم کاش همون خاطره اومدن خاله و دایی به خونه و برق رفتنها و دعواهای بچه گانه با همکلاسی و دغدغه شاگرد اول و نمونه شدن و حسرت کارت صدآفرین رو مینوشتیم و الان که میخوندیم لااقل به ارزوهای کوچیکمون و خوشحال شدنهای لحظه ای میخندیدیم و حسرت میخوردیم که چه زود گذشت.

*** *** ***
با وجودیکه همچین نظری به گذشته دارم اما حاضر نیستم ثانیه ای به عقب برگردم. چون حتی اگه برگردم به دلیل اینکه نمیدونم چه اتفاقی در اینده  پیش میاد باز همین مسیری که اومدم رو میام و هیچ تفاوتی تو زندگیم اتفاق نمیفته. برای همین وقتی اینقدر زحمت کشیدم تا به اینحا برسم پس چرا بگم میخوام به گذشته برگردم؟
درسته که حس و حال شیرینی که در اون دهه ها نسل ما داشت، دیگه نه برای خود ما و نه برای بچه های امروز تکرار نمیشه، اما همین تجربیات و خاطرات شیرینی که ما از گذشته داریم، اینقدری ارزشمند هست که نخواهیم جای بچه های امروز باشیم.
بچه که بودیم فکر میکردیم زندگی خیلی سادست. نه میدونستیم کنکور چیه و نه ماجرای طلاق از چه قراره. همه چی در پاره شدن توپ بازی خلاصه می شد و نگاه مهربان معلم موقع جایزه دادن.
دوست ندارم به دوران مدرسه برگردم. همیشه به مامانم میگم که حاضر نیستم برای ثانیه ای برگردم و به عنوان شاگرد در مدرسه بنشینم  یا سر صف، ورزش صبحگاهی رو در سرمای زمستون یا افتاب داغ سر ظهر، تحمل کنم.
جیغ و داد ناظم و توهینهای مختلف اولیای مدرسه، باعث شدن که در دوران بچگی هیچ وقت فکر نکنیم  که حتی تا اندازه ای  ارزش داریم و اعتماد به نفسمون خلاصه می شد در توانایی برای خرید از بوفه مدرسه.
احترام و ارزش گذاری به کودک، در مدرسه جایگاهی نداشت. اگه معلم دعوا میکرد یا حتی کتک میزد، مادرت میگفت حتما حقت بوده. مثل الان نبود که بیان معلم رو بیچاره کنن.
خانوادمون هم در حین ارزش دادن به فرزندشون، باز هم بهای خاصی به بچه نمیدادن. الان میگن برای بچه بلیط جداگانه تهیه کنید چون اون بچه هم شخصیت داره. اما زمان ما باید رو پای مامان مینشستیم تا یه صندلی خالی بشه و یکی دیگه بشینه.
با وجود همه این مسائل، بچه های امروز با وجود احترامی که بهشون میزارن، شخصیتهای خیلی عالی از کار درنیومدن. البته هنوز برای قضاوت زوده اما از پررو بودنشون میشه فهمید چه اینده ای دارند.
بگذریم.
*** *** ***
 1- کنکور
سال 80 دغدغه اصلی من قبول شدن در کنکور بود.من که تا یکی دو سال قبلش فقط به خاطر کنکور برادرهام تا حدی با پدیده کنکور آشنا شده بودم، حالا باید خودم وارد میدان رقابت می شدم. سال 80 و 81 سالهای سختی برام بودن. اینکه تمام تلاش صبح تاشب من این باشه که درس بخونم و تست بزنم تا کنکور قبول بشم و برم دانشگاه. یعنی قبول نشدن در دانشگاه مصادف بود با مرگ!
لذت اون زمان من موفق شدن در حل تستهای سخت ریاضی بود. من که تا قبل کلاسهای کنکور برای حل یک تست ساده هم گیج میزدم، موفق شدم که حتی تا 3 ساعت مستمر بشینم و تست کار کنم و نمره خوب بیارم. همین موفق شدن برای شکستن غول تست ریاضی، برای من خیلی ارزشمند بود.

2- دانشگاه
بالاخره تلاشهای من نتیجه داد و همون سال اول دانشگاه قبول شدم. اما از دوران دانشگاه خاطره چندان خوشی ندارم.یعنی خاطره خوب من انگشت شماره و یکی از دورانهایی است که حاضر نیستم برای ثانیه ای برگردم.
من که با تمام وجود خواستم بیام دانشگاه، حالا پاس کردن واحدهای درسی برام سخت بود و دوست داشتم زودتر تموم بشه و بیام بیرون. 4 سال و نیم دانشگاه با همین حس سپری شد. تابستانهای این چند سال، با دوره های ازاد آموزشی و کسب مهارتهای مختلف گذشت.

 3- عشق
 برادرم از همون ترم اول دانشگاهش عاشق شده بود. تا پایان دوران دانشگاهش که ازدواج کرد، خانواده ما دوران خیلی سختی رو تجربه کرد. توضیح بیشتر این وقایع در این مقال نمیگنجد!

4- مهمان مامان
سال 85 بود که مامان مریض شد. از تلخ ترین و سخت ترین خاطرات به جا مونده در دفترچه خاطرات ذهنی من و سایر اعضای خانوادم، بیماری مامان بود.
مامان تازه بازنشست شده بود که گرفتار شد. خدا به آدم صبر میده. اینقدر صبر که نتونی گریه کنی و بغض خفته در گلوی تو مانع غذاخوردن تو بشه و مثل من در طی 3 روز، 4 کیلو وزن کم کنی. دوران سختی بود.
اما همونطور که من همیشه عقیده داشتم، یه اتفاق سخت، از فاجعه بزرگتر جلوگیری میکنه. پس بهتره که از این سال، سریعتر رد بشم تا کمتر یاد دردها و اشکهای مامان و خوابیدن روی زمینهای سرد بیمارستان شریعنی و.. بیفتم.

5-  وبلاگ

سریال جواهری در قصر، زمینه ورود هرچه بیشتر منو به اینترنت فراهم کرد. با وجودیکه قبل از اونهم در دنیای مجازی حضور داشتم اما با شروع این سریال حضورم پررنگتر شد و به عنوان نویسنده در وبلاگ پافا مشغول به نویسندگی شدم. بعدحدود دو سال با کمک داریوش،  فعالیت رو در سایت ادامه دادیم و حتی بعد این سریال، سایر سریالهای کره ای رو در زمینه خلاصه و .. ادامه دادیم. اگه داریوش نبود، وبلاگ ما هم بعد اتمام یانگوم، تمام می شد.
اما فعالیت ما ادامه پیدا کرد تا اینکه فیل تر شدیم. اول سایت فیل تر شد. بعد چند ماه که دومین جدید گرفتیم، وبلاگ هم مسدود شد. هنوز هم در سایت فعالیت مختصری داریم اما نه به پررنگی قبل. چون مطمئنا همین حضور کم خیلی بهتر از اینه که همین یکی رو هم از دست بدیم.
در این مدت به خاطر نیازهایی که داشتم، اطلاعات مختلفی برای این زمینه فعالیتی کسب کردم و میتونم بگم اگه این دوران نبود، من در جایگاه امروز قرار نداشتم.
دوران فعالیت وبلاگی من، دوران شیرینی بود. با وجود سختیهای مختلفی که پشت سر گذاشتیم، باز هم خاطره خوبی در ذهن خودمون و بیننده هامون به جا گذاشتیم.
شاید بیننده های سابق ما وقتی مروری به عکسهای ذخیره شده در کامپیوترشون بندازن، با دیدن ارم پافا، یاد لحظات خوشی که در وبلاگ و سایت ما سپری کردن بیفتن و لبخند به روی لبهاشون بشینه.
ضربه نهایی هم در پایان این سال به من زده شد که بلاگ اسپات و در نتیجه کافه شکلات هم فیل تر شد :(

6- کار

با اشنا شدن با خانم زرقامی، وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم. زرقامی که توانایی و علاقه منو به امور کامپیوتری دیده بود، همونسالی که رفتم مکه، منو به کمیته امداد معرفی کرد و من به مدت یک سال به عنوان مدرس مشغول به کار شدم.
دوران تدریس نقطه عطفی در شخصیت اجتماعی من بود. چند ماه بعد از مشغول شدنم در این مرکز، در آموزشگاههای دیگه ای هم از یک هفته تا چند ماه مشغول شدم و به این نتیجه رسیدم که با وجودیکه به عنوان یک مدرس، زمان کار کردنم  در دست خودمه، اما هر بار از نو شروع کردن خیلی سخته. برای من که نه مدرک مرتبط داشتم و نه مدرک مربیگری، خیلی سخت بود که بتونم در جایی تدریس کنم. این دوران برای من تلخی و  شیرینهای زیادی داشته که در این مقال نمیگنجد!
اما قبول شدنم در امتحان ادواری فنی و حرفه ای، از قبول شدن در کنکور برام با ارزش تر بود.
بابا با تدریس مخالف بود. چون میگفت این به عنوان چاشنی کار خوبه و نه به عنوان شغل اصلی. بهتره دنبال یه کار درست حسابی باشی. کار برای بابا  این بود که صبح بری و غروب بیای.
سال 88 تونستم به کاری که مد نظر بابا بود برسم. برام سخت بود که صبح برم و بعد از 12 ساعت، برگردم خونه. به جرات میتونم بگم که حدود 7-8 ماه طول کشید تا عادت کردم. روزهایی پر از استرس و گاهی سرشار از ناامیدی و یاس رو تجربه کردم. اما با این وجود از سال88 تا همین لحظه هم پیشرفتهای خوبی چه در زمینه اطلاعات کاری و چه شخصیتی داشتم.

*** *** ***
شما هم مطمئنا خاطرات تلخ و شیرینی از این دهه دارید. مطمئنا با یاداوری اون خاطرات، همون تلخیها هم لبخند به روی لبهاتون میاره چون همون سختیها باعث پیشرفت شما تا به اینجا شده.
امیدوارم در طی دهه بعد هم همین اندیشه رو داشته باشم و بتونم با سختیهاش کنار بیام و سعی کنم در براورده شدن خواسته هام، اصرار زیادی نداشته باشم.چون این دهه به من نشون داد که بهتره صبور باشم و در کنار حرکتی که دارم منتظر برکت خداوند باشم...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS