سالها دور از آرامش

شاید یکی از دلایلی که نمیتونم از دوران دانشگاه به خوبی و خوشی یاد کنم، بد شانسی های من بوده باشه. اینکه هرچی فکر میکردم یا بهم میگفتن، خلافش اتفاق میفتاد و منو بیچاره میکرد.
*** *** ***
از همون سال اول، به خاطر اینکه بتونیم در امتحانا سربلند بشیم، از بچه های سال بالایی میپرسیدیم: دکتر فلانی چطوری امتحان میگیره؟ تستیه یا تشریحی؟ از کتاب سوال میده یا جزوه؟ حضور غیابو تاثیر میده؟ گزارش کار های آزمایشگاه چقدر نمره داره؟ و …
بچه های دلسوز سال بالایی هم با برداشت شخصی خودشون به این سوالات جواب میدادن. جوابهایی که ممکن بود برای شخص شما غلط از آب دربیاد. اتفاقی که برای من زیاد افتاد و باعث شد در بعضی درسها نمره پائین بیارم یا اصلا نمره نیارم!
فکر کنم تابستان سال ۸۲ بود و مصادف بود با ماجراهای ۳۰یا۳۰ . با وجودیکه دانشگاه ما از مرحله پرت بود و نه دانشجوها اعتصابی میکردن و نه در خود شهر کرج خبری بود، با این وجود تبعات، ماجراهای دانشگاهها، به دانشگاه ما هم کشیده شد. امتحانات بعضی دانشگاهها به تاخیر افتاد. روز اولی که رفتیم امتحان بدیم متوجه شدیم که امتحانات پایان ترم قراره در دو نوبت برگزار بشه. سری اول در تیرماه و سری دوم برای دانشجوهایی که در تیرماه امتحان ندادن، شهریورماه.
روز اولین امتحان، من هم وسوسه شدم که امتحان تیر رو بی خیال بشم و شهریور بیام. با خودم کلنجار رفتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم خودمو از شر امتحانا خلاص کنم و امتحان رو دادم.
امتحان درس ریاضی که به نفعمون شد. چون خود استاد و همکاری که آورده بود حسابی بهمون کمک کردن و کم مونده بود خودکار رو بگیرن خودشون بنویسن! اما این استاد برای دانشجوهای شهریور تلافی کرد و تقریبا ۹۰ درصد دانشجوهایی که شهریور امتحان دادن افتادن!
اما از همون ترم بود که من سر یکی از امتحانات شوکه شدم و دیدم خیلی از حرفهایی که دانشجوهای سال بالایی زده بودن، درست نبوده. برای مثال امتحان جانور شناسی با اقای دکتر صدر زاده.
میگفتن: جانور شناسی با دکتر صدر زاده که دیگه خوندن نداره. ولش کن. روزنامه وار بخون. امتحانش که تستیه، نیاز نداره در طول ترم بخونیش.
قبل امتحان، استاد گفت اگه کسی میخواد شهریور بیاد، قبل گرفتن برگه سوالات بلند بشه. من هم سر جام نشستم و امیدوار بودم که اینهمه درسی که خوندم به کمکم بیاد. اما وقتی سوالات توزیع شد دیدم که بدبخت شدم! تستی کجا بود؟ درسته بعضی سوالات جوابش یک کلمه ای بود ولی هرچی بود تستی نبود! داشتم سکته میزدم. بعدا متوجه شدم که با وجودیکه درس رو خونده بودم، اما حجم درس و نحوه خوندن من به نحوی بود که ممکن بود از عهده امتحات تستی هم برنیام. نتیجه این شد که این درس رو افتادم!
تا اینکه مدل سوالات این استاد دستم اومد و تونستم جانورشناسی ۱ رو که مجدد گرفتم و بعد جانورشناسی ۲ رو پاس کنم و برای درس پرندگان هم که اصلا سر جلسه در طول ترم نرفته بودم (چون استاد، حضور غیاب نمیکرد) جزوه دانشجوهارو گرفتم و با برنامه ریزی که کردم تونستم به خوبی بخونم و نمره مناسبی بگیرم. ( اسنادش هم موجوده که چطوری این درس رو خوندم. حجم جزوه زیاد بود و متن درس هم سنگین. اسامی زیاد بود و حتی تلفظش هم دشوار. جدولی کشیدم و ویژگیهای خاصی که در متن درس برای اکثر پرنده ها اشاره شده بود رو روبروی اسم جانور نوشتم و “ترین” هارو مشخص تر از بقیه علامت گذاشتم. فکر کنم چها برگه آچهار رو دو تا دو تا از طول بهم چسبونده بودم و جدول طول و درازی رسم کرده بودم که بشه با یک نگاه هم مروری روی درس داشت. خودم از شیوه خوندنم حال کرده بودم!)
نه فقط برای درس جانورشناسی از حرفهای بچه های سال بالایی نامید شدم، که برای یکسری درسهای دیگه هم در طول ترم های اول تا سوم، حسابی مایوس شدم. وقتی سر جلسه مینشستم از اون سادگی و نحوه سوالاتی که بچه ها گفته بودن خبری نبود. مشکل از من بود که روی این حرفها حساب کرده بودم و مشکل بدتر این بود که من هنوز یاد نگرفته بودم چطوری برای درسهای دانشگاه درس بخونم. من که برای امتحانات مدرسه خودمو میکشتم و با نمونه سوالات سالهای قبل اینقدری خودمو آماده میکردم که چشم بسته به سوالات امتحانات مدرسه جواب میدادم، تلاشهای من جوابگوی امتحانات دانشگاه نبود.
*** *** ***
آخرین جلسه کلاس شیمی ۱ بود که به خاطر سرفه، استاد عذرمو خواست و در واقع از کلاس بیرونم کرد! سر امتحانش هم یک سوال از جلسه آخر داد که من نتونستم جواب بدم. خوشبختانه این درس رو با نمره درخشان ۱۰ پاس کردم!
*** *** ***
آزمایشگاه شیمی۲! شنیدن یا خوندن اسم این درس هم هنوزم که هنوزه لرزه به تنم میندازه. درطول ترم با ازمایشهایی که انجام میدادیم قرار بود مشخص کنیم که در محلول مچهولی که استاد بهمون داده، چه عناصری وجود داره. در واقع یک جلسه درس داشتیم و یک جلسه هم مچهول.
محلول کذایی رو هزار بلا سرش میاوردیم که به نتیجه برسیم چه توشه! من از همون موقع هم بد شانس بودم. لوله های حاوی مچهول من در دستگاه سانتریفوژ میشکست و میزان مچهول کمی که یدک نگهداشته بودم هم با راههایی که میرفتم به نتیجه برسم، اگه سالم باقی میموند، معلوم نبود نتیجه درستی به من بده!
شکستن لوله در سانتریفوژ، چندین بار برای من اتفاق افتاد و بچه های کلاس هم برای من ناراحت بودن که چرا من اینقدر بدشانسم؟
امتحان کتبی رو هم که دیگه … .روی برگه یکسری عنصر و یکسری فلش که یه چیزایی روش نوشته شده بود، همراه با تعداد زیادی جاخالی! قرار بود جاهای خالی رو با اسم عنصر یا ماده تشکیل شده پر کنیم. باید دوگوله هاتو به کار بندازی که چه بلایی سر چه عنصری بیاری نتیجش میشه یک ماده قهوه ای! نتیجه این شد که آز شیمی ۲ رو افتادم!
دلم از این میسوخت که این درس رو در سرویس دانشگاه، صبح هایی که میرفتیم دانشگاه، خیلی میخوندم! اما خوندن من نتیجه نداد :(
بار دوم که این درس رو گرفتم، باز همون استاد خشن و عنق قبلی سر کلاس اومد. خوشبختانه رعایت مسائل امنیتی رو کردم و اتفاقی سر مچهول ها نیفتاد. برگه کتبی امتحان رو که دادن، هیچی به ذهنم نمیرسید. اینکه چی باید بنویسم داشت داغونم میکرد. خیلی خونده بودم. تمام واکنشهارو هزار بار و از حفظ روی کاغذ نوشته بودم و به نظر خودم آمادگی کاملی داشتم.
یادمه روی صندلی و روبروی تخته سیاه نشسته بودم. خیلی به مغزم فشار آوردم و میخواستم گریه کنم. اما به تدریج امدادهای غیبی! به سراغم اومد و تونستم یه چیزایی بنویسم. یادم نیست چند شدم ولی فکر کنم نمره خوبی بود.
*** *** ***
یکی دیگه از درسهایی که افتادنش از بیخ گوشم گذشت، ( فکر کنم اسمش) زیست تکوینی بود. یه جلسه استاد دیر کرد و زنگ زده بود خودش یک جلسه کلاس فوق العاده و بدون هماهنگی بچه ها گذاشت. یکی از اساتید هم حرفهای بچه هارو به استاد منتقل کرد و نتیجه این شد که استاد از این رو به اون رو شد.
تحقیق- ترجمه- کنفرانس. استاد برای همه بچه ها چند صفجه ترجمه داد که باید ارائه میدادن. اولین بار در کل دوران دانشگاه، برگه های این درس رو ترجمه کردم! استاد دیگه خودش درس نداد و آخر ترم هم گفت که امتحانم سخت نیست و روزنامه وار بخونید و سوالات تستیه.
اما من که دیگه گول نمیخوردم بدون توجه به حرف استاد درس رو خوندم. نتیجه این شد که سوالات از تستی بود تا تشریحی و جاخالی و یک جوابی! بچه ها حسابی شوکه شده بودن و فحش میدادن.
*** *** ***
امکان نداره دکتر خاوری از یادم بره. آمار زیستی داشتیم. درسی که بچه های سال بالایی میگفتن یا ۱۹-۲۰ میشی یا ۱-۲
برگه سوالات رو دادن و من با یک برداشت اشتباه از سوال، در جواب دو سوالی که بهم مرتبط بود اعداد اشتباه بکار بردم و نتیجه این شد که فقط فرمولهام درست بود!
زمانی متوجه شدم که برگه رو داده بودم و راه بازگشتی نبود. خودمو برای نمره ۱ آماده کرده بودم اما فکر کنم شدم ۶! یکی از بچه ها وقتی دید من چقدر از نمره ۶ خوشحال شدم تعجب کرد و گفت نمیخواستم بهت بگم که ناراحت نشی. اما من که فکر میکردم ۱ میشم خیلی هم خوشحال شدم.
سر همین امتحان، با ماشین حسابی که از برادرم گرفته بودم، نتونستم جذر رو حساب کنم. داشتم دیوانه می شدم. از بچه ها که خواستم ماشین حساب بگیرم، استاد داد زد و گفت برگه رو میگیره. از استرس داشتم پلاسیده می شدم! بالاخره یه جوری امتحان رو جمع جور کردم، در حالیکه میدیم اعدادی که روی برگه بچه ها هست مختصر تره و مثلا چهار رقمیه. اما برای من ۸ رقمی شده بود!
*** *** ***
یکی دیگه از امتحانهای تلخ، امتحان ازمایشگاه سیستماتیک گیاهی بود.در ازمایشگاه سیستماتیک، یکسری گیاه خشک رو که چسبونده بودن روی کاغذ، باید اسم و سایر مشخصات رده بندیشونو حفظ میکردی.
اون موقع، موبایل دوربین دار یا نبود یا مثل الان اینقدر گسترش پیدا نکرده بود ( دقیق یادم نیست) اما دوربین دیجیتال تازه داشت گسترش پیدا میکرد و من هم داشتم اما برای درسهای آزمایشگاه ازش استفاده ای نکردم. بعضی بچه ها با دوربین فیلم برداری از نمونه ها فیلم گرفته بودن.
از طرفی نداشتن استعداد نقاشی کردن، باعث شده بود نتونم تصویر گیاهان رو خوب برای خودم توی دفتر بکشم. اما با این وجود به نوبه خودم خیلی زحمت کشیده بودم و فکر میکردم که به خوبی از عهده امتحان بربیام.
روزی که امتحان داشتیم، مصادف بود با روز انتخاب واحد. ( ماجرای انتخاب واحد هم برای خودش یک مطلب مفصله!). یادمه وقتی که استاد نمونه هارو گذاشت جلوم تا اسمشونو بنویسم، بعضیهارو که نتونستم بشناسم و بعضی رو هم اشتباه نوشتم. اصلا باورم نمیشد که نتونسته باشم نمونه هایی که فکر میکردم به خوبی به ذهن سپردم رو تشخیص بدم. استاد هم متوجه حالت من شده بود ولی نمیتونست معجزه ای کنه! البته نمره پائینی نگرفتم اما اصلا باورم نمی شد که نتونسته باشم از تمام تلاشهای یک ترم، بهره بهتری داشته باشم!

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

قورباغه ات را مغزی نخاعی کن!

فکرشو بکن روز امتحان فیزیولوژی جانوریه. داخل یه ظرف کاعذهایی تا شده که روی هر کدوم اسم آزمایشی که باید انجام بدی نوشته شده. حالا باز فکر کن که کاغذ رو باز میکنی و ازمایشهای مربوط به قورباغه تو افتاده! حالا به من بگو چه حالی بهت دست میده؟
*** *** ***
دانشجوهای گرایش گیاهی، یک ترم زودتر از ما آز فیزیولوژی ۱ رو گذروندن. شنیده بودیم که روی وزغ، آزمایشهای مختلفی میکنن. مثلا اول مغزی نخاعی میکنن بعد به میله آویزون میکنن و سر از تنش جدا میکنن! یا مثلا همونطور که دستشون گرفتن، لوله در مخرجش میکنن تا ادرارشو بگیرن! یا پوست پاشو پاره میکنن و روی عضله و عصب پاهاش ماده تحریک کننده میریزن.
شنیده بودیم که روز امتحان پایان ترم، اکثر بچه های گیاهی، حاضر شدن نمرشون کم بشه ولی با وزغ، ازمایشی انجام ندن. تا اینکه یک ترم گذشت و نوبت به ما رسید. یادم نیست که چطوری این ترم عذاب آور رو گذروندیم. چون دو ترم ازمایشگاه فیزیولوزی داشتیم و هر دو ترم هم وزغ!
ازمایشهامون چند نوع بود. جلسات مولاژ مغز و قلب و تنفس و مغز و قلب واقعی گوسفند. آزمایشهای روی وزغ و یکسری ازمایشها هم از خون خودمون بود.( در این مواقع من مدل می شدم و لانست رو به استاد میدادیم و اون هم به انگشت من ضربه محکمی میزد و خونم در میامد. خون رو در لوله موئین میکردم و اگه بین خون، هوا میفتاد باید دوباره این عمل رو تکرار میکردیم.)
یک بار هم باید ادرار خودمون رو میگرفتیم. البته در فیگورهای مختلف! (اول آب خالی میخوردیم و نمونه میگرفتیم، بعد آب هندوانه و بعد مثلا چای. من و سارا که شنیده بودیم خوردن یک پارچ آب هندوانه و باقی قضایا خیلی مشکله! و حتی خود من در آزمایشگاههای طبی هم از دادن نمونه ادرار داخل خود آزمایشگاه معذورم ( شرحش قبلا اومده!) در نتیجه به استاد گفتیم ما نمیتونیم نمونه بدیم. به سارا گفتم استاد که نمیتونه بگه شلوارتونو بکشید پائین ببینم مشکل دارید یا دارید دروغ میگید! این فکر در ساعات ابتدایی کلاس به ذهنمون خطور کرد و همگروهی فداکارمون که متخصص مغزی نخاعی کردن بود هم اون جلسه نیامده بود. در نهایت اون جلسه رو از ادرار  یه دانشجوی فداکار دیگه کمک گرفتیم!)
یادمه بچه ها معمولا با هم مولاژهارو میخوندن و به هم کمک میکردن. من هم درحدی بلد شده بودم که بتونم نمره قبولی بگیرم. مشکل اینجا بود که حتی گروه های مختلف در زمان کلاس نمیتونستند به هم کمکی کنند. و همون جلسه هم استاد، درس رو میپرسید و تو باید بخشهای مختلف قلب و مغز رو براش میگفتی.
کلاسهای وزغ هم جای خودشو داشت. و من خودم تا قبل امتحان پایان ترم، وزغ رو مغزی نخاعی نکرده بودم. روز امتحان که به من ازمایش عصب عضله وزغ افتاد، سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم.به کمک یک پارچه در ازمایشگاه که بی شباهت به لنگ نبود!، قورباغه رو در دستم جابه جا کردم و برای اولین بار سوزن مخصوص رو در ناحیه ای که باید مغزی نخاعی می شد فرو کردم و .. . قورباغه بیچاره در دستای من داشت جان میداد. خوابوندمش روی سینی تشریح و بقیه کارهارو انجام دادم. خدارو شکر میکردم که ازمایشی که باید با لوله موئین، ادرار وزغ رو میگرفتیم به من نیفتاد!
این امتحان هم به خوبی و خوشی پاس شد اما هنوز هم وقتی یاد نگاه ملتماسه  وزغهایی که در سینک ظرفشویی ازمایشگاه که یه توری فلزی هم روی سینک بود و شیر آب هم باز بود و خیلی باریک در سینک جاری می شد، میفتم، با خودم میگم چه خوب شد اون دوران هم تموم شد…
مطالبی پیرامون مغزی نخاعی کردن قورباغه:
http://nazanindelshadian.blogfa.com/
http://bioclub.parsiblog.com/
http://www.mybiology.blogfa.com/

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

آن روزِ امتحان….

غروب، به سارا زنگ زدم و قرار شد فردا با متروی ساعت ۶ صبح کرج، بریم دانشگاه. قرار بود زودتر برسیم دانشگاه تا مروری داشته باشیم به امتحان درس فیزیولوژی. امتحانی که معلوم نبود که پاس کنی یا نه. استادی که در طرح سوالات عجیب غریب بین دانشجوهای زیست شناسی به خوبی شناخته شده بود.
ساعت ۶ صبح سوار متروی کرج شدم و در واگن خانمها نشستم. خبری از سارا نبود. گفتم شاید نتونسته به متروی این ساعت برسه. حوصله مرور جزوه هارو نداشتم. کیف رو زیر و رو کردم و دعاهایی که تو کیفم بود خوندم. در تمام طول مسیر دلهره عجیبی داشتم. انگار یه حسی بهم میگفت که قراره اتفاق بدی بیفته. با خودم میگفتم حتما به خاطر امتحانه. تو تمام تلاشتو کردی. هر چه باداباد!
*** *** ***
وقتی قطار در ایستگاه نگه داشت، با عجله پیاده شدم تا به اتوبوس دانشگاه برسم. اتوبوسهایی که به میدان دانشگاه واقع در خیابان حصارک کرج میرفتن، در کنار اتوبوسهای مسیرهای دیگه قرار داشتند و یک برگه آچهار که روش نوشته بود میدان دانشگاه، روی شیشه چسبونده بودن. با عجله سوار اتوبوس شدم و با نگاهم دنبال سارا میگشتم. اما سارا نبود.
وقتی اتوبوس حرکت کرد باز هم حس دلهره همراه من بود و لحظه به لحظه هم شدیدتر می شد. تا به جایی که حس کردم دارم مسیرهای جدیدی میبینم. با خودم گفتم شاید به خاطر اینه که مدتیه با مترو نیامدم و مسیرهایی که اتوبوس داره ازش میره برام ناآشنا شده. با این وجود نتونستم خودمو آروم کنم. تا اینکه رسیدیم به میدان دانشگاه. میدانی کوچک در محوطه ای سرسبز که در اطراف میدان، تابلوی دانشگاه ازاد خودنمایی میکرد.
تازه فهمیدم که دلهره من بی دلیل نبوده. من اتوبوس رو اشتباه سوار شده بودم!
با عجله خودمو به جلو و در نزدیکی راننده رسوندم و گفتم آقا من میخواستم برم حصارک. راننده که فکر کرده بود من دارم اونو متهم میکنم گفت: خوب خودت اشتباه سوار شدی به من چه؟ من گفتم: حالا چکار کنم؟ من بلد نیستم.  راننده که از دست من کفری شده بود با خشونت جواب داد که برو اون سمت خیابون. و بعد کرایه ای رو که بهش داده بودم پسم داد. انگاری فکر کرده بود که به خاطر کرایه ای که دادم دارم متهمش میکنم!
حالا باز جای شکرش باقیه که بهم گفت کدوم سمت برم وگرنه در همون مسیری که اتوبوس بود وایمستادم تا سوار ماشین بشم و این یعنی اینکه هیچ ماشینی منو به حصارک نمیبرد.
دانشگاه ازاد کرج در گوهردشت واقع بود و من که در کل دوران زندگی و دانشجویی فقط به حصارک کرج اومده بودم و حتی از جلوی درب دانشگاه و از نزدیکی مسیر اتوبوسهای ازادی-حصارک، اونورتر نرفته بودم، پیدا کردن مسیر و اینکه باید کجا برم و چی سوار بشم، مثل یک کابوس وحشتناک بود.
رفتم اون سمت میدان و کیفمو نگاه کردم. شب قبل، وقتی پولهای کیف رو چک کردم، با خودم گفتم من که فقط میرم امتحان میدم و برمیگردم، پس چرا پول اضافی با خودم ببرم. بنابراین به میزان کرایه همون روز پول تو کیفم گذاشته بودم!
یکی دو تا ماشین از جلوم رد شد تا اینکه یه تاکسی نگه داشت تا مسافرینش رو پیاده کنه. من گفتم حصارک میرید؟ گفت اتوبوس اشتباه سوار شدی؟ گفتم آره. گفت بیا بالا.
به محض اینکه سوار شدم گفتم آقا من ۵۵۰ تومن بیشتر همراه ندارم ها! راننده با خونسردی گفت: اشکال نداره دخترم من اصلا ازت پول نمیگیرم.
نفس راحتی کشیدم و به این فکر میکردم که چرا به خاطر عجله و استرس امتحان، استرس بدتری به خودم وارد کردم. راننده تا زمانیکه برسیم به حصارک و میدان دانشگاه، مدام صحبت کرد. گفت من هم دخترهام مثل شما دانشجو هستند و فلان جا درس میخونن. تا حالا زیاد پیش اومده که دانشجوها مثل شما اتوبوس رو اشتباهی سوار شده باشن. شما باید اون اتوبوس که کنار اتوبوس فلان مسیر هست رو سوار بشید و … .
تا برسیم دانشگاه، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. وقتی رسیدم درب دانشگاه، راننده خواست منو داخل محوطه هم بیاره که گفتم ممنون، نمیزارن بیایید تو.
دستمو دراز کردم تا همون میزان پولی رو که داشتم بهش بدم. اما راننده گفت: من که گفتم اصلا هیچی نمیگیرم. شما هم مثل دختر خودم.
با وجودیکه خیلی اصرار کردم ولی باز هم کرایه رو قبول نکرد. دعای خیر براش کردم و راننده به مسیرش ادامه داد.
*** *** ***
اتوبوس داخلی دانشگاه نگه داشته بود و دانشجوها داشتن سوار میشدن. با عجله سوار شدم و دیدم که سارا روی صندلی نشسته. گفت کجا بودی؟ گفتم ماجراش طولانیه!
وقتی رسیدیم سر جلسه، به سارا ماجرا رو گفتم. سارا هم گفت که اتوبوس مترو از داخل شهر اومده و  بنابراین اونهم بجای اینکه لاقل نیم ساعت زودتر برسه دانشگاه، همزمان ما من رسیده بود. سارا میگفت که اونهم در تمام طول مسیر دلهره شدیدی داشته و فکر میکرده اتوبوس رو اشتباه سوار شده!
بگذریم که امتحان رو در حدی تونستم جواب بدم که با نمره لب مرز، پاس شدم، اما این خاطره امتحان، هیچ وقت از یادم نمیره.
*** *** ***
این فکر که اگه بجای اون راننده، کسی منو سوار میکرد که از بی اطلاعی من به شهر سواستفاده میکرد و مسائل ناجوری به وقع می پیوست یا اینکه کسی با اون میزان پول منو سوار نمیکرد که ببره دانشگاه و من هم در نهایت این درس رو میفتادم، تا مدتها ذهنمو مشغول کرده بود.
تا مدتها این راننده رو دعا میکردم و احساس میکردم که این راننده، فرشته ای بوده از طرف خدا.
از این ماجرا فقط دوستانم مطلع هستند و من هیچ وقت در خانواده مطرحش نکردم. سرزنشهایی که به خاطر عجله و بی دقتی و  اینکه چرا پول بیشتری همراه خودم نمیبرم، به سوی من سرازیر می شد و من تا مدتها کلافه می شدم و خانوادم هم هر روز نگران می شدن که من دوباره اتوبوس اشتباه سوار میشم یا نه.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

بوردا; بهشت پنهان

افشین نوشت: مجله بوردا برای بچه‌های نسل من اولین مواجهه با جنسیت محسوب میشود. چه بسیار دفعاتی که با ژستی متفکرانه همراه مادر شروع به ورق زدن شماره‌های مختلف این مجله میکردیم ولی در اصل بدنبال همان تبلیغ‌های شامپو و صابون و کرم بدن بودیم! ادامه مطلب…
*** *** ***         *** *** ***         *** *** ***
خیلی اذیت شدم تا بالاخره بابا رو راضی کردم که من از خیاطی خوشم نمیاد. بابا اصرار داشت که تو که اینهمه چیز یاد گرفتی، خیاطی رو هم یاد بگیری، خیلی عالی میشه، اصلا دختری که خیاطی بلد نباشه به درد شوهرش نمیخوره!
حالا بالا برو پائین بیا که بابا جان، دوره زمونه عوض شده. یه زمانی هنر دختر به خیاطی و گلدوزی و قالی بافیش بود، اما الان تعریف هنر برای دختر و پسر عوض شده. اگه کسی خیاطی بلد نباشه، گناهی مرتکب نشده.
یک بار هم مامان گوشمو گرفت که بشین تو این تابستونی خودم خیاطی بهت یاد بدم، اما من کسی نبودم که زیر بار برم. اصلا حوصله و اعصاب خیاطی رو نداشتم. یک بار هم رفتم از یکی از آموزشگاههای خیاطی، ساعت و هزینه کلاسهاشو پرسیدم. اما وقتی دیدم که حداقل سه روز در هفته و هر روز هم ۳-۴ ساعت باید سر کلاسی بشینم که علاقه ای بهش ندارم، دیدم بهتره که بی خیال بشم و یه جور دیگه ای بابا رو هم بی خیال کنم. بابا میگفت لااقل باید بتونی وقتی زیپ و خشتک شوهرت پاره شد خودت بدوزیش و مجبور نشی بدی مادر شوهرت! اون موقع میگن پس این دختره چی بلده؟!
*** *** ***
از همون وقتی بچه بودم، مامان برام لباس میدوخت. بهترین لباسهارو در روزهای عروسی اقوام، من میپوشیدم. وقتی هیچ کسی لباس عروس نداشت، من لباس عروس میپوشیدم و پز میدادم. لباسهام، مامان دوز بود وقتی که مغازه های لباس فروشی لباسهای متنوع و قشنگی نداشتن.
مامان میگه: بعد از انقلاب و زمان جنگ، جنسهای خارجی به کشور نمیامد و تولیدی های داخلی خیلی سعی میکردن که جنسهای خوبی عرضه کنند. اما هرچی زور میزدن، نمیتونستم  روزهای قبل از انقلاب رو جبران کنند. قبل انقلاب، جنسهای خارجی و مواد اولیه مرغوب تری وارد کشور می شد. لاقل افرادی که وضع مالی خوبی داشتن میتونستن از این جنسها استفاده کنند. اما زمان بچه های ما قحطی اومد. برا همین هم من خودم لباس میدوختم و تن بچه هام میکردم.
همزمان با بچه داری و معلمی و سر و کله زدن با حداقل ۴۰-۵۰ دانش آموز در هر کلاس، مامان، خیاطی میکرد. اسنادش هم موجوده که چه لباسهای قشنگی برای من دوخت. از الان بگذریم که بچه ها میتونن هم سایز و هم سلیقه خودشون یه چی در مغازه ها پیدا کنن، زمان ما این طور نبود.
*** *** ***
هر وقت مامان مشغول خیاطی می شد، در طبقه ی کوچیکی که با چند تا پله به پشت بام منتهی می شد، کنار انبوه وسایل و ملزومات خیاطی، مجلات رنگ وارنگی پیدا می شد که میتونست مارو آروم کنه و مامان هم بتونه به خیاطیش برسه. تمام مجلات با روزنامه جلد شده بود و رنگ و روی روزنامه حاکی از این داشت که مدت زمان زیادی از خرید مجلات میگذره. روزنامه هایی که به رنگ زرد متمایل شده بود و روز به روز نازکتر می شد.
با ولع به عکسها و تبلیغات مجلات نگاه میکردیم و وقتی به عکسها و لباسهای بچه ها میرسیدیم، میگفتیم مامان از این برام بدوز. وقتی مامان میدوخت، میگفتیم چرا مثل عکس نشد؟ حالا مگه مامان میتونست مارو قانع کنه که اونها عکسه و خارجیه و این حرفها!
مامان از قبل انقلاب، بوردا میخرید. بعد انقلاب خریدش سخت تر شد و بعد از چند سال، بوردا، ناپدید شد. تا اینکه دوباره از اواخر دهه ۷۰، فروشنده های لوازم خیاطی، وقتی میدیدن خیاطی میکنی یا قابل اعتمادی، میگفتن بوردا هم بخواهید داریم. یادمه اولین باری که بعد مدت طولانی بوردا خریدیم، قیمتش ۳ یا چهار هزار تومن بود. مامان میگفت تعجبه دارن میفروشن و عکسهاشو هم سیاه نکردن!
در مدتی که بوردا ناپدید شده بود و فقط خیاطها میتونستن از کانالهای که داشتن، این مجلات رو خریداری کنن، مجله ای به نام “برش” به بازار اومد که تصاویرش نقاشی بود و حتی الگوهاش هم قابل اعتماد نبود.
*** *** ***
وقتی در عوالم بچگی بوردا رو ورق میزدیم، انگار میرفتیم در یک دنیای دیگه و طلسم می شدیم. دنیایی که به نظرمون بهشت بود! لباسهای خوشگل، بستنی ها و خوراکیهای خوشمزه، لوازم آرایش های جذاب، خانمهای خوشگل و خوش اخلاق، مرد های خوش تیپ و خوش هیکل و بدون ریش سیبیل!( و حتی بدون مو در بدن!!!). برای ما در اون روزها، بهشت خیلی ساده و در عین حال زیبا و فریبنده بود. بهشتی که فقط در “بوردا” یافت می شد.
یادمه، یکی از صفحاتی که من خیلی دوست داشتم، عکس گربه داشت! از همون موقع عاشق گربه بودم. ولی گربه ی بوردا رو میدیدم فکر میکردم شبیه این گربه در ایران پیدا نمیشه!
بین انبوه بوردا ها، نقشه های گنجی پیدامیکردیم که نمیدونستیم قراره با دنبال کردن خطهای رنگیش به کجا برسیم. اون نقشه های گنج، الگوی لباسها بودن! هر خط با یک رنگ و یک مدل کشیده شده بود و مامان از روی اونها، الگو در میاورد. نمیدونستیم که مامان چطوری میتونه تشخیص بده هر خط برای کدوم لباسه!
یکی از مجلات، نقشه گنج نداشت. از قضا از بین سایر مجلات هم تعدادصفحات بیشتر و تصاویر زیباتری داشت. وقتی شروع میکردی به ورق زدن، آدمها، لخت تر می شدن!
اول خانمها کت و دامن و شلوار و بعد پیراهن آستین کوتاه و بعد دامن کوتاه تا میرسید به … . اقایون هم همینطور. اول تصاویر آقایون پوشیده و خوش تیپ و بعد اقایون خوش هیکلی که زیر پوش و مایو پوشیده بودن!
این صفحات از این مجله بدون الگو، فرسوده تر از بقیه صفحاتش شده! چون از همه بیشتر دیده شده!
مامان در توضیح اینکه این مجله چرا الگو نداره میگفت: زمان شاه، کد لباس رو از این مجله یادداشت میکردی و سفارش میدادی از خارج برات میاوردن. زری خانوم هم یک لباس برای شهاب سفارش داد آوردن!
وقتی مامان اینو میگفت من ناراحت می شدم و میگفتم: یعنی ما نمیتونیم سفارش بدیم؟ مامان میگفت الان که دیگه نه ولی اون موقع هم خیلی لباساش گرون بود. من عاشق یکی از تی شرتهای این مجله بودم که عکس پینوکیو داشت.

*** *** ***
بعد از شهرت بوردا در ایران، تمام مجلات خیاطی بین مردم، به نام بوردا نام گذاری شدند. شاید الان هم خانمهایی باشن که وقتی مجلات خیاطی و مدل لباس ایرانی رو میبینن به فروشنده بگن: آقا بوردای خارجی نداری؟ من بوردای ایرانی نمیخوام!!!

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS