میانبری به سوی هزارآفرین

به شهاب گفتم: من سعی میکنم موقع امتحانات، زیاد به تقلب دانشجوها توجه نکنم.چون اگه متوجه بشم و چیزی نگم اون موقع خود دانشجوها میرن راپرتمو میدن و برا من مشکل ساز میشه. اما شهاب گفت: من در عوض هر روز کلی تقلب جمع میکنم و ضمیمه برگه امتحانی میکنم. نمره دانشجو هم میشه بیست و پنج صدم!
شهاب روشهای مختلف تقلب دانشجوها روبرام گفت و من هم با خودم میگفتم کاش من هم زمان دانشجویی از این روشهای مدرن با خبر بودم و تقلب پیشرفته تری میکردم!
*** *** ***

 خیلی کم پیش میامد که در زمان مدرسه و بعدش هم دانشگاه، امتحانی رو بدون تقلب بگذرونم. فلسفه تقلب من هم با بقیه بچه ها فرق میکرد. من تقلب رو حق خودم میدونستم و معتقد بودم کسی میتونه تقلب کنه که به اندازه کافی برای امتحان خونده باشه. یعنی کسی که بیق و پپه باشه نمیتونه تقلب کنه مگه اینکه یا خیلی ماهر باشه و یا خیلی خرشانس!
من تقلب میکردم چون اینقدری درس خونده بودم که لغات و اصطلاحات از مغزم فواره میزد بیرون و دیگه جایی برای حفظ کردن سال و قرن تولد و وفات شاعر یا درصد آبهای زیرزمینی و روزمینی مکزیک و چیزای دیگه که به نظرم وقت گذاشتن و فسفر سوزوندن برا حفظ کردنشون کاری بیهوده بود، نمیموند.. هنوز هم که هنوزه از حفظ کردن اعداد و ارقام عاجزم. یعنی اصلا خوشم نمیاد.
جدا از اعداد، یکسری موارد درسی هم بود که به دلایل مختلفی تو مغزم نمیرفت و با شناختی که از خودم داشتم میدونستم سر جلسه امتحان ترتیبش یادم نمیمونه و اگه ترتیب به هم بخوره، خود مطلب رو هم فراموش میکنم. برای همین چون تمام تلاشمو برای امتحان کرده بودم ، حق خودم میدونستم که برای یاداوری مطالبی که تو مغزم نرفته، تقلبی به همراه داشته باشم.

http://www.maximcloob.com/uploads/posts/2010-08/1280701407_330-41.jpg

حالا مروری داریم به مسائل مختلفی که در رابطه با تقلب مطرحه:

شیوه تقلب: شیوه ای که من همیشه ازش استفاده کردم، شیوه خودمحوری( خوداتکایی یا خودکفایی) بوده. یعنی بدون اینکه به کسی اعتماد کنم و باهاش هماهنگ کنم، این پروژه رو به صورت کاملا شخصی انجام میدادم و حتی در موردش با کسی حرف نمیزدم. چون معمولا دانش آموزی که نمرش کمتر شده در این مواقع میره راپرت میده!
بنابراین از روش  لوازم تحریرجادویی  استفاده میکردم
1- جامدادی: در داخل جامدادی مشهورم که طرح قورباغه داشت و از مشهد خریده بودم، برگه های کوچکی که روش نوشته بودم میزاشتم و کسی هم شک نمیکرد که داخل جامدادی تقلب باشه!
نوشته ها روی این کاغذها که هر کدام به دیواره جامدادی با چسب نواری چسبانده می شد، به صورت کاملا تلگرافی نگاشته می شد و اکثر اوقات هم سر جلسه هنگ میکردم که این چیه نوشتم! و باید کلی فکر میکردم که منظورم از اون جمله تلگرافی چیه!
2- خط کش و خودکار: بر روی خط کشهایی که رنگ مناسبی داشتن و میشد با مداد یا خودکار رویشان نوشت، و همچنین خودکارهایی که بهترین مدلشان خودکارهای سه ضلعی بودن، با مداد تیز نکاتی را مینوشتم که باز هم گاهی به دلیل تلگرافی بودن، غیر استفاده میشدن. مثلا فکر کن سر جلسه امتحانی که نیاز به خط کش نداره با خودت خط کش ببری!
3- میز: این روش کنده کاری یا نوشتن روی میز که مطمئنم همه شما ازش استفاده کردید،روش مناسبی بود که در مدارس و دانشگاههایی که میتونستی خودت صندلیتو انتخاب کنی و بشینی حسابی کاربرد داشت.
یادمه در دوران دبیرستان، زودتر به سالن میرفتم و نکات رو مینوشتم.
راههای مختلفی برای تقلب هست که بستگی داره به اینکه در چه محیط و شرایطی امتحان میدید و چه جور دانش آموز و مراقبی دور و برتون هست، و صد البته به شناخت خودتون از روحیاتتتون!
از رو دست هم نگاه کردن، برا هم سوال و جواب رو خوندن، رو دیوار نوشتن، روی دست و پا نوشتن، کاغذ همراه آوردن و جاسازی در مکانهای مختلف بدن ( این مورد بسته به جنسیت تقلب کننده فرق داره)، برگه امتحانی جابه جا کردن ( این یکی خیلی جسارت میخواد)، کسی دیگه رو فرستادن برای امتحان ( که نیاز داره خواهر ویا برادر دوقلو داشته باشید!) و ... .
http://www.maximcloob.com/uploads/posts/2010-08/1280701388_330-31.jpg 
میزان استفاده از تقلب:
اکثر اوقات به دلیل تسلط بر سوالات امتحانی از تقلبهایی که همراهم بوده استفاده نکردم و یا به دلایلی مثل مبهم بودن تلگرافهای تقلب یا نشستن در مکان نامناسب، نتونستم استفاده کنم. در واقع، تقلب برای من نقش آرام بخش رو داشته که بدونم یه چیزی همراهم هست که اگه بخوام میتونم ازش استفاده کنم.
بگذریم از اینکه گاهی اوقات خودمو فحش داده ام که چرا فلان نکنه رو سعی نکردی حفظ کنی و تو جامدادی نوشتی و الان هم نمیتونی استفاده کنی!

ایدئولوژی من:

همونطور که گفتم به دلیل درس خواندن زیاد من در ایام امتحانات حق خودم میدونستم که برای تکمیل این اطلاعات، نکاتی رو جهت یاداوری با خودم همراه ببرم. به خاطر همین تلاش کردن هم حاضر نمیشدم به کسی که زحمتی نکشیده تقلب برسونم.( البته بجز اون مورد مینا). چون همونطور که من آسفالت شدم تا امتحانو خوب بدم چرا بقیه به راحتی و بدون زحمت نمره خوب بگیرن؟
قبل تمام امتحانا بچه ها از هم التماس میکنن که تورو خدا به هم برسونیم و به من بگید و من نخوندم و روشهای به هم رسوندن رو برا هم یاداوری میکنن، اما جالبه که خود این افراد تا آخر امتحان سرشون رو از روی برگه تکون نمیدن.
من هم همیشه بهشون میگم که اینقدر جوابها طولانیه که اصلا فرصت نمیکنید چیزایی رو که بلدید رو بنویسید چه برسه به اینکه از هم بپرسید. برای همین هم میگم که از رو دستم اگه تونستید بنویسید.

راههای جلوگیری از تقلب در مدرسه و دانشگاه:
1-  دوران ابتدایی روی هر نیمکت 3 و حتی گاهی 4 نفر جلوس میکردن. برای جلوگیری از تقلب، از این 3 نفر، یکی مجبور بود بره پائین. یعنی بشینه کف زمین یا چمباتمه بشه و دفترشو بزاره روی نشیمنگاه و بنویسه.هر بار بین دانش آموزان دعوا بود که کی بره پائین. برای همین هم نوبتی میکردن که این اختلاف تا حدی حل بشه.
2- گاهی هم  دانش آموزان مجبور بودن کیفهاشونو بین خودشون بزارن تا سد راه دیدنشون بشه. کیفهایی که شل و وا رفته بودن مزاحم نوشتن روی برگه ها میشدن اما برای دید زدن مناسب تر بودن!
 3- تغییر شماره دانش آموزان برای هر جلسه امتحانی برای جلوگیری از نوشتن روی میز و دیوار و همینطور هماهنگ کردن با دوستان هم یکی دیگه از راههای جلوگیری از تقلب بود. اینجاست که اگه خود شخص وارد عمل بشه و خودکفایی رو پیشه کنه موفق میشه.
مکان های مناسب جهت تقلب:
هر کسی بنا به تجربیات و احساسات خودش بهتر میتونه تشخیص بده که کجا بشینه براش بهتره. بعضیها میگن مراقبها فقط به عقب نگاه میکنن و اگه کسی جلو بشینه و تقلب کنه رو اصلا نمیبینن. بعضیها هم مثل من جاهایی که به دیوار ختم میشه رو دوست دارن. مثلا در کنج دیوار یا لاقل ردیف سمت دیوار. اینجوری احساس آرامش بیشتری دارم و همچنین لاقل از یه جهت خیالم از پدیدار شدن مراقب کمتره.

خاطرات:
1- فکر کنم امتحان علوم چهارم دبستان بود. امتحان ثلث علوم که فوق العاده سخت بود و سوالات منطقه ای بود. معلوم نیست طراحان سوال، این سوالارو از کجاشون دراورده بودن! تو سالن اجتماعات مدرسه امتحانات برگزار می شد و صندلیها با فاصله زیادی نسبت به هم چیده شده بودن.
من کنار دختری به اسم "ندا" نشسته بودم و چون دیدم اون روی برگش بیشتر نوشته، سعی میکردم چشمامو تیز کنم تا بلکه یه چیزی دستگیرم بشه و رو برگه خودم بنویسم. اما چشمتون روز بد نبینه، معلم "ندا" اومد جلوی من و دو انگشتی ولی محکم زد روی گونه هام و گفت برا چی از رو برگه ندا نگاه میکنی؟
هنوز هم که هنوزه اون صحنه به خوبی یادمه و حتی ضربه محکم اون معلم هم فراموشم نشده. در دوران ابتدایی از اون سالن احتماعات به خاطر  اینکه مکان برگزاری امتحانات ثلث بود متنفر بودم. اما با این حادثه دیگه نور علی نور شد!
2- سال دوم راهنمایی بودم. امتحان ریاضی داشتیم و مراقبمون هم از معلمهایی بود که بعدا فهمیدیم تقلب سر جلسه اون مساوی با مرگه!
برای جلوگیری از تقلب، بر روی هر نیمکت یه نفر نشسته بود. نیمکت پشتی من دختری نشسته بود به اسم "مینا" که شنیده بودم چند سالی هم مردود شده.خلاصه با خواهش التماس مینا، من تصمیم گرفتم بهش کمک کنم. روی برگه ای که به عناون چک نویس ازش استفاده میکردیم جواب سوالات رو مینوشتم و با احتیاط و ترس و لرز از پشتم مینداختم برا مینا و اونهم دوباره بهم میداد. الان هم وقتی به این قضیه فکر میکنم میبینم چه جراتی داشتم. چون الان عمراً اینکارو برا هیچکسی انجام نمیدم. خداروشکر اون روز اتفاقی نیفتاد و آخر امتحان هم مینا کلی تشکر کرد که منو از افتادن نجات دادی و ... .
3- سوم راهنمایی بودم و امتحان نهایی داشتیم. البته داخل مدرسه خودمون امتحان میدادیم و مراقبها هم معلمهای خودمون بودن. فکر کنم امتحان اجتماعی بود. می خواستم از تقلب داخل جامدادی قورباغه ای استفاده کنم که یه مراقب به من شک کرده بود. این شک اینقدر زیاد شده بود که دیگه زوم کرده بود روی من. شانس آوردم که صداش زدن رفت پائین و من هم زود از تقلبم استفاده کردم و برگه امتحانیمو زود دادم و خطر از بیخ گوشم گذشت!
4- دوران دانشگاه سر امتحان جنین شناسی، استاد گفت که چیزی زیر دستتون نباشه و این حرفها. ما میتونستیم سر جلسه کیف ببریم ولی زیر دستمون نباید چیزی میزاشتیم. من هم  مثل همیشه تقلب همراهم بود. به استاد گفتم آب که میتونیم داشته باشیم. استاد گفت اگه توش تقلب ننوشته باشید. من هم جواب دادم تو آب ننوشتم! ( اگه استاد باهوش بود متوجه منظورم میشد که یعنی تو آب ننوشتم ولی جای دیگه که نوشتم!)
*** *** ***
بحث و خاطره درباره تقلب زیاده. شما هم اگه خاطره ای دارید در نظرات بنویسید، من هم اگه چیز دیگه ای به ذهنم رسید این مطلبو تکمیل میکنم.
اینهم یه لینک جالب درباره تقلب: http://www.as-team.ir/forums/showthread.php?t=695

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

لباس نامزدی

"با وجودیکه فردا نامزدیمه ولی هنوز نمیدونم چی بپوشم. به مامان میگم: میخواستم اون پیراهن مشکیه رو بپوشم ولی فکر نکنم خوب باشه چون با رنگ لباس داماد یکی میشه. بهتره اون لباسی که برا عروسیه فلانی پوشیدم رو بپوشم. فکر کنم بهتره. در کسری از ثانیه لباس رو میپوشم و به مامان نشون میدم. بلوز و دامنی با پارچه کار شده و رنگی مابین مسی و طلایی، که از حاشیه پائین دامنش به سمت بالا طرح طاووس داره که با سنگ و ملیله به خوبی و با ظرافت طراحی شده. به مامان میگم چون دامنش به اندازه کافی ازاد هست بهتره برا متفاوت تر شدن لباس، یه ژپون زیر دامن بپوشم. مامان میگه یه چرخ بزن ببینم که ژپون زیر دامنش جا میشه یا نه. همونطور که لباس تنمه،با لبخندی روی لب، یه چرخ میزنم و طاووسهای دامنم به خوبی زیبایی خودشون رو نشون میدن.مامان موافقت میکنه که همین لباسو با ژپون بپوشم."
چشمامو باز میکنم و یادم میفته که ساعت رو خاموش کردم و ممکنه خواب بمونم.ساعت رو نگاه میکنم و میبینم از شش گذشته. میزان مرخصیهایی که گرفتم رو تو ذهنم مرور میکنم و نتیجه میگیرم که بهتره سر وقت برم سر کار. بابا روی مبل نشسته و منتظره که چند دقیقه دیگه بره . سوغاتیهایی که مامان دیشب از مسافرت آورده روی مبلها ولو شده و خود مامان هم خوابه. یه نگاهی به سوغاتیها میندازم و یادم میاد که بین هیچکدومش اون پارچه لباس نامزدی که تو خواب دیدم نیست و خودم هم همچین لباسی ندارم. خنده بی صدایی میکنم و صبحانه رو آماده میکنم.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

یک غول با پیراهن مشکی


این بازی با عقاید مردم نیست. اینکه اعتقاد ندارم آدمهایی که حق الناس رو رعایت نمیکنند این چند روزه شور حسینی جو گیرشون کنه و پیراهن مشکی بپوشن و صبحها اشک مردم رو در بیارن و شبها برن برای حسین اشک بریزن. این دسته از آدمها حق الناس رو برای رسیدن به حق الله زیر پا میزارن. نیاز نیست حتما عاشورا باشه، اوقات دیگه هم همین طوره، آدمهایی که ادعا دارن ولی یک هزارم ادعاشون، عمل خیر ندارند.کاش قبل گوش کردن به نوحه های عاشورایی و خرید پیراهن مشکی، کمی و فقط کمی به اعمال و رفتار روزانشون توجه میکردند.
*** *** ***    
زمان دانشگاه، دکتر بهار استاد فیزیک  دانشگاهمون میگفت: "من در ایام خاص مثل همین روزهای عاشورا، نمیرم قابلمه دستم بگیرم تو صف غذای نذری یک ساعت معطل بشم. من در این روزها سعی میکنم بیشترین بازده کاری رو داشته باشم. از هر روز دیگه ای بیشتر کار میکنم. مثلا نوشتن کتاب و ترجمه و ... . "
حالا این هم شده مثال مردم ما. اینکه از وقتی بچه بودیم یکی از وظایفمون این بود که بریم تو صف نذری وایستیم یا اگه در یه خونه مردم جمع شدن بریم ببینیم چه خبره و اگه نتونیم غذا بگیریم یعنی بی عرضه هستیم. اینکه لیوان به دست بین عزادارها حرکت کنیم و شربت بخوریم که اگه این کارو انجام ندیم خلاف عرف عمل کردیم!
هر کسی از دوران کودکی خودش با عاشورا یه خاطره هایی داره. یه زمانی یاداوری این خاطرات خیلی شیرین بود. اما الان که نگاه میکنم میگم خوب اون موقع بچه بودیم نمیفهمیدیم چی به چیه. فکر میکردیم مسلمونی به شربت خوردن و قیمه امام حسینه. اینکه بریم پشت در مسجد یک ساعت سر پا وایستیم و بعد مردم دسته دسته هجوم ببرن داخل مسجد و همدیگرو آش و لاش کنن تا بتونن قیمه امام حسین رو بخورن. آخه میگن خوردن قیمه امام حسین علاوه بر خوشمزگی کلی ثواب هم داره و مریضیهارو شفا میده!
خوب بچه بودیم و فکر میکردیم اینجوری خودمونو برای یک سال و تا عاشورای بعدی واکسینه کردیم. خوب بچه بودیم دیگه...

*** *** ***               *** *** ***            *** *** ***
حامد نوشت: وقتی در کنار سینه زنیها پسرایی رو میبینم که علم بلند میکنند نه برا علمدار کربلا و تنها برای قدرت نمایی روبروی دخترانی که با شالهای نصفه و نیمه روی جوبهای کناری حسینه کنار همدیگر نشسته اند و از شویی که برایشان علم شده حال میکنند !
و از همه جالبتر پولهایی که شاباش برای این علمدار نوظهور درون دهانش می آید و استغفرا...!
دسته هایی که گاها پسرها با دست شماره هایی رو با دختران تماشاچی رد و بدل میکنند!!
از این نوع عزاداریهای توهینی بدم می آید...
نمیخواهم فکر کنم میخواهم باور کنم که همه عزاداران فقط برای آن مظلوم به دسته ها و حسینیه ها می آیند
نمیخواهم به مداحانی که عزای کربلارا با سیاستهای کثیف روزانه وتوهین به افراد آلوده می کنند گوش دهم.ادامه مطلب...

"شیرفروش محل"نوشت: چندین سال پیش مراسم عزاداری امام حسین منزل یکی از همسایه های محله بود ، یکی از عزاداران ماشینش را جلوی در یکی دیگر از همسایه ها پارک کرده بود و بیچاره مجبور شده بود تا تمام شدن مراسم صبر کند . وقتی صاحب ماشین پیدایش شد این بنده خدا فقط یک سوال کرد : " اومدی اینجا برای کسی عزاداری میکنی که کشته شد تا حق الناس پایمال نشه اونوقت خودت پا روی حق الناس میذاری ؟ " ادامه مطلب...

*** *** ***             *** *** ***          *** *** ***
یکی از نوشته هایی که این روزها در ایمیلها فوروراد میشه، متنی است که در ادامه مطلب کپی کردم. حتما بخونید

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

طعم گس دوستی

حامد نوشت : نمیگم دوستی با جنس مخالف بده چون اعتقاد دارم باید حتما بین دو جنس قبل از ازدواج و رابطه صمیمی تر ارتباطی باشه حتی رابطه های بدون حس نزدیکی، تا فرد با جنس مخالف و خواسته هاش آشنا باشه تا بعد ازدواج به مشکلی برنخوره ولی این ارتباطات باید در محدوده ای جا بگیره.
چرا ما فقط از اونا اینها رو یاد گرفتیم
چرا؟
چرا فعالیتاشون رو یاد نگرفتیم چرا؟
چرا فقط دست در دست تو خیابون رد شدناشونو یاد گرفتیم چرا چیزای دیگه رو یاد نگرفتیم
به نظرم این غرب گرایی میتونه به نابودی کل خانواده در ایران بشه
ایرانی که زمان نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک گرایش دیگران بود از جمله غربی ها... ادامه مطلب...

*** *** ***    *** *** ***    *** *** ***
فریبا چه حرف خوبی زد، گفت: دوست دارم منو به چشم یک انسان ببینند نه ... .
نازبانو میگفت وقتی میرم دفتر نشریه تا در مورد مقالاتم صحبت کنم، مدیر مسئول نشریه زل میزنه به من و میگه: اینهارو ولش کن، از خودت بگو... .
 *** *** ***
خود پسرها هم اعتراف میکنند که در هر رابطه ای مسائل به اضافه براشون خیلی مهمه. اما این محدوده ای که حامد دربارش گفت و من اسمشو میزارم چارچوب، یکی از نکاتیه که اگه در رابطه ای در نظر گرفته نشه، موجب نابودی کل اون رابطه میشه. (مطمئنا اگه میانه روی پیشه کنیم، رابطه به بهترین نحو حفظ میشه و ثمرات خوبی هم برامون داره.)
یعنی ما باید تعریف خودمون رو از چارچوب، به نفر مقابلمون توضیح بدیم. فکر نکنیم که اون هم فکر مارو میخونه. از همون اول بگیم با چی موافقیم و با چی مخالف. تا وقتی طرف هوس مسائل فراتر از چارچوب مارو کرد، به مشکل برنخوریم.

 *** *** ***
مشکل اینه که هیچ کدوم از ما تعریف درستی از یه رابطه دختر و پسری نداریم. یعنی به قول حامد از روابط غریبها یه چیزایی رو اونهم در فیلمها و سریالها دیدیم و فکر میکنیم که در چارچوب اعتقادی و فرهنگی کشور ما هم جایگاه داره، در حالی که اینطور نیست. 
نمیتونیم با کسی، آدمیزادی دوست باشیم. اینکه طرف بپذیره که اونو مثل بقیه دوستانمون دوست داریم و قرار نیست این دوستی از این چارچوب فراتر بره، که اگه رفت، دیگه اسمش دوستی نیست.
نمیتونیم بپذیریم که دختر و پسری با هم حرف بزنن و بیرون برن و بخندن، ولی از چارچوب خارج نشن. 
شاید این مسئله به همون علاقه پسرها به "به اضافه 18 مربوط میشه، شاید به کم جنبه بودن و کم تجربه بودن یا شاید هم عدم درک درست یکی از طرفین از احساس طرف مقابل.
 *** *** ***
حرف حامد رو قبول دارم که میگه این دوستی ها برای تجربه اینده لازمه. اینکه وقتی یه دختر میبینی عکس العملی نشون ندی که انگاری تی تاپ دیدی، یا اینکه دختری با شنیدن هر حرف محبت آمیز اونو به جدی برداشت کنه و خام بشه، یا پسری فکر نکنه اینکه با هم بریم بیرون یعنی دوستت دارم. همه اینها نشون از کم جنبه بودن طرف داره. اینکه طرف تازه داره تجربه میکنه و راه طولانی رو در پیش داره. که اگه این راه رو هم نره، به نظر من، در انتخاب آیندش دچار مشکل میشه.
*** *** ***
 شاید مشکل از این باشه که از همان عنفوان کودکی، دختر و پسر از هم جدا بودن. اینکه نتونستن با هم، بدون توجه به جنسیتشون معاشرت کنند. اینکه از همون کودکی درک نکردن رفتارشون با جنس دیگه چطوری باید باشه. اما حالا که رسیدن به سن انتخاب، گیج میزنن که این چرا زبون منو نمیفهمه!
*** *** ***
شاید هم مشکل از آموزش پرورش ما باشه. حرفی که قبلا از زبان دکتر قرایی مقدم گفتم. که آموزش پرورش ما اشتباهه. تا یه سنی مطالبی رو به عنوان ارزش وارد ذهن فرد میکنیم و از یه سنی به بعد به خاطر رعایت همین ارزشها سرزنشش میکنیم.
وقتی راهنمایی بودم، دخترها از خاطرات روزانشون با پسرها و شماره دادن و قرارهای مخفی صحبت میکردن و گاهی هم از عباراتی در حرفهاشون استفاده میکردن که با وجودیکه معنیشو نمیدونستم ولی قدرت درک اینو داشتم که این حرف جزو حرفهای بد محسوب میشه و نباید تکرارش کنم. اون موقع، رفتار این دخترها مورد سرزنش قرار میگرفت. 
زمانی که برادرم رفت دانشگاه، مادربزرگم بهش گفت: نرید از دخترهای دسمالی شده دانشگاه انتخاب کنید. به نظر مادربزرگم انتخاب خود پسر در محیط دانشگاه، کفر جهانی محسوب می شد.
وقتی که من مجرد از دانشگاه بیرون اومدم، مادربزرگم بهم گفت: خاک تو سرت نتونستی یکی از دانشگاه برا خودت تور کنی!
من تشویقهای محجوب و ماخوذ به حیا بودنم رو بپذیرم یا سرزنشهای مجرد ماندن؟

*** *** ***
مطلب قبلی من در همین رابطه: قلمرو ممنوعه
 *** *** ***
یک توضیح: این مطلب، نظر من به عنوان یک دختر درباره مطلب حامد و مسائل این چنینی بود، مطمئنا انعکاس مطلب حامد در کافه، بازتابهای دیگه ای خواهد داشت!

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS